روزنامه جمهوري اسلامي 15/05/1383 صفحه جبهه و جنگ

صداي آشنا
حرف بيجا

* معرفي كتاب
فرار از موصل

* آذرخش مهاجر
اصرار گريه آميز
صداي آشنا
حرف بيجا


يك بسيجي : وزير دفاع عراق چند روزي است كه درباره ايران هذيان مي گويد , گويا سرش به جايي اصابت كرده يا اينكه نفسش از جايي گرم بلند مي شود. خيلي مايلم اين وزير صفر كيلومتر كمي به عقب هم نگاه كند و دوران جنگ عراق با ايران را به ياد بياورد تا مردم ايران را بهتر بشناسد. ضمنا به عاقبت صدام هم فكر كند چرا كه او امروز همان حرفهاي ديروز صدام را تكرار مي كند.
دشمنان ايران بدانند كه فرزندان اين خاك به ويژه بسيجي ها تخصص ويژه اي در بستن دهان هاي گشاد كساني را دارند كه نسبت به سرزمينشان حرفهاي بيجا مي زنند.

معرفي كتاب
فرار از موصل




« فرار از موصل » عنوان كتابي است كه توسط دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي منتشر شد.
« حسين نيري » يكي از همكاران گروه تاريخ شفاهي دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنري طي گفت وگو و مصاحبه اي با برادر آزاده « محمدرضا عبدي » تنها خاطره فرار دو اسير ايراني به نام هاي « زاگرس ميراني » و « محمدرضا عبدي » را به قلم آورده است .
« فرار از موصل » كه در بين كتب منتشره دفاع مقدس از حيث موضوع و سوژه كار در نوع خود بي نظير است در 184 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 4400 نسخه چاپ و در اختيار علاقمندان به فرهنگ دفاع مقدس و هنر پايداري قرار گرفت .
لازم به توضيح است جلسه نقد و بررسي اين كتاب با حضور نويسنده آن , روز دوشنبه 1383,6,2 ساعت 15 عصر در مركز فرهنگي سيدالشهدا(ع ) واقع در خيابان شهيد مفتح , پائين تر از ميدان هفت تير برگزار خواهد شد.

آذرخش مهاجر




گزارشي از برگزاري جلسه نقد و بررسي كتاب « آذرخش مهاجر » نوشته « حسين بهزاد »
اشاره : « آذرخش مهاجر » روايت داستان زندگي بيست و نه ساله احمد متوسليان از بهار 1332 تا چهاردهم تيرماه 1361 هجري خورشيدي است . فرماندهي كه باني برومند لشگر دشمن شكن 27 رسول الله , پرچمدار رشيد دريادلان دو كوهه در نبرد حماسي فتح المبين بود و همچون پرندگان مهاجر پر از شوق پريدن , با شاپرك ها به ميهماني نور رفت و در اين ضيافت عشق , تن و جانش را ايثار كرد.
با اين مقدمه مي پردازيم به چهل و يكمين نشست كتاب دفاع مقدس كه اختصاص يافته بود به كتاب « آذرخش مهاجر » نوشته « حسين بهزاد » .
در ابتداي جلسه سرهنگ علي رستمي كه مديريت جلسه را بر عهده داشت , ضمن اشاره مختصري از سابقه آشنايي اش با احمد متوسليان در خصوص كتاب مذكور اظهار داشت : اين كتاب سال 1376 در روزنامه كيهان در ستون ثابتي تحت عنوان در انتهاي افق در 120 شماره منتشر شد. بعدها اين مطالب و مجموعه نوشته هاي ايشان در قالب كتاب , به همت ستاد كنگره شهدا و سرداران استان تهران به چاپ رسيد. و اكنون توسط موسسه فرهنگي هنري شهيد آويني بدون هيچگونه دخل و تصرف به جز موارد جزئي همچون طرح روي جلد , شعر ابتداي كتاب و تعدادي از افرادي كه احمد متوسليان را ياري كردند , در بهار 1383 به چاپ رسيد .
كتاب مورد نظر شامل بخشهاي گوناگوني است . از جمله بخش هاي كتاب , بيان قسمت كوتاهي از تولد تا اخذ ديپلم به روايت خواهر و مادر حاج احمد بود , بخش دوم شامل دوران بعد از اخذ ديپلم حاج احمد كه همراه با مبارزات سياسي او بوده و دوران سربازي كه در سال 1356 است . بخش سوم آن جريانات بعد از پيروزي كردستان را شامل مي شود و بالاخره بخش پاياني , بعد از جنگ تحميلي و ورود ايشان به لبنان و غروب ايشان در نزد دوستان جبهه و جنگ است .
مدير جلسه ضمن اشاره به اينكه بعضي از قسمتهاي كتاب احساسي شده و از حالت خاطره خارج گرديده , افزود : اگرچه اين مطلب درست است اما به واقع اغراق نيست , چرا كه بنظر من اگر نويسنده بالاتر از اين كلمات را هم به كار مي برد باز نمي توانست با واژه و لغت حق مطلب را ادا كند.
علي گوديني با اشاره به اينكه كتاب يكي از مردان اصلي و تاثيرگذار دفاع مقدس را تا حدودي شناساند اظهار داشت : اين اثر هر چند از زبان قهرمان داستان نيست اما بايد آن را ناگفته هاي عمليات هاي پراكنده در كردستان و عمليات هاي فتح المبين و بيت المقدس دانست . در واقع نمي توان به اين كتاب ايراد محتوايي گرفت . هر چند كتاب در بسياري از جاها احساسي شده , اما مي شود به نوع نگارش و شيوه نگاشتن آن ايرادهايي وارد كرد. به عنوان نمونه كتاب فصل ندارد. كه مخاطب بتواند زمانها , مكانها و عمليات را از هم تفكيك كند. اگر بخواهيم نظري بر يك عمليات يا زمان داشته باشيم , مجبوريم زمان زيادي دنبال موضوع بگرديم . در اين كتاب حواشي پراكنده زياد آمده است كه كتاب را هم حجيم كرده است . بعضي نكات آمده در اين كار , جانبدارانه است و در واقع مقاله اي است , نه خاطره اي . البته اين نكات مي تواند براي نسل اولي ها تداعي زمانهاي تلخ و شيرين گذشته باشد اما براي مخاطبان نسل جديد , نه تنها كمكي نمي كند كه خود سئوال برانگيز است . و ذهن مخاطب را تا اندازه اي منحرف مي كند.
در ادامه نشست فاطمه حاجي بنده با اشاره به كثرت لغات مهجور در كتاب , گفت : اين كتابها قرار است براي نسل سوم و نسل جوان و حتي آيندگان نوشته شود. اين نسل نه حوصله دارند و نه وسايل ارتباطي امروز به آنها فرصت اين را مي دهد كه در كتاب لغتنامه به دنبال كلمات گنگ و نامفهوم بگردند. كتاب هاي اين دوره بايد در عين ايجاز و نگارش زيباييشان با ذهن مخاطب بيگانه نباشد. نكته ديگر اينكه ما با تعاريفي از ليبرال در فضاي بني صدر روبرو هستيم كه نمي توانيم ارتباط منطقي و عميقي با جوانان آن زمان برقرار كنيم . و مشكل ديگر نوع نگارش داستان است كه من فكر مي كنم 90 درصد مربوط باشد به اسطوره سازي كه اين امر باعث فاصله بين نسل گذشته و نسل امروز مي شود.
در ادامه ابوالفضل درخشنده با اظهار تاسف از بيان نشدن زواياي شخصيتي حاج احمد متوسليان اذعان داشت : با توجه به متني كه در ابتداي كتاب آمده انتظار داشتم در مورد حاج احمد بيشتر از اينها دستگيرم شود. اما نويسنده كمتر به اين مهم پرداخته بود. متاسفانه در كتاب به غير از مختصري كه در صفحه 58 از خوي و خصلت احمد آمده , ديگر صحبتي از هموطنان كرد ما و تاثيري كه حاج احمد بر آنها گذاشته , صحبتي به ميان نيامده است .
شهيد كاك جلال عنوان مي كرد : من 11 فرزند دارم و بخاطر شناختم از حاج احمد متوسليان , مي خواهم هر يازده فرزندم سرباز امام زمان شوند.
من نمي دانم او (حاج احمد) چه كرده بود كه اينچنين مردم را تحت تاثير قرار داده و فردي حاضر مي شود 11 فرزندش را در ادامه راهي كه احمد رفته بود , قرباني كند !
سپس سرهنگ فرض الله شاهين راد با تاكيد بر اينكه نبايد براي خواننده ابهام باشد , و بايد هر چه گفته مي شود با واقعيت همخواني داشته باشد تا باورپذير شود , اظهار داشت :
آنچه در اين كتاب آمده بايد بگويم به شخصيت اين بزرگوار به خوبي عنوان نشده , چرا كه شخصيت او فراتر از اين كتاب است .
از نكات ضعفي كه لازم مي دانم به آن اشاره كنم اغراق هايي است كه مدر بعضي جاها شده است از جمله مبالغه در مورد تيپ 27 رسول الله (ص ).
قرارگاههاي هدايت كننده در جنگ چهار قرارگاه بود. هر قرارگاه شامل 5 تيپ سپاهي و 5 تيپ ارتشي بود . يعني جمعا 40 تيپ . نمي توانيم بگوئيم 39 تيپ هيچ كاري نكردند فقط تيپ 27 كاركرد . نويسنده در همان صفحه يعني 197 عنوان كرده است نيروهاي ما در ارتفاع 350 شاوريه سنگر درست كرده و قرارگاه تشكيل دادند كه اين دو حرف يكديگر را خنثي مي كند چرا كه ارتفاع 350 شاوريه دست دشمن بود.
در ادامه جلسه سردار عباس برقي با تاكيد بر صحبت هاي سرهنگ شاهين راد و ضمن اشاره به دوستي با سابقه او با احمد متوسليان اظهار داشت : مطالبي كه امير شاهين راد گفت , از بعد نظامي كاملا درست است . اما اگر از بعد معنوي به جنگ ايران و عراق نگاه شود , قضيه فرق مي كند , غرض از نگارش كتاب بحث جا انداختن شخصيت حاج احمد و زندگينامه اوست اگر اين مطلب روشن شود بسياري از ابهامات برطرف مي شود.
سپس كاظم آقاجان ضمن اشاره به شخصيت و منش بزرگوارانه حاج احمد متوسليان , گفت : كتاب حاضر اطلاعات ارزشمندي را به كساني كه حتي دورادور با شهيد متوسليان آشنا بودند , مي داد. سئوال من اين است كه در اين دوران غربت ارزش ها , آيا جاي آن نيست كه چنين اشخاصي به جامعه معرفي شوند حال چه اشكالي دارد كه اسطوره سازي شود
ما نبايد توقع داشته باشيم فقط وزارتخانه هاي ذيربط در اين خصوص (معرفي اينگونه افراد) كار كنند بايد همواره به خودمان نهيب بزنيم كه ما چه كرديم مسئله كتاب مسئله ي نثر و نگارش نيست . معرفي سردار كم نظيري است كه در اوج آن سن كم و تجربه اندكش چگونه آن چنان شجاعتي از خود نشان داد كه نيروهايي كه زير دست او آموزش مي ديدند , هر كدام در آينده يك لشگر را فرماندهي مي كردند.
در پايان جلسه سرهنگ رفيعي ضمن موفق خواندن اثر و اشاره به ارزشمندي پيامي كه اين اثر به مخاطبان خود مي رساند , اظهار داشت : اين كتاب فاقد فهرست و فصل بندي است كه بايد بگويم رمان فقط مي تواند اين موارد را نداشته باشد. و نكته ديگري كه لازم مي دانم به آن اشاره كنم , اين است كه در قسمتي از كتاب آمده توپ هاي ضد هوايي 23 بسيار قدرتمند . كه اين مطلب اصلا درست نيست . چرا كه اين سلاح مربوط به دوره جنگ جهاني دوم است و اين سلاح خيلي معمولي عمل مي كند. ولي در مجموع كتاب حاضر براي نسل فعلي و نسلهاي آينده بسيار مفيد و آموزنده است .
تهيه و تنظيم : فيروزه محمد حسيني
سرهنگ علي رستمي : اگرچه بعضي از قسمت هاي كتاب احساسي شده و از حالت خاطره خارج گرديده اما به واقع از اغراق نيست , چرا كه به نظر من , اگر نويسنده بالاتر از اين كلمات را هم بكار مي برد نمي توانست با واژه و لغت حق مطلب را ادا كند
علي گوديني : اين كار جانبدارانه است و در واقع مقاله است , نه خاطره . البته اين نكات مي تواند براي نسل اولي ها تداعي زمانهاي تلخ و شيرين گذشته باشد اما براي مخاطبان نسل جديد , نه تنها كمكي نمي كند كه خود سوال برانگيز است و ذهن مخاطلب را تا اندازه اي منحرف مي كند

اصرار گريه آميز


با ياد شهيد سرفراز « جهانشير بحردستاني »
يادم نمي آيد كه در كاري از او « نه » شنيده باشم , چه سخت چه آسان . آماده بود كه به احسن وجه انجام وظيفه كند. خستگي نمي شناخت , خواب نداشت . اين ها حرفهايي نيست كه حالا بعد از پانزده سال به زبان بياورم . اين ها گوشه ي جگرم بوده است . شما سبب خير شديد تا من دفتر خاطراتم را ورق بزنم . براي يك فرمانده در هيجان جنگ و در بحبوحه ي تك و پاتك چيزي بهتر از اين نيست كه يك نيروي شجاع و نترس دم دست داشته باشد. نيرويي كه پر از ايمان و اميد باشد و به آدم دلداري و جرات بدهد. براي همين گفته ام اين ها گوشه جگرم بوده است . تعارف معمول نيست . اصلا ميدان جنگ جاي تعارف نيست . آدمي وقتي در مخمصه جنگ قرار مي گيرد , همه چيز برايش رنگ ديگري دارد. يك حرف دلگرم كننده , يك اميد , يك سخن صواب در آن لحظه در ژرفاي جان فرو مي نشيند. پس « حسين كارگر » تعارف نمي كند. حقيقتا عمق جانم را كه مي كاوم طعم كلام « جهانشير بحردستاني » از آن برمي آيد.

گفتم : جهان ! تو به عنوان معاون گردان همين جا مي ماني . جبهه , جبهه است ديگر فرقي نمي كند. امروز وظيفه ي شما اين است كه در خط پدافندي فاو باشي .
پشت سرم را نگاه نكردم . سوار ماشين شدم و در را بستم . مي دانستم كه الان ابرام و اصرارش شروع مي شود. جهانشير كسي نبود كه در خط پدافندي تاب بياورد. خاصه وقتي كه بويي برده باشد كه در جايي ديگر عمليات است . اما او تازه داماد بود. خانواده اش را هم آورده بود سربندر , دلم نمي خواست كه در اين عمليات شركت كند.
« پسر! لااقل اين بنده خدا را ببر گناوه , بعد. اگر اتفاقي افتاد , دختر مردم در اين شهر غريب چه كند »
نگران نباش حاجي ! او وظيفه اي دارد , من هم وظيفه اي دارم .
دندان هايم را روي هم فشردم و با خود عهد كردم كه عمليات كربلاي چهار , بدون جهانشير بحردستاني انجام شود. در همان خط پدافندي فاو بماند بهتر است . اين ها چيزهايي بود كه تا برگشتن دوباره ي من به سنگر , يعني همان جا كه جهانشير را رها كردم , از ذهنم گذشت .
وارد سنگر شدم , دست هايش را دور زانو حلقه كرده بود و نشسته بود. به اصطلاح زانوي غم بغل گرفته بود , پكر , ناراحت . بغضي غريب در گلويش خانه كرده بود. اشك اگر اشاره اي مي ديد از سد پلك هايش سرريز مي كرد. داغديده اين حالت را نداشت . يتيم شده اين گونه نبود. كشتي هايش در اروند غرق شده بودند! طول دوساعت جلسه ي ما به همان حالت نشسته بود. دلم سوخت .
چه شده چرا اينقدر ناراحتي
همين سوال كه پاسخش هم برايم روشن بود , كافي بود تا بغضش بشكفد. كافي بود كه اصرار گريه آميز بر تصميم من چيره شود. در چشم هاي خيسش رازي پنهان سرافشا شدن داشت . تابناكي ديگري در نگاهش پيدا بود. مگر هنوز چند ماه از تولد « حسين » مي گذرد كه او با حلاوت و حرارت خاصي از ديدن فرزندش گفته بود هنوز احساس دل انگيز پدر شدن , چنان كه بايد , در جانش ته نشين نشده بود. ولي شوق شيرين شهادت , پوست بر خاك مي شكافد تا چه رسد به جان هاي پاك .
راوي : حسين كارگر
بازآفريني : غلامرضا كافي
روابط عمومي نيروي دريايي سپاه