روزنامه جمهوري اسلامي 08/05/1383 صفحه جبهه و جنگ

خاطره
شليك خنده

* فتح تهران ; خيال يا واقعيت
* سفر به گراي 270 درجه
صداي آشنا
افتخار براي فرهنگ غرب
خاطره
شليك خنده


درحاليكه كابل بافته شده بلندي را بدور سر ميچرخاند و در حاشيه سيم خاردار با گامهاي بلند قدم برميداشت كلمات ركيكي را نيز نعره ميكشيد. بچه ها درحاليكه به سرعت آخرين كلمات را با دوستان آنطرف رد و بدل ميكردند مانند بره هاييكه از گرگ ميگريزند از سيم خاردار فاصله گرفتند. عطيعه كه از اين حركت بچه ها احساس قدرت ميكرد درحاليكه سعي داشت لبخند ابلهانه اش ـ كه خاص چهره خودش بود ـ را پنهان كند قدمهايش را تندتر كرد.
حاج جعفر از آنطرف سيماي خاردار با صداي نگران گفت : مواظب باش ...
به خدا توكل كردم , در يك لحظه نميدانم چه شد كه تصميم گرفتم فرار نكنم . درحاليكه عصايم را به زمين فشار ميدادم پاي سالمم را نيز به زمين محكم كردم و خود را براي دريافت ضربه هاي كابل آماده نمودم , احساس كردم دوستانم در يكي دو متري نيز خود را آماده ميكنند كه اگر عطيعه كابلش را براي من بالا ببرد بكمكم بيايند.
به من رسيد , مكث كرد. سكوت كاملي محوطه اردوگاه را فرا گرفت , مثل اينكه از فرار نكردن من تعجب كرده بود و داشت تصميم ميگرفت چه كند. به چشمانش خيره شدم ولي چون چشمان چپي داشت از آن هيچ نميشد فهميد انگار كه دائم به خالكوبي نوك دماغش نگاه ميكرد. خواستم جمله اي بگويم تا حواسش را پرت كنم . ـ كن يو اسپيك اينگليش ـ ها
انت يحچي انگليسي با حالتي بهت زده و با حسرت جواب داد ـ لا !
انت يحجي فرانسوي ـ لا! ـ اننت يحچي آلمانيا با حسرت و تعجب فراوان ـ لا !
انت بس عربي ! ! ـ نعم ـ بس عربي موذين ! ! ـ انت اربع يححي !
درحاليكه سعي ميكرد خود را انسان فهميده اي نشان دهد گفت : بابا انت مهندس ... سيم ـ خار ـ دار ـ عيب .
شليك خنده بچه ها فضاي اردوگاه را پر كرد و عطيعه كه در آن لحظه ديد تنها عراقي موجود در محوطه است درحاليكه سعي ميكرد كم نياورد چند قدمي را آهسته و بعد با قدمهاي تندتري آنجا را ترك كرد.

فتح تهران ; خيال يا واقعيت




خاطرات برادر رزمنده « حاج حميد شفيعي » از عمليات مرصاد
اشاره : در واپسين روزهاي جنگ تحميلي و در هنگامه اي كه مي رفت آرامشي در جبهه هاي غرب و جنوب كشور برقرار شود , در پنجم مرداد ماه سال 1367 گروهك منافقين با حمايت و پشتيباني رژيم خونخوار صدام حمله اي را در غرب كشور آغاز نمودند , بدان اميد كه سه روزه تهران را فتح نمايند.
رهبران كور دل منافقين , با فريب جمعي از جوانان اين مرز و بوم و با شعارهاي پوچ و اهداف واهي , آنها را وادار به تجاوز نظامي به خاك كشور نمودند و به آنها وعده دادند كه شما حمله كنيد گردانهايتان در شهرهاي مختلف ايران منتظر ورود شما و پيوستن به شما مي باشند.
زهي خيال باطل ! آيا اين خودفروختگان , مقاومت مردمي امت قهرمان را در هشت سال دفاع مقدس نديده بودند ! آيا نديدند كه جنگ تحميلي را مردم با حضور عاشقانه و اهدا امكانات مالي و پشتيباني هاي تداركاتي اداره كردند به هر حال فرمانده گردانها به خيال تحويل گرفتن نيروهايشان در خاك ايران حمله اي را آغاز كردند كه جز شكست و بدنامي هيچ ره آوردي برايشان نداشت . آنچه در پي مي آيد خاطرات حاج حميد شفيعي از فرماندهان 8 سال دفاع مقدس از لشكر 41 ثارالله پيرامون عمليات مرصاد مي باشد كه با هم مرور مي كنيم .

يك دفعه با خبر شديم كه گروهك كثيف و خودفروخته منافقين از غرب كشور به كرند و اسلام آباد حمله كرده و تاتنگ « چهار زبر » نزديك كرمانشاه پيش رفته و با توجه به آرام شدن دشمن در جنوب به اتفاق آقاي محسن رضايي , حاج قاسم (سردار سليماني ) و تعدادي از بچه ها با يك فروند هواپيما خود را به 40 كيلومتري اسلام آباد رسانديم . آقا محسن رضايي جايي را براي فرماندهي مشخص كردند و ما هم براي شناسايي رفتيم .
هنگام برگشتن يك ماشين خاور را ديديم كه توقف كرده و راننده آن بي جهت خود را معطل كرده است ما هم كه لباس كردي پوشيده بوديم نزديك ماشين رفتيم . راننده ماشين از ما پرسيد شما از مجاهدين هستيد
من گفتم : بله !
گفت : از كجا مي آئيد
گفتم : از كرند.
گفت : چند روز راه است ! چطور پياده آمديد
گفتم : مجبور بوديم از اين سمت بيائيم .
گفت : من از طرفداران شما هستم و مخصوصا اينجا ايستاده ام كه شما را در جريان بگذارم . اين پدر سوخته هاي سپاهي آمدند و همين نزديكيها هستند. راه بسته است شما اشتباه آمده ايد برگرديد. و به آن روستا برويد شبانه هم برويد كه خيلي خطرناك است . بعد هم كلي فحش به برادران ارتشي داد و گفت : خدا را شكر تا اينجا هر چه ارتشي ها عقب آمدند بچه ها آنها را كشتند , فقط همين نامردهاي سپاهي رسيدند.
علي آقا مهاجري كه همراه ما بود طاقت نياورد و با فحش دادنهاي او بدنش مي لرزيد. شاگرد راننده خاور به ما مشكوك شده بود و هي مي گفت : بسته ديگه . راننده هم مرتب سخنراني مي كرد. يك دفعه مهاجري طاقت نياورد و گفت : بسه ديگه پدرسوخته ! خائن , نامرد!
يك هو لحن حرف زدن راننده عوض شد و با لرزيدن شروع كرد به منافقين فحش دادن . وي گفت : اين نامردها مي خواهند كشور را از ما بگيرند. مگر ما مي گذاريم . من به او گفتم روي آسفالت بخواب . او خيلي التماس كرد و شاگرد او فرار كرد.
گفتم سينه خيز روي جاده برو. مهاجري نگذاشت . من گفتم : كاري با او ندارم فقط مي خواهم كمي حالش را بگيريم . خلاصه مهاجري نگذاشت . او هم خوشحال از اينكه جان سالم بدر برده هي به خودش فحش مي داد و در همان حال سوار ماشين شد و رفت . خيلي به او خنديديم و بيشتر بر زبوني و سست ايماني طرفداران باصطلاح منافقين پي برديم .
عمليات آغاز شد نيروي هوايي و هوانيروز كاري كردند كه در تاريخ جنگ بي سابقه بود. صحنه هايي را ديديم كه در طول جنگ نديده بوديم در طول جاده آسفالت اجساد منافقين پراكنده بود. ما خودمان را به اسلام آباد رسانديم .
حاج قاسم (سردار سليماني ) به من گفت تو در اسلام آباد بمان و بعنوان فرماندار , شهر را كنترل كن , من هم كه تا آن زمان فرماندار نشده بودم گشتي در شهر زدم و با بچه ها رفتيم چند مغازه را كه آتش گرفته بود خاموش كنيم , ولي نشد. تازه فهميدم فرماندار شدن بدون امكانات نمي شود خلاصه چند پست نگهباني و چند گشت گذاشتيم .
ساعت 12 شب بود و در شهر خبري نبود ما هم چون فرماندار شده بوديم داخل خانه اي رفتيم (در خانه ها باز بود) ديديم عجب رختخوابهاي قشنگي ! حيف است فرماندار بعد از چند سال زندگي در جبهه ها و خوابيدن در سنگرها , امشب روي اين رختخواب ها نخوابد.
يك لحظه فكر كردم شايد صاحبش راضي نباشد. بچه ها گفتند : اگر صاحبش بداند كه شهر و خانه آنها آزاد شده حتما راضي است اما تعدادي هم گفتند اين حرفها حرف شيطان است و خلاصه فرمانداري به ما نيامد و تا صبح در شهر گشت زديم فقط خوراكي هايي كه منافقين با خود آورده بودند , مخصوصا آناناس را تا مي توانستيم خورديم و تعدادي نفربر زرهي به غنيمت گرفتيم .
من با آقاي محمد علي نمازيان همراه بودم . در طول جاده كه مي رفتيم دختران جوان منافقين كشته شده و يا خودكشي كرده بودند و خودشان را لخت در جاده رها كرده بودند و ما تا ظهر مشغول پوشاندن بدنهاي اينها بوديم .
خلاصه ما هر چه پيش مي رفتيم مي ديديم كه طول جاده پر از كشته هاي منافقين است و انسان به وضوح مي ديد كه خداوند اينها را عذاب كرده است . پس از انجام عمليات و كسب پيروزي , خوشحال به اهواز برگشتيم و بيش از پيش ايمان آورديم كه اگر سپاه نبود كشور هم نبود. درود خدا بر همه رزمندگان اسلام .
تهيه و تنظيم ـ دفتر روزنامه جمهوري اسلامي كرمان ـ همتي
عمليات آغاز شد , نيروي هوايي و هوانيروز كاري كردند كه در تاريخ جنگ بي سابقه بود. صحنه هايي را ديديم كه در طول جنگ نديده بوديم . در طور جاده آسفالت اجساد منافقين پراكنده بود. ما خودمان را به اسلام آباد رسانديم ...
راننده گفت : من از طرفداران شما هستم و مخصوصا اينجا ايستاده ام كه شما را در جريان بگذارم . اين پدر سوخته هاي سپاهي آمدند و همين نزديكيها هستند...

سفر به گراي 270 درجه




گزارشي از جلسه نقد وبررسي كتاب « سفر به گراي 270 درجه » نوشته : « احمد دهقان »
اشاره :
براي انديشيدن به تو بايد دو بال داشت همانند كبوتر.به دنبال جاي پاي تو به سرزمين هاي داغ جبهه پا مي گذارم . سنگرهاي شهادت . تپه هاي خاكريزي عشق هنوز بوي تو را مي دهند. هنوز هر بسيجي را كه مي بينم , روبه دست هاي پاك تو نماز ميخواند. هيچ كس نيست كه تو را نشناسد , حتي تفنگ ها و تانك ها , خوب تو را به ياد دارند.
انگار همه جبهه تو را مي شناسند.
وقتي كه نامت را از مسافري كه پيشاني بندي سرخ دارد مي پرسم و نشاني دستهايت را مي خواهم , نگاهم را به آن سوي خاكريز سوق مي دهد , جاده سرخ شهادت .
اي كاش حديث دستهاي تو را مي شنيدم . اي كاش برايم مي گفتني كه هر صبح , كدامين آيه از صحيفه نور را تلاوت مي كردي كه اين گونه غرق نور مي شدي .
اي كاش برايم مي گفتي كه از كدامين چشمه وضو مي ساختي كه اين گونه پيشاني ات بوي مهر مي داد. تو درختان را آموختي كه هيچ گاه ريشه هايشان را به گل آلوده نكنند و درياها را گفتي تا در هر تپش , آرامش را به فراموشي نسپارند.
با اين مقدمه مي پردازيم به چهلمين جلسه نقد و بررسي كتاب دفاع مقدس كه اختصاص يافته به كتاب « سفر به گراي 270 درجه » به قلم احمد دهقان .
در ابتداي نشست فيروز زنوزي جلالي با اشاره به ويژگي داستان هاي دهقان كه بسيار صادقانه با مخاطب برخورد مي كنند , گفت : وجه شعاري در داستان تقريبا وجود ندارد. ما از تب و تاب هاي جبهه , شهادت ها , جراحت ها و... همانگونه مي بينيم كه از پيروزي مي بينيم . مهمترين وجه كتاب گذشتن از اين مرزها است , وجه شعاري در داستان غالب نيست . در واقع كتاب مي گويد : مي شود از جنگ گفت بدون اينكه شعار داد.
در داستان هاي جنگي , احتمال در غلطيدن در تعصبات فردي و باورهايي كه از لحاظ تبليغات هر نويسنده القا مي شود , شديد است .
در نتيجه خطر درغلطيدن نويسنده در اين معضلات بسيار زياد است و نويسنده اي كه وارد اين عرصه مي شود , احتمال لغزيدنش بالا مي رود. به عنوان نمونه « جنگ و صلح » تولستوي غول بزرگ ادبيات نيز در اين دام مي افتد.
در اينجا باورهاي جزمي و تعصب خاص كه مختص جغرافيايي نويسنده است , ناخودآگاه در اثر نفوذ دارد. اگر با اين زاويه ديد به آثار نگاه كنيم . شايد بسياري از نويسندگان جنگ برروي لبه تيغ اين حيطه راه مي روند. شايد اگر يكي از دلائلي را كه داستان هايمان شعاري است . بدين جهت است كه نويسنده نمي تواند جنبه يكسونگري را كنار گذاشته و به عنوان تماشاگر صرف وارد داستان شود. بنظر من يكي از ويژگي هاي بسيار مثبت كتاب اين است كه نويسنده (احمد دهقان ) توانسته بدون تعصب , از روي اين گودال گذر كند.
سپس آتوساكثيري بااشاره به اينكه زاويه ديد كتاب اول شخص مي باشد در توضيحاتي در اين مورد گفت : در زمان جنگ افرادي بودند كه با نسل فعلي تفاوت زيادي داشتند. سربازان آن دوره با سربازان زمان حال و يا حتي سربازان زمان خودشان ولي در ساير كشورها بسيار تفاوت داشته و متفاوت عمل مي كردند. من به عنوان نسل جوان و نسل امروز مي خواهم بدانم كه اينها چرا اين قدر يكديگر را دوست داشتند , بهتر بود نويسنده كمي از انگيزه هاي شخصيت هاي داستانش هنري تر توضيح مي داد. تا دليل رفتار آدم ها روشن مي شد.
در ادامه چهره قاني ضمن اشاره به اينكه اثر داستاني بايد به دور از شعارزدگي و براساس نسبي گرايي باشد. اظهار داشت : اگر داستان دفاع مقدس ادعايي دارد , بايد شعار مطرح كند. موضع گيري نمايد و انتقال هم بدهد. به شرطي كه شعارش را هنري مطرح كند. و از جلوه هاي هنري در اين راه بهره گيرد. سپس ابوالفضل درخشنده با اظهار تاسف از بعضي تشبيهاتي كه در كتاب در مورد شخصيت هاي داستان آمده , اذعان داشت : من گلايه ام را با طرح يك سئوال مطرح مي كنم و آن اين است . آيا ما به عنوان نويسنده اجازه داريم از بعضي استعاره يا تشبيهاتي كه زياد مناسب نيست استفاده كنيم به عنوان نمونه در صفحه 96 كتاب آمده : مثل مرغ هاي مريض سرهايمان را تو هم فرو مي برديم و يا در صفحات ديگر كتاب رزمندگان را به حيوانات مختلف تشبيه كرده است . استفاده از اين تشبيهات در مورد عزيزان رزمنده كه ولينعمت ما بودند و آسايش و آرامش فعلي ما در گرو جان فشاني آنهاست . بنظر من كار درستي نيست . مي شد از تشبيهات بهتري براي جاافتادن مطلب استفاده كرد.
گلايه دوم من مربوط مي شود به روشن نكردن انگيزه شخصيت هاي داستان براي جان فشاني هايشان توسط نويسنده . با اينكه نويسنده توانسته به خوبي و هنرمندي سختي هاي جنگ را نشان بدهد , ولي در مورد انگيزه ها و چيزهايي كه باعث شده آنها دست از جان شيرين بكشند. حرفي نزده است .
زنوزي جلالي در مقام دفاع از كتاب و بااشاره به اينكه نوعي جسارت در كارهاي دهقان بخصوص كتاب مذكور مي توان ديد. اظهار داشت : در مورد انگيزه رفت به جبهه براي آدم هاي آن زمان تعريف داستاني و تحليل منطقي داستاني اي كه من و شما دنبالش هستيم , نمي شود يافت .
اين وقايع چيزهاي غيرقابل تعريفي بوده كه در كشور اتفاق افتاد. اگر ما به دنبال چراهاي منطقي بگرديم , بايد به چراهاي منطقي ديگري هم جواب دهيم . در جريان دفاع مقدس خيلي از صحنه ها وجود داشت كه باور آنها ملموس بود , اما با هيچ تناسبي همخواني نداشت .
نبايد فكر كنيم كه با خواندن رمان هيچ سوالمان نبايد بي پاسخ بماند. اگر اينطور باشد , تمامي رمان هاي موفق دنيا دچار مشكل مي شوند. شايد اگر نويسنده مي خواست دنبال جاانداختن انگيزه باشد. بايد دست به دامن شعار مي شد و در مورد تشبيهاتي هم كه ذكر گرديد , نويسنده مي خواهد بگويد : فرهنگ جبهه يك فرهنگ كليشه اي نيست . انسان هايش مي ترسند , مصلح مي شوند , گريه مي كنند و يا مثل لك لك راه مي روند و...
راوي بنابه دانش خودش صحبت مي كند و طبق باورهاي خودش نظر مي دهد و طبيعي است كه از همان ابتدا تكليف ما روشن مي شود. به عنوان نمونه در يكي از جاهاي كتاب يكي از رزمندگان مي گويد : اغ ماست فروش تو آمدي !
درست است كه درد با همه عمقش در جبهه وجود دارد ولي يكي از مسائلي كه كار دهقان را متمايز كرده , وجود زبان طنز است . اگر دقت كرده باشيد , همه آثار برتر دنيا. در جدي ترين و عميق ترين و فلسفي ترينشان رگه اي از طنز دارند.
در ادامه نشست , علي گوديني بااشاره به اينكه نسل هاي آينده با خواندن اين كتاب بهتر و بيشتر از نسل كنوني با واقعيات جنگ ارتباط برقرار مي كنند , اظهار داشت : سفر به گراي 270 درجه , يكي از زيباترين و در عين حال گيراترين كارهاي جنگ است . كتاب از زبان , نثر و پرداخت روان و مناسبي برخودار است . از نكات جالب اين كار اين است كه از ابتدا تا انتها , ما قهرماني كليشه اي نمي بينيم و مي شود ادعا كرد كه شخصيت ها , همانهايي هستند كه در جنگ بوده و بار جنگ را بردوش داشته اند و اين مطلب از بعد مستند و تاريخي اش چيز كمي نيست و اين خود نشان از هنر نويسنده دارد. نكته ديگري كه در اين كار است و در واقع يك ايراد هم محسوب مي شود وانتظارات را برآورده نمي كند اين است كه از معنويت جبهه ها و آن توسل ها و دعاها و زمزمه ها خبري نيست . البته در بعضي كارهاي ديگران هم در اين مورد غلو شده كه آن هم به اثر لطمه مي زند.
اما نكته بسيار مهمي كه در اين كار وجود دارد و بدون شعار هم نشان داده شده , در واقع به بلوغ رسيدن و اعتماد به نفس پيداكردن جوانان ايران در دوران سخت جنگ به زيبايي نشان داده شده و اين از مهمترين دستاوردهاي اين كتاب است .
تهيه و تنظيم : فيروزه محمدحسيني
زنوزي جلالي : اين وقايع چيزهاي غيرقابل تعريفي بوده كه در كشور اتفاق افتاد. اگر ما به دنبال چراهاي منطقي بگرديم , بايد به چراهاي منطقي ديگري هم جواب دهيم . در جريان دفاع مقدس خيلي از صحنه ها وجود داشت كه باور آنها ملموس بودد , اما با هيچ تناسبي همخواني نداشت .
علي گوديني : سفر به گراي 270 درجه ; يكي از زيباترين و درعين حال گيراترين كارهاي جنگ است . كتاب از زبان . نثر و پرداخت روان و مناسبي برخوردار است .

صداي آشنا
افتخار براي فرهنگ غرب


مادر شهيد : ما روزهايي را ديده ايم كه جوانان اين وطن با تمام عشق و غرور اسلحه به دوش گرفتند و به جبهه اعزام شدند. شانه هاي فرزندان ما چنان با سلاح آشنا شده بود كه تا آخرين روزهاي جنگ آن را زمين نگذاشتند. امروزه نسلي مي بينيم كه به شكلي ديگر مي انديشد. چه اتفاقي افتاده و در حال افتادن است كه شانه بعضي از جوانان ما با آلات موسيقي آشنا شده و فرهنگ غرب را با غرور و افتخار حمايل مي كنند ! شما بنويسيد بلكه اثر كند.