روزنامه جمهوري اسلامي 15/06/1383 صفحه جبهه و جنگ

* اين فصل را با من بخوان
* خون نگاران
روي موج خبر
در حوزه كتاب دفاع مقدس , هنوز به اهداف خود دست نيافته ايم

* دست راست حاج حسين
* داستان كوتاه
با نواي كاروان
اين فصل را با من بخوان




توصيه ام اين است كه براي آشنايي بيشتر با اسلام و وظايف اسلامي تان در هر مرحله از زمان , ارتباط و الفت خود را با قرآن و احاديث و روايات معصومين عليهم السلام هر چه بيشتر و محكمتر كنيد.
شهيد غلامرضا رمضاني

خون نگاران




شهيد مرتضي چمن
نماينده و خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي
تاريخ و محل تولد : 1337,3,2 , بم
تاريخ و محل شهادت : 65,10,19 , شلمچه ـ عمليات كربلاي پنج
وضعيت تاهل : مجرد

روي موج خبر
در حوزه كتاب دفاع مقدس , هنوز به اهداف خود دست نيافته ايم


در شرايط فعلي , پژوهش و نقد كه حكايت از تحليل هاي علمي و تكيه بر يك عقلانيت ديني است , از جايگاه خاصي در ميان گونه هاي مختلف , ادبيات دفاع مقدس برخوردار است .
حميد حسام . معاون ادبيات بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس , در گفتگو با ستاد خبري هشتمين جشنواره انتخاب بهترين كتاب دفاع مقدس , با بيان اين مطلب كه در يكي دو سال گذشته قبلا و توجه بيشتر اهل قلم به حوزه پژوهش و نقد و خاطره نويسي بوده است , تاكيد كرد : در ميان نسل نويسندگان جنگ , يك احساس عمومي نسبت به ثبت تاريخ جنگ به شكل واقعي وجود داشته كه در سالهاي اخير تدوين آن يكي از دغدغه هاي مجموعه بنياد حفظ آثار بوده و هست .
وي افزود : معاونت ادبيات بنياد , اگرچه با سياست عدم كار اجرايي و ترسيم سياست هاي كلان در اين عرصه پاگذاشته ولي عملا خود به يكي از دايره هاي اجرايي مشابه ساير نهادها و دستگاهها تبديل شده است .
حسام تصريح كرد : رسالت بنياد , با تكيه بر رهنمود مقام معظم رهبري در حوزه ادبيات دفاع مقدس يك رسالت ستادي و ارائه راهكارهاي كارشناسي به دستگاههاي متولي است .
وي اضافه كرد : البته ارائه راهبردها يقينا با سازوكار كارشناسي و با اتكا بر صاحب نظران و خبرگان اين عرصه عملي خواهد شد و نبايد بيش از هر چيز در سياست فعلي خود به دنبال تبيين خط مشي واحد و ايجاد تعامل فرهنگي با دستگاههاي مرتبط با تكيه بر همين آرا كارشناسي است .
معاون ادبيات بنياد حفظ آثار بااشاره به اين نكته كه هشتمين جشنواره انتخاب بهترين كتاب دفاع مقدس از حيث ساختار با يك حركت تعاملي و مشترك در سطح نيروهاي مسلح و سازمانهاي فرهنگي شروع شده , اظهار داشت : اميد داريم اين تعامل و ارتباط در حيطه مباحث محتوايي , ارزيابي ها و داوري ها قرار بگيرد و در واقع . نظر بنياد در بحث تعامل , ايجاد يك نگاه مثبت و كارشناسي برگرفته از كارشناسان دستگاههاي مرتبط با دفاع مقدس است .

دست راست حاج حسين




بمناسبت سالگرد شهادت سردار سرتيپ پاسدار جانباز شهيد حاج اكبر آقابابائي فرمانده عمليات نيروي قدس سپاه
در اسفندماه 1340 دراصفهان ديده به جهان گشود و تحت تربيت صحيح والدين قرار گرفت . از همان روزهاي اول مورد علاقه اطرافيان واقع شد. وي كم كم با جلسات مذهبي انس گرفت و با قرآن مانوس گرديد. دوران دبستان و راهنمايي را با موفقيت پشت سرگذاشت . دوران دبيرستان براي او دوران سرنوشت سازي بود. رشد خارق العاده اخلاقي , فكري , سياسي و اجتماعي او باعث شد تا به جلسات مبارزين راه پيدا كرده و با وجود سن و سال نه چندان زياد بزودي در مسائل صاحب نظر شود.
با پيروزي انقلاب اسلامي به سپاه پيوست و كار را در سپاه با مربي گري نظامي در پادگان آموزشي 15 خرداد آغاز كرد . حاج اكبر مهارت خاص و غيرقابل وصفي به آموزش نظامي و تقويت بنيه دفاعي و جنگي نيروها همت گمارد و با شروع درگيري در كردستان , يك گروه از نيروهاي آموزشي را آماده نمود و خود همراه آنان به سنندج عزيمت نمود. ماموريت كردستان آغاز يك فصل جديدي در زندگي سراسر جهاد و مقاومت ايشان محسوب مي شود. كارفرماندهي و هدايت نيروها را از سنندج و عمليات سپاه آغاز كرد. سنندج آن روزها قرارگاه گروههاي ضدانقلاب و منحرف از جمله كوموله , دموكرات , منافقين و چريكهاي باصطلاح فدائي خلق بود و هجوم دشمنان مي رفت تا اين استان پهناور را از پيكره كشور اسلامي جدا سازد و بعضي از بخشهاي مهم شهر به دست ضدانقلاب افتاده بود.
جنگ در كردستان جنگ خانگي بود. در صحرا , در كوه , در دشت , در شهر , در كوچه , در بازار و در خيابان همه جا جنگ بود. لحظه اي نبود كه آرامش برفضاي منطقه حاكم باشد. دشمن با سپرقرارردادن زن و بچه هاي خردسال و با لباس مبدل و گاهي نيز در لباس دوست مانع از جنگيدن و حركت نيروها مي شد. جاي جاي كردستان آلوده بود و دشمن از هر فرصتي براي وارد كردن ضربه به رزمندگان استفاده مي كرد. امنيت جاده ها از بين رفته بود و خيانت آشكار هيئت باصطلاح حسن نيت در اوايل شروع غائله , كار را بسيار سخت كرده بود. در چنين وضعيتي شهيد آقابابائي و همرزمانش لباس رزم و جهاد به تن نموده و مردانه به دفاع از ارزشهاي انقلاب ايستادند. آن زمان نام كردستان با قتل و غارت و سر بريدن و آتش زدن عجبين گشته و حالتي از ترس ووحشت و اضطراب در دل مردم ايجاد كرده بود.
سردار شهيد حاج اكبر آقابابائي فرماندهي دلير , مديري توانمند بود كه تمام زندگي خود را براي مقابله با تهاجم همه جانبه دشمن بكار برد. هيچگاه نبود كه او را بيكار يا خسته پيدا كني . هميشه در تلاش , همواره در رزم , همگام با همه نيروها , همدل با دلسوزان نظام و انقلاب , همراه با ارزشهاي والاي اسلامي و هماره متكي به عنايات ذات اقدس حضرت حق و متوسل به توجهات حضرات ائمه معصومين (ع ) .
شجاعت و رشادت و فداكاري او در كردستان عرصه را بر دشمن تنگ كرده بود. يك لحظه يك جا نبود بلكه هر لحظه يك جا بود. شب رادر خطوط مقدم , روزها را درشهر , ساعتي را در محورهاي عملياتي , زماني رادر كمين و تامين و گاهي براي برنامه ريزي وتصميم گيري در قرارگاه , همه جا دوشادوش نيروهايش بود و لحظه اي از آنان جدا نمي شد و اين امر باعث شده بود كه بچه ها با او انس عجيبي بگيرند.
حاج اكبر را همه دوست مي داشتند و بطور عجيبي در دل مردم مسلمان منطقه جاي گرفته بود. شهيد آقابابائي روزي نبود كه تا مرز شهادت پيش نرود و از خود حماسه اي جاويدان باقي نگذارد. قدرت فرماندهي بي نظير اين فرمانده شجاع دشمن را بستوه آورد , تا جائي كه در پي شكستهاي متعددي كه ضدانقلاب در منطقه متحمل شد و نتوانست اين نخل تنومند مبارزه و جهاد را از پاي درآورد براي سراو جايزه بزرگي مشخص نمود. سنندج , مريوان , كامياران , سقز , بانه , مهاباد , ديواندره و... وجب به وجب خاك كردستان از او خاطره ها بياد دارند. هر انسان با انصاف و با ايماني قطعا به اين موضوع اعتراف داردكه آرامش و امنيت كردستان مديون مبارزات واز خودگذشتگي هاي اين شهيد بزرگوار و همرزمان شهيدش چون روح الامين , بروجردي , افيوني , كاظمي , نمازي زاده , كياصادق , زهتاب و... است .
حاج اكبر روحي آسماني و بلند پرواز داشت . درون و برونش , كلام و عملش يكي بود , بي آلايش بود و خاكي . درجه و مقام و مسووليت هرگز مانع از رشد اخلاقي و روحي او نشد. هنگامي كه در كسوت فرماندهي و لباس فرم ظاهر مي شد افتاده تر و خاضع تر بود. آثار ايمان و خضوع و خلوص در چهره او نمايان بود. او صورتي عجيب نوراني داشت و صوت قرآني بسيار دلنشين . به زيارت عاشورا علاقه وافر داشت و به حضرت زهرا دلبستگي زياد. سراپاي او عشق بود و محبت , صفا بود و صميميت , يكرنگي بود و مردانگي , شرف بود و فرزانگي , تقوي بود وتعبد , شجاعت بود و اخلاص , ايثار بود و مقاومت , فداكاري بود و شهامت , اخلاق بود و انسانيت , ترس در وجود او معني نداشت و در خانه دل او مهرباني بود و عطوفت . نسبت به نيروهاي خود رئوف بود و نسبت به دشمنان , دروني پر ازكينه و بغض داشت . او مصداق بارز « اشدا علي الكفار و رحما بينهم » بود. حاج اكبر سپاه را براي خدمت به نظام و مردم انتخاب كرد و جهاد را براي رسيدن به هدف كه همان رضايت و تقرب به حق تعالي بود پذيرفت . او كوتاهترين راه براي وصال محبوب را در جنگ در همه جبهه ها چه نظامي , چه فرهنگي , و زندگي شرافتمندانه را با بسيجيان بودن مي دانست .


شهيد آقابابائي در طول حضور مداوم خود در كردستان و جنوب بخاطر لياقت و استعداد زائدالوصفي كه داشت فرماندهي عمليات ناحيه كردستان , فرماندهي تيپ 110 شهيد بروجردي راعهده دار بود و به خوبي اداي تكليف نمود . عمليات معروف كركوك و نفوذ به عمق 175 كيلومتري به خاك عراق , انهدام پالايشگاههاي نفت و مقر نظاميان ارتش بعث و تاسيسات شهر كركوك را نيز فرماندهي كرد و در اين عمليات اولين موشك آرپي جي را به سمت مواضع دشمن خود شليك نمود. شايستگي بي نظير حاج اكبر موجب واگذاري فرماندهي تيپ 18 الغدير و فرماندهي قرارگاه ارشد سپاه در استان يزد به ايشان شد . در اواخر سال 1369 جانشين فرماندهي لشكر 14 امام حسين (ع ) شد و منشا تحولات چشمگيري در لشگر شد.
حاج اكبر در سال 1363 جهت انجام حج تمتع به مكه معظمه اعزام و ره توشه معنوي بسيار كسب كرد و در سال 1366 همسر انتخاب نمود و براي جاري شدن صيغه عقد به محضر شريف امام بزرگوار شرفياب گريد كه امام امت با شناختي كه از او داشت او را در آغوش كشيد و برايش دعا نمود.
ثمره اين ازدواج زينب و زهرا دو عزيزي كه از اين پدر بيادگار مانده اند وي با حكم فرماندهي كل سپاه , به نيروي قدس سپاه ماموريت يافت و در سمت فرماندهي عمليات آن نيرو مشغول فعاليت شد. نظرات , پيشنهادات و طرحهاي سازنده و سرنوشت ساز او كه با خود تجربيات ارزنده چندين سال فرماندهي در مناطق مختلف جنگي را به همراه داشت براي اين مسووليت جديد , راهگشا و مورد وثوق و احترام بود.
كم كم آثار جراحات شيميايي , اين مبارز خستگي ناپذير را روانه مراكز پزشكي داخل و خارج كشور ساخت . دنيا باهمه وسعتش براي او تنگ شده بود.از طرفي وضعيت شهرها از بي حجابي و فاصله مردم با دين و ارزشهاي ديني او را آزار مي داد و از طرفي فراق و هجر شهيدان . براي او ماندن در شهر وتماشاي دنيائي دني با همه زرق و برقش و رنگهاي شيطاني اش خسته كننده شده بود. او بايد حركتي ديگر براي آگاهي وانسجام امت حزب اله از خود بنمايش مي گذاشت و شهادت بهترين حركتي بود كه او مي توانست انجام دهد. حاج اكبر مربي بود و كار مربي , آموزش دادن است و شهادت او بهترين آموزش وبالاترين درس بود براي از جاماندگان قافله شهدا و از راه ماندگان روزهاي جنگ و همه كساني كه راه سعادت و كمال مي جويند. شهيد آقابابايي در آخرين روزهاي زندگي ظاهري خود , در حاليكه ديگر قدرت راه رفتن نداشت به كمك دوستانش در مراسم دعاي توسلي كه بخاطردرخواست شفاي او در مسجد فاطميه (س ) برگزار شده بود شركت نمود و عاشقانه و با صداي بلند بر مظلوميت اهل بيت (ع ) ناله ها زد و اشكها جاري ساخت .
سرانجام سردار جانباز حاج اكبر آقابابائي در تاريخ 76,6,5 در آستانه ايام فاطميه (س ) در بيمارستان مهر تهران در حاليكه آرام آرام فرائض زيارت عاشورا را زمزمه مي كرد به ديدار امام شهيدان و سيدمظلومان شرفياب شد.
روح پاكش ميهمان سفره احسان الهي و راه جاويدانش همواره پر رهرو باد.
اصفهان ـ عباسعلي محسني
يك لحظه يك جا نبود بلكه هر لحظه يك جا بود. شب را درخطوط مقدم , روزها را در شهر , ساعتي را در محورهاي عملياتي , زماني را در كمين و تامين و گاهي براي برنامه ريزي و تصميم گيري در قرارگاه , همه جا دوشادوش نيروهايش بود.
هر انسان با انصاف و با ايماني قطعا به اين موضوع اعتراف دارد كه آرامش و امنيت كردستان مديون مبارزات و از خود گذشتگي هاي حاج اكبر و همرزمان شهيدش چون روح الامين , بروجردي , افيوني , كاظمي و... است .

داستان كوتاه
با نواي كاروان




آفتاب درحال غروب بود و كم كم سنگيني تاريكي بر روشنايي غلبه مي كرد. وزش آرام باد شاخ و برگهاي درختان اطراف را نوازش مي داد. به غير از يكنفر كه بر بالاي سنگ قبري ايستاده بود كس ديگري به چشم نمي خورد. بيست و دوسال از آن روزهاي پرماجرا مي گذشت كه پسرك ديگر براي خودش مردي شده بود ولي بر روي سنگ مزار پدري كه يكسال قبل زندگي مادي را بدرود گفته و دنيا را ترك كرده بود و به خاطرات گذشته و سالهاي دور مي انديشيد و همواره با خود مي گفت : چه زود خاطرات تلخ و شيرين جبهه در پس گذر زمان به فراموشي سپرده شد.. نه اين رسمش نيست , نبايد اينچنين باشد... بايد از خارجي ها ياد بگيريم , آنهاييكه براي سربازان جنگ اول و دوم جهاني موزه يادبود درست كرده اند.. آنهاييكه براي ثبت خاطرات سربازانشان صدها هزار جلد كتاب و مقاله نوشته اند.
صداي دلنشين حاج صادق آهنگران از بلندگوها در فضا پيچيده و حال و هواي معنوي خاصي به محوطه بسيج بخشيده بود. هركسي با شنيدن اين صدا واقعا تحت تاثير قرار مي گرفت و دلش براي اعزام پرمي زد.. چه سرود جالب و با مناسبتي !
بانواي كاروان باربنديد همرهان ... اين قافله عزم كرببلا دارد...
همه جا از دود اسپند عطرآگين و عرفاني بود. پيشاني بندهاي رنگارنگي مزين به نامهاي مقدس يا مهدي (عج ) , يا حسين (ع ) , يا زهرا(س ) , مسافر كربلا , يا زيارت يا شهادت و... بر پيشانيهاي بسيجيها خودنمايي مي كرد.عده اي هم پرچمهاي سبز و سرخي با همين نامها و مضامين به دوش داشتند. از نيروهاي اعزامي , عده اي ايستاده و عده اي بصورت چمباتمه نشسته و گوششان به حضور و غياب مسئول اعزام معطوف بود. مشهدي آقامعلي هم با آن سن و سال و كمر خميده در حاليكه لباس چريكي به تن و عصايي در دست داشت همه بسيجيها را از زيركلام الله بدرقه مي كرد. پسرك خود را در لابلاي دوستانش (محمد , عبداله , محمدباقر و...) مخفي كرده بود , پدرش حاج محرم كه خودش بارها در جبهه ها و عملياتهاي مختلف حضور يافته بود با چشماني سرخ شده و قيافه عصباني به هركس كه مي رسيد سراغ فرزندش را مي گرفت تا او را به خانه بازگرداند. مي گفت : پسره درس و مدرسه را ول كرده ... مي خواهد برود به جبهه ....
شيخ ايمانعلي كه از دوستان جبهه و جنگ حاج محرم بود و خود را براي اعزام آماده ميكرد به حاج محرم گفت : حاجي ! زياد سخت نگير... اگه راست مي گي چرا خودت چند بار به جبهه رفتي !!حالا نوبت پسرت كه شده اينطوري ...!! نگاه كن به اين همه بر و بچه هاي نوجوان , همه اينها خانواده دارند و به نوعي از چيزي دل كنده اند و مي خوان برن جبهه . همون كه علاقه و سعادت حضور دراين جهاد برايشان فراهم آمده نبايد مانع اعزامشان شد...
چند نفر ديگر كه دور آنها حلقه زده بودند با بله ..بله گفتن و تكان دادن سر , حرفهاي شيخ ايمانعلي را تاييد مي كردند. همه بسيجيان اعزامي بصورت گروهاني به خط شده و يكي پس از ديگري ضمن خداحافظي و طلب حلاليت از اقوام , دوستان و آشنايان از زير قرآني كه مشهدي آقامعلي در دست داشت عبور كرده و سوار اتوبوسها مي شدند.
چند نفري كه دور حاج محرم و شيخ ايمانعلي حلقه زده بودند همواره چشمانشان به سمت مسئول اعزام و اتوبوسها بود تا مبادا از قافله عقب بمانند.بالاخره نوبت به اينها هم رسيد. حاج محرم كه عميقا تحت تاثير حرفهاي آنها قرار گرفته بود احساس مي كرد ديگر جاي تامل و درنگ نيست . با اينكه تازه از جبهه برگشته بود نه تنها مانع اعزام پسرش نشد بلكه بطور ناباورانه و غير منتظره دوباره حال و هواي جبهه بر سرش زد و خود نيز به اتفاق پسر و ساير رزمندگان اعزامي , آهنگ جبهه نمود و گامهايش را محكمتر از گذشته بر پله هاي اتوبوس نهاد. لحظاتي بعد در حاليكه همه مردم به نشانه خداحافظي , دستهاي خود را به بچه هاي اعزامي تكان مي دادند اتوبوس از چشمها دور و ناپديد گشت ...
پرويز بهرامي ـ ابهر