جانباز سيدكمال خليلي : به راستي انصاف بدهيد و
منصفانه قضاوت كنيد كه ما چگونه خود را وامدار شهيدان
ندانيم ما چگونه مي توانيم ارزشها و آرمانهاي اين شهيدان را
همراه با جسم شان به خاك بسپاريم مگر مي شود خاطره
فداكاريها و تواضع و رشادت هاي شهيدان را فراموش كرد
هرگاه عصيان نمود پيدا مي كند و ما را به هواهاي بدخويش
آلوده مي نمايد , هرگاه كه عروس غدار « دنيا » زيبايي هاي
خويش را به رخ ما مي كشد , چه زيباست كه دل و دهان خويش
را با نام خداي شهيدان و شهداي عزيزمان متبرك سازيم و با
آنان عهد و پيمان بنديم كه گول ظواهر را نمي خوريم و مكتب
پرافتخار « شهادت » را فراموش نمي نمائيم .

معرفي نشريه
طراوت
|

نوزدهمين شماره نشريه « طراوت » ماهنامه فرهنگي , اجتماعي كنگره
بزرگداشت سرداران و بيست و سه هزار شهيد استان اصفهان منتشر شد.
سخن اول ـ جنگ تمام شدني نيست ـ محاكمه سياه ـ نگاه دوم ـ براي
دوستانم ـ دعاهاي شكسته ـ يك حرف كوچك ـ شعر ـ سه نفر (داستان ) ـ
ستارگان آسمان گمنامي ـ زمان سرخ ـ اين را هم بشنويد ـ سه خاطره از
مرحوم ابوترابي ـ رضايت نامه ـ توحش سرگرم كننده ـ شوخ طبعي ها ـ هشت
بهشت ـ يه جايي درست وسط نشريه ـ از عشق بايد گفت ـ رويدادها ـ
بچه هاي قلم و حسن ختام عناوين مطالبي است كه در اين شماره از طراوت
به چشم مي خورد.
علاقمندان جهت مطالعه مطالب اين شماره و شماره هاي ديگر نشريه به
وبلاگ هاي زير مراجعه نمايند.
WWW . taravat 011 . persianblog . com

|
رحلت امام ; تلخ ترين خبر در اسارت
|

گفت و گو با برادر آزاده بيژن كياني ; مدير كل امور فرهنگي
ستاد آزادگان
گفت و گو از : حسين ذكريائي
اشاره : برادر آزاده « بيژن كياني » از جمله آزادگاني است كه پس از اسارت
بعنوان يك نيروي موفق فرهنگي در كنار مرحوم حجت الاسلام ابوترابي
مشغول به فعاليت شد و خدمات زيادي را براي فرهنگ آزادگان و خدمت به
آنها ارائه نمود كه در جاي خود مورد تحسين است . بمناسبت 26 مرداد ماه
سالروز ورود آزادگان به ميهن اسلامي با اين برادر بزرگوار گفت و گويي انجام
داديم كه در آن چگونگي لحظات اوليه اسارت و همچنين چگونگي دريافت
اخبار , اطلاعات و گزارشات مختلف از عملياتها و اوضاع داخلي كشور
عزيزمان توسط اسرا در اردوگاههاي بعث , را مورد بررسي قرار داديم كه از
نظر شما خوانندگان عزيز مي گذرانيم . اميد آنكه در نظرتان مقبول
افتد.
لطفا در ابتداي گفت و گو خودتان را براي ما و خوانندگان محترم معرفي
بفرمائيد.
بسم الله الرحمن الرحيم . من بيژن كياني هستم كه در سال 1361 در
عمليات والفجر مقدماتي بعد از اينكه به محاصره دشمن در آمديم با عده اي
از رزمندگان ديگر توسط نيروهاي دشمن دستگير و به مدت هشت سال در
اردوگاههاي رژيم صدام به سر برديم .
از آن لحظه اي كه به اسارت دشمن درآمديد براي ما بگوئيد.
عمليات ما در نيمه هاي شب و در يك منطقه رملي و دشت صاف صورت
گرفت كه امكان پشتيباني خيلي مشكل بود و از طرفي مدت ها بود روي
عمليات كار شد و بايد به هر صورت ممكن انجام مي شد. از طرفي هم
كنفرانس سران غير متعهدها قرار بود در بغداد انجام گيرد كه به علت ناامن
كردن بغداد توسط خلبانان تيز پرواز نيروي هوايي از جمله سرلشكر شهيد
دوران اين كنفرانس از بغداد به دهلي نو پايتخت هند منتقل شد و ايران هم در
هر صورت مقارن با اين كنفرانس قصد داشت كه در يك منطقه وسيع
عمليات جنگي را شروع كند.
تعدادي از ما به دليل محاصره شدن و قطع ارتباطمان با عقبه و مراكز كنترل
فرماندهي به شهادت رسيدند , تعدادي هم مجروح شدند و در ميدان
عمليات ماندند و به ناچار دشمن آنها را دستگير كرد كه من هم جز آنها
بودم آن لحظات اوليه , واقعا لحظات بسيار دشواري است , چيزي كه ما كم
به آن فكر مي كرديم اين بود كه , در يك موقعيتي قرار بگيريم كه ناچار باشيم ,
تسليم دشمن شويم و واقعا آن لحظات اوليه , لحظات گيج كننده اي بود كه
فرد اسير مبهوت مي شد و خودش را در يك بلاتكليفي مي ديد و از يك طرف
شرع دست يك رزمنده را مي بست كه حق ندارد خودكشي كند و از طرفي هم
مي ديد به چنگ دشمني مي افتد كه پايبند به هيچ قاعده و قانوني و مسئله
اخلاقي نيست و هر جنايتي را مرتكب مي شود در هر صورت تنها چيزي كه
در آن لحظات سنگيني اين موضوع را از دوش ما بر مي داشت , رضايت و
قضايي بود كه خداوند براي ما مقرر فرمود و خود را تسليم رضاي خدا
مي ديديم .احساس , احساس سختي بود , اگر چه من خواب اسارت را در
دوران تحصيلي راهنمايي ; يعني دو سال قبل از انقلاب ديدم كه به اسارت
اسرائيل در آمدم ولي حالم دگرگون بود خب آن زمان با جنايات و مفهوم
اسرائيل آشنا نبودم و وقتي بيدار شدم اين خواب برايم مفهوم نداشت ولي
همان احساسي كه در خواب داشتم در آن لحظات اوليه اسارت دوباره به من
دست داد.
به هر جهت براي همه آن عزيزاني كه در آن لحظات گرفتار دشمن شدند
اين حالت يكساني بود.
جالب اين است كه وقتي ما را پياده كردند درست در همان بياباني بود كه
خواب ديده بودم و ساختماني هم وسط بيابان بود كه همان ساختماني بود كه
در خواب ديدم .
عمليات والفجر مقدماتي در منطقه فكه صورت گرفت و شما هم در آن
منطقه به اسارت دشمن در آمديد...
بله !
خب بعد از آنجا شما را به كجا منتقل نمودند
البته آنها به آن منطقه مي گفتند « شيب ميثان » و همان لحظه اولي كه ما را
دستگير كردند , گفتند شما به خاك ما تجاوز كرديد , شما متجاوز هستيد و ما
اعدامتان مي كنيم و حتي ژست اعدام كردن را گرفتند و سربازها را مسلح
كردند , نشستند و هدف هم گرفتند ولي شليك نكردند.
بعد ما را آوردند شهر اماره كه نزديكترين شهر به آن جبهه بود و بعد از اماره
ما را به بغداد بردند و دو روز در بغداد بوديم تا اينكه ما را به موصل كه از
شهرهاي شمالي عراق است , انتقال دادند و تا پايان دوره اسارت در موصل
بوديم .
شما كه در اردوگاه موصل بوديد چقدر از قضيه تنها فرار دو اسير ايراني از
اين اردوگاه خبر داريد , آيا در جريان هستيد
اتفاقا اين قضيه در همان ابتداي اسارت ما اتفاق افتاد كه ديديم عراقيها
خيلي نامتعارف شروع كردند بر سخت گيري كه پنجره ها را بستند و
استحكامات را زياد كردند و سه روز هم ديدم 5 هلي كوپتر منطقه را زير نظر
داشتند و در حال گشت زني بودند كه بعدا ما فهميديم كه يك فراري صورت
گرفته و بعد كامل متوجه شديم كه دو نفر فرار كردند و خودشان آزاد شدند و
سختي آن افتاد به دوش ديگر اسرا.
آن دو سه روزي كه در بغداد بوديد , عراقي ها چه برنامه هايي براي شما
داشتند
آن دو سه روزي كه ما در بغداد بوديم يكي از لحظات سخت اسارت ما به
شمار مي آمد.
آيا مي توان آن را با هشت سالي كه در اسارت بوديد , مقايسه كرد
البته من مقايسه نمي كنم , ولي واقعا خيلي سخت بود , و سختي آن به اين
دليل بود كه آنها آمدند يك شيوه تبليغاتي زجر آوري را در پيش گرفتند و دو
هزار نفري را كه به اسارت در آوردند از زخمي گرفته تا افراد سالم را در يك
سالن تنگ جا دادند سالني كه در آن روزهاي بسيار سرد زمستاني , در آن
احساس گرماي مي كرديم و عرق از سر رويمان سرازير بود و وقتي ما را از
سالن خارج كردند نسيمي به سوي ما وزيد كه انگار دوباره زنده شديم . در
آن حالات به زخمي ها هم اصلا رسيدگي نمي كردند و بر ايشان مهم نبود كه
اين زخمي ها شهيد شوند يا جان سالم به در ببرند. يعني هيچ احساس
مسوليتي نمي كردند , از غذا و آب هم خبري نبود خب ! مي دانيد كسي كه
زخمي مي شود و بدنش خون ريزي مي كند بسيار احساس تشنگي دارد و
واقعا بچه ها در اين حالت تشنگي بسيار زجري مي كشيدند و رزمندگاني هم
كه در كنارش بودند از اين حالات آنها از نظر روحي واقعا اذيت مي شدند بعد
تك تك ما را با روش هاي مختلف شكنجه كردند تا بتوانند اطلاعاتي
بگيرند.
بفرمائيد در جريان اسارت آيا اطلاعات و اخبار و اتفاقاتي كه در ايران به
وقوع مي پيوست به شما مي رسيد
بله ! اكثر اوقات در جريان اتقاقات قرار مي گرفتيم و گاه گاهي اخبار تلخ و
شيرين ايران مثل پيروزي در عمليات والفجر هشت , كربلاي پنج و رحلت
حضرت امام (ره ) كه تلخ ترين خاطره براي آزادگان بود , به ما مي رسيد.
معمولا اين اخبار و گزارشات را چگونه به دست مي آورديد
عمده دسترسي به اطلاعات توسط ما , همان رسانه هاي جمعي خود عراق
بود كه در اختيار ما قرار مي دادند , آنها دو روزنامه را مي آوردند در اردوگاه ;
يكي الثوره بود و ديگري جمهوري , كه دو تا روزنامه دولتي عراق بودند و
همچنين راديو و تلويزيون عراق . در آنجا از اسرا كساني بودند كه كارشان در
آوردن اخبار از روزنامه ها و راديو تلويزيون بود.
يعني يك تيم مخصوص بودند كه نگاه به صحت و سقم اخبار نمي كردند
بلكه همه اخبار را استخراج مي كردند بعد ترجمه مي نمودند و در اختيار
تحليلگران مي گذاشتند و اين تحليلگران مي نشستند و روي اخبار كار
مي كردند كه مثلا وقتي عراق مي گويد دشمن در فلان جبهه عمليات كرده و به
اصطلاح يك جاي پايي باز كرده است و ما توانستيم آنها را مجبور به عقب
نشيني كنيم , همان يك كلمه جاي پايي باز كرده آنها تحليل گر را به نقطه اي
مي رساند كه يعني ما پيروز شديم . مثلا تحليل خود من از واقعه فاو اينگونه
بود , ما كه فكر نمي كرديم فاو سقوط كرده ولي از آن حجم تبليغات و نوع
برخوردي كه آنها با ما داشتند فهميديم كه كار بزرگتر از آن چيزي است كه
آنها در رسانه ها خودشان مي گويند و آن جاي پايي كه مي گويند حتما بايد
سقوط منطقه فاو باشد و حتما بايد بندر ام القصر سقوط كرده باشد و حتما
نيروهاي ما بصره را تهديد كردند كه آنها (عراقي ها) همه نيروهاي خودشان
را در جبهه جنوب متمركز كنند حتي سپاه سوم را از منطقه شمال كه غرب ما
محسوب مي شود را در عرض مدت كوتاهي به جبهه جنوب منتقل كردند.
لذا وقتي همه اينها را در كنار هم مي چيديم متوجه مي شديم كه وضعيت
جبهه هاي ما چگونه است .
از طرفي كل اخباري كه آنها از اوضاع داخلي ايران مي دادند وقتي عكس آن
را در نظر مي گرفتيم تقريبا مقرون به صحت بود.
بعنوان آخرين سوال دوست داريم از مرحوم حجت الاسلام ابوترابي براي ما خاطراتي را
روايت فرمائيد.
البته صحبت در مورد اين شخصيت بزرگ و اين روحاني مخلص خيلي كار
دشواري است . و من علي رغم اينكه در سالهاي اسارت در خدمتشان بودم و
پس از اسارت نيز مدتها ارتباط نزديكي با ايشان داشتم , اعتراف مي كنم كه
نتوانستم ايشان را بشناسم و بعد از اينكه رفت تقريبا بعضي از ابعاد
شخصيتي ايشان براي من روشن شد ولي در مجموع قبل از اينكه ايشان به
اردوگاه ما بيايد , نوع نگاه ما با مسئله اسارت , و برخورد با عراقي ها و
برخورد با صليب فرق مي كرد و ايشان با حضورشان در اردوگاه خط و مشي
خودشان را آشكار كرد و از آزادگان دعوت نمود كه در ذهنيات گذشته
خودشان تجديدنظركنند و همين مسئله باعث شد كه نوع نگاه ما به اسارت
عوض شود.
كمتر كسي بود از آزادگان كه مجذوب ايشان نشده باشد. آن فروتني ,
منش و آن برخورد عالمانه شان با مسائل و حتي با عراقي ها به گونه اي بود كه
خود عراقي ها را وادار به احترام به ايشان مي كرد. يعني كساني كه تقريبا در
درنده خويي لنگه نداشتند و از افرادي از عراقي ها انتخاب شده بودند كه به
نوعي از جنگ آسيب ديده بودند حالا يا خودشان زخمي بودند و يا يكي از
اعضاي خانواده شان در جنگ كشته شده بود و به يك نوعي از ايراني ها كينه
به دل داشتند ولي همين افراد را هم ايشان تسليم خودش كرد و با رفتار و
اخلاق متواضعانه شان كاري كرد و كه آنها در اخلاق و رفتارشان تغيير ايجاد
كردند و در مقابل آقاي ابوترابي و بعضي ديگر سر تعظيم فرود مي آوردند.
در مجموع آقاي ابوترابي با آن سبك مديريت خاص خودشان موفق
شدند كه حقيقتا آن كاروان اسرا را از بسياري از گذرگاه هايي كه پر از
خطرات بود عبور دهند.
و آن سبك برخوردي كه ايشان ارائه كرد , مثلا اسرا در زندان چطور بايد
با هم برخورد كنند به گونه اي بود كه وقتي از صليب آمدند گفتند : ما اسراي
جنگ هاي ديگر را هم تجربه كرديم ولي اسراي ايراني يك وضعيت خاصي
دارند كه تا الان سابقه نداشته است . ما در برخورد با اسراي ديگر مي بينيم
همديگر را تحمل نمي كنند و پيوسته در حال درگيري و زدوخورد هستند و
امكاناتشان هم بيشتر از شماست , ولي شما از نظر رفتاري از همه آنها بالاتر
هستيد و اصلا قابل مقايسه نيستيد اين چه علتي دارد »
كه مرحوم آقاي ابوترابي در جواب فرمودند : « آنها همان انسانها هستند
ولي آنچه كه سبب مي شود شما فكر كنيد فرقي بينشان وجود دارد همان
مكتب آنهاست . و آنها تسليم دين و مكتبي هستند كه زندگي كردن را اينگونه
به آنها عرضه مي كند. و با داشتن روحيه گذشت و ايثار اين كمبودها را تحمل
مي كنند.
خلاصه مرحوم ابوترابي در حكم رهبري بود كه به بهترين وجه آن
كاروان و آن مجموعه را رهبري كرد و به همه درس زندگي , اخلاق , درس
ايثار و ازخودگذشتگي , و تحمل شرايط سخت اسارت داد و خود ايشان هم
پيش از اينكه با زبانش ديگران را دعوت كند , به عملش دعوت كرد و اين بود
كه ايشان در كوتاه مدت به يك چهره بسيار محبوب مبدل شد كه هر فرماني
مي داد , اجرا مي شد.
و حتي براي صليبي ها هم ايشان يك شخصيت بزرگ و شناخته شده بود
كه بسياري از مسائل و مشكلات را با ايشان مطرح مي كردند.
بعد از آزادي شان هم كه آن عمر 9 ساله بعد از آزادي را صرف حل
مشكلات آزادگان بخصوص مردم كرد و هيچ وقت استراحت نكرد و بنده كه
با ايشان بودم , مي ديدم كل خواب شبانه روز ايشان دو ساعت بود. و باقي آن
را در رسيدگي به حل مشكلات مردم صرف مي كرد , چه آنهايي كه مراجعه
مي كردند و چه آنهايي كه ايشان به آنها مراجعه مي كردند و جالب براي ما
اين بود كه ايشان علي رغم اينكه نماينده رهبري در امور آزادگان بودندو
همچنين نماينده مجلس بودند و در جاهاي ديگر گرفتاريهاي خاص
خودشان را داشتند , در بسياري از موارد به سراغ مردم مي رفتند , در هر حالي
كه ما در مسولين كمتر كسي را سراغ داريم كه به مردم سركشي كند و از
مشكلات مردم با خبر شود.
همان لحظه اولي كه عراقي ها ما را به اسارت درآوردند ,
مي گفتند : شما به خاك ما تجاوز كرديد و بايد اعدام شويد لذا
سربازها را مسلح كردند و نشستند و به طرف ما نشانه رفتند ولي
شليك نكردند
مرحوم حجت الاسلام ابوترابي در حكم رهبري بود كه به
بهترين وجه آن كاروان و آن مجموعه را رهبري كرد و به همه
درس زندگي , اخلاق , ايثار و از خودگذشتگي و تحمل شرايط
سخت اسارت داد
تعدادي از ما به دليل محاصره شدن و قطع ارتباطمان با عقبه و مراكز
كنترل فرماندهي به شهادت رسيدند , تعدادي هم مجروح شدند و در ميدان
عمليات ماندند و به ناچار دشمن آنها را دستگير كرد كه من هم جز آنها
بودم آن لحظات اوليه , واقعا لحظات بسيار دشواري است , چيزي كه ما كم
به آن فكر مي كرديم

|
| |