روزنامه جمهوري اسلامي 20/05/1383 صفحه جبهه و جنگ

صداي آشنا
از خون شهيد صارمي خجالت بكشيد

* معرفي كتاب
بالين نور

* چطور باور كنم
فراخوان
خاطره اي از حجت الاسلام والمسلمين ابوترابي (ره ) از روزهاي اسارت
به خاطر آسايش ديگران
صداي آشنا
از خون شهيد صارمي خجالت بكشيد


يك خبرنگار : رئيس انجمن صنفي روزنامه نگاران در مراسم اهداي جوايز برگزيدگان جشنواره مطبوعات با تحريف واژه شهيد و در حضور خانواده شهيد محمود صارمي گفته بود : خبرنگار شهيد نه فقط آن است كه طالبان او را بكشد بلكه خبرنگار شهيد كسي است كه قلم و شغل را از او گرفته و با او برخورد طالباني مي شود. شهيد به كسي مي گويند كه در دامن قوه قضائيه به قتل مي رسد (منظور زهرا كاظمي است ).
خيلي مايلم كه رئيس انجمن صنفي روزنامه نگاران كمي به اطراف خود نگاه كند و متوجه شود كه اينجا ايران است نه افغانستان و او در حدي نيست كه واژه شهيد را به راي خودش تفسير كند. ضمنا وقتي مي خواهد واژه شهيد را براي زهرا كاظمي به كار برد از خون شهيد صارمي و خانواده او خجالت بكشد.

معرفي كتاب
بالين نور




« بالين نور » عنوان كتابي است كه براي پنجمين نوبت توسط نشر هفت منتشر گرديد.
« سيدامير معصومي » مولف اين كتاب خاطرات 12 تن از پزشكان , پرستاران وامدادگران در جنگ تحميلي را جمع آوري و در 12 بخش مجزا با عناوين شقايقها ـ چشمه سارها ـ طورسينا ـ بمباران عشق ـ فداي سرامام ـ شكوفه هاي ملكوتي زيارت نوح ـ وصلت خون ـ ديدار نور ـ بالين طورـ بالين نور و چشم هاي عاشق تدوين نموده است .
« بر بالين نور » در 100 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 5000 نسخه در اختيار علاقمندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفته است .

چطور باور كنم




لحظاتي با مادر سرلشگر خلبان شهيد « عباس بابايي »
حسن شكيب زاده
اشاره : هر روز غروب كه مي شد , من ديوانه مي شدم , به حياط مي رفتم , روي تخت مي نشستم و به آسمان نگاه مي كردم و زار زار اشك مي ريختم , آخه مگر شوخي است كه آدم , پسرش را 3 سال نبيند . مادر بزرگوار شهيد عباس بابايي , سرلشگر بسيجي و عقاب تيزپرواز آسمان ها , اشك هاي منتظر گوشه ي چشمانش را رها مي كند و چه اشك قشنگي , اشكي كه انگار از چشمه اي در كوهسارها , روان است , اشكي كه با همه ي لطافت و زيبايي اش , چهره ي مقاوم و ايستاي اين مادر صبور و عاشق را طي مي كند و وقتي به زمين مي خورد , انگار آسمان يكجا , تمام عقده هايش را بر روي زمين خالي كرده است .
مادر! عباس در طول دوره اي كه در آمريكا بود , آيا هيچ ارتباطي با شما داشت
آن موقع كه تلفن نبود , در مدت ماموريتش در آمريكا هم كه امكان رفت و آمد نبود , فقط از طريق نامه بود كه هر ماهي يك بار برايمان مي نوشت .
در نامه هايش بيشتر چه مي نوشت
هميشه داخل نامه هايش , از ما مي خواست كه دعا كنيم , دعا كنيم كه او در كارهايش موفق باشد و علاوه بر اينكه توفيق حفظ خود و فرار از دام شيطان را داشته باشد و بتواند دوره ي مربوطه را با موفقيت طي كند , كه واقعا هم همينطور بود و اينطور شد.
نامه هاي عباس هميشه بموقع به دستتان مي رسيد
ما هميشه منتظر بوديم كه هر ماه , حداقل يك نامه از عباس داشته باشيم , اما گاهي وقت ها , خيلي منتظر مي شديم , من مي رفتم پستخانه . آن موقع ها 10 تومان خيلي پول بود , مي دادم به پستچي و از او خواهش مي كردم كه هر وقت نامه ي عباس رسيد , زود زود به من برساند , آن هم , همين كار را مي كرد , نامه كه مي آمد , بچه ها برايم مي خواندند و همين نامه , اميد را دوباره به من برمي گرداند و تا نامه ي بعدي شارژ بودم .
آمريكا كه مي خواست برود شما و اهل خانواده راضي بوديد
پدرش مخالفت مي كرد , اما عباس اصرار داشت كه حتما اين دوره را طي كند , چون به پرواز و آسمان خيلي علاقه داشت , يك روز بنايي كه در خانه ي ما كار مي كرد نظر پدرش را عوض كرد , او به پدرش گفته بود , تو چه بخواهي و چه نخواهي اين اتفاق خواهد افتاد , پس بهتر است مخالفت نكني و اجازه بدهي عباس كارش را انجام دهد.
همان شب پدر عباس به او اجازه داد و گفت : عباس جان اگر فكر مي كني موفقيت تو در ديدن اين دوره و رفتن به امريكاست برو , طوري نباشد كه بعدا به من بگويي كه جلوي پيشرفتت را گرفته ام .
عباس كي رفت
باور نمي كنيد , اما همان شبي كه پدرش اجازه داد , صبح زود فردايش ديدم عباس شال و كلاه كرده و آماده رفتن است , با همه خداحافظي كرد و رفت , ما هم براي بدرقه اش به فرودگاه تهران رفتيم , اما وقتي هواپيما از زمين بلند شد , من احساس كردم با اوج گرفتن هواپيما , قلبم از جا كنده شد و رفت , سوزش عجيبي در قلبم احساس كردم , اما ديگر چه مي شد كرد.
مادر! احساس شما در طول 3 سالي كه عباس در امريكا بود و شما او را نديديد با 17 سالي كه از شهادتش مي گذرد و باز هم شما او را نمي بينيد چيست
الآن بيشتر فكر و خيال مي كنم , آنموقع حداقل مطمئن بودم كه خلاصه عباس برمي گردد , اما الآن چي , يادم هست كه وقتي هفتم عباس درآمد , در دلم آشوب بپا شد , از بعد هفتم هر روز صبح 100 تومان مي دادم و با تاكسي مي رفتم مزار شهدا و تا ظهر كه پدرش از سر كار برگردد , سر مزارش مي نشستم و باهاش حرف مي زدم , گاهي داد مي زدم , گاهي جيغ مي كشيدم و اشك و گريه خورد و خوراكم شده بود.


سر مزارش كه مي رفتيد به او چه مي گفتيد
آخه پسر خوب چرا رفتي , كجا رفتي يك عمر توي گهواره تو را تكان دادم , آخه چرا رفتي ! خب منم مادرم , من چطور باور كنم تو زير اين خاكي و من ...
عباس كه پس از 3 سال از آمريكا آمد , چه حالي داشتي
درست 3 سال گذشته بود , ساعت 4 بعدازظهر بود , صداي زنگ خانه آمد , دلم حري ريخت , هيچوقت اينطوري نبودم , پاهايم به راحتي از زمين كنده مي شد , انگار توي آسمان راه مي روم , به لب پنجره رسيدم , جلوي در را نگاه كردم , ديدم يك جوان رشيد و بلند قامتي سرش را پايين انداخته و جلوي در ايستاده است , از آن بالا گفتم : كيه , يك لحظه سرش را بالا كرد , داد زد : مادر , منم , سلام , ديگر نفهميدم كه خودم رفتم پايين و پشت در , يا بردنم , آن لحظه انگار دنيا مال من بود , در را باز كردم .
مردم قزوين عباس را چقدر مي شناختند
هيچ ! عباس خيلي ساده زندگي كرد , اصلا كسي او را در لباس خلباني نديده بود , هميشه مثل يه آدم ساده و عادي رفت و آمد مي كرد , وقتي شهيد شد , خيلي از مردم , حتي برخي از مسوولين و بستگان هم فكر نمي كردند كه عباس چنين آدم شجاع و قهرماني باشد , براي اثبات حرفهايم , خيلي وقتها مجبور بوديم عكس عباس را كه دست امام در دستش بود را به آنها نشان دهيم .
مهمترين ويژگي اي كه داشت چه بود
نيروي هوايي كه بود , ماهي يك بار به ديدار ما مي آمد , وقتي هم كه خانه مي آمد , مستقيم مي رفت زيرزمين , تا ببيند ما چي داريم و چي نداريم , وقتي گوني برنج و يا پيت روغن را مي ديد , مي گفت مادر اينها چيه كه اينجا انبار كرده ايد , خيلي ها نان خالي هم ندارند كه بخورند و هر چي كه بود جمع مي كرد , مي ريخت توي ماشين و مي برد به در خانه نيازمندان .
مي گفتم : عباس جان , ما رفت و آمد زياد داريم , عائله منديم !
مي گفت : خداي شما هم كريم است .
هيچ وقت يادم نمي رود . يك شب حدود ساعت 10 بود كه از تهران مي آمد , مرا صدا كرد و گفت : مادر بيا با هم برويم بيرون , من هم آماده شدم و رفتم سوار ماشين شدم , ديدم داخل ماشين چند بسته برنج و روغن است , مرا برد توي يكي از كوچه هاي تنگ و تاريك آخرهاي هادي آباد , سركوچه ماشين را نگه داشت , چراغهاي ماشين را روشن كرد و ته كوچه , خانه اي را به من نشان داد.
گفت : مادر يه بسته روغن و يه بسته برنج را ببر بگذار جلوي در آن خانه , فقط يك تك زنگ بزن و بيا , من هم همين كار را كردم و بلافاصله برگشتم . به نزديكي هاي ماشين كه رسيدم عباس چراغهاي ماشين را خاموش كرد , من جايي را نمي ديدم و كم مانده بود كه زمين بخورم , ديوار را گرفتم و آمدم داخل ماشين . گفتم : چرا چراغها را خاموش كردي
گفت : آخه مادر , يه خانمي در خانه را باز كرد و من ترسيدم ما را ببيند و خجالت بكشد.
شب بود , همه جا تاريك بود , چيزي ديده نمي شد , اما من صداي قطرات اشك عباس را كه روي فرمان ماشين مي چكيد كاملا مي ديدم .
بنياد شهيد انقلاب اسلامي استان قزوين
شب بود , همه جا تاريك بود , چيزي ديده نمي شد , اما من صداي قطرات اشك عباس كه روي فرمان ماشين مي چكيد را كاملا مي ديدم
وقتي سر مزارش رفتم گفتم : آخه پسر خوب , چرا رفتي يك عمر توي گهواره تو را تكان دادم , آخه چرا رفتي ! خب منم مادرم , من چطور باور كنم تو زير اين خاكي و من ...

فراخوان


صفحه « جبهه و جنگ » در راستاي پربارتركردن اين صفحه از همه علاقمندان و خوانندگان محترم روزنامه براي ارسال خاطرات , مقالات و مطالب پيرامون دفاع مقدس جهت استفاده در هفته دفاع مقدس دعوت بعمل مي آورد.
خوانندگان محترم با رعايت شرايط ذيل اقدام به ارسال مطالب نمايند.
1 ـ در صورت امكان , مطالب به صورت تايپي و حداكثر در باشد . A 4 چهار صفحه
2 ـ اولويت با خاطرات و مطالب كوتاه مي باشد .
3 ـ مطالب حداكثر تا تاريخ 15 شهريورماه به دست روزنامه برسد.
4 ـ ارسال از طريق پست مناسب تر خواهد بود , اما در صورت ارسال به وسيله نمابر نسبت به دريافت آن از طريق روابط عمومي روزنامه اقدام و اطمينان حاصل شود.
5 ـ موضوعات موردنظر صفحه عبارت است از : امام خميني (ره ) و نقش رهبري در دفاع مقدس , نقش زنان در جنگ , جوانان و ولايت مداري , خاطرات متفرقه كوتاه و...
به نويسندگاني كه خاطرات و مطالب ارزشمندي براي اين صفحه ارسال نمايند. هدايايي در نظر گرفته خواهد شد.

خاطره اي از حجت الاسلام والمسلمين ابوترابي (ره ) از روزهاي اسارت
به خاطر آسايش ديگران


اسير شهيد , مجتبي احمدخاني در سال 59 اسير شده بود و حدود سه سال و اندي قبل از آزادي , در اردوگاه شماره يك موصل به شهادت رسيد; يعني , پس از اينكه هفت سال در اسارت بود.
يك سال بود كه غده اي سرطاني در شكمش به وجود آمده بود و تا مدتها ما نمي دانستيم كه به اين بيماري مبتلاست . مدتي در بيمارستان بستري شد. وقتي به اردوگاه آمد , اين غده در شكم اين برادر عزيزمان رشد كرده و پوست شكم را جمع كرده بود; بنابراين , ايشان نمي توانست راست راه برود; چون اذيت مي شد و مجبور بود خم بشود; لذا قدش خميده شده بود. مدتي در بهداري اردوگاه بستري بود. يكي از بچه ها آمد و به من گفت : « براي ما سخت است كه وقتي به ملاقات آقا مجتبي مي رويم , سرش را زير پتو مي گيرد » .
رفتيم خدمت ايشان . با حالت شوخي گفتم : بابا! اگر خوابي , بگو ما كمتر بياييم و وقتي مي آييم كنار تختت , سرت را بيرون بياور تا ببينيمت .
مي دانيد چه گفت گفت : « حاجي ! خواب نيستم . براي شما هم سرم را زير پتو نمي برم . هر كس هم بيايد سرم را از زير پتو بيرون نمي آورم ; براي اينكه درد شديد است و مي خواهم چهره دردناك زجركشيده مرا اسرا نبينند و متاثر نشوند » .
برادران عزيز! آنهايي كه مومن و دلسوز به انقلابند اگر چهره متاثر شما را ببينند متاثر مي شوند. آنهايي هم كه بي دردند و دشمن اين انقلابند , وقتي چهره دردناك شما را ببينند خوشحال مي شوند.