روزنامه جمهوري اسلامي 12/05/1383 صفحه عقيدتي
مديريت هاي سياسي , جاذبه هاي قدرت و مقام , وابستگي و وارستگي




« قدرت » و « مقام » داراي جاذبه هاي نيرومندي هستند كه چونان كهربايي پركشش ذرات متلاشي عزمها و اراده هاي متزلزل را به سوي خود جذب مي كنند و در حصار و اسارت خويش درمي آورند.
اين كهرباي نيرومند اگرچه در عرصه هاي مديريت هاي سياسي با روحهاي پاك و پرصلابت و اراده هاي راسخ و ايمان هاي چون كوه استوار مواجه است و از جلب و جذب آنان عاجز و درمانده , لكن با روحهاي ناپرورده و اراده هاي متزلزل و ايمان هاي ضعيف نيز بسيار مواجه مي شود و آنها را به سهولت به سوي خويش فرامي خواند و به آساني در دامهاي خود اسير مي سازد.
بسيارند كساني كه در مقام « سخن » , خويشتن را در برابر جاذبه هاي نيرومند قدرت و مقام و رياست , نيرومند و پايدار مي يابند و برخود مي بالند كه تاثيرناپذير و نامتزلزل مي باشند , لكن وقتي به مقام و منصبي دست مي يابند و براريكه قدرتي تكيه مي زنند و در جايگاه « عمل » قرار مي گيرند , رنگ مي بازند و چهره عوض مي كنند و سنگيني زنجيرهاي اسارت را بر پيكر جان و روحشان احساس مي نمايند. اينان در « بيان » و « سخن » , خود را در برابر جاذبه هاي قدرت و مقام « پايدار » مي بينند , ولي در مقام « عمل » در مواجه با اين كششهاي پرتوان خويشتن را ذليل و درمانده مي يابند.
در عرصه هاي مديريت هاي سياسي و حكومتي همواره با دو گروه از مديران و حاكمان مواجه بوده و هستيم . گروه اول , مديران و حاكمان پرورش يافته با تعاليم وحياني و ارزشهاي والاي اخلاقي و عرفاني و داراي ايمانهاي استوار و جانهاي پاك و سبكبال و رها از وابستگي ها و دلبستگي هاي بازدارنده تقرب به حضرت محبوب و مانع حضور در محفل انس و محبت او , و گروه دوم , حاكمان و مديران برخوردار از ايمان هاي ضعيف و تسري نيافته در اعضا و جوارح و ارواح نامهذب و نامانوس با ارزشهاي اخلاقي اسلام .
گروه اول , قدرت و مقام را « تكليف » و « ابزار » براي تقرب به خداوند با تحقق خدمت خالصانه به جامعه و راهگشايي براي استقرار قوانين اسلام به منظور تامين سعادت مردم در همه جلوه هاي حيات مادي و معنوي مي دانند و از آنجا كه تدبير امور مختلف كشور و خدمتگزاري خالصانه به توده هاي مردم به وسيله اهرمهاي سياسي همچون داشتن « قدرت » براي عمل , و پذيرفتن « مقام » و « مسئوليت » براي برنامه ريزي و سامان دهي و هدايت انرژي ها در مسير مرتفع نمودن مشكلات امكان پذير مي باشد , ناگزير به تشكيلات حكومتي راه مي يابند و به پذيرفتن موقعيت ها و مسئوليت هاي سياسي به عنوان تكليف ناچار مي شوند.
گروه دوم , قدرت و مقام را نه تكليف و ابزار , كه « آرزو » و « هدف » مي دانند , و نه براي تقرب به درگاه حضرت پروردگار با تحقق خدمت صادقانه به جامعه و كشور و توده هاي مردم , كه براي ارضاي خواهشهاي نفس و برآورده ساختن خودخواهي هاي فردي و حزبي و انباشتن سيم و زر و به هم زدن زندگي اشرافي با لذت جويي هاي حرام و نامشروع , در برابر جاذبه هاي اين كهرباي نيرومند تسليم مي شوند.
در يك نگرش سريع به « تاريخ سياسي اسلام » , نشانه هاي بسيار روشني از اين دو گروه از مديران و حاكمان را مي يابيم و جلوه هاي مختلف مديريت هاي سياسي سازنده و مخرب را در سيره و عملكرد آنان متجلي مي بينيم .
« سهل بن حنيف » از مديران سياسي گروه اول و انساني پاك و لايق و كاردان و استوار در برابر جاذبه هاي قدرت و مقام مي باشد.
اين مدير وارسته و لايق داراي سابقه و كارنامه اي درخشان مي باشد و خصال و روحيات و فضايل اخلاقي و ثابت قدمي او در ايمان به خدا و حمايت از رسول اكرم (ص ) و ولايت و امامت امير مومنان (ع ) موجب شد در دوران حكومت مولاي متقيان از جانب آن حضرت به فرمانداري مدينه منصوب شود.
او در جنگ « بدر » و « احد » شركت فعال داشت و از اسلام و رسالت نبي اكرم (ص ) خالصانه دفاع نمود و آن هنگام كه بسياري از سپاهيان اسلام در جنگ احد صحنه نبرد را ترك كردند و پيامبر اكرم (ص ) در محاصره دشمنان درآمد , در كنار اميرمومنان (ع ) تاپاي جان از رسول خدا دفاع نمود و از گزند و آسيب كفار جلوگيري كرد.
او پس از رحلت نبي اكرم (ص ) در حمايت از جانشيني و ولايت اميرمومنان (ع ) خالص و ثابت ماند. حضرت امام جعفر صادق (ع ) سهل بن حنيف را ازجمله گروه مردان بزرگ الهي كه پس از ارتحال رسول خدا(ص ) دين خود را تغيير ندادند , ياد مي كند.
سهل بن حنيف از مديران و حاكماني بود كه هرگز از موقعيت سياسي و اجتماعي خود بهره برداري ناشايست نكرد.
او همواره خود را مهياي خدمت به اسلام و جامعه اسلامي اعلام مي نمود و در پذيرش امور سخت پيشگام بود. وقتي اميرمومنان (ع ) زمام حكومت را در دست مي گيرد و به اعزام كارگزاران خود به استانهاي مختلف مي پردازد , عبدالله بن عباس حاضر نمي شود پيشنهاد امام (ع ) را براي استانداري شام بپذيرد , لكن در همين موقعيت و شرايط سختي كه بر شام حكمفرما بود , سهل بن حنيف فرمان اميرالمومنين (ع ) را مي پذيرد و آنگونه خود را مطيع و فرمانبردار پيشوا و رهبرش مي داند كه به سرعت به سوي شام سفر مي كند تا اداره آن منطقه حساس را به عهده بگيرد . (1 )
اين سخن قاطع و پرصلابت ـ كه نشان از اوج اخلاص او نسبت به اميرمومنان (ع ) دارد ـ در ميان گروهي از ياران و اصحاب امام (ع ) و در پاسخ به نظرخواهي حضرت از آنان براي جنگ با معاويه , مطرح گرديد :
« اي اميرالمومنين , ما با كساني كه با تو صلح نمايند و آشتي كنند , از سرآشتي در مي آئيم , و با ستيزگران با تو , جنگ مي نماييم . راي ما راي توست و ما به عنوان بازوي راست تو مي باشيم ... هرگاه ما را فراخواني , تو را اجابت مي كنيم , و زماني كه ما را فرمان بدهي , اطاعت مي نماييم . » (2 )
از آنجا كه سهل بن حنيف در برابر جاذبه هاي قدرت و مقام تسليم ناپذير بود و در حوزه مديريت سياسي و حكومتي خود در حفظ بيت المال و وارستگي در برابر زرق وبرق ثروتهاي جمع آمده در آن در اوج پاكي و امانتداري عمل مي نمود و رياست و منصب او را نفريفت , باارسال نامه اميرمومنان (ع ) به او ـ به اين مضمون كه « تمام بن عباس » جانشين اوست و بايد سريع به كوفه بيايد و براي همراهي لشكر اسلام در جنگ صفين آماده شود ـ با سرعت منصب فرمانداري مدينه را ترك كرد و به سوي امام (ع ) شتافت و در جنگ با معاويه شركت جست .
يكي ديگر از مديران سياسي صالح و وارسته از دلبستگي هاي نفساني و بي اعتنا به جاذبه هاي قدرت و مقام , « عمربن ابي سلمه » است .
عمربن ابي سلمه فرزند « ابوسلمه بن عبدالاسدبن هلال » مي باشد كه پس از وفات او , پيامبر اسلام (ص ) با همسرش « ام سلمه » ازدواج نمود.
ام سلمه كه به حقانيت حضرت علي (ع ) واقف بود و او را جانشين به حق پيامبر اكرم (ص ) و شايسته زعامت و زمامداري مسلمين مي دانست , در مراسم حج متوجه شد كه اميرالمومنين (ع ) به خلافت رسيده است . اين خبر به همان ميزان كه باعث خشنودي ام سلمه شد , خاطر عايشه , يكي ديگر از همسران پيامبر(ص ) را آزرد و او را در مكه همراه با طلحه و زبير به قيام عليه اميرمومنان (ع ) آماده ساخت .
ام سلمه با اطلاع از قصد طلحه و زبير براي مبارزه با علي (ع ) نامه اي براي اميرمومنان (ع ) نگاشت و فرزند خود « عمربن ابي سلمه » را براي ياري حضرت در اختيار او قرار داد :
« بعد از حمد و ثناي الهي , طلحه , زبير و پيروان آنها ـ كه پيرو گمراهي و ضلالت هستند ـ مي خواهند عايشه را به جانب بصره ببرند. آنها را عبدالله بن كريز همراهي مي كند و مي گويند كه عثمان مظلومانه كشته شده است و ما به عنوان خونخواهي او قيام مي كنيم . اما خداوند آنها را كفايت مي كند. اگر نبود كه خداوند ما زنان پيامبر را از خروج و قيام منع كرده و به ما فرمان داده است كه در خانه هاي خود بمانيم , هر آينه همراهي با تو را اي علي رها نمي كردم و تو را ياري مي نمودم , لكن فرزندم عمربن ابي سلمه را كه همانند من مي باشد , به سوي تو مي فرستم . اي اميرالمومنين , او را به خير و نيكي توصيه نما . » (3 )
اميرمومنان (ع ) عمربن ابي سلمه را در جنگ جمل شركت داد و او شجاعانه از اسلام و ولايت اميرمومنان (ع ) دفاع نمود. پس از اتمام جنگ , امام (ع ) او را به فرمانداري بحرين كه در آن روز يكي از شهرها و جزاير ايران محسوب مي شد و به دست سپاه اسلام فتح شده بود , منصوب نمود.
عمربن ابي سلمه در منصب فرمانداري بحرين در اوج ايمان و خلوص به اداره امور مردم پرداخت و از آنجا كه پرورش يافته تعاليم اخلاقي و ارزشي اسلام بود , هرگز در برابر جاذبه هاي قدرت و مقام متزلزل نشد و اسير و خودباخته نگشت .
اين مدير لايق سياسي آن سان در تحقق مديريت سالم در حوزه حكومت خويش كوشا و مراقب بود كه اميرمومنان (ع ) خطاب به او در نامه اي كه به بحرين ارسال نمود , چنين نوشت :
« تو حكومت را نيك انجام دادي , و امانت را خوب ادا نمودي . » (4 ) حضرت علي (ع ) با ارسال همين نامه , مسئوليت فرمانداري بحرين را به كارگزار ديگري محول مي كند و عمربن ابي سلمه را به نزد خود براي حضور در جنگ با معاويه فرامي خواند. امام (ع ) در توضيح پيرامون علت بركناري و فراخواندن او به كوفه , مي نويسد :
« چون تصميم گرفته ام به سوي ستمگران اهل شام حركت كنم , دوست دارم تو در كنار من باشي , زيرا تو از كساني هستي كه براي جنگ با دشمن و برپاداشتن ستون دين به آنان پشت گرم مي باشم . » (5 )
در ميان مديران گروه دوم , يعني كساني كه قدرت و مقام را بدون انگيزه هاي سالم و الهي مي پذيرند و از آن در مسيرهاي نادرست بهره برداري مي كنند و نه به عنوان « وسيله » براي خدمت به جامعه و مردم , كه به عنوان « هدف » براي تحقق مطامع نفساني خويش استفاده مي كنند , به عناصر ناپرورده اي برمي خوريم كه « منذربن جارود » يكي از آنهاست .
منذربن جارود , به ظاهر شريف مي نمود , زيرا پدرش « حكم بن منذر » به ايمان و شرافت اشتهار داشت و گمان مي رفت كه او نيز سجاياي اخلاقي پدرش را به ارث برده است و گام در مسير او مي نهد.
حضرت علي (ع ) او را به فرمانداري « اصطخر » كه يكي از شهرهاي فارس بود , منصوب نمود.
منذربن جارود به دليل ضعف ايمان و كاستي هايي كه در پرورش هاي اخلاقي داشت , نتوانست در برابر جاذبه هاي قدرت و مقام پايداري ورزد. او حوزه مديريت خويش را بسيار رها مي نمود و به تفريح و شكار و لهو مي پرداخت و دست اقوام و افراد قوم خويش را در بهره برداري از بيت المال باز مي گذاشت و به اشرافي گري خوگرفته بود.
اميرمومنان (ع ) پس از دريافت گزارش توسط ماموران نظارتي خود از عملكردهاي خلاف منذربن جارود , اين نامه را براي او نگاشت :
« ... به من خبر رسيد كه تو فرمانبرداري از نفس خود را فرو نمي نهي و براي آخرتت اندوخته اي برنمي گيري و با ويران ساختن آخرتت مي خواهي دنيايت را آبادسازي و به بهاي بريدن از دينت به عشيره خود مي پيوندي .
اگر آنچه مرا خبر داده اند , درست باشد , پس اشتر قبيله ات و بند كفشت از تو بهتر توانند بود. كساني همانند تو هيچ مرزي را استوار نتوانند داشت و لايق آن نيستند كه بر رتبه و مقامشان افزوده شود يا در امانتي شريكشان سازند يا از خيانتشان در امان باشند. اين نامه من كه به تو رسيد فوري به نزد من در حركت آي . » (6 )
منذربن جارود پس از دريافت نامه اميرمومنان (ع ) به كوفه آمد و امام (ع ) او را از مقامش عزل نمود.
« نعمان بن عجلان » يكي ديگر از مديران و حاكماني است كه در دام جاذبه هاي قدرت و مقام اسير شده و از « راه » به « بيراهه » افتاد.
نعمان بن عجلان ابتدا عنصري سالم و منزه بود و به درستي اشتهار داشت . او علاوه بر داشتن تدبير سياسي براي اداره امور , شاعري توانا بود و با لسان شعر از ولايت و خلافت اميرمنان (ع ) دفاع مي كرد. او در برخي از اشعارش در مدح و شايستگي امام علي (ع ) براي جانشيني نبي اكرم (ص ) چنين مي سرايد :
« ... علي , بهترين خلق براي حكومت بود و نظر ما انصار , از ابتدا علي بود و اين كه او شايسته خلافت است ... امامت علي به ياري خدا , به هدايت دعوت مي كند و از فحشا و منكر و سركشي نهي مي نمايد. او وصي و جانشين پيامبر انتخاب شده و پسرعموي اوست و كشنده شجاعان كفر و گمراهي ... » (7 )
حضرت علي (ع ) به دليل ضرورتي كه پيش آمده بود و به وجود « عمربن ابي سلمه » براي حضور در نبرد صفين نياز داشت , « نعمان بن عجلان » را به فرمانداري بحرين مي گمارد و مديريت و حكمراني آن شهر را به او مي سپارد.
نعمان بن عجلان با آن كه ابتدا عنصر سالم و شايسته اي محسوب مي شد به دليل ضعف هايي كه در تهذيب و تزكيه نفس داشت , سرانجام در مهالك انحراف و انحطاط درغلتيد و با « هدف » قراردادن قدرت و مقام , به ارضاي مطامع نفساني خويش پرداخت .
نعمان بن عجلان در دام بهره برداري هاي نامشروع از بيت المال درغلتيد و علاوه بر اين كه بخشي از اموال مردم را به تصاحب خويش درآورد , اقوام و آشنايان خود را نيز به بهره هايي از اموال عمومي رساند.
اميرمومنان (ع ) پس از اطلاع از اين خيانت , نامه ذيل را براي او به بحرين ارسال داشت :
« كسي كه نسبت به امانت كوتاهي كند و در خيانت , رغبت نشان دهد و نفس و دين خود را پاكيزه ننمايد , او به خود در دنيا ضرر رسانده و آنچه بعدا به آن گرفتار مي شود تلخ تر و بادوام تر و بدتر و طولاني تر خواهد بود. پس از خدابترس . تو از قومي هستي كه داراي شايستگي هستند. رفتارت به گونه اي باشد كه من نسبت به تو ظن نيكو داشته باشم , و از آنچه به من خبر رسيده اگر حق باشد , برگرد و نظر مرا درباره خود تغيير مده . خراج منطقه ات را بررسي كرده . براي من نامه بنويس , تا راي خود را برايت اعلام كنم . » (8 )
وقتي نامه امام علي (ع ) به نعمان بن عجلان رسيد و از گزارش خلافكاري هاي خود به مركز حكومت اطلاع يافت , فرمانداري بحرين را ترك نمود و به معاويه پيوست !
مي بينيم كه قدرت و مقام , هم « عبادت » است , هم « معصيت » . هم سكوي جهش به قله هاي عزت و بالندگي است , و هم منجلاب پلشتي و ذلت و تباهي . هم وسيله گرايش به جامعه و خدمت به مردم , و هم ابزار گريز از جامعه و خيانت به مردم . هم تجلي گاه ايمان و وارستگي و آزادگي , و هم محيط ظهور انحطاط و فساد و اشرافي گري .
امروز اين دو گروه از حاكمان و مديران , در عرصه هاي مديريت سياسي حضور دارند , و قدرت و مقام با اين دو زاويه و با اين دو اثر , نقش آفريني مي كند.

پاورقي :
1 ـ سهل بن حنيف به شام نمي رسد و به دليل موانع و مشكلاتي كه از آن اطلاع حاصل مي كند و براساس آن استانداري خود را منتقي مي داند , به نزد امام علي (ع ) باز مي گردد.
2 ـ سيماي كارگزاران علي بن ابيطالب (ع ) , ج 1 , ص 132
3 ـ همان مدرك , ج 1 , ص 336
4 ـ نهج البلاغه , ص 961 , نامه 42
5 ـ همان مدرك , ص 961
6 ـ نهج البلاغه , ص 349 , نامه 71
7 ـ سيماي كارگزاران علي بن ابيطالب (ع ) , ج 1 , ص 342
8 ـ همان مدرك , ج 1 , ص 344
قدرت و مقام , هم « عبادت » است , هم « معصيت » . هم سكوي جهش به قله هاي عزت و بالندگي است , و هم منجلاب پلشتي و ذلت و تباهي . هم وسيله گرايش به جامعه و خدمت به مردم , و هم ابزار گريز از جامعه و خيانت به مردم . هم تجلي گاه ايمان و وارستگي و آزادگي , و هم محيط ظهور انحطاط و فساد و اشرافي گري . امروز دو گروه از حاكمان و مديران وابسته به اين دو تفكر در عرصه هاي مديريت سياسي حضور دارند , و قدرت و مقام با اين دو زاويه و با اين دو اثر , نقش آفريني مي كند.
« قدرت » و « مقام » داراي جاذبه هاي نيرومندي هستند كه چونان كهرباي پركشش ذرات متلاشي عزمها و اراده هاي متزلزل را به سوي خود جذب مي كنند و در حصار و اسارت خويش در مي آورند. اين كهرباي نيرومند در عرصه هاي مديريت هاي گوناگون از يك سو با روحهاي پاك و پرصلابت و اراده هاي راسخ و ايمان هاي چون كوه استوار مواجه است و از جلب و جذب آنان عاجز و درمانده , و از سوي ديگر با روحهاي ناپرورده و اراده هاي متزلزل و ايمان هاي ضعيف روبروست كه آنها را به سهولت به سوي خويش فرا مي خواند و در دامهاي خود اسير مي سازد.