
« قدرت » و « مقام » داراي جاذبه هاي نيرومندي هستند كه چونان
كهربايي پركشش ذرات متلاشي عزمها و اراده هاي متزلزل را به سوي خود
جذب مي كنند و در حصار و اسارت خويش درمي آورند.
اين كهرباي نيرومند اگرچه در عرصه هاي مديريت هاي سياسي با
روحهاي پاك و پرصلابت و اراده هاي راسخ و ايمان هاي چون كوه استوار
مواجه است و از جلب و جذب آنان عاجز و درمانده , لكن با روحهاي
ناپرورده و اراده هاي متزلزل و ايمان هاي ضعيف نيز بسيار مواجه مي شود و
آنها را به سهولت به سوي خويش فرامي خواند و به آساني در دامهاي خود
اسير مي سازد.
بسيارند كساني كه در مقام « سخن » , خويشتن را در برابر جاذبه هاي
نيرومند قدرت و مقام و رياست , نيرومند و پايدار مي يابند و برخود مي بالند
كه تاثيرناپذير و نامتزلزل مي باشند , لكن وقتي به مقام و منصبي دست
مي يابند و براريكه قدرتي تكيه مي زنند و در جايگاه « عمل » قرار مي گيرند ,
رنگ مي بازند و چهره عوض مي كنند و سنگيني زنجيرهاي اسارت را بر پيكر
جان و روحشان احساس مي نمايند. اينان در « بيان » و « سخن » , خود را در
برابر جاذبه هاي قدرت و مقام « پايدار » مي بينند , ولي در مقام « عمل » در
مواجه با اين كششهاي پرتوان خويشتن را ذليل و درمانده مي يابند.
در عرصه هاي مديريت هاي سياسي و حكومتي همواره با دو گروه از
مديران و حاكمان مواجه بوده و هستيم . گروه اول , مديران و حاكمان
پرورش يافته با تعاليم وحياني و ارزشهاي والاي اخلاقي و عرفاني و داراي
ايمانهاي استوار و جانهاي پاك و سبكبال و رها از وابستگي ها و
دلبستگي هاي بازدارنده تقرب به حضرت محبوب و مانع حضور در محفل
انس و محبت او , و گروه دوم , حاكمان و مديران برخوردار از ايمان هاي
ضعيف و تسري نيافته در اعضا و جوارح و ارواح نامهذب و نامانوس با
ارزشهاي اخلاقي اسلام .
گروه اول , قدرت و مقام را « تكليف » و « ابزار » براي تقرب به خداوند با
تحقق خدمت خالصانه به جامعه و راهگشايي براي استقرار قوانين اسلام به
منظور تامين سعادت مردم در همه جلوه هاي حيات مادي و معنوي مي دانند
و از آنجا كه تدبير امور مختلف كشور و خدمتگزاري خالصانه به توده هاي
مردم به وسيله اهرمهاي سياسي همچون داشتن « قدرت » براي عمل , و
پذيرفتن « مقام » و « مسئوليت » براي برنامه ريزي و سامان دهي و هدايت
انرژي ها در مسير مرتفع نمودن مشكلات امكان پذير مي باشد , ناگزير به
تشكيلات حكومتي راه مي يابند و به پذيرفتن موقعيت ها و مسئوليت هاي
سياسي به عنوان تكليف ناچار مي شوند.
گروه دوم , قدرت و مقام را نه تكليف و ابزار , كه « آرزو » و « هدف »
مي دانند , و نه براي تقرب به درگاه حضرت پروردگار با تحقق خدمت
صادقانه به جامعه و كشور و توده هاي مردم , كه براي ارضاي خواهشهاي
نفس و برآورده ساختن خودخواهي هاي فردي و حزبي و انباشتن سيم و زر و
به هم زدن زندگي اشرافي با لذت جويي هاي حرام و نامشروع , در برابر
جاذبه هاي اين كهرباي نيرومند تسليم مي شوند.
در يك نگرش سريع به « تاريخ سياسي اسلام » , نشانه هاي بسيار روشني
از اين دو گروه از مديران و حاكمان را مي يابيم و جلوه هاي مختلف
مديريت هاي سياسي سازنده و مخرب را در سيره و عملكرد آنان متجلي
مي بينيم .
« سهل بن حنيف » از مديران سياسي گروه اول و انساني پاك و لايق و
كاردان و استوار در برابر جاذبه هاي قدرت و مقام مي باشد.
اين مدير وارسته و لايق داراي سابقه و كارنامه اي درخشان مي باشد و
خصال و روحيات و فضايل اخلاقي و ثابت قدمي او در ايمان به خدا و
حمايت از رسول اكرم (ص ) و ولايت و امامت امير مومنان (ع ) موجب شد در
دوران حكومت مولاي متقيان از جانب آن حضرت به فرمانداري مدينه
منصوب شود.
او در جنگ « بدر » و « احد » شركت فعال داشت و از اسلام و رسالت
نبي اكرم (ص ) خالصانه دفاع نمود و آن هنگام كه بسياري از سپاهيان اسلام
در جنگ احد صحنه نبرد را ترك كردند و پيامبر اكرم (ص ) در محاصره
دشمنان درآمد , در كنار اميرمومنان (ع ) تاپاي جان از رسول خدا دفاع نمود
و از گزند و آسيب كفار جلوگيري كرد.
او پس از رحلت نبي اكرم (ص ) در حمايت از جانشيني و ولايت
اميرمومنان (ع ) خالص و ثابت ماند. حضرت امام جعفر صادق (ع ) سهل بن
حنيف را ازجمله گروه مردان بزرگ الهي كه پس از ارتحال رسول خدا(ص )
دين خود را تغيير ندادند , ياد مي كند.
سهل بن حنيف از مديران و حاكماني بود كه هرگز از موقعيت سياسي و
اجتماعي خود بهره برداري ناشايست نكرد.
او همواره خود را مهياي خدمت به اسلام و جامعه اسلامي اعلام
مي نمود و در پذيرش امور سخت پيشگام بود. وقتي اميرمومنان (ع ) زمام
حكومت را در دست مي گيرد و به اعزام كارگزاران خود به استانهاي مختلف
مي پردازد , عبدالله بن عباس حاضر نمي شود پيشنهاد امام (ع ) را براي
استانداري شام بپذيرد , لكن در همين موقعيت و شرايط سختي كه بر شام
حكمفرما بود , سهل بن حنيف فرمان اميرالمومنين (ع ) را مي پذيرد و آنگونه
خود را مطيع و فرمانبردار پيشوا و رهبرش مي داند كه به سرعت به سوي شام
سفر مي كند تا اداره آن منطقه حساس را به عهده بگيرد . (1 )
اين سخن قاطع و پرصلابت ـ كه نشان از اوج اخلاص او نسبت به
اميرمومنان (ع ) دارد ـ در ميان گروهي از ياران و اصحاب امام (ع ) و در پاسخ
به نظرخواهي حضرت از آنان براي جنگ با معاويه , مطرح گرديد :
« اي اميرالمومنين , ما با كساني كه با تو صلح نمايند و آشتي كنند , از
سرآشتي در مي آئيم , و با ستيزگران با تو , جنگ مي نماييم . راي ما راي
توست و ما به عنوان بازوي راست تو مي باشيم ... هرگاه ما را فراخواني , تو را
اجابت مي كنيم , و زماني كه ما را فرمان بدهي , اطاعت مي نماييم . » (2 )
از آنجا كه سهل بن حنيف در برابر جاذبه هاي قدرت و مقام تسليم ناپذير
بود و در حوزه مديريت سياسي و حكومتي خود در حفظ بيت المال و
وارستگي در برابر زرق وبرق ثروتهاي جمع آمده در آن در اوج پاكي و
امانتداري عمل مي نمود و رياست و منصب او را نفريفت , باارسال نامه
اميرمومنان (ع ) به او ـ به اين مضمون كه « تمام بن عباس » جانشين اوست و
بايد سريع به كوفه بيايد و براي همراهي لشكر اسلام در جنگ صفين آماده
شود ـ با سرعت منصب فرمانداري مدينه را ترك كرد و به سوي امام (ع )
شتافت و در جنگ با معاويه شركت جست .
يكي ديگر از مديران سياسي صالح و وارسته از دلبستگي هاي نفساني و
بي اعتنا به جاذبه هاي قدرت و مقام , « عمربن ابي سلمه » است .
عمربن ابي سلمه فرزند « ابوسلمه بن عبدالاسدبن هلال » مي باشد كه پس
از وفات او , پيامبر اسلام (ص ) با همسرش « ام سلمه » ازدواج نمود.
ام سلمه كه به حقانيت حضرت علي (ع ) واقف بود و او را جانشين به
حق پيامبر اكرم (ص ) و شايسته زعامت و زمامداري مسلمين مي دانست , در
مراسم حج متوجه شد كه اميرالمومنين (ع ) به خلافت رسيده است . اين خبر
به همان ميزان كه باعث خشنودي ام سلمه شد , خاطر عايشه , يكي ديگر از
همسران پيامبر(ص ) را آزرد و او را در مكه همراه با طلحه و زبير به قيام عليه
اميرمومنان (ع ) آماده ساخت .
ام سلمه با اطلاع از قصد طلحه و زبير براي مبارزه با علي (ع ) نامه اي
براي اميرمومنان (ع ) نگاشت و فرزند خود « عمربن ابي سلمه » را براي ياري
حضرت در اختيار او قرار داد :
« بعد از حمد و ثناي الهي , طلحه , زبير و پيروان آنها ـ كه پيرو گمراهي و
ضلالت هستند ـ مي خواهند عايشه را به جانب بصره ببرند. آنها را عبدالله
بن كريز همراهي مي كند و مي گويند كه عثمان مظلومانه كشته شده است و ما
به عنوان خونخواهي او قيام مي كنيم . اما خداوند آنها را كفايت مي كند. اگر
نبود كه خداوند ما زنان پيامبر را از خروج و قيام منع كرده و به ما فرمان داده
است كه در خانه هاي خود بمانيم , هر آينه همراهي با تو را اي علي رها
نمي كردم و تو را ياري مي نمودم , لكن فرزندم عمربن ابي سلمه را كه همانند
من مي باشد , به سوي تو مي فرستم . اي اميرالمومنين , او را به خير و نيكي
توصيه نما . » (3 )
اميرمومنان (ع ) عمربن ابي سلمه را در جنگ جمل شركت داد و او
شجاعانه از اسلام و ولايت اميرمومنان (ع ) دفاع نمود. پس از اتمام جنگ ,
امام (ع ) او را به فرمانداري بحرين كه در آن روز يكي از شهرها و جزاير ايران
محسوب مي شد و به دست سپاه اسلام فتح شده بود , منصوب
نمود.
عمربن ابي سلمه در منصب فرمانداري بحرين در اوج ايمان و خلوص به
اداره امور مردم پرداخت و از آنجا كه پرورش يافته تعاليم اخلاقي و ارزشي
اسلام بود , هرگز در برابر جاذبه هاي قدرت و مقام متزلزل نشد و اسير و
خودباخته نگشت .
اين مدير لايق سياسي آن سان در تحقق مديريت سالم در حوزه
حكومت خويش كوشا و مراقب بود كه اميرمومنان (ع ) خطاب به او در
نامه اي كه به بحرين ارسال نمود , چنين نوشت :
« تو حكومت را نيك انجام دادي , و امانت را خوب ادا نمودي . » (4 )
حضرت علي (ع ) با ارسال همين نامه , مسئوليت فرمانداري بحرين را به
كارگزار ديگري محول مي كند و عمربن ابي سلمه را به نزد خود براي حضور
در جنگ با معاويه فرامي خواند. امام (ع ) در توضيح پيرامون علت بركناري و
فراخواندن او به كوفه , مي نويسد :
« چون تصميم گرفته ام به سوي ستمگران اهل شام حركت كنم , دوست
دارم تو در كنار من باشي , زيرا تو از كساني هستي كه براي جنگ با دشمن و
برپاداشتن ستون دين به آنان پشت گرم مي باشم . » (5 )
در ميان مديران گروه دوم , يعني كساني كه قدرت و مقام را بدون
انگيزه هاي سالم و الهي مي پذيرند و از آن در مسيرهاي نادرست بهره برداري
مي كنند و نه به عنوان « وسيله » براي خدمت به جامعه و مردم , كه به عنوان
« هدف » براي تحقق مطامع نفساني خويش استفاده مي كنند , به عناصر
ناپرورده اي برمي خوريم كه « منذربن جارود » يكي از آنهاست .
منذربن جارود , به ظاهر شريف مي نمود , زيرا پدرش « حكم بن منذر » به
ايمان و شرافت اشتهار داشت و گمان مي رفت كه او نيز سجاياي اخلاقي
پدرش را به ارث برده است و گام در مسير او مي نهد.
حضرت علي (ع ) او را به فرمانداري « اصطخر » كه يكي از شهرهاي
فارس بود , منصوب نمود.
منذربن جارود به دليل ضعف ايمان و كاستي هايي كه در پرورش هاي
اخلاقي داشت , نتوانست در برابر جاذبه هاي قدرت و مقام پايداري ورزد. او
حوزه مديريت خويش را بسيار رها مي نمود و به تفريح و شكار و لهو
مي پرداخت و دست اقوام و افراد قوم خويش را در بهره برداري از بيت المال
باز مي گذاشت و به اشرافي گري خوگرفته بود.
اميرمومنان (ع ) پس از دريافت گزارش توسط ماموران نظارتي خود از
عملكردهاي خلاف منذربن جارود , اين نامه را براي او نگاشت :
« ... به من خبر رسيد كه تو فرمانبرداري از نفس خود را فرو نمي نهي و
براي آخرتت اندوخته اي برنمي گيري و با ويران ساختن آخرتت مي خواهي
دنيايت را آبادسازي و به بهاي بريدن از دينت به عشيره خود مي پيوندي .
اگر آنچه مرا خبر داده اند , درست باشد , پس اشتر قبيله ات و بند كفشت
از تو بهتر توانند بود. كساني همانند تو هيچ مرزي را استوار نتوانند داشت و
لايق آن نيستند كه بر رتبه و مقامشان افزوده شود يا در امانتي شريكشان
سازند يا از خيانتشان در امان باشند. اين نامه من كه به تو رسيد فوري به نزد
من در حركت آي . » (6 )
منذربن جارود پس از دريافت نامه اميرمومنان (ع ) به كوفه آمد و
امام (ع ) او را از مقامش عزل نمود.
« نعمان بن عجلان » يكي ديگر از مديران و حاكماني است كه در دام
جاذبه هاي قدرت و مقام اسير شده و از « راه » به « بيراهه » افتاد.
نعمان بن عجلان ابتدا عنصري سالم و منزه بود و به درستي اشتهار
داشت . او علاوه بر داشتن تدبير سياسي براي اداره امور , شاعري توانا بود و
با لسان شعر از ولايت و خلافت اميرمنان (ع ) دفاع مي كرد. او در برخي از
اشعارش در مدح و شايستگي امام علي (ع ) براي جانشيني نبي اكرم (ص )
چنين مي سرايد :
« ... علي , بهترين خلق براي حكومت بود و نظر ما انصار , از ابتدا علي
بود و اين كه او شايسته خلافت است ... امامت علي به ياري خدا , به هدايت
دعوت مي كند و از فحشا و منكر و سركشي نهي مي نمايد. او وصي و
جانشين پيامبر انتخاب شده و پسرعموي اوست و كشنده شجاعان كفر و
گمراهي ... » (7 )
حضرت علي (ع ) به دليل ضرورتي كه پيش آمده بود و به وجود « عمربن
ابي سلمه » براي حضور در نبرد صفين نياز داشت , « نعمان بن عجلان » را به
فرمانداري بحرين مي گمارد و مديريت و حكمراني آن شهر را به او مي سپارد.
نعمان بن عجلان با آن كه ابتدا عنصر سالم و شايسته اي محسوب مي شد
به دليل ضعف هايي كه در تهذيب و تزكيه نفس داشت , سرانجام در مهالك
انحراف و انحطاط درغلتيد و با « هدف » قراردادن قدرت و مقام , به ارضاي
مطامع نفساني خويش پرداخت .
نعمان بن عجلان در دام بهره برداري هاي نامشروع از بيت المال درغلتيد
و علاوه بر اين كه بخشي از اموال مردم را به تصاحب خويش درآورد , اقوام و
آشنايان خود را نيز به بهره هايي از اموال عمومي رساند.
اميرمومنان (ع ) پس از اطلاع از اين خيانت , نامه ذيل را براي او به
بحرين ارسال داشت :
« كسي كه نسبت به امانت كوتاهي كند و در خيانت , رغبت نشان دهد و
نفس و دين خود را پاكيزه ننمايد , او به خود در دنيا ضرر رسانده و آنچه بعدا
به آن گرفتار مي شود تلخ تر و بادوام تر و بدتر و طولاني تر خواهد بود. پس از
خدابترس . تو از قومي هستي كه داراي شايستگي هستند. رفتارت به گونه اي
باشد كه من نسبت به تو ظن نيكو داشته باشم , و از آنچه به من خبر رسيده
اگر حق باشد , برگرد و نظر مرا درباره خود تغيير مده . خراج منطقه ات را
بررسي كرده . براي من نامه بنويس , تا راي خود را برايت اعلام كنم . » (8 )
وقتي نامه امام علي (ع ) به نعمان بن عجلان رسيد و از گزارش
خلافكاري هاي خود به مركز حكومت اطلاع يافت , فرمانداري بحرين را ترك
نمود و به معاويه پيوست !
مي بينيم كه قدرت و مقام , هم « عبادت » است , هم « معصيت » . هم
سكوي جهش به قله هاي عزت و بالندگي است , و هم منجلاب پلشتي و ذلت
و تباهي . هم وسيله گرايش به جامعه و خدمت به مردم , و هم ابزار گريز از
جامعه و خيانت به مردم . هم تجلي گاه ايمان و وارستگي و آزادگي , و هم
محيط ظهور انحطاط و فساد و اشرافي گري .
امروز اين دو گروه از حاكمان و مديران , در عرصه هاي مديريت سياسي
حضور دارند , و قدرت و مقام با اين دو زاويه و با اين دو اثر , نقش آفريني
مي كند.
پاورقي :
1 ـ سهل بن حنيف به شام نمي رسد و به دليل موانع و مشكلاتي كه از آن
اطلاع حاصل مي كند و براساس آن استانداري خود را منتقي مي داند , به نزد
امام علي (ع ) باز مي گردد.
2 ـ سيماي كارگزاران علي بن ابيطالب (ع ) , ج 1 , ص 132
3 ـ همان مدرك , ج 1 , ص 336
4 ـ نهج البلاغه , ص 961 , نامه 42
5 ـ همان مدرك , ص 961
6 ـ نهج البلاغه , ص 349 , نامه 71
7 ـ سيماي كارگزاران علي بن ابيطالب (ع ) , ج 1 , ص 342
8 ـ همان مدرك , ج 1 , ص 344
قدرت و مقام , هم « عبادت » است , هم « معصيت » . هم سكوي
جهش به قله هاي عزت و بالندگي است , و هم منجلاب پلشتي و
ذلت و تباهي . هم وسيله گرايش به جامعه و خدمت به مردم , و
هم ابزار گريز از جامعه و خيانت به مردم . هم تجلي گاه ايمان و
وارستگي و آزادگي , و هم محيط ظهور انحطاط و فساد و
اشرافي گري . امروز دو گروه از حاكمان و مديران وابسته به
اين دو تفكر در عرصه هاي مديريت سياسي حضور دارند , و
قدرت و مقام با اين دو زاويه و با اين دو اثر , نقش آفريني
مي كند.
« قدرت » و « مقام » داراي جاذبه هاي نيرومندي هستند كه
چونان كهرباي پركشش ذرات متلاشي عزمها و اراده هاي
متزلزل را به سوي خود جذب مي كنند و در حصار و اسارت
خويش در مي آورند. اين كهرباي نيرومند در عرصه هاي
مديريت هاي گوناگون از يك سو با روحهاي پاك و پرصلابت و
اراده هاي راسخ و ايمان هاي چون كوه استوار مواجه است و از
جلب و جذب آنان عاجز و درمانده , و از سوي ديگر با روحهاي
ناپرورده و اراده هاي متزلزل و ايمان هاي ضعيف روبروست كه
آنها را به سهولت به سوي خويش فرا مي خواند و در دامهاي
خود اسير مي سازد.

|