بسم الله الرحمن الرحيم
تلاش جنون آميز واشنگتن بمنظور تبديل دنياي اسلام به يك دشمن
مشترك براي عرب , تدريجا به صورت يك استراتژي عمومي در مي آيد. پس
از فروپاشي اتحاد شوروي و انحلال پيمان « ورشو » , پيمان « ناتو » فلسفه
وجودي خود را از دست داده بود. لكن واشنگتن با تلاش براي معرفي جهان
اسلام بعنوان يك « خطر » , غرب را در مسيري قرار داده است كه ادامه حيات
« ناتو » را يك ضرورت معرفي كرده و حتي براي مقابله با خطرات بالقوه اي كه
آمريكا ادعا مي كند از طريق دنياي اسلام عليه غرب وجود دارد , غرب را عليه
دنياي اسلام برانگيخته است .
نبايد از نظر دور داشت كه سازمان پيمان آتلانتيك شمالي (ناتو) بعنوان
يك پيمان نظامي براي حفظ امنيت كشورهاي عضو , شكل گرفته است لكن
با اصرار آمريكا و حمايت برخي اعضاي اروپائي ناتو و از جمله انگليس كه
انصافا « زائده سياسي آمريكا » محسوب مي شود و از واشنگتن دستور
مي گيرد , ناتو در طول سالهاي اخير به نيروهاي خود براي دخالت در
افغانستان ماموريت داده تا بعنوان نيروهاي حافظ صلح در اين كشور مستقر
شوند , حال آنكه قلمرو فعاليت ناتو , همواره در چارچوب جغرافياي
كشورهاي عضو ناتو , محدود بوده است .
بوش كوچك و دستيارانش در طول سالهاي پس از حادثه 20 شهريور
80 (11 سپتامبر) همواره سعي كرده اند بكمك تبليغات رسانه اي و حتي
ديپلماسي رسمي خود , حادثه 20 شهريور 80 را يك « نقطه عطف » در تاريخ
معاصر معرفي كنند و آنرا سرفصل دور جديدي از مناسبات و
سياستگذاري ها تلقي نمايند كه بموجب آن , تغيير در استراتژي غرب , يك
ضرورت بنيادي محسوب شده و مشخصا « مبارزه با تروريسم » بعنوان يكي
از اصلي ترين محورهاي سياست غرب اعم از سياست داخلي , بين الدولي و
بين المللي , جايگاه ويژه اي را به خود اختصاص دهد. در برخورد اول چنين
امري , بسيار بديهي بنظر مي رسد لكن مسئله اينست كه واشنگتن با طرح
ضرورت مبارزه با تروريسم , در واقع سعي دارد همه كشورهاي مستقل را كه
مخالف سياستهاي سلطه جويانه آمريكا هستند , تحت پوشش مبارزه با
تروريسم , بعنوان يك « دشمن » معرفي كند و ديگران را هم به مبارزه عليه آنها
با خود همراه نمايد.
نكته ظريفي كه اصل اين مسئله را به زير سئوال مي برد , اينست كه آمريكا
در طرح موضوع و معرفي مصاديق تروريسم , هرگز صادقانه عمل نكرده و با
تكروي در اين زمينه , عموما حتي آرا متحدين اروپائي خود را نيز نتوانسته
جلب كند , چون حتي متحدين ديروز واشنگتن هم با تلخكامي احساس
مي كنند كه از همراهي آنها در طرح مبارزه با تروريسم , قويا سو استفاده
شده و مي شود.
بوش كوچك در ديدار اخير خود با شارون , از اسرائيل بعنوان « تنها
حكومت دمكراتيك خاورميانه » نام برد و رسانه هاي وابسته به جناح حاكم
آمريكا نيز با تكرار اين ادعا , درصدد توجيه ضرورت تغيير در ساختار
حكومت همه كشورهاي خاورميانه بجز اسرائيل برآمده اند آنها به حمايت از
طرح بوش كوچك و دستيارانش پرداخته اند كه به « طرح خاورميانه بزرگ »
مشهور شده است . بموجب اين طرح , يك استدلال براي ضرورت تغيير
بنيادي در ساختار حكومت هاي عرب منطقه عنوان مي شود و آن اينكه هيچ
يك از حكومت هاي عرب منطقه مبتني بر اصول دمكراسي نيست و ملت ها
كوچكترين نقشي در روي كار آوردن آنها نداشته اند. البته اين حرف
صحيحي است كه درباره حكومت هاي عرب منطقه مصداق دارد اما بوش
كوچك و دستيارانش با طرح اين مطلب صحيح , سعي دارند نتيجه نادرست
و باطلي را كسب كنند و به دنبال تحقق اهدافي هستند كه درصورت اجرا ,
اوضاع خاورميانه و دنياي اسلام را بمراتب وخيم تر مي كند و آنرا فرسنگها
به قهقهرا و بلكه بسوي اضمحلال كامل و انقياد مطلق مسلمين و نابودي
« استقلال راي » و « استقلال عمل » دنياي اسلام , سوق مي دهد.
واشنگتن با طرح اينكه كشورهاي عرب خاورميانه , رژيم هاي وابسته ,
ديكتاتوري و فاقد ريشه و پايگاه مردمي هستند , مي خواهد اين حكومت ها را
برچيده و نسل جديدي از حكومت هاي دست نشانده را « مطابق مدل عراق »
در اين كشورها روي كار آورد و حال آنكه حكومت دست نشانده جديد
عراق , با جنايات ضدمردمي خود , حتي روي صدام را هم سفيد كرده است .
ژنرال كالين پاول وزيرخارجه آمريكا در اين زمينه با وقاحت خاصي از
روند فاجعه آميز كنوني عراق كه روزانه دستكم 500 تا 700 نفر در اين كشور
كشته و يا زخمي مي شوند , بعنوان « روند احياي دمكراسي » در عراق ياد
مي كند و حتي با يك گستاخي مثال زدني , از ساير كشورها و ملت هاي منطقه
مي خواهد كه از عراق الگو بگيرند و دمكراسي را در كشور خود پياده كنند!
بدين ترتيب الگوي مورد نظر آمريكا براي خاورميانه كاملا مشخص و آشكار
است . واشنگتن درصدد آنست كه نسل جديد حكومت هاي عرب منطقه را
مطابق « الگوي عراق » در همه كشورهاي عرب , از طريق يك حاكم آمريكائي
كه احيانا در بهترين حال ممكن , سفير آمريكا در آن كشور خواهد بود , به
قدرت برساند و نام آنرا « پيروزي دمكراسي » بگذارد. انقياد در برابر اسرائيل ,
قرار است فصل مشترك همه اين دولتهاي جديد و دست نشانده آمريكا در
خاورميانه عربي باشد كه اسرائيل را همچون نگيني , در ميان بگيرند و براي
هر اقدام خود , باصطلاح حكومت دمكراتيك اسرائيل را الگوي خود قرار
دهند!
وقاحت آمريكا آنچنان از حد گذشته كه حتي تكرار اين ادعاها هم
چندش آور است . هرگز قابل تصور نبوده و نيست كه آمريكا عليرغم استفاده
مستمر از تروريسم بعنوان ابزار سياست خارجي خود , « پرچمدار مبارزه با
تروريسم » تلقي شود و رژيم صهيونيستي را كه معلول تروريسم , دسيسه و
خيانت است , بعنوان « يگانه مظهر دمكراسي در خاورميانه » معرفي كند و
باور داشته باشد كه مي تواند اين دروغهاي بزرگ را جا بيندازد.
تا اينجاي قضيه , ادعاهاي شرم آور آمريكا بود كه بوش كوچك و
دستيارانش بعنوان « پيش فرضهاي تغيير نقشه خاورميانه » درصدد اشاعه آن
هستند. اما سئوال اينست كه اهداف و انگيزه هاي اصلي چيست در واقع
طراحان و مجريان اين طرح درصدد پاسخگوئي به چه نيازي هستند و براي
تامين چه اهدافي تلاش مي كنند كه اينگونه سخن مي گويند
زمامداران آمريكا ابائي ندارند كه درباره ابعاد نفرت و انزجار ملت هاي
مسلمان از آمريكا , اين واقعيت را مورد اعتراف قرار دهند كه مسلمانان
بشدت از آمريكا متنفرند ملتهاي مسلمان , آمريكا را عامل اصلي بدبختي و
نابساماني كشور خود مي شناسند و معتقدند كه آمريكا در جهت روي كار
آوردن رژيم هاي ديكتاتوري و حمايت از وحشيگري و جنايات آنها , نقش
اصلي , جدي و موثري را ايفا كرده است . البته اين واقعيت بزرگي است كه
آمريكا هيچگاه تا اين اندازه آماده پذيرش و اعتراف به آن نبوده است . لكن
مسئله اينست كه اين فقط يك روي سكه است و آمريكا با كنار زدن همين
حكومت هاي ديكتاتور , بي ريشه و ضدمردمي , سعي دارد نسل جديدي از
حكومت هاي بي ريشه و ضد مردمي را در دنياي عرب به سركار بياورد و نام
اين اقدام خود را « پيروزي دمكراسي » بگذارد و تا به تصور خود , براي
دستكم 50 سال ديگر منافع آمريكا در خاورميانه را و در درجه اول « امنيت
انرژي » مورد نياز آمريكا را تضمين كند!
اين طرح اگرچه ممكن است قدري مضحك بنظر برسد ولي در هر
صورت , امروزه مبناي اصلي سياست خاورميانه اي آمريكا را تشكيل
مي دهد. طرح سرنگوني صدام و روي كار آوردن يك حكومت دست نشانده
در اين كشور و آنهم با سازماندهي مجدد بعثي ها , دقيقا براساس همين مدل
انجام شد . اما در هيچ مقطعي از دوره 15 ماهه اشغال عراق , اوضاع در عراق
مطابق برنامه هاي آمريكا , پيش نرفته است . با وجود اين , چرا واشنگتن
عليرغم احساس ناكامي و شكست مطلق در عراق هنوز هم حاضر نيست به
واقعيت ها اعتراف كند و شكست خود در عراق را بپذيرد
پاسخ اين سئوال روشن است . بوش كوچك و دستيارانش در آستانه
انتخابات رياست جمهوري آمريكا مي خواهند بهر قيمت ممكن , خود را
پيروز جلوه دهند تا بلكه نتيجه انتخابات آمريكا بنفع آنها تغيير كند. چرا كه
در غير اينصورت كمترين اثر پذيرش شكست بوش در عراق اينست كه وي
در انتخابات رياست جمهوري آمريكا هم شكست مي خورد و ناچار است كه
نتيجه را به رقيب خود واگذار كند.
نتيجه انتخابات هرچه باشد , در يك نكته ترديدي نيست و آن اينكه
ميان اهداف و روشهاي اجرائي , طرح « تبديل دنياي اسلام به دشمن غرب »
و « طرح خاورميانه بزرگ » , تعارضات فراواني وجود دارد كه باعث مي شود
اين طرحها از همان ابتدا با شكست مواجه شود و حتي نتايج معكوسي را
ببار آورد كه دقيقا به زيان طراحان و مجريان آنست و مهمتر از همه , ماهيت و
اهداف واقعي آمريكا را براي ملتها , افشا مي كند.

|