روزنامه جمهوري اسلامي 25/05/1383 صفحه جبهه و جنگ

* خون نگاران
صداي آشنا

* معرفي كتاب
السابقون

* ترس و شعف
* هواي اسارت
خون نگاران




غلامحسين افشردي (حسن باقري )
تاريخ و محل تولد : 1334,12,21 , تهران
تاريخ و محل عروج : 61,11,9 , فكه
مسئوليت : خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي
وضعيت تاهل : متاهل وداراي يك فرزند دختر

صداي آشنا

تمبر

يك خبرنگار بسيجي : در يك اقدام بي سابقه اي شركت پست دست به يك شاهكار زده ! و اين ابتكار بي سابقه را در كارنامه خود به ثبت رسانده است ! اين شاهكار چيزي نيست جز چاپ تمبر اختصاصي با تصوير شخصي هر يك از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي .
در كنار اين خبر و در هفته گذشته با فاصله كمتر از پنج روز از چاپ خبر فوق , شركت پست در ابتكاري ديگر و به مناسبت گراميداشت شهيد محمود صارمي و روز خبرنگار , با خودداري از چاپ عكس شهيد صارمي بر روي اين تمبر ويژه ثابت كرد كه داراي دغدغه هاي ارزشي عميقي است !
ابتدا مي خواستم بخاطر چاپ نكردن عكس شهيد صارمي بر روي اين تمبر ويژه اعتراض كنم اما پيش خود گفتم همين كه آقايان عكس زهرا كاظمي (خبرنگار و جاسوس بيگانگان ) را روي اين تمبر چاپ نكردند , جاي شكرش باقي است .

معرفي كتاب
السابقون




« السابقون » عنوان كتابي است كه به سفارش ستاد كنگره بزرگداشت شهداي لشكر ده سيدالشهدا(ع ) توسط انتشارات هزاره ققنوس منتشر گرديد.
« محمدباقر خاكپور » گرد آورنده اين اثر مشخصات كلي از 112 شهيد واحد اطلاعات و عمليات لشكر ده سيدالشهدا(ع ) را به همراه گوشه هايي از وصيت نامه اين شهيدان بزرگوار را در كنار هم قرار داده به گونه اي كه خواننده و مخاطب به صورت اجمالي و تلگرافي شخصيت هاي اطلاعات و عمليات لشكر 10 سيدالشهدا(ع ) را در دوران دفاع مقدس خواهد شناخت .
« السابقون » بمناسبت يادواره شهداي اطلاعات و عمليات لشكر 10 نيرو مخصوص سيدالشهدا(ع ) در 130 صفحه قطع خشتي و در شمارگان 1000 نسخه منتشر و به بازار نشر دفاع مقدس عرضه گرديد .

ترس و شعف




بمناسبت 26 مرداد; سالروز ورود آزادگان به ميهن اسلامي
ث مفيد اسماعيلي
اولين سالگرد ورودمان به اردوگاه 17 مصادف شده بود با اولين سالگرد ارتحال حضرت امام , از اين كه مي توانستيم در اين اردوگاه كمي راحت تر از اردوگاه 13 « رمادي » مراسم برگزار كنيم , احساس خوشي بود كه در دل همه ي اسرا موج مي زد , به خصوص آن هايي كه به اتفاق هم به تكريت آمده بوديم . در اردوگاه 13 « رمادي » اگر عراقي ها احساس مي كردند يك اسير دارد درباره ي امام فكر مي كند دمار از روزگارش درمي آوردند , چه برسد به اين كه براي امام مراسم ختم گرفته شود. يادم مي آيد درست اربعين امام بود كه شانزده نفر از بچه ها را به خاطر دور هم نشستن و فاتحه خواندن گرفتند و يك هفته آن ها را در يك اتاق 2 * 3 نگه داشتند . اردوگاه 17 به بركت حضور حاج آقا ابوترابي توانسته بود خيلي از سدهايي را كه در اردوگاه هاي ديگر وجود داشت . از بين ببرد...
درست به ياد ندارم كه اين اتفاق قبل از سالگرد امام بود و يا بعد از آن , يكي از روزها دوستي كه اهل گيلان بود به سراغم آمد و گفت : « در طول اين 4 سالي كه در اسارت هستم عكسي را نگه داشتم كه برايم خيلي اهميت دارد. » وقتي اين جمله را شنيدم فهميدم با اين جمله اش به دنبال چه چيزي مي گردد. در آن روزها من كه نقاشي ام تا حدودي خوب بود عكس هايي را كه از طرف خانواده بچه ها براي آن ها فرستاده مي شد مي كشيدم و اسرا آن نقاشي ها را به همراه نامه هايشان براي خانواده مي فرستادند. اين دوستم نيز قصد داشت من بگويم حاضرم اين نقاشي را انجام دهم و من نيز در پايان جمله اش با اين جمله كوتاه اعلام آمادگي كردم : « حاضرم آن را بكشم » دوستم كه به نظرم به مقصود خود رسيده بود رو كرد به من و گفت : « اين شرطي دارد كه بايد به آن عمل كني » من كه تا آن روز براي كشيدن نقاشي شرطي را قبول نكرده بودم گفتم : « اين چه كسي است كه براي كشيدن نقاشي اش بايد شرطي را قبول كنم . » لبخندي زد و به آرامي دست در جيبش برد. وقتي دستش را بيرون آورد كارت پرس شده اي در دستش قرار داشت . وقتي كارت را نگاه كردم دلم ريخت . نمي دانم از ترس بود يا خوشحالي , سعي كردم خودم را كنترل كنم . گفتم : « اين را از كجا گرفتي » گفت روز اول اسارت از ديد عراقي ها پنهان كردم و تا به امروز نيز آن را در لباسم مخفي نگه داشتم . عكس را بوسيدم و آن را داخل جيب پيراهن گذاشتم . شب كه شد به رفتم . تنها كسي كه از مداد رنگي A 4 سراغ مداد رنگي و كاغذ صليب سرخ استفاده مي كرد من بودم . به همين خاطر مسئول آسايشگاه مداد رنگي را داده بود به من و هر كس كه لازم داشت از من مي گرفت . از بدشانسي من جايي مي خوابيدم كه سربازهاي عراقي هر وقت از كنار پنجره عبور مي كردند مرا مي ديدند . شب ها از ساعت 10 شب به بعد خاموشي اعلام مي شد. البته چراغ ها خاموش نمي شدند اين ما بوديم كه بايد مي خوابيديم . براي كشيدن اين عكس كه نياز به جاي امني بود بهترين موقع هنگام خاموشي بود. حالا مي بايست دست به ابتكاري بزنم كه هم از ديد عراقي ها در امان باشم و هم از فرصت به دست آمده بهره ببرم . ملحفه ي سفيدي كه داشتم به صورت پشه بند در آوردم . به طوري كه راحت در زير آن بتوانم به كارم برسم . حتي ماشاالله كه بغل دستم خوابيده بود از كارم سردرنياورد. وقتي شروع كردم به كشيدن عكس , تنم نيز شروع كرد به لرزيدن ! ترس اين كه عراقي ها اگر بفهمند وجودم را مي لرزاند. در همين فكر بودم كه صداي نگهبان عراقي كه مرا مخاطب قرار داده بود به گوش رسيد : « اولك » من سرم را از زير ملحفه بيرون آوردم به طوري كه قسمتي از بدنم نيز مشخص شد. با دست اشاره كرد چرا لختي از اين كه با اين سوالش پاسخي به ذهنم رسيده بود خوشحال شدم . قبل از اين كه سوال ديگري از دهانش خارج شود گفت : « سيدي ! جرب » البته پنجه هاي دستم را به نحوي كه بيانگر خارش در بدن دارم . روي دست ديگرم كشيدم . سرباز عراقي طوري پوست صورتش را جمع كرد انگار كه قبلا با مريضي « گال » دست و پنجه نرم كرده بود...
فردا صبح عكس اصلي را به دوستم برگرداندم , و عكس كشيده شده بود به تك تك A 4 رنگي را كه در يك صفحه بچه هاي اتاق نشان دادم . وقتي چشم بچه ها به عكس مي افتاد , ترس و شعف به وضوح درصورت شان هويدا مي شد. چيزي كه خود من نيز در ابتدا به آن دچار شده بودم . يكي از بچه ها كه اهل بهبهان بود و متاسفانه اسمش را به خاطر ندارم يك شب عكس را از من گرفت تا در تنهايي عقده ي دل واكند. فردا صبح وقتي عكس را از او طلب كردم گفت : « آقا عظيم گرفت و پاره كرد. » آن قدر عصباني شدم كه زبانم بند آمد. رفتم سراغ « آقا عظيم » عظيم وقتي عصبانيت مرا ديد مثل هميشه با صبر و حوصله بسيار به حرف هايم گوش داد و بعد با لبخندي گفت : تو خواستي با كشيدن عكس دل بچه ها را شاد كني و من با پاره كردن آن جان بچه ها را حفظ كردم . با اين جمله عصبانيتم فروكش كرد , ولي از اين كه توانسته بودم بعد از چند سال تصوير رنگي امام (ره ) را به بعضي از اسرايي كه به مدت ده سال او را نديده بودند , نشان بدهم خوشحال بودم و از انتخاب حاج آقا ابوترابي كه عظيم را به شايستگي , به عنوان مسئول آسايشگاه انتخاب كرده بود , لذت بردم .
اربعين امام بود كه شانزده نفر از بچه ها را به خاطر دور هم نشستن و فاتحه خواندن گرفتند و يك هفته آن ها را در يك اتاق 2 * 3 نگه داشتند . اردوگاه 17 به بركت حضور حاج آقا ابوترابي توانسته بود خيلي از سدهايي را كه در اردوگاه هاي ديگر وجود داشت . از بين ببرد...

هواي اسارت




پاي خاطرات برادر آزاده « غلامرضا جوكار »
اشاره : 26 مرداد ماه يادآور خاطره آزادي اولين گروه از آزادگان و بازگشت آنها به خاك پاك ميهن اسلامي مان است . در چهاردهمين سالگرد اين حادثه بيادماندني فرصت را غنيمت شمرده و با چندتن از آزادگان سرافراز ميهن اسلامي مان به گفت وگو نشستيم تا از خاطرات تلخ و شيرين آن روزها برايمان روايت نمايند.
« غلامرضا جوكار » آزاده اي كه هشت سال در بند اسارت حزب بعث عراق به سر مي برد , از شكنجه هاي زجرآوري كه اسراي ما متحمل آن شدند روايت نمود كه از نظر شما خوانندگان محترم مي گذرانيم .
بنده غلامرضا جوكار هستم و در عمليات والفجر مقدماتي به اسارت دشمن درآمدم . در ابتداي اسارت عزيزاني كه به اسارت درآمده بودند در محيط اسارت با توجه به شرايط و ويژگيهايي كه داشتند مانند حال و هواي ايران و آزادي كه از ايران در سرشان بود , يك سري محدوديت هايي كه عراقي ها مي خواستند ايجاد كنند , واكنشهايي نشان مي دادند و نسبت به اعتقاداتشان حساسيت خاصي داشتند از جمله اين موارد نماز جماعت بود. عراقي ها معمولا از تجمعات مثل نماز جماعت ممانعت مي كردند و عكس العمل نشان مي دادند , من يادم نمي رود در آسايشگاه موصل 2 , دوستان ايستادند به نماز جماعت . سرباز عراقي از پشت پنجره وقتي ديد بچه ها دارند نمازجماعت مي خوانند شروع كرد به ناسزا گفتن و بعد در آسايشگاه را باز كرد و آمد داخل آسايشگاه و پيش نماز , نمازجماعت را از صف خارج كرد و برد. به محض اينكه او را برد , يكي ديگر از بچه هايي كه عقب بود , جايگزين شد و به نمازجماعت ادامه دادند , سرباز عراقي او را هم برد و بعد نفر بعدي ايستاد تا نمازجماعت به هم نخورد.
آنها همه بچه ها را مي بردند داخل سلولهاي مخصوص و آنها را از نظر فيزيكي و رواني شكنجه مي دادند و اذيت و آزار مي كردند.
از جمله تنبيهايي كه عراقي ها در ايام سرما مانند بهمن و اسفند براي بچه ها تدارك مي ديدند اين بود كه وقتي سوت آمار را مي زدند , بچه هايي كه در زندان بودند را مي آوردند در محوطه اردوگاه كه همه آسايشگاهها بر محوطه مشرف بودند و آنجا را خيس مي كردند بطوريكه خاك آنجا تبديل به لجن مي شد بعد بچه ها را مي گفتند انگشتتان را بگذاريد روي زمين و دور خودتان بچرخيد. بعد از مدتي كه بچه ها مي چرخيدند طبيعتا سرگيجه مي گرفتند و مي خوردند زمين و سربازهاي عراقي سريع مي آمدند پاهايشان را مي گذاشتند روي صورت آن اسير و سرشان را داخل لجن فرو مي كردند به گونه اي كه تمام سر و صورت بچه ها لجني مي شد و دچار مشكل تنفسي مي شدند بعد به آنها مي گفتند در همين زمين لجني غلت بزنيد و بدين صورت هم بچه هاي اسير را مورد اذيت و آزار جسمي و آنهايي كه در داخل آسايشگاه بودند و از طريق پنجره آسايشگاه اين صحنه را مي ديدند را مورد اذيت و آزار رواني قرار مي دادند.


و اين همان چيزي بود كه آنها به دنبالش بودند و مي خواستند بدين طريق روحيه همه بچه هاي اسير را از بين ببرند.
از طرفي ديگر وقتي اين بچه ها را بعد از شكنجه به داخل آسايشگاه پرت مي كردند بچه هاي قبل از آنان داخل آسايشگاه سريع با المنتهايي كه مي ساختند و در اختيار داشتند آب داخل سطل ها را گرم مي كردند و بلافاصله كه اين بچه ها را داخل آسايشگاه پرت مي كردند با يك صلوات بلند به استقبالشان مي رفتند و لباسش را درمي آوردند و با آب گرم او را تر و تميز مي كردند و بعد از آن با همان امكانات محدودي كه در اختيار داشتند , به شكلهاي مختلف از آنها پذيرايي مي كردند. خود همين مسئله عامل تشويقي بود براي بچه ها , نه به جهت اينكه مخالفت و سركشي بكنند بلكه فرد به خاطر مقاومتي كه كرده بود از طرف ساير دوستان اسيرش مورد تشويق قرار مي گرفت و خود اين موضوع كمك خوبي براي اين افراد و سبب روحيه اي براي ديگران بود.
از جمله تنبيهات ديگر عراقي ها تونل و راهروي شكنجه بود , عراقي ها گاهي اوقات مي آمدند بر سر در سلولها كه 4 سلول 10 ـ15 نفره بود به صف مي ايستادند و در سلولها را باز مي كردند و از بچه ها مي خواستند از سلول خارج شوند و هر كدام از آنها با شيي مانند كابل باتوم , ميل گرد و.... به جان بچه ها مي افتادند و آنها را مي زدند.
طبيعتا بايد هر يك از بچه ها خودش را كنار بكشد تا كسي ديگر از سلول خارج شود چرا كه آن كسي كه زودتر مي رود بخاطر قوت عراقي ها بيشتر مورد ضرب و شتم قرار مي گيرد و اين قوت كم كم به خستگي تبديل مي شود و بچه هايي كه ديرتر از سلول خارج مي شوند كمتر اذيت مي شوند اما عراقي ها با واكنش عجيب بچه ها مواجه شدند به اين صورت كه وقتي در سلول را باز مي كردند هر يك از بچه ها مي خواستند از ديگري سبقت بگيرند و زودتر خارج شوند لذا فرمانده آنها با ديدن اين قضيه از يكي از بچه ها كه عربي بلد بود سوال كرد كه چرا بچه هاي شما از اين قضيه استقبال مي كنند و دوست دارند در كتك خوردن از ديگري پيشي و سبقت بگيرند چون ما ابتداي به امر تازه نفس تريم و هر كسي كه زودتر بيرون بيايد , محكمتر كتك مي خورد.
آن بنده خدا در جواب گفت : « بچه هاي ما كتك خوردن را براي خودشان ثواب مي دادند و مي خواهند زودتر بيايند بيرون كه هم محكمتر و هم بيشتر كتك بخورند تا ثواب بيشتري ببرند.
بعد از اين موضوع يعني , پس فرداي اين اتفاق ما مشاهده كرديم كه شيوه شكنجه در اردوگاه عوض شد , چون عراقي ها احساس كردند اين تنبيه براي ايرانيها تشويق و روحيه است لذا فكر ديگر كردند و يك روز بعد از اين قضيه روش و شيوه شكنجه را عوض كردند و به حالت روحي و رواني تغيير دادند و افراد را مي بردند شوك الكتريكي مي دادند.
خب ! مي دانيد شوك الكتريكي ضررها و عوارض جسمي و روحي دارد ولي جالب اينجاست وقتي آن فردي كه مورد شكنجه قرار مي گرفت وارد آسايشگاه مي شد چهره اش نشان مي داد كه طبيعي نيست ولي با تبسم و لبخند مي آمد تا ديگران روحيه شان را از دست ندهند و اينها بدينگونه نبود كه از قبل حساب شده و قراردادي و تعيين شده باشد بلكه ناخودآگاه در ضمير بچه ها اين موضوع ايجاد شده بود كه به گونه اي وارد آسايشگاه شوند كه ديگران احساس ضعف نكنند.
و وقتي بچه ها از آنها سوال مي كردند چگونه بود مي گفتند : خيلي با حال بود , طوري كه آدم قلقلكش مي آمد و همين باعث خنده بقيه اسرا مي شد و عده اي مي گفتند : پس اينكه مي گويند شوك وارد مي كنند باعث خنده است . البته بچه ها اين قضيه را مي دانستند ولي اينگونه عنوان مي كردند تا بچه ها كمتر اذيت شوند و با در نظر گرفتن اين موضوع كه همه اين شكنجه ها عين ثواب است در مقابل اينها مقاومت به خرج دهند.