روزنامه جمهوري اسلامي 13/05/1383 صفحه جبهه و جنگ

صداي آشنا
قدردان باشيم

* معرفي كتاب
چشمان بيدار

* با تركش تهي
* ياد
حرف اول و آخرش جبهه بود
صداي آشنا
قدردان باشيم


مريم عليزاده : جانبازي را مي شناسم كه در سر و شكم خود تركش هايي از دوران دفاع مقدس دارد. او به شوخي مي گويد : مي خواهم تركشهاي سر و شكم را به يادگار نگه دارم تا هيچ وقت كمبود آهن نداشته باشم .
همه جانبازان ما با چنين روحيه اي ميان ما زندگي مي كنند. آنها با تمام آلامي كه در بدن دارند به ما روحيه مي دهند ولي ما در زمان گرفتاري هاي ناچيز هم تحمل هيچ چيزي را نداريم .
از خداي بزرگ به خاطر نعمت بزرگ سلامتي سپاسگزاريم و وظيفه همه ماست كه قدردان اين جانبازان باشيم چرا كه امنيت امروز ما مرهون ايثارگري هاي آنهاست .

معرفي كتاب
چشمان بيدار




« چشمان بيدار » عنوان كتابي است كه به سفارش كميته انتشارات ستاد كنگره شهداي لشكر 10 نيرو مخصوص سيدالشهدا توسط انتشارات هزاره ققنوس منتشر شد.
« محمد خاكپور » نويسنده اثر فوق زندگي نامه 24 تن از سرداران و فرماندهان شهيد واحد اطلاعات عمليات لشكر ده سيدالشهدا (ع ) را به همراه خاطراتي كوتاه از آن شهيدان بزرگوار گردآوري نموده و به دست چاپ سپرده است .
« چشمان بيدار » در 128 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 2000 نسخه منتشر به بازار نشر دفاع مقدس عرضه گرديد.

با تركش تهي




براي سردار دريا دل شهيد نادر مهدوي
نخل ها عطش تابستان را گذرانده بودند , بار به زمين داده بودند و شرجي نفس هوا گرفته شده بود. جنوب اگر چه خزان و پاييز ندارد , اما ملولي آفتاب را درمي يابد و مي فهمد كه خورشيد هرم و حرارت سمج را واداده است و رمقش رو به تحليل است .
« خورموج » شهري است در يك قدمي دريا و عطش رسيدن برايش جاودانه است . و از دريا فقط باران و شرجي اش را به مرده ريگ مي برد. خورموج مركز قهرماني هاي دشتي است . شهر خالو حسين . همسايه ديوار به ديوار دليران تنگستان . خورموج اگر شهر بلم و لنج نيست , سرزمين الم و رنج هست .
« نوكار » لميده در آفتاب رو به پاييز , سال 1342 را تجربه مي كند , بي هول و بي هياهو در سه فرسخي مركز دشتي ; روستايي است باطينتي پاك و طبيعتي جنوبي . ساكنان اندك قريه در ستيز تيز سرنوشت روزي خود را از بخل آسمان و خست زمين مطالبه مي كنند. آه اگر اين نخل ها مقاوم نبودند!
« علي بسريا » مردميانه ي نوكار , امروز را به بخل زمين و تنگ چشمي آسمان نمي انديشد او از سحرگاه تا الان كه چاشتگاه فراخ است , خوشحالي مرموزي را زير پوستش احساس مي كند و براي مرد تلاش و تبر فرزند پسر بازوي ياوري است و اجاق روشن . او امروز در گريه ي ناگوار نوزاد , لبخند زده است .

« نادر » كه از سينه ي فقر شيرخورده بود , دلي خون شده , عزمي استوار , جسمي چالاك و روحي تابناك را در تعامل روز و روزگار فراچنگ آورده بود. او از نخل ها آموخته بود كه بادها موسمي اند و حتي در فقر فلك بايد خوشه اي تقديم كرد. او از دريا آموخته بود كه تپش موج ناگزير است و شايد اين خيزآب ها بهانه است تا سخاوت عمق را به ساحل هديه كنند. شرجي گس تابستان به او ياد داده بود كه در خفقان نمي توان زيست .
« خميني » نامي بود كه در نوجواني نادر تكثير شده بود. واژه اي عجين ايمان و اراده . كلمه اي نزديك به معني انفجار , انفجار نور در شبي سياه و سهمگين . آرزوي محقق محرومين و دعاي مستجاب ستمديدگان . و نادر , بعدها توفيق زيارت روح الله را خاطره ي غرورانگيز زندگاني كرد. ديدار يار به پاداش تلاش در پيكار نابرابر و جنگ بر سطح سيال آب و خيزآب . نبرد در پناه بي پناهي .
نادر در سال 60 تقدير خود را به تشريف سبز پاسداري زينت بخشيد و بي درنگ در هنگامه ي « بستان » حاضر شد. همسايه ي دليران تنگستان و فرزند برومند خالو حسين چندان دليري و بي باكي از خود نشان داد كه ركاب به ركاب ترقي با صدر و سران سپاه بوشهر همراه گشت .
« خارك » اين گره خاكي در اتفاق دريا و خليج , شاهراه اقتصاد نفتي ايران , به لياقت نادر كه حالا نام خانوادگي خود را به « مهدوي » تغيير داده است , سپرده شد. جزيره اي بزرگ و حساس در محاصره ي خشم و خروش آب و در تيررس غيظ و غضب دشمن . جايي كه اهل نفاق با فرصت طلبي خاص , آن را مامن خويش كرده بودند و خيمه ي ستون پنجم در آنجا افراشته بود. او اكنون وظيفه داشت تا در دو جبهه بجنگد. هم هجوم دشمن را بازدارد و هم عناصر شب چهره را از پستوها و بيغوله ها به بيرون كشد و با دستگيري آن ها آرامش شهر را باز گرداند. و اين كار سترگ و مسووليتي عرق ريز اگر چه دشوار بود , بروي گران نيامد و پس از مدت كوتاهي چنان از اين بابت آسوده گشت كه راهي جبهه هاي خاكي شد و چون ماه تمام , در شب عمليات بدر , چهره درخشان كرد.
نادر مجال خواب و قرار نداشت تا چه رسد به خيال عيال و آل . از جبهه اي به جبهه اي و از مسووليتي به مسووليتي . از دريا به خاك و از خاك به دريا. اما اصرار خانواده و دوستان او را عقال زد تا تشكيل خانواده دهد و بارها به شوخي يا جدي نفرين مي كرد كه « خدا نبخشد كسي را كه مشكلات خانواده را مي دانست اما مرا آگاه نكرد. » چرا كه نادر نمي خواست حتي از مرخصي اندكش استفاده كند.

ستيز دريا و جنگ نفت كش ها زاويه ي شگفت نبرد هشت ساله است . ناتواني دشمن در جبهه هاي زميني , خاصه پس از سقوط فاو كه سردار ما در آنجا كاروان سالار كشتي ها و محموله هاي دريايي بود , باعث شد تا به جنگ دريايي روي آورد. جنگي كه مواد تنك حوصله اي چون نفت و بنزين در هيجان انفجارهاي مهيب به آتش كشيده مي شدند و در ثانيه اي , ستون هايي از دود و آتش به طاق آسمان مي رسيد و دل مهاجمان كينه توز را گرم مي كرد. جنگي كه اقتصاد تك مجال ايران , خون كبود خود را بر آب شناور مي ديد و هراس فرود بمب و موشك تن ساحل را مي لرزاند.
در اين بحبوحه ي شگفت و شگرف , سپاه چاره اي جز مقابله به مثل نديد. اين كار بزرگ به كارداني و شجاعت « نادر مهدوي » سپرده شد. آخرين ماموريت سردار.

هوا رفته رفته رو به تاريكي مي رفت و خورشيد آخرين پرتوهاي خود را از سطح مشبك و نارنجي شده ي آب برمي چيد تا در فراسوي افق به خواب شبانه فرو رود. مهر سال 1366 دقيقا به نيمه رسيده بود . شب پاورچين پاورچين خود را روي تابناكي آب پهن مي كرد و تاريكي اندك اندك سنگين و سهمگين مي شد. گروه عمليات مقابله به مثل , نادر مهدوي , بيژن گرد , حسين شريفي و چند تن ديگر , خنكاي آب را از آرنج تانوك انگشتان سردادند و در جذبه اي روحاني به نماز ايستادند. ذرات نمازشان متبلور بود و نماز مغرب خود حالي ديگرگون دارد , خاصه كه حسي ناشناخته و آميخته با رايحه ي روحاني وصل بر آن ريخته باشد. نادر با پيامي كه ساعتي قبل از فرماندهي دريافت كرده بود , مي دانست كه امشب شبي ديگر است . پس نشئه ي حال بي سبب نبود. شايد اين آخرين نماز باشد , پس عاشقانه تر باران سرباز ايستادن نداشت !
هنوز سجاده ي اهل كرامت بر آب گسترده بود كه صداي مهيب انفجار از سمت پايگاه فرماندهي شنيده شد. بالگردهاي آمريكايي رادار پايگاه را منفجر كرده بودند. بي سيم در دست نادر جان دادو ارتباط گروه با مركز به كلي قطع شد. فرمانده ي گروه , افراد را گرد خود جمع كرد و وضعيت را برايشان شرح داد. همگي آماده ي نبرد شدند. دل ها قرص ودندان ها فشرده . شهد شهادت در جان و ذكر اشهد بر لب . هنوز چند ثانيه اي از توضيح و توجيه فرمانده نگذشته بود كه يكي از شناورها با شليك هاي پي در پي مورد حمله قرار گرفت . نام نوراني « زهرا » از حنجري يكي از دريا مردان شكفت و موشك استينگر به سمت بالگرد دشمن شليك شد و در چشم به هم زدني آن را متلاشي ساخت . اما تعداد خفاش ها بي شمار بود. پرنده هاي مخوف فلزي از هر سو بر مرغان دريايي حمله ور شدند و بال و پرشان را به خون رنگين كردند.
وقتي جنازه نادر ودوستانش از هيات عماني تحويل گرفته شد , رد طناب بر بازوهايش كبود شده بود و نشان مي داد كه شهيد مهدوي تا آخرين لحظات مقاومت كرده است تا آن كه با تركش تهي به اسارت درآمده است . شهيد نادر پس از تشييع باشكوه در تهران و بوشهر به زادگاهش رفت و تن به آرامش خاك سپرد. يادش گرامي باد.
غلامرضا كافي
روابط عمومي نيروي دريايي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
ستيز دريا و جنگ نفت كش ها زاويه شگفت نبرد هشت ساله است . ناتواني دشمن در جبهه هاي زميني , خاصه پس از سقوط فاو كه سردار ما در آنجا كاروان سالار كشتي ها و محموله هاي دريايي بود , باعث شد تا به جنگ دريايي روي آورد.
وقتي جنازه « نادر » و دوستانش از هيئت عماني تحويل گرفته شد , رد طناب بر بازوهايش كبود شده بود و نشان مي داد كه شهيد مهدوي تا آخرين لحظات مقاومت كرده است .

ياد
حرف اول و آخرش جبهه بود




به انگيزه يادواره سردار شهيد قربان فرجي ; معاونت تخريب لشكر 25 كربلا و شهداي روستاي آغوزدره
باز طوفاني از جنس غم , دلهاي داغ ديده بچه هاي تخريب و همرزمانش را تازه تر از هر زماني بي تاب كرده است و دوباره حادثه پرماجراي دشت غم انگيز شلمچه و به خون طپيدن اين دلاور در يادها زنده شد.
بار ديگر چشمانمان در اوج شرمندگي در پيشگاه روح بلند اين سردار مويه مي كنند و زندگي با صفاي بچه هاي تخريب در دل سنگرهاي تنگ و تاريك شلمچه , مجنون , هور و هويزه و سرزمين داغ هفت تپه با آن همه فضايل آسماني اش او را به اوج حسرت نشانيده است . دريغ و درد كه جبهه و اهالي باصفايش هر دو با ما وداع كردند و بعد آنها ثانيه هاي عمرمان زخمي و با درد گذشت . هر گاه سالروز عروج اين سرباز خميني (ره ) از راه مي رسد تمام ذهنمان را خاطرات مظلومانه آن در بر مي گيرد.
آري ! شهيد قربان فرجي اسطوره ايثار و مقاومت و از خود گذشتگي در ايام خون و خطر بود. مردي كه شرط اول ازدواجش را حضور دائمي اش در جبهه دانست , دلاوري كه به قول بچه هاي تخريب در سخت ترين معابر پيشقدم مي شد و مانع سبقت ديگري مي شد.
مخلصي كه تمام وجودش در عشق به امام و اسلام مي تپيد و در اين مسير الهي از هيچ چيز دريغ نمي نمود; شهيدي كه در دامن پدر و مادر مهربان , شجاع و عاشق اهل بيت در روستاي آغوزدره از توابع شهرستان بهشهر چشم به دنيا گشود و قبل از انقلاب با حضور در مراسم مذهبي , ديني و مشكلات ضد رژيم نقش فعال داشت و با آغاز تجاوز دشمن غدار به ايران اسلامي دل از فضاي آرام شهر بريد و به جبهه هاي حق عليه باطل پا نهاد تا مابقي عمر را در ميدان نبرد براي اعتلاي اسلام به كار ببندد.
اين شهيد بزرگوار با رشادتهاي فراواني كه در ميادين مختلف جنگ از خود بجاي گذاشت , خيلي زود نظر فرماندهان تخريب را به خود جلب كرد و بتدريج مسئوليتهاي مهم به او محول شد. ايشان كه جز رضاي خدا به چيزي ديگري نمي انديشيد فقط صرف اطاعت از فرماندهي تن به مسئوليت داد و هيچگاه دوست نداشت بچه ها او را فرمانده خطاب كنند.
با آنكه چند بار مجروح شده بود و مي بايست در استراحت مطلق بسر برد ولي در جبهه حضور مي يافت و قوت قلب نيروهاي تحت امر خود بود.
هر گاه به مرخصي مي آمد براي تبليغ جوانان و اعزام آنها به جبهه از هيچ كوششي دريغ نمي كرد. او حرف اول و آخرش جبهه بود و جنگ . و با اهدا خون خويش در كربلاي شلمچه نوشت : هرگز نمي گذاريم داستان غم انگيز كربلا بر سرمان تكرار شود.
آخرالامر مزد آن همه اخلاص و ايثار و شجاعت را از خدا , با شهادت دريافت و برگ زرين افتخار پاسداري از اسلام را در تاريخ جنگ از آن خود كرد.
آري ! شهيد فرجي همه وجودش عشق و ايثار و شوق شهادت بود و دفاع مقدس تجلي گوشه اي از اخلاقش بود. ما هيچگاه مجاهدتهاي بي ريايش را از ياد نخواهيم برد و به روح پاكش درود مي فرستيم و مزارش را ستاره باران خواهيم كرد.
رمضانعلي فرجي ـ بندرگز