
خاطرات دكتر كرامت يوسفيان , جراح بيمارستان
شهداي تهران
بيمارستان افشار دزفول , مثل ديگر بيمارستانهاي منطقه خاطرات
زيادي براي گفتن دارد. اي كاش مي شد در و ديوار اين بيمارستان به
حرف بيايند و گوشه اي از ناديده ها و ناشنيده ها را بيان كنند , آن وقت
معني حقيقي ايثار آشكار مي شد و عشق خود را تمام عيار مي نمود و
هنگامي كه عشق اين گونه رخ مي نمود , رذالتها و پستيها نيز تمام عيار در
برابر تو ظاهر مي شدند و حقايق خودنمايي مي كردند.
روزهاي اول مهر بود. عراق به دشت عباس و منطقه عين خوش
حمله كرده بود و پرسنل بيمارستان افشار دزفول , شبانه روز پذيراي
مجروحان جنايات دشمن بودند و صداميان سرمست از نوشيدن خون
مظلومان , به تركتازي خود ادامه مي دادند.
آن شب , بيمارستان افشار شاهد اوج مظلوميت ما بود , مظلوميتي
كه قلم و زبان , از بيان آن عاجز است . در راهرو بيمارستان قدم مي زدم و
فكر مي كردم كه دو نفر را ديدم كه برانكاردي را گرفته بودند. به سرعت
وارد شدند وقتي نگاهشان به من افتاد , در برابرم توقف كردند. قبل از
اينكه حرفي بزنند , گفتم : « چي شده »
يكي از آنها نفس نفس زنان گفت : دكتر! شكمش تير
خورده . »
لباسهايش پر از خون بود. چشمهاي خسته و كم نورش را به من
دوخته بود. به اتاق عمل منتقلش كرديم و گلوله را از داخل روده هايش
درآورديم و پس از اتمام عمل جراحي , او را به اتاقش بردند. نزديكيهاي
غروب وارد اتاقش شدم , نگاهم به مجروح عراقي افتاد كه چند روز پيش
عملش كرده بوديم , روي تخت ديگر سرباز نجيب ما دراز كشيده بود.
نگاهي به سرم و خوني كه به او تزريق مي شد , انداختم .با لبخندي از من
تشكر كرد و با صداي آرامي گفت : « دست شما درد نكنه , خسته نباشيد. »
گفتم : « الحمدالله , به خير گذشت . راحت بخواب . من دوباره سر
مي زنم . »
مي خواستم از اتاق عمل خارج شوم كه نگاهم به مجروح عراقي
افتاد.حالش خوب بود. گفتم : « چطوري »
گفت : « الحمدلله , الحمدلله , شكرا! »
چقدر از طرز صحبت كردنش بدم مي آمد. دست خودم هم نبود.از
اتاق خارج شدم و اين بار گوشه نگاهم در وسعت نگاه آن سرباز گم شد.
با احساس عجيبي اتاق را ترك كردم . ساعت 4 صبح بودكه از خواب
پريدم . يكي از پرستارها چنان ناگهاني وارد اطاق شد كه من براي چند
لحظه همه چيز را قاطي كردم .
پرستار پشت سرهم مي گفت : « كشت ... كشت ... »
در حالي كه سعي مي كردم او را آرام كنم , پرسيدم : « چي شده »
گفت : « عراقيه , سرباز را كشت ! »
سردر نمي آوردم . يعني چه , مگر اينجا هم جبهه است
گفت : خون و سرمش را كشيده و خفه اش كرده ! »
وارد اتاق شديم . مجروح عراقي بالاي تختش چمپاتمه زده بود و
مثل سگ به من خيره نگاه مي كرد. بالاي سر سرباز رفتم . لوله هاي سرم و
خون روي زمين افتاده بودند. صورت سرباز سياه شده و چشمهايش به
سقف خيره مانده بود. به طرف عراقي رفتم و يقه اش را گرفتم و
فريادزدم : « بيشرف , چرا كشتيش »
او كه مي لرزيد , سرش را برگرداند. بغضم تركيد و شروع كردم به
گريه كردن .
ت
صداي انفجار كه برمي خاست , به سرعت خودم را به اورژانس
بيمارستان مي رساندم و منتظر مجروحان مي شدم . ساعت 9 شب دزفول
مورد اصابت پنج فروند موشك قرار گرفت . هنوز نيم ساعتي نگذشته بود
كه مهدوي دو مجروح را با خود به بيمارستان آورد. اولي پيرمردي بود
كه تمام كرده بود و دومي هم زن مسني كه بيهوش بود. گفتم : « مهدوي تو
كجا بودي » (مهدوي تكنسين اطاق عمل بود كه پيش من كار مي كرد).
گفت : « دكتر جان , آن يكي پدرم است و اين يكي هم مادرم . پدرم
تمام كرده , ولي مادرم دنده هايش شكسته . من مي روم سراغ بقيه
مجروحان . »
در يك چشم به هم زدن , از من دور شد. تا آمدم فرياد بزنم مهدوي
برگرد. ديدم رفته است .
خليلي , يكي ديگر از پزشكياراني بود كه در جريان بمباران هفت تن
اعضاي خانواده اش را از دست داده بود. جسد چهار نفر از آنها را
توانست پيدا كند و سه نفر ديگر را نيز پس از 16 ساعت , زنده از
زيرآوار بيرون آورد و بعد از 24 ساعت , پس از دفن جنازه ها در
بيمارستان مشغول كار شد.گاهي اوقات بر اثر بمبارانهاو موشك بارانها
تعداد شهدا آنقدر زياد مي شد كه مبهوت مي ماندم . در بيمارستان هرجا
را كه نگاه مي كردي , شهيد بود و اجساد پير و جوان كه كنار هم خوابيده
بودند.
يك روز پيرمردي براي تحويل گرفتن جنازه هايش آمد. وقتي
جسدها را به او تحويل دادم , دستهايش را به سوي آسمان دراز كرد و
گفت : « فداي سرامام »
خانمي بود كه بيشتر از بقيه به مجروحان مي رسيد و من دلم
مي خواست انگيزه واقعي اين همه تلاش او را بدانم . تعجب من وقتي
بيشتر شد كه ديدم او بعضي روزها پسر بچه كوچكي را نيز به همراه
مي آورد. از همكارانم پرسيدم : « شوهر اين خانم چه كاره
است »
خليلي گفت : « شوهر از بچه هاي سپاه مريوان بود كه در غرب شهيد
شد و ايشان هم از زمان شهادت او همراه با بچه به دزفول آمده و از
مجروحان پرستاري مي كند. »
يكي از بسيجيهاي شيراز به علت اصابت تركشهاي متعدد. به
سختي مجروح شده بود. مجبور شديم يك پاي او را قطع كنيم . گرچه
اميد زيادي به زنده ماندن او نداشتم , ولي وقتي به هوش آمد , به هر
جان كندي بود , مطلب را به او حالي كردم . او به جاي اينكه چهره درهم
بكشد و اظهار ناراحتي و عجز كند , گفت : « پاي من چه ارزشي دارد
جانم فداي اسلام ! »
او يك ساعت بعد , جانش را هم فداي اسلام كرد و به شهادت
رسيد.
مادري همراه پسر مجروحش بود. آرنج مجروح بر اثر اصابت گلوله
پر از خون شده بود. وقتي او را به اتاق عمل مي برديم , مادرش آمد جلو
و گفت : « دكتر جان , يك كاري بكن دستش زودتر خوب شود تا به جبهه
برگردد. »
اول فكر كردم براي روحيه دادن به پسرش اين حرف را مي زند , ولي
خليلي گفت : « دكتر! اين مادر يك پسرش شهيد شده و حرفهايش هم
جدي است . »
بيمارستان گرچه براي ما زندان بود و دلهامان براي جبهه ايها پرپر
مي زد , ولي هر روز و هر ساعت و هر لحظه , فطرت ما بيدارتر مي شدو
حجابهاي دنيا از جلو چشمهايمان كنارتر مي رفت و از اين خوشحال
بوديم كه در ميان بهشتيها زندگي مي كنيم .
مي خواستم از اتاق عمل خارج شوم كه نگاهم به مجروح عراقي
افتاد.حالش خوب بود. گفتم : « چطوري » گفت : « الحمدلله , الحمدلله ,
شكرا! » چقدر از طرز صحبت كردنش بدم مي آمد. دست خودم هم
نبود
مادري همراه پسر مجروحش بود. آرنج مجروح بر اثر اصابت گلوله پر
از خون شده بود. وقتي او را به اتاق عمل مي برديم , مادرش آمد جلو و
گفت : « دكتر جان , يك كاري بكن دستش زودتر خوب شود تا به جبهه
برگردد. »

|
تا در گرداب فراموشي غرق نشويم
|

نگاهي كوتاه به آثار ادبي نشر شاهد
پشت يك كتاب فروشي به چهره هاي دوست داشتني فرزندان خورشيد
چشم دوخته ام . همت با لبخندي گرم خود را به نگاهم مي آويزد. آن سوتر
اميري دلاور , سپهبد صياد شيرازي به دوردست ها خيره شده است . چمران
آرام سلاح به زانوان نهاده و دست ها سايبان چشم دشمن را رصد مي كند.
داخل مي شوم , كتاب ها آرام مرا مي خوانند. جلو مي روم و ورق مي زنم .
نمي دانم چقدر مي گذرد كه كتابفروش پرصبر و حوصله جلو مي آيد و
مي پرسد : « كتاب خاصي مي خواهيد » درمي آيم كه : « نه , حقيقت را بخواهيد
يك لحظه دلم با غربت غريب شهدا همراه شد , داخل شدم تا لحظه اي خود
را به آرامش پيوند دهم . »
برايم مي گويد كه اين جا يكي از كتابفروشي هاي نشر شاهد است و علاوه
بر آثار تحليلي و تحقيقي , زندگي نامه داستاني شهدا را با نگارش نويسندگان
خوب ايران به علاقمندان تقديم مي كند. از او چند سوال مي پرسم اما انگار
زياد توقع دارم ولو مرا راهنمايي مي كند تا به خيابان ملك الشعراي بهار بروم
به ساختمان معاونت تحقيق و پژوهش بنياد شهيد و امور ايثارگران كه اكنون
چهار اداره كل را در خود دارد و من به اداره كل انتشارات و مجلات شاهد
مي روم تا جواب سوال هاي بسيار خود را از كارشناسان اين بخش دريافت
كنم . يكي از كارشناسان اين مجموعه مي گويد : « اداره كل مجلات ونشر شاهد
با هدف تاليف , تدوين و انتشار آثار مرتبط با شهيد و شهادت و آثار
شهيدان , چاپ و انتشار مجلات شاهد و توزيع و عرضه مجلات و
كتابفروشي ها و يك بخش امور مالي فعاليت مي كند.
اين اداره با چاپ 275 عنوان كتاب و چاپ و نشر مجلات شاهد و شاهد
نوجوان و چاپ چند شماره ويژه نامه ياد ياران , ارزيابي بيش از چندين هزار
عنوان كتاب و سي دي و انتخاب بسياري از آن ها براي فروش در كتابخانه هاي
شاهد سعي كرده است تا سهم خود را در گسترش فرهنگ ايثار و شهادت
درجامعه ايفا كند. »
از او مي پرسم كه چگونه با نويسندگان ارتباط برقرار مي كنيد و او پاسخ
مي دهد كه تعدادي از بهترين نويسندگان كشور توسط واحد تدوين و تاليف
دعوت شده و پس از اظهار تمايل مشغول نگارش آثار مي شوند. ما تاكنون به
عنوان كتاب و نشريه تقديرشده در جشنواره ها و همايش ها داشته ايم و
زندگي نامه داستاني شهدا مخاطبان بسياري را به خود جذب كرده است .
وي مي گويد كه براي ارزيابي آثار ما كميته هاي تخصصي كتاب تشكيل
داده ايم كه نويسندگاني مثل عبدالجبار كاكايي , محمود جوانبخت , حسين
فتاحي , داود غفارزادگان . محمدجواد جزيني , غلامعلي رجايي , محمدرضا
بايرامي , عليرضا سجادپور , مرتضي سرهنگي . احمد دهقان . افشين علا ,
راضيه تجار , نرگس آبيار , قطب الدين صادقي , جليل امجدي , سميرا
اصلان پور , دكتر پرويز عباسي داكاني , دكتر محمدجعفري هرندي و... در آن
شركت دارند و سعي دارند با نشست هاي بسيار يك الگوي مناسب براي
ارزيابي آثار ارائه دهند.
طبق چهارم اين ساختمان با المان هايي تزيين شده است كه عطر خوش
شهادت را در ذهن متبادر مي كند. شهيدان در قاب ها لبخند مي زنند. پلاك ها
و سربندها و نقش هايي از عشق كه بر بوم احساس , نقاشان با قلم وجود
رنگ هاي شهادت را ترسيم كرده اند. اين جا همه چيز , حتي كارمندان يادآور
شهيدان هستند , يادآور حماسه هاي بزرگي كه بهترين فرزندان اين سرزمين
خلق كردند.
اسطوره هايي كه از گوشه گوشه ايران راهي جبهه ها شدند و با
پيشكش كردن بهترين سرمايه هاي زندگي عشق را تفسيري دوباره كردند. اين
جا مرداني كار مي كنند كه قسم خورده اند تا آن جا كه جاي دارد ياد اين مردان
اسطوره اي را زنده نگاه دارند. از اين رو بهترين نويسندگان را جذب مي كنند
تا با نگارش آثار و يا ارزيابي نوشتارها آثار ماندگاري خلق شوند.
مي پرسم يك نويسنده چطور به منابع دسترسي پيدا مي كند و كارشناس
ارشد اين اداره مي گويد : « معمولا ما پرونده شهدا را در واحدهاي مختلف
بنياد داريم . يك كپي از پرونده به نويسنده واگذار مي شود و او خود با تحقيق
اصولي و گفت وگو با خانواده , دوستان . نزديكان و هر كسي كه اطلاعاتي از
شهيد دارد به آثار و مطالب مورد نياز خود دست مي يابد و مشغول نگارش
زندگي نامه داستاني مي شود و اثر بعد نگارش توسط شوراي داوري و
كارشناسان مربوط بازخواني و براي تائيد نهايي يا اصلاح آماده مي شوند » .
ويژه نامه هاي « ياد ياران فصلنامه شهود و دو مجله شاهد و شاهد
نوجوان نيز حاصل زحمات نويسندگان و روزنامه نگاران اين واحد است و
وي ميانگين مشتركين مجله در سال را حدود 20,000 نفر براي شاهد و 13
هزار نفر براي شاهد نوجوان ذكر مي كند » ...
در كتابخانه شاهد چرخي مي زنم . ياد اين همه شهيد را زنده مي يابم . اين
حاصل تلاش اين همه مردمي است كه هنوز از ياد نبرده اند كه ما هرچه امروز
داريم از قبل ايثار بي دريغ و بي بديل اين هاست . آن ها فراموش نكرده اند و با
كار مداوم نمي خواهند جامعه را هم وادارند كه فراموش نكنند تا در گرداب
فراموشي ازيادها نرويم .
ث علي جعفري

|
|