روزنامه جمهوري اسلامي 18/05/1383 صفحه جبهه و جنگ

صداي آشنا
تبريك

* معرفي كتاب
ذوالفقار

* آرام ; چون درياي آبي
* كس چون شما ايثار را تفسير ننمود
صداي آشنا
تبريك


مجيد تمجيدي : ولادت حضرت فاطمه زهرا(س ) , روز زن و روز مادر كه مصادف است با روز تولد حضرت امام خميني (ره ) رهبر كبير انقلاب اسلامي است به همسران و مادران شهدا تبريك مي گويم . از خداوند مي خواهم اين سرمايه هاي بزرگ (خانواده هاي شهدا) را براي اين مملكت حفظ نمايد.
در ضمن روز خبرنگار را به خبرنگاران متعهد روزنامه جمهوري اسلامي تبريك مي گويم و انتظار دارم در ستون « اين فصل را با من بخوان » قسمتي از وصيتنامه خبرنگاران شهيد روزنامه جمهوري اسلامي و يا دستنوشته هاي آنان را به چاپ برسانيد.

معرفي كتاب
ذوالفقار





« ذوالفقار » عنوان كتابي است كه به سفارش ارتش جمهوري اسلامي ايران توسط نشر هفت چاپ و منتشر گرديده است .
« سيد امير معصومي » و « سرگرد زرهي سورناكياني » محققين و مولفين كتاب مذكور مجموعه خطبه ها , نامه ها , كلمات قصار و سفارشات اميرالمومنين علي (ع ) را در مورد نيروهاي مسلح , مورد تجريه و تحليل نظامي قرار داده و در 50 عنوان به دست چاپ سپردند.
« ذوالفقار » در 288 صفحه قطع وزيري و در شمارگان 2000 نسخه منتشر و در اختيار علاقمندان قرار گرفت .

آرام ; چون درياي آبي




بمناسبت نوزدهمين سال شهادت امير سرلشكر ستاد « حاج مسعود منفرد نياكي » فرمانده لشكر 92 زرهي خوزستان



مانند فيلم از جلوي چشمانش گذشت . در يك آن و در تلنگري غم ناك و دردآور. جيپ فرماندهي در حال طي مسير به سوي شحيطيه بود , مسعود مي خواست برود تا سرگرد منتصر و گردان تحت امرش (گردان 261 تانك از لشكر 92 زرهي اهواز) را ببيند . هفته پيش پنج شنبه ساعت 3,30 صبح توانسته بودند با همكاري گروه جنگ هاي نامنظم به فرماندهي دكتر چمران ارتفاعات الله اكبر را آزاد نمايند. و بعد از ساعتي شحيطيه را به آغوش وطن بازگرداندند و مسعود , سرگرد منتصر را به نمايندگي از لشگر براي حفظ ارتفاعات شحيطيه انتخاب كرده بود و حالا مي رفت تا از اوضاع آنجا باخبر شود.
خش خش بي سيم , بي سيم چي فرمانده لشكر را به خود آورد. عقاب 1 , پدر بزرگ را مي خواست . از ستاد فرماندهي مي خواستند با او صحبت كنند. گوشي بي سيم را به گوش چسباند
بگوشم !
پدربزرگ ! در صوت امكان به لانه برگرديد.
چه شده
از بي سيم مقدور نيست ولي مربوط به خودتان مي شود.
مسعود گوشي را از دستش رها كرد , بي سيم چي و آجودان هر دو هاج و واج ماندند
جناب سرهنگ چي شده
مسعود به آسمان خيره شده بود و قطرات اشك آرام آرام روي صورت خاك گرفته اش راه باز مي كرد و روي شلوار خاكي اش مي چكيد.
همه چيز مانند يك فيلم از جلوي چشمانم گذشت . فيلمي حقيقي كه برايش آزاردهنده بود.
بيادش آمد آن روزي كه در بيمارستان همه دور تخت مژگان جمع شده بودند و او مي خواست به جبهه برگردد. مي خواست از مژگان خداحافظي كند اما عاطفه اش مي گفت : دخترت مريض است , بمان ! كجا مي روي دختر به تو احتياج دارد.
اما مسعود به بچه هاي ديگرش مي انديشيد. بچه هايي كه روي ارتفاعات الله اكبر منتظرش بودند. چاره اي نداشت . عقل مي گفت بمان , اما عشق مي گفت : برو; عشق به انقلاب , عشق به وطن , عشق به ...
صورتش را به صورت مژگان رساند تا او را ببويد و ببوسد و دختر بيمار دستهاي ظريفش را به دور گردن پدر حلقه زد و او را بوئيد و بوسيد. لب هايش را به گوش پدر نزديك كرد و آرام وبي قرار گفت : پدر مواظب خودت باش . خيلي زود بيا , دلم برايت تنگ مي شود.
و مسعود ديگر طاقتش طاق شده بود. مي خواست گريه كند اما غرورش نمي گذاشت . برگشت و راه خروج را در پيش گرفت .
در روي پاشنه اش چرخيد و مسعود بار ديگر چشمهايش را به سوي دختر چرخاند. خيره شد. خيره به معصوميتش و خيره به اينكه شايد ديگر بار او را نخواهد ديد و مژگان خيره به اميد ديدار مجدد پدر.

گرماي هوا امان مدافعان را بريده بود , مدافعاني كه بوي پيروزي را از فراز تپه هاي الله اكبر تا تمام شهرهاي ايران پراكندند. فرمانده پير كلاه را از سرش درآورد و دستي به موهاي كوتاهش كشيد. روي صندلي لندرورش لم داد و مشغول يادداشت بر روي روزشمارش شد :
اين يادداشت را در كنار جاده الله اكبر به بستان ساعت 10,30 روز جمعه 1360,3,8 مي نويسم . تقريبا من با لندرور خودم جز گروه نوك ايراني نيست مگر عراقي ]هيچ [دكتر چمران هستم كه جلوتر از من متجاوز و بذدل و ترسو...
هوا فوق العاده گرم است . در تهران تيمسار شرمخواه و تيمسار ظهير نژاد مرا خواسته اند و رفتن برايم ممكن نيست . طوري است هر آن ممكن عدم حضور من فاجعه خواهد بود.]و[است تك دشمن صورت گيرد خدايا توفيق بده تا بيشتر تحمل كنم .
و باز هم قطرات اشك بود كه در پرتوهاي طلايي آفتاب روي گونه هاي مسعود برق مي انداخت و ياد مژگان كه زودتر از او به آسمان پركشيده بود و....
بياد مليحه افتاده بود كه بار غم و اندوه از دست دادن دختر را به تنهايي به دوش مي كشيد و آرزو مي كرد كه مسعود در كنارش باشد حال آنكه مسعود در نوك پيكان حمله به دشمن , استوار به پيروزي مي نگريست و به تلگرافي مي انديشيد كه لختي قبل براي مليحه فرستاده بود :
همسر عزيزم ! آن فرزندم كساني را دارد كه در كنارش باشند ولي من نمي توانم در بحبوحه جنگ فرزندان سرباز خود را تنها بگذارم ...

تك دشمن به ارتفاعات الله اكبر , يك آن هم خاموش نمي شد. عراق مي خواست به مواضع قبلي اش برگردد اما گردان رزمي 261 تانك چيفتن همچنان مقاومت مي كرد. چرا كه فرمانده لشكرش را در كنارش داشت , فرماندهي كه 30 سال تجربه را به همراه داشت . و جنگ و دفاع را به همه چيز ترجيح داده بود.
آجودان عيدي زاده به خود نهيب زد.
چرا سرهنگ نمي رود. يعني مرگ دخترش برايش مهم نيست ...
هر چه فكر مي كرد به عقلش قد نمي داد. باوركردني نبود.
عرق دست , گوشه هاي كاغذ دست نوشته سرهنگ را خيس كرده بود. همچنان هاج و واج مانده بود. بايد زودتر
خود را به اهواز مي رساند و تلگراف را براي همسر سرهنگ مخابره مي كرد. سرهنگ سفارش كرده بود هر چه زودتر بايد مخابره شود , سعي كن در اولين فرصت به مخابرات بروي .
وقتي از دروازه ورودي اهواز رد شد , از راننده خواست تا به سرعت به سمت مخابرات مركزي برود.
تا چشم به هم زدني خود را داخل اتاق تلگراف ديد و مشغول خواندن متن براي متصدي شد :
همسر عزيزم مليحه ! آرزو دارم كه با نهايت متانت , فقدان نوگل پرپر شده ; دخترمان مژگان را تحمل نموده و به من اعتماد به نفس ببخشي تا در صحنه نبرد حق عليه باطل بتوانم شايستگي و لياقت , وظيفه خطير , مقدس وملي خودم را انجام دهم و هم من همواره به وجود تو افتخار بر فراز قله كوه الله اكبر از خداوند بزرگ خواهانم كه به تو]و[مي كنم صبر و متانت و به من شهامت و شهادت و قبول منزلت بدهد.
ف . ل 92 زرهي ـ سرهنگ زرهي ستاد مسعود منفرد نياكي

به درخانه رسيده بود . به درخانه اي كه 45 روز پيش زماني كه مژگان زنده بود از آن خارج شده بود و حالا مي رفت تا در غم از دست دادن دخترش با اهل خانه هم نوا شود.
مي دانست كه ديگر خانه سوت و كور است و فرياد شادي مژگان از برگشت پدر خاموش .
و مسعود با ترس و لرز دستگيره در را به آرامي چرخاند و همراه با چرخش پاشنه در , وارد خانه شد و همسرش را مقابل چشمانش درحالي كه او را به نظاره نشسته بود , ديد.
مليحه سعي كرد جلوي اشكهايش را سد كند , خيلي به كاسه خشك شده و گود گرفته اش فشار آورد. اما فايده اي نداشت . التماسش كرد اما نشد و كاسه گودرفته پر از اشك شد.
مسعود گويا غمگين تر شده بود , خواست چيزي بگويد , غافل از اينكه بغض , راه كلامش را بسته بود. او هم التماس كرد اما نشد بغض رهايش نمي كرد.
راه اتاق مژگان را در پيش گرفت . مي خواست تنها باشد. با خلوت اتاقي كه مانوس با دختر از دست رفته اش بود. و وقتي وارد شد. بغض نفس گير تركيد و گريه براي آرامشش حلقه چشم را خيس و نم دار كرد...
لختي بعد مليحه با ليواني پر از آب وارد شد تا آرامش را براي مسعود جاري كند; آرامشي كه شايد خودش هم به آن دست نيافته بود...
بهشت زهرا مي توانست اين آرامش را جاري كند. سر مزار مژگان ; نوگل پرپرشده اش و مسعود خود را درآنجا; در كنار مژگان و فرزندان سربازش و همرزمان دليرش آرام مي ديد. آرام چون درياي آبي و زلال خالي از تلاطم .
او در ميان قبرها ايستاده بود و به آسمان مي نگريست , مي خواست داد بزند. مي خواست عقده اش را خالي كند , عقده اي كه از آغاز جنگ بر قلبش چنبره زده بود , عقده اي كه او را در دنياي فاني رها كرده بود و او مي خواست به اوج برود. مانند دخترش و مانند هم دوستانش كه از او سبقت گرفته بودند و او همچنان به آسمان آبي مي نگريست , آبي اي كه نقطه اي اوج مسعود مي توانست باشد.
ث حسين ذكريائي

كس چون شما ايثار را تفسير ننمود




تقديم به دو شهيد گرانقدر اطلاعات و عمليات لشگر 17 علي بن ابيطالب (ع ) (اميرحسين نديري و علي شالي )
اشاره :
نقش نيروهاي اطلاعات و عمليات در به ثمر رساندن عملياتها و پيروزيهاي 8 سال دفاع مقدس بر كسي پوشيده نيست چرا كه اين نيروها در سخت ترين شرايط همواره به پيشواز پرحادثه ترين و خطرناكترين صحنه هاي جبهه و جنگ مي شتافتند. شايد تاكنون سخن بايسته و شايسته اي در وصف خلوص و دلاوريهاي اين گمنامان عرصه جنگ و جهاد آنگونه كه حق مطلب را درباره آنها ادا كند به ميان نيامده است .
امير حسين نديري و علي شالي از زمره اين عاشقان گمنام بودند كه در واحد اطلاعات و عمليات لشگر 17 علي بن ابيطالب (ع ) اداي تكليف نموده اند. نديري بعنوان مسئول واحد و شالي بعنوان يكي از باتجربه ترين و برجسته ترين اعضاي اين واحد بارها و بارها قبل از عملياتهاي مختلف , در شناسائيهاي خود , اطلاعات قابل توجه و ارزشمندي از مواضع دشمن كسب نموده و سپس جلب اشتياق و علاقه اكثر فرماندهان لشكر و در راس همه , فرمانده لشكر 17 سردار شهيد مهدي زين الدين نسبت به خودشان شده بودند , بطوريكه شهيد زين الدين بعد از شهادت امير حسين نديري اظهار داشتند : من هر ماموريت حساس و مهم شناسايي را به اين شهيد عزيز واگذار مي كردم ... يك بار هم نشد اين عزيز از درخواست و دستور من سرپيچي كند... او براستي الگوي يك رزمنده مطيع , شجاع , با وفا و مخلص بود و...
مطلب ذيل از دفترچه خاطرات برادر سيد محسن نبئي يكي از نيروهاي مخابراتي لشكر 17 بازنويسي شده است كه به لحاظ ارتباط موضوعي با شهادت اين شهيدان و اهميت مطالب نگاشته شده از نظر خوانندگان محترم مي گذرد.

1362,6,1 , مقر لشكر , چنگوله
... خبر شهادت دو تن از بچه هاي اطلاعات و عمليات , در لشكر پيچيد. يكي امير حسين نديري (اهل يكي از روستاهاي ساوه بنام محمودآباد) و ديگري علي شالي (اهل قزوين ). اين خبر همه را در لشكر غافلگير و متاثر نمود. نديري و شالي در منطقه عملياتي چنگوله مهران در حين گشت شناسايي و اطلاعات بر اثر انفجار مين به شهادت رسيده اند. از بي باكي شهيد نديري كسي چه ميداند. او بارها و بارها به يكي از سنگرهاي دشمن در اطراف پاسگاه زيد عراق نزديك شده و از كوزه آنها آب نوش جان كرده بود بدون اينكه كسي از افراد دشمن خبردار شود و يا در بين بچه هاي خودي نسبت به اين كار تظاهر و خودنمايي كند.
قرار است فردا به اتفاق چند تن از بر و بچه هاي لشكر در معيت آقا مهدي جهت شركت در تشييع جنازه شهيدان نديري و شالي در قزوين و ساوه شركت كنيم ...
1362,6,3 , قزوين
امروز براي تشييع جنازه به قزوين آمديم . ديدم كه پيكر برادر علي شالي داخل تابوتي در محوطه سپاه بر روي زمين قرار گرفته است . در اينجا يك خاطره مهم و بزرگي برايم ماندگار شد. مادر شهيد علي شالي چگونه مقاوم و صبور بود. حتي يك قطره اشك هم نمي ريخت . به پاسداران روحيه مي داد. مي گفت : مبادا گريه كنيد. فقط از شما مي خواهم كه لشگر علي را تنها نگذاريد.
من به عينه شاهد بودم كه مادر شهيد شالي بالاي سر فرزند شهيدش زينب گونه محكم و استوار ايستاده بود و خاكهاي صورت فرزندش را پاك مي كرد. اين مادر صبور از جيبش عطري درآورد و به صورت شهيد پاشيد. چند دقيقه بعد ديگر اعضاي خانواده شهيد هم به ديدنش آمدند.
ما رفتيم . بعد از بجا آوردن نماز ظهر و عصر , نهار را صرف كرديم . قرار شد ساعت 5 بعد از ظهر تشييع جنازه انجام شود . ساعت 3,5 بعد از ظهر به منزل شهيد رفتيم . بعد از قرائت فاتحه به روح شهيد , پدر شهيد با ما هم صحبت شد. واقعا چه پدري داشت اين شهيد. همه اش به ما روحيه مي داد. خيلي از جبهه و خصوصيات اخلاقي , تقوا و ايمان فرزندش حرف مي زد. هر فرد حاضر در آن محفل به حال اين پدر غبطه مي خورد. ساعت چهار بعد از ظهر صداي ضبط شده شهيد شالي را بوسيله ضبط صوتي پخش نمودند و گوش داديم . صداي علي شالي همه ما را به ياد روزهاي گذشته مي انداخت و با شنيدن صداي او انگار هيچ اتفاقي نيفتاده بود. همه بچه ها در غم از دست دادن اين شهيد عزيز مي گريستند. بالاخره بسوي گلزار شهداي قزوين رفتيم . همه مردم جمع شده بودند. چيزي كه در آنجا جلب نظر مي كرد عكسها و مزار شهدايي از لشكر بودند كه در عملياتهاي قبل به درجه رفيع شهادت نائل آمده بودند. پدر شهيد سخنراني كرد و بعد نماز شهيد را به امامت امام جمعه قزوين حاج آقا باريك بين بجا آورديم ... بعد از تشييع جنازه مجددا به منزل شهيد بازگشته و با همرزمان و دوستان در سوگ شهيد شالي به عزاداري پرداختيم ...
1362,6,4 , ساوه
يكروز بعد از مراسم تشييع جنازه و تدفين شهيد امير حسين نديري به ساوه رسيديم . عده اي از نيروهاي لشگر 17 و سپاه قم در مسجد جامع ساوه جمع شده بودند. حاج آقا ايراني فرمانده سپاه منطقه يك (قم ) در مورد شهيد امير حسين نديري (مسئول واحد اطلاعات لشگر17 ) سخنراني نمود.دقايقي هم آقا مهدي فرمانده لشكر در مورد خصوصيات بارز شهيد نديري سخن به ميان آورد. كه مضمون صحبتهايش اين بود : من هر ماموريت حساس و مهم شناسايي را به اين شهيد واگذار مي كردم ... يكبار هم نشد كه اين عزيز از درخواست و دستور من سرپيچي كند... او براستي الگوي يك رزمنده مطيع , شجاع , باوفا و مخلص بود و...
با شنيدن اين صحبتها همه ما ناراحت مي شديم چرا كه آقاي مهدي ياران عزيزي را از دست داده بود. پس از اتمام مراسم سخنراني به زادگاه و محل دفن شهيد نديري يعني روستاي محمود آباد ساوه رفتيم , همه در اطراف مزار شهيد گرد آمده و به ارواح طيبه شهدا بخصوص براي اين شهيد عزيز فاتحه خوانديم . چند دقيقه هم با بچه ها نوحه سرايي و عزاداري كرديم ...
تهيه و تنظيم : پرويز بهرامي ـ ابهر



مادر شهيد علي شالي چگونه مقاوم و صبور بود. حتي يك قطره اشك هم نمي ريخت . به پاسداران روحيه مي داد و مي گفت : مبادا گريه كنيد. فقط از شما مي خواهم كه لشكر علي را تنها نگذاريد.


مضمون صحبت هاي آقاي مهدي در مورد شهيد نديري اين بود : من هر ماموريت حساس و مهم شناسايي را به اين شهيد واگذار مي كردم ... يكبار هم نشد كه اين عزيز از درخواست و دستور من سرپيچي كند... او براستي الگوي يك رزمنده مطيع , شجا , با وفا و مخلص بود و...