روزنامه جمهوري اسلامي 01/06/1383 صفحه جبهه و جنگ

* لذت درد كشيدن
واگويه
جشن محرم

* معرفي نشريه
سبز سرخ
لذت درد كشيدن




خاطرات دكتر علي اكبر ماهيان , مسوول بهداري لشكر 8 نجف اشرف
اشاره :
پزشكان , پرستاران و امدادگران از جمله اقشاري بودند كه در سالهاي دفاع مقدس نقش به سزايي داشته و خدمات قابل توجهي را در اين دوران طلايي به يادگار گذاشته اند. اما در اين سالهاي اخير بعد از پايان جنگ از نقش آنها در دوران جنگ كم سخن به ميان آمده است .
مابرحسب وظيفه و تكليف بمناسبت اول شهريور ماه روز پزشك خاطره اي را از زبان يكي از پزشكان بسيجي كه خاطرات زيادي از سالهاي نبرد در سينه اش دارد , انتخاب نموده ايم كه به حضورتان تقديم مي داريم .
اورژانس ما در نزديكي محور عملياتي قرار گرفته بود و 14 جراح شبانه روز , آنجا مشغول كار بودند. محيط عجيبي بود.اي كاش مي شد تمامي پزشكان كشورمان ـ ولو به مدت 24 ساعت ـ به اين مناطق مي آمدند و اوضاع را از نزديك مي ديدند .ديدن بچه هاي مجروح و شنيدن حرف آنها چيزي نيست كه به سادگي پيش بيايد. ما در شهرهاي محل كار خودمان معمولا با مريضهايي مواجه هستيم كه براي زنده ماندن تلاش مي كنند و مي خواهند يك روز و حتي يك ساعت بيشتر زنده بمانند. البته ما هم بنا به وظيفه اي كه داريم , حداكثر تلاش خود را براي بهبود آنها انجام مي دهيم و در عين حال معتقديم كه عمر دست خداست . برخورد با مريض هاي معمولي باعث مي شود كه ما ناخودآگاه به سوي دنيا كشيده شويم , طوري كه اگر از خودمان مواظبت نكنيم , كار از كار مي گذرد و شناخت ما فقط به تيغ جراحي و جسم مريض خلاصه مي شود. زندگي اكثر پزشكان همين است , براي همين است كه مي گويم اي كاش مي شد همه پزشكان ولو به مدت 24 ساعت در بيمارستانهاي مناطق عملياتي حضور پيدا مي كردند و شناخت تازه اي از درد و بيماري و جراحت به دست مي آوردند. طول زمان مهم نيست , چه بسا فكرهايي كه در عوض چند دقيقه عوض شوند , با يك حرف , با يك نگاه و حتي در بسياري موارد , با يك حركت . من اين پيام را به كليه همكاران پزشكم مي دهم , به آنهايي كه نتوانستند به جبهه بيايند يا نيامدند , چرا كه شايد تا دير زماني اين حوادث ديگر تكرار نشود.
آن شب , سعيد عاملي را به اورژانس آوردند. يكي از امدادگرها كه همراه او بود , نزد من آمد و گفت : « دكتر! هر دو پايش قطع شده ! »
اقدامات لازم را انجام داديم , ولي فايده نداشت و او سرانجام هر دو پايش را از دست داد. وقتي به هوش آمد , ما مضطرب بالاي سرش ايستاده بوديم كه اگر بفهمد , چه واكنشي نشان مي دهد
دستي بر پيشاني سعيد كشيدم و گفتم : « سعيد آقا , حالت چطوره »
لبخند زد و گفت : « الحمدلله , ببخشيد دكتر كه به شما زحمت دادم . »
گفتم : شماها رحمت هستيد.
گفت : « دكتر , كي مي تونم برگردم »
انگار آب سردي روي من ريختند. رنگم پريد.گفتم : « ان شاالله وقتي پات خوب شد! »
با شنيدن اين جمله او كاري را انجام داد كه همه ما را غافلگير كرد , ملافه را از روي پايش پس زد و هنگامي كه نگاهش به پاهاي قطع شده اش افتاد ناگهان لبخندش جاي خود را به گلي شكفته داد. سعيد كه انگار جاني تازه گرفته بود , چشمهايش را به سقف دوخت و گفت : « خدايا , دو پا داشتيم و داديم , ولي شرمنده هستيم ! »
من در حالي كه نمي دانستم در برابر اين عمل او چه عكس العملي را نشان دهم گفتم : « سعيد جان , اگر اجازه بدهي , آمپول مرفين بزنم . »
گفت : « دردكشيدن لذتش بيشتر است . » و من به اين فكر كردم كه بعضي چگونه به لذت مي انديشند و سعيد چگونه !

در مرحله پنجم عمليات رمضان , صبح اول وقت , يكي از امدادگرهاي اورژانس گفت : « دكتر! رضا رو يادته »
گفتم : « رضا كدوم رضا »
گفت : « رضا عابدي , همون كه در مرحله قبلي عمليات رمضان شهيد شد. »
به ذهنم فشار آوردم . مجروحان و شهدا به قدري بودند كه به اين سادگي نمي شد قيافه و اسمشان را به ياد آورد.
گفت : « همون كه وقتي به هوش آمد , گفت « يا صاحب الزمان ادركني » و تمام كرد! »
گفتم : « خب , يادم اومد. »
گفت : « ديشب به خواب من آمد و گفت دست و پاي من كه قطع شده , پشت همان خاكريزي است كه مرا از آنجا آورديد. »
گفتم : « مطمئني خودش بود »
گفت : « آره بابا , اگر ماشين بدهيد , من مي روم بياورم . »
او را به همان مكان فرستاديم و طولي نكشيد كه با دست و پاي رضابرگشت , دست و پاي رضا را به تخليه شهدا فرستاديم و اين ماجرا تا مدتها فكر مرا مشغول كرده بود.

تراكم مجروحان بيشتر در مواقعي بود كه مزدوران بعثي پاتك مي زدند.
همه پزشكان شبانه روز زحمت مي كشيدند و نمي گذاشتند حتي يك قطره خون اضافي , از مجروحان هدر برود. مجروحان هم واقعا ايثار داشتند. ما اصلا فكر نمي كرديم كه با انسانهاي معمولي طرف هستيم . هميشه سعي مي كرديم با آنها حساب شده حرف بزنيم . تمامي تصوراتي را كه از كار در شهر داشتيم , فراموش كرده و تبديل به پزشكهاي جديدي شده بوديم , پزشكهايي كه توليدي جبهه و جنگ بودند , آن هم اين جبهه و اين جنگ ! سي تخت اورژانس در دقايق اول پر مي شد و بقيه را هم روي زمين مي خوابانديم . دردسر از اينجا شروع مي شد كه آنهايي كه روي تخت خوابيده بودند , اصرار داشتند بياوريمشان پايين و روي زمينيها را بالا بگذاريم .سراغ مجروحان بيرون اورژانس مي رفتيم كه هر چند تا را مي شود به داخل منتقل كنيم , ولي سراغ هر كدام مي رفتيم با دست , ديگري را نشان مي داد , يعني او را ببريد. خلاصه گيج مي مانديم كه چه كنيم . رانندگان آمبولانس هم همين مشكل را داشتند. مي گفتند گاهي ده پانزده دقيقه با يك مجروح صحبت مي كنيم تا راضي شود سوارش كنيم , آنها هميشه همرزمهاي خود را مقدم مي دارند.
در همان عمليات رمضان و مرحله پنجم بود كه اورژانس ما بمباران شد. دكتر ابوترابي و پسر شانزده ساله اش كه از اصفهان آمده بودند , اين بمباران را انجام دادند! دستشان درد نكند. بمباران , بمباران عشق بود و رايحه دل انگيز اين بمباران آسماني , همه را به هوش آورد. دكتر , جراح نمونه اورژانس ما بود و فرزندش , نمونه جبهه ها , روزي كه پيكر بي سر فرزند دكتر را جلو اورژانس آوردند. لحظات سنگيني برما گذشت . دكتر از شهادت او خبر داشت و فقط منتظر بود پيكر پسرش را ببيند , آن هم پيكري را كه سر نداشت !
دكتر لحظاتي بعد در آستانه در اورژانس ظاهر شد و روي پسرش را كنار زد , سينه پسر را بوسيد و چند كلامي كوتاه با او صحبت كرد. بعد روي او را كشيد و گفت : « ببريد تخليه شهدا! »
پسر را به تخليه شهدا بردند , ولي دكتر همچنان در اورژانس ماند و به مجروحان رسيدگي كرد.
عمليات كه تمام شد , به تخليه شهدا رفت , جنازه پسر را برداشت و عازم اصفهان شد. بچه ها مي گفتند : « دكتر از همه چيز صحبت مي كرد , مگر فرزندش ! »
لبخند زد و گفت : « الحمدلله , ببخشيد دكتر كه به شما زحمت دادم . » گفتم : شماها رحمت هستيد. گفت : « دكتر , كي مي تونم برگردم » انگار آب سردي روي من ريختند. رنگم پريد. گفتم : « ان شاالله وقتي پات خوب شد! »
من در حالي كه نمي دانستم در برابر اين عمل او چه عكس العملي را نشان دهم گفتم : « سعيد جان , اگر اجازه بدهي , آمپول مرفين بزنم . » گفت : « درد كشيدن لذتش بيشتر است . » و من به اين فكر كردم كه بعضي چگونه به لذت مي انديشند و سعيد چگونه !
روزي كه پيكر بي سر فرزند دكتر را جلو اورژانس آوردند. لحظات سنگيني برما گذشت . دكتر از شهادت او خبر داشت و فقط منتظر بود پيكر پسرش را ببيند , آن هم پيكري را كه سر نداشت !

واگويه
جشن محرم


آيا ديده اي شيعه را كه در محرم و صفر شادي كند آيا ديده اي كه عزاداران ثارالله در ايام شهادتش نقل و شيريني و شربت پخش كنند مگر شيعه را چه شود كه چنين كند
تو مي داني كه نفس شيعه به نفس حجت خداست , دراين ترديد مكن و اگر روزي از روزهاي محرم و صفر ديده اي كه اين قوم شادي و پايكوبي كرده اند.يقين بدان كه خبري عظيم در پيش است . شيعه به امامش زنده است اگر نه شيعه نيست . شيعه جسم است و امام « جان » چگونه ميان جسم و جان جدايي بيفتد چگونه جسم به شادي بنشيند و جان در عزاي ثارالله بگريد
راز اين قوم عجيب در سرسپردگي است , آنهابه خنده ي امام خود مي خندند و به گريه اش مي گريند. پس اگر شيعه را در شادي ديده اي يقين بدان كه اكنون آن حجت آخرين نيز مسرور است .آري , او مسرور است چرا كه در آن محرم (سال 1411 قمري ) پس از قرن ها كه عصرنصرت مسلمين و عزت شيعه آغاز گشته بار ديگر نصرتي در رسيده , قفسي شكسته و جمعي از پرندگان مهاجر و مجاهداني از اين قوم . به آشيانه بازگشته اند. كساني كه روزي به ياري دين خدا شتافته و پيشاني بند دلدادگي و سرسپردگي به سربستند و روي به راه نهادند و پشت به منزل , تن به راه دادند در حاليكه « جان » پشيز بود.
و سال ها تن را در غربت و اسارت فرسوده كردند تا روح آزاده بماند. اكنون بازگشته اند. سربلند و درخشان , باموهائي سپيد , صورتهائي چين دار و پاهائي خسته , اما چهره هائي روشن و دلهائي چون كودك , اكنون در پيشگاه نايب امام زانو زده اند در حاليكه جان را در طبق تقديم دارند. يعني اماما , ببين بادل و مويي سپيد به شوق ديدارت آمده ايم و نشان تو را در اينجا نزد نايبت در حرم آن پرسفر كرده جسته ايم و قرباني آورده ايم . باشد كه بپذيري . و با ديدار مراد و مقتدايشان , حضرت آيت الله خامنه اي بود كه « جشن محرم » به اوج رسيد.
مهدي متوليان

معرفي نشريه
سبز سرخ




چهل و يكمين شماره سبز سرخ , ويژه نامه كنگره بزرگداشت سرداران و چهارده هزار شهيد استانهاي مازندران و گلستان منتشر شد.
گفت و گو و مصاحبه با دكتر محسن رضايي ; فرمانده كل سپاه در دوران دفاع مقدس , گفت و گو با سردار ولي الله نانواكناري فرمانده تيپ يكم لشگر ويژه 25 كربلا در دوران دفاع مقدس و مطالبي چون صداي شهيدان دريادها , معركه , ميراث كهن , اعترافي پيرامون ادبيات ويرانه ها , خواندني ها از زندگي يك رئيس جمهور , مرتضي و هنر , ثروت هاي بي پايان , ايمان و روحيه جنگي , اساس پيروزي و شكست در جنگ ها , اگراشك مي ريزي به خاطر مكتب بريز , سمفوني هاي جنگ , پاسخ گويي به مردم از نگاه شهيدان , دوستي خداوند با شهادت فرزندانم ثابت شد و گفت و گو با مادر شهيد , خاطره و جدول دفاع مقدس عناوين مطالبي است كه دراين شماره از ويژه نامه سبز سرخ به چشم مي خورد.
جبهه و جنگ : با گذشت 41 شماره از انتشار ويژه نامه سبز سرخ انتظار مي رفت كه اين ويژه نامه بتواند حداقل فرماندهان و سرداران شهيد مازندراني را كه درعملياتهاي مختلف سپاهيان اسلام و ارتشيان غيور نقش به سزايي داشتند به نسل دوم و سوم مازندران معرفي نمايد , در صورتي كه در هر شماره شاهد مطالبي بوديم كه جنگ ودفاع مقدس رااز منظر كلان بررسي مي كرد و از شهداي استانهاي ديگر حرف به ميان مي آورد و يا مطالبي را در خود مي گنجاند كه هيچ تناسبي با دفاع مقدس نداشت و بيشتر مسائل سياسي و كليات بود.
جا دارد دوستان بزرگوار در اين ويژه نامه بيشتر به تاريخ جنگ دفاع مقدس مازندران كه تاكنون به آن كم پرداخته شده , بپردازند و گنج پرقيمت دفاع مقدس اين استان را از سينه فرماندهان و بازماندگان آن استخراج نمايند و مسائل كلي جنگ را به اهلش بسپارند.