روزنامه جمهوري اسلامي 08/06/1383 صفحه جبهه و جنگ
وضوي خون




خاطرات سردار شهيد « نادر برپور » از زبان برادر آزاده « دكتر سيد جلال ميرنوراني »
كوتاه از زندگي شهيد برپور
نادر برپور مهر ماه سال 1338 در خانواده اي مذهبي در شهر تبريز به دنيا آمد. در دو سالگي مادرش دار فاني را وداع گفت و بنا به وصيت مادر و پي گيريهاي پدر و تشويقهاي دايي اش (مرحوم حجت الاسلام حاج ميرزا حسيني گاودار حامدي ) از همان اوان كودكي با محافل ديني و بينشهاي حسيني , مساجد و روحانيت آشنا و از تربيت ديني , مذهبي برخوردار گرديد . در سال 1350 با چند تن از دوستان نوجوانش موكب انتظاريون حضرت ولي عصر(عج ) مارالان تبريز را تاسيس نموده و با جيب خرجيهاي خودشان هيئت را اداره مي كردند.
نادر روز به روز عشق و علاقه زيادي به حضرات معصومين (عليهم السلام ) به ويژه سرور و سالار شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين (ع ) از خود نشان مي داد.
در سال 1353 پدرش به بستر بيماري افتاد و امرار معاش برايشان به سختي ميسر مي گشت . نادر براي كمك به پدر و خرج خانواده در مدرسه شبانه ثبت نام نمود. روزها قاليبافي و بعدا آلومينيوم كاري نموده و شبها درس مي خواند. فشار زندگي و سختي تامين امرار معاش از طرفي و مشاهده فاصله طبقاتي , بي بندوباري , ناعدالتي و.... از طرفي ديگر نادر را به شدت آزار مي داد.
نادر كه اوضاع اجتماع جامعه آن روز را با آموزه ها و اندوخته ها و تربيت ديني خود مغاير مي ديد , نسبت به عوامل انحطاط جامعه و عامل اصلي آن (رژيم فاسد و منحط شاهنشاهي ) نفرت و كينه عميقي در دلش به وجود آمد. او براي ياري رساندن به فقرا و مستمندان عشق مي ورزيد و تا جايي كه در توانش بود در مقابل زورگويان مي ايستاد و از مظلومين دفاع مي نمود.
در قيام 29 بهمن تبريز , نادر از جمله افراد جان بركف و سلحشور و شجاعي بود كه به نداي پيرمراد خود حضرت امام خميني ره لبيك گفت . در ادامه انقلاب به طور مداوم و جدي در مسجد شعبان تبريز (پايگاه انقلاب در تبريز) حضور مي يافت و از رهنمودهاي هدايتگر انقلاب در تبريز (حضرت آيت الله شهيد قاضي طباطبايي و روحانيت مبارز) بهره مند و آگاه مي شد و همدوش با ديگر همرزمانش از جمله شهيد يعقوب آذرآبادي و هزاران تن ديگر در صحنه هاي سخت و حساس , داخل بازار تبريز و در خيابانهاي تبريز به درگيري پرداخته و مزدوران شاه را به تنگ مي آوردند.
نادر در طول انقلاب آرام و قرار نداشت و شب و روز جان بركف در خدمت انقلاب اسلامي بود. در روز پيروزي انقلاب در خلع سلاح كلانتريهاي تبريز او نقش كليدي برعهده داشت و با دست خالي و با حركتهاي رزمي تن به تن با مامورين درگير مي شد تا جايي كه چند جراحت جزيي نيز بر وي وارد شد و همرزمانش فكر مي كردند كه او شهيد شده است ; ولي او برخاسته و به رزم ادامه داد تا بالاخره كلانتريها همه خلع سلاح شده و كنترل شهر به دست حزب الله افتاد.
نادر پس از پيروزي انقلاب اسلامي در جهت حفاظت از انقلاب چند روزي در كميته هاي انقلاب حضور يافت و در تير ماه سال 1358 از جمله اولين نفرات تشكيل دهنده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در تبريز بود.
در سركوبي ضدانقلاب و پس مانده هاي رژيم شاه (ساواكيها) و حزب خلق نامسلمان نقش عظيمي داشت و در اكثر عرصه ها و ماموريتها فرماندهي نيروها بر عهده او بود. در اوايل سال 1359 به همراه چند تن از برادران سپاهي به دوره آموزش چتربازي به شيراز اعزام شد تا اينكه در 31 شهريور ماه سال 1359 رژيم بعثي صدام به ايران اسلامي حمله كرد و در آن موقعيت حساس آنان دوره خود را نيمه تمام گذاشته و به تبريز بازگشتند . در روز 3 مهر ماه 1359 تعداد كثيري از پاسداران تبريز به فرماندهي نادر برپور به جبهه هاي جنوب (سوسنگرد) اعزام شدند. كه پس از چند ماه جنگ با دشمنان بعثي و انجام عملياتهاي ايذايي سرانجام دشمن از دست نيروهاي آذربايجاني به تنگ آمده و با برنامه ريزيهاي مشترك دشمن با عوامل داخلي (توطئه بني صدر) نهايتا اين شير بيشه انقلاب شكوهمند اسلامي در تاريخ 59,8,2 به همراه دو تن از همرزمانش به كمين دشمن درآمده و دچار كمند آنان گشتند.
دكتر سيد جلال ميرنوراني از جمله رزمندگاني است كه در يك عمليات شناسايي همراه با شهيد برپور به اسارت دشمن درآمد و پس از تحمل 10 سال اسارت به ميهن اسلامي بازگشت . آنچه مي خوانيد خاطرات اين برادر آزاده است كه از نظر شما مي گذرانيم . لازم به توضيح است كه دكتر ميرنوراني جانشين شهيد برپور بوده است .
ابعاد شخصيتي و روحاني شهيد نادر برپور هنوز ناشناخته مانده و كمتر به آن پرداخته شده است . شهيد برپور از جمله اولين فرماندهان آذربايجاني بود كه در شروع جنگ تحميلي به منطقه جنوب اعزام شد و پايگاه نظامي اين استان را در سوسنگرد بنا نهاد; پايگاهي كه بعدها قويتر و معروفتر گرديد و بدست تواناي رزمندگان به دژي نفوذناپذير درآمد.


شهيد نادر برپور در منطقه فارسيان اهواز با نيروهاي بسيار اندك و با تجهيزات بسيار ساده توانست به صورت يك آرايش نظامي منظم در مقابل نيروهاي عظيم و تا دندان مسلح صف آرايي نموده و جز اولين فرماندهاني باشد كه براي اولين بار طعم شكست را بر دشمن بچشاند.
از آنجائيكه در روزهاي آغازين جنگ تحميلي , دشمن بعثي كشور تازه انقلاب كرده ما را غافلگير كرده بود و با سرعت زياد و بدون اينكه نيرويي در مقابل خود ببيند شروع به پيشروي نموده و شهرها و روستاهاي زيادي را در جنوب و غرب به تصرف خود درآورد. وقتي كه در منطقه فارسيان با مقاومت شديد نيروهاي آذربايجاني به فرماندهي شهيد نادر برپور مواجه شد شديدا دست و پاي خود را گم كرد و شروع به عقب نشيني نمود كه سلحشوران سپاه اسلام آنها را تعقيب نموده و تعداد زيادي از تانكهاي دشمن را شكار كرده و مقادير زيادي از مهمات و ادوات جنگي آنها را به آتش كشيدند و خبر اين پيروزي به حدي انعكاس يافت كه به معروفيت شهيد برپور انجاميد و از آن زمان به بعد هر زماني كه جبهه ها نياز به ابتكار و مقاومت داشت از وجود وي استفاده ميشد.
دشمن پس از چندين بار تصرف و خارج شدن از بستان (بر اثر مقاومت شديد رزمندگان اسلام ) اين شهر را به شدت زير آتشبارهاي خود قرار داده بود. شهر كاملا از غيرنظاميها تخليه گرديد و نيروهاي مستقر در بستان را مجموعه اي از نيروهاي مردمي و سپاه سوسنگرد و آذربايجان شرقي و همچنين تعدادي از نيروهاي مردمي منتسب به آيت الله خلخالي و تعداد اندكي از نيروهاي ارتش تشكيل ميداد و روز بروز بر تعداد زخميهاي ما افزوده مي شد تا اينكه تصميم گرفته شد زخمي را به جاي امني منتقل كنيم و لذا با علم بر اينكه كاملا در محاصره دشمن هستيم در وضعيت بسيار سخت و با استفاده از تاريكي شب زخميها را از ميان تانكها عبور داده و تا محل مناسبي رسانده و سپس به پايگاه اصلي خود در سوسنگرد مراجعت نموديم . بعد از بازسازي نيروها در سوسنگرد تصميم به يك عمليات پارتيزاني گرفته شد كه مقدمات آن يك شناسايي دقيق از موقعيت دشمن بود و با توجه به پرمخاطره بودن عمليات شناسايي شهيد نادر برپور اين وظيفه را خود برعهده گرفت و با اسرار زياد من و شهيد گلچين نيز به ايشان پيوستيم .
اطلاعاتي كه ما داشتيم اين بود كه دشمن در چند كيلومتري پل سابله مستقر گرديده و لذا ما تصميم گرفتيم كه مقداري از مسافت را با خودرو و مقداري را نيز با پاي پياده طي نمائيم . وقتي وارد جاده سوسنگرد ـ بستان شديم خودرو ما مرتب توسط توپها و خمپاره ها مورد هدف قرار مي گرفت و شهيد گلچين بدون اعتنا به باران آتش همچنان خودرو را پيش مي برد تا اينكه در اطراف خود تعدادي نيرو و ادوات جنگي را مشاهده كرديم ولي با تصور اينكه نيروهاي خودي هستند همچنان پيش مي رفتيم ولي غافل از اينكه دشمن در اين مدت كم كيلومترها پيشروي كرده و خود را به اينطرف پل سابله رسانيده است تا اينكه خود را در نزديكي توپخانه دشمن يافتيم و ناگهان از هر سو زير رگبار گلوله ها قرار گرفته و خود را بيرون از ماشين پرتاب كرديم و با توجه به اينكه فاصله چنداني با نيروهاي انبوه بعثي نداشتيم به هيچ وجه امكان دفاع نيافتيم و به اسارت درآمديم .
بعد از اسارت بلافاصله در نزديكي پل سابله در بين راه سوسنگرد و بستان به جايي كه ظاهرا تعميرگاه به نظر مي رسيد منتقل شديم كه در آنجا مورد ضرب و شتم بسيار قرار گرفتيم بطوريكه بارها بوسيله شوك الكتريكي به هوش آمده و بر اثر شكنجه دوباره از حال مي رفتيم (آنچه كه موجب تعجب است اينكه دستگاههاي مدرن شكنجه نيز به سرعت به خط مقدم آورده شده بود)
خلاصه بعد از اينكه هر سه ما به به حال نيمه جان افتاده و غرق در خون بوديم با يك جيپ روانه العماره شديم كه در وسطهاي راه از جيپ به يك ميني بوس كه سرنشينان آن را اسراي غيرنظامي از دهات عرب نشين مرزي تشكيل مي داد منتقل شديم كه در ميني بوس سعي به فرار داشتيم كه سربازهاي بعثي متوجه شده و با وارد آوردن ضربات محكم بوسيله قنداق تفنگ بر زخمهاي ما افزودند.
تا اينكه در نزديكي شهر العماره در نزديكي پاسگاهي ميني بوس متوقف شد و ما مجالي پيدا كرده و با همان وضع وضوي خون گرفته و با دست و چشمان بسته به نماز ظهر و عصر ايستاديم .
بعد از دقايقي دوباره ما را به سوي العماره حركت دادند كه در آنجا در مدرسه اي كه به مقر نظامي تبديل شده بود به صورت جداگانه زنداني شديم و از آن به بعد هرگز همديگر را نديديم .
از آنجائيكه من لباس سربازي و شهيدان برپور و گلچين لباس فرم سپاهي برتن داشتند و دشمن بعثي به لباس فرم سپاه حساسيت شديدي داشت . احتمال مي رود كه در همان اوايل اين عزيزان را شهيد كرده باشند , ولي به گمان اينكه سرباز هستم مرا با ساير اسرا به بغداد و سپس به موصل انتقال دادند. و با توجه به اينكه به زبان انگليسي آشنايي داشتم در طول اسارت بارها از افراد صليب سرخ جهاني كه براي بازديد به اردوگاه مي آمدند جوياي همرزمان خود شدم و هر بار نيز قول داده مي شد كه از سرنوشت آنان برايم خبري خواهند آورد ولي متاسفانه تا آخر اسارتم هرگز نتوانستم از آنها اثري بيابم و عراقيها كلا منكر اسارت آن دلاوران بودند.
تهيه و تنظيم : اسماعيل هدايتي
دفتر سرپرستي روزنامه جمهوري اسلامي در آذربايجان شرقي
در روز سوم مهر ماه 1359 تعداد كثيري از پاسداران تبريز به فرماندهي نادر برپور به جبهه هاي جنوب (سوسنگرد) اعزام شدند كه پس از چند ماه جنگ با دشمنان بعثي و انجام عملياتهاي ايذائي دشمن از حضور و مقاومت آنها به تنگ آمد.
شهيد برپور از جمله فرماندهان آذربايجاني بود كه در شروع جنگ تحميلي به منطقه جنوب اعزام شد و پايگاه نظامي اين استان را در سوسنگرد بنا نهاد; پايگاهي كه بعدها قويتر و معروف تر گرديد و بدست تواناي رزمندگان به دژي نفوذناپذير درآمد.
وقتي وارد جاده سوسنگرد ـ بستان شديم خودرو ما مرتب توسط توپها و خمپاره ها مورد هدف قرار مي گرفت و شهيد گلچين بدون اعتنا به باران آتش همچنان به پيش مي رفت .