روزنامه جمهوري اسلامي 23/04/1383 صفحه جبهه و جنگ

* معرفي نشريه
* جاي غريب و دل ناشكيب
سيره سرداران شهيد
سفره سادگي

خاطره
سكوت ايثار
معرفي نشريه




فرهنگ پايداري
هشتمين شماره نشريه « فرهنگ پايداري » ماهنامه فرهنگي , هنري دفاع مقدس منتشر شد.
اين نشريه كه دومين سال انتشار خود را پشت سرمي گذارد به صاحب امتيازي بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس چاپ مي شود. در اين شماره از « فرهنگ پايداري » كه ويژه فتح خرمشهر منتشر گرديده مطالب زير را مي خوانيد.
نزديك است , معرفي مركز فرهنگي دفاع مقدس خرمشهر , گزارشي از سومين جشنواره سراسري تئاتر ارتش , نگاهي به برپايي كاروان راهيان نور , گوياسازي هشت سال دفاع مقدس , هنوز هيچكاري نكرده ايم , چهار سوالي كه صدام و آمريكا بايد پاسخ بدهند , وقتي كه حجم ايثار در رگهاي مردان نمي گنجد و...


طراوت
هيجدهمين شماره نشريه « طراوت » ماهنامه فرهنگي , اجتماعي كنگره بزرگداشت سرداران و بيست و سه هزار شهيد استان اصفهان روي پيشخوان مطبوعات قرار گرفت .
اين شماره از نشريه كه سي ام خرداد ماه منتشر شد , مطالب زير را در خود گنجانده است .
اشكال كار كجاست ـ هيولاهاي واقعي ـ نماد بيداري ـ روايتي از يك ديكتاتور ـ آخرين وداع ـ آرامش در بيكرانگي ـ از اهالي امروز ـ اين نگاه : ديده بان (معرفي كتاب ) نامه خواستگاري بي سوادي تركش ـ چند حكايت از اصفهان (داستان ) ـ جنگ آدم هاي صفر كيلومتر ـ سرباز فراري ـ تصوير چشم هاي سبز ـ رويدادها ـ طلوع اروند ـ اين را هم بشنويد و پنجره
لازم به توضيح است علاقمندان جهت مطالعه مطالب طراوت مي توانند به وبلاگ نشريه به آدرس :
رجوع كنند . WWW . taravat 011 . persinblog . com

جاي غريب و دل ناشكيب




به بهانه برپايي كنگره ي سرداران و دو هزار شهيد استان بوشهر
صداي شليك ضدهوايي كه از سمت تلمبه خانه به گوش مي رسيد , همه را متوجه خود كرد. لحظاتي بعد چند تكان شديد , مثل افتادن اجسام سنگين از آسمان , زمين را لرزاند , اما صداي مهيب انفجار نبود. حالا پنج سال از جنگ گذشته است و مردم گناوه نيز مثل همه ي مردم ايران , خاصه جنوبي هاي صبور , به حمله ي هوايي , وضعيت قرمز , شليك پدافند و حتي انفجار بمب عادت كرده اند و حداقل همين تلمبه خانه تاكنون پنج بار مورد حمله هواپيماي عراقي قرار گرفته است . هرچه باشد اينجا يك گلوگاه نفتي است . وظيفه ي اين تلمبه خانه اين است كه نفت را ـ كه از خوزستان مي آيد و براي صادرات به خارك مي رود ـ در اين ميانه راه پمپاژ كند تا به شريان و جريان خون اقتصاد ايران , خاصه در موقعيت جنگ و محاصره ي اقتصادي و هزينه ي گزافي كه بر دوش دولت سنگيني مي كند , سرعت بيشتري ببخشد.
اين حادثه در آخرين لحظات اداري روز پنج شنبه , سوم بهمن سال هزار و سيصد و شصت و چهار اتفاق افتاد. سپاه نهاد دردمند آن روزها و امروزها و فرداها , طبق معمول پيش از هر اداره ي ديگري دست به كار شد و در حالي كه آماده مي شدند تا محيط اداري را ترك گويند , يكي از مسئولين با موتور خود را به محل حادثه رساند. برادر حميد زارعي اين بار مسئول روابط عمومي و تبليغات را نيز با خود آورده بود و از دوربيني كه بر گردن غلام حسين دريانورد حمايل بود , معلوم بود به چه قصدي آمده است . پي درپي عكس گرفت . از صحنه و از بمب هايي كه هيچكدام منفجر نشده بود. حتي نوشته هاي روي بمب ها را نيز يادداشت كرد. اما از انفجار بمب ها , چنان كه همه ي شاهدان حادثه تعجب كرده بودند , شگفت زده نشدند. آن ها مي دانستند كه اين بمب ها تاخيري است . يعني ساعتي بعد انفجار صورت خواهد گرفت ! تا گروه تخريب و تامين از بوشهر يا شيراز برسد , كار از كار خواهد گذشت . تنها كاري كه مي توان كرد پرهيز دادن مردم است از اين كه در اين حوالي نمانند. اما بمب هايي نيز ناپيدايند. راستي در دل اين آب آرام خليج كه به نرمي بر ساحل لب پر مي زند , چه مايه انفجار مهيب نهفته است تا با هيجاني ناگاه , آب را موج انفجار بدهد و آب شش هزاران ماهي و دلفين و نهنگ و كوسه را بتركاند , يا حتي موتورلنجي را با دويست مسافر گرمازاده و آفتاب سوخته درهم بكوبد
در ساعت سه عصر , عصر ملول پنج شنبه كه چشم ها نيمه خمار چرت بعدازظهر بود , صداي مهيب انفجارهاي پي درپي رخوت روز نيمه تعطيل را به هول و حرارتي بي سابقه تبديل كرد. صدا از سمت تلمبه خانه بود. غباري غليظ از ساحل ماسه ريز و نمناك خليج به هوا برخاست و همزمان ستون هايي از آب به آسمان فواره كشيد. لحظاتي بعد , محدوده ي تلمبه گاه در غوغا و غلغله ي آدم ها و جيغ و جغجغه ي آمبولانس ها و آتش نشان ها فرورفت . چشم ها از هر جا به سمت ساحل دودآجين خيره ماند. موتورسوارها , دو تركه و سه تركه , خود را به محله ي « والف » رساندند و در بلبشوي هول و هراس و غمگنانگي , احساس دل انگيز همدردي و دلسوزي و نيز نفرت و انزجار از دشمن كينه توز , هر كس هر كار از دستش برمي آمد , دريغ نمي كرد. حتي زن ها و حتي بچه هاي خردسال . صحنه اي ملغمه ي زخم و زيبايي !
كمي دورتر از صحنه ي اصلي حادثه , آنجا كه يك وانت بار پيكان با چهار سرنشين , به طرزي مهيب از هم دريده شده بود , و ازدحام مردم برگرد قربانيان جان داده و نيمه جان آن صحنه اي سخت تاثرآور را پديد آورده بود , چوپان جوان با رنگي پريده به سپيدي پشم بهاره ي گوسفندان و صورتي غرقاب اشك و عرق , كشتار رمه ي خود را به نظاره نشسته بود. تپش بي رحم باروت و پرتاب شهاب وار تيغه هاي ازهم گسيخته ي بمب , تعداد بي شماري از بزها و ميش هاي شبانك را ذبح كرده بود و گردابي از خون در گودال انفجار پديد آورده بود. بوي كباب به مشام مي رسيد و بوي دل هاي كباب !
اما تاثر فاجعه در مرگ اندوهناك كودك پنج ساله نهفته است . هادي , معصوم و مظلوم در ارتعاش ناگهاني زمين به هوا پرتاب شده و مهدي خسرواني , برادر بزرگ تر , كه چشم هايش را برق انفجار ميل كشيده است , نالان و نگران , او را در خاك جست وجو مي كند! « غلام زارع » , پنجاه و چهارساله , دومين شهيد اين حادثه است . نفر چهارم , هنوز ته رمقي در جان دارد. آمبولانس او را در دل خود جاي مي دهد و زوزه كشان به قصد شيراز حركت مي كند. بعيد است كه مرگ امانش بدهد , « امان الله » ! اگرچه او اينك در بيمارستان نمازي شيراز و در مراقبت ويژه , بستري است .

چند جنوبي نگران , صبح گاه , مسافرخانه ي دشتستان را به قصد بيمارستان نمازي ترك مي گويند و شتابان خود را به بيمارستان مي رسانند. جاي غريب و دل ناشكيب داشته اند. ديشب اگر پلك به هم رسانده اند از خستگي مفرط بوده است و در همان خواب نيمه بند كابوس ديده اند. دل كه نگران باشد رگ خواب را مي زند.
حق اين است كه از « تل تل » تا شيراز مسافت گزافي است . « تل تل » روستايي است كوچك در دوازده كيلومتري شرق گناوه , در مجاورت رودخانه ي « دره گپ » و قريه ي بقعه و نيز در همسايگي ده چشم شهاب . « خواهران من » نوشته اند كه تل تل در كشاورزي و (صيفي كاري ) عرق مي ريزد و مردمان اندك اين قريه روزي خود را در خاك مي جويند و چشم به كرم آسمان دارند و تنگ و گشاد زندگي شان به عبوس آسمان و مرحمت زمين بسته است . و اگر دره گپ مالامال باشد , آبي در جوي اميد مي دود و انتظار آن مي رود كه تعاوني روستايي « محمد صالحي » چند بار گندم و جو نيز از برزگران تل تل تحويل بگيرد. يك دبستان پنج پايه , مسجدي نوساز كه پس از تخريب مسجد قديمي سامان يافته است و مسافتي جاده شوسه كه از شمال به راه شركت نفت و روستاي محمد صالحي پيوند مي خورد , سرمايه هاي فرهنگي اين آبادي را تشكيل مي دهند.
اما « خواهران من » جماعتي اند كه من نمي شناسمشان , ولي همين كه در اين عصر عسرت و عصيان و در روزگار سوداي قوت بي قنوت , دل به يادها و ميعادها بسته اند و خود را با نام تابناك شهدا پيوند داده اند , بايد نامشان را زمزمه كنم . گروه « ياس هاي جمكران » از بسيج خواهران ناحيه ي گناوه و همكاران افتخاري ستاد يادواره ي شهداي اين شهر. مي دانم كه با همه ي « نبودها و نيست ها » و با همه ي رخوت و بي همتي كه اين روزها گريبان از مسئولان دريده است , تلاش اين عزيزان چقدر ارجمند است . همين جزوه اي كه براي « امان الله » فراهم كرده اند , با ذوق و ظرافتي در خور تحسين و يا كتابچه هاي « بحردستاني » و « بيژني » و « سعيدي » و... پس اجر خواهرانم « صغري كوبيكسي , پروين خرمي , بدري قنبري و كلثوم ربيعي » با خدا و محشرشان با شهدا.
القصه آن شب مشوش و آن خواب هاي مغشوش با خبر ناگوار صبح به فرجام خويش رسيد. مسافران غريب گناوه , بيمار مجروح خود را در راهرو يافتند. بي آنكه دستگاه اكسيژن برايش نفس تازه كند يا ريزش پرحوصله ي سرم اندك رمقي بر او بدمد. بدون آن همه اسباب و آلات خشن و ناگوار كه از چپ و راست به او آويخته بود. با كدام دل اين ملافه ي سفيد را از روي آرامش مجروح حادثه ي « والف » كنار بزنند برادر طاقت مرگ برادر ندارد. برادري كه حالا مي داند چرا امان الله درست يك روز پيش وصيت نامه نوشت و به مادر سفارش صبوري كرد و از همكاران حلال بودي طلبيد. خدا نياورد داغ جوان را كه كوه از كمر مي افتد. بيمارستان جاي گريه و زاري نيست . , پس اين بغض گره خورده را بگذار براي مواجهه با پدر. « محمدقلي » حكم بزرگ تر تل تل را دارد. باشد كه تا چند ساعت ديگر تمامي اهل محل براي سرسلامتي به كلبه ي گلي او سرازير شوند. باشد كه از بقعه و چم شهاب و محمد صالحي و گناوه هم بيايند. « امان الله » فقط پسر تو نبود محمدقلي ! برادر خيلي ها بود.
« پاسدار جوان كميته , امان الله خرمي , متولد بيست و پنج شهريور چهل و دو كه در حادثه ي بمباران تلمبه گاه نفتي گناوه رخت به آسمان ها كشيد , با آن كه كارت معافيت پزشكي داشت , حسرتمند و معذور بود تا در جبهه ي جنگ حاضر باشد , اما تقدير شهادت , براي او نيز فرجامي خونين رقم زد. او كه هر پنج شنبه دل تنگي اش را به گلزار شهدا مي برد و آرزوي شهادت مي كرد » و اين ها همه نكته هايي بود كه در محفل يادبود و مجلس ختم او كه در مسجد آبادي و در منزل « محمدقلي خرمي » برگزار گرديد , به زبان آمد. محمدقلي امروز سال هاست كه دامن به خاك كشيده است و بي گمان به امان شفاعت « امان الله » , فرزند شهيدش , خرمي باغسار بهشت را با نهرهايي از شير و عسل به جان تجربه كرده است .
راوي : غلامحسين دريانور
بازآفريني : غلامرضا كافي
روابط عمومي نيروي دريايي سپاه

سيره سرداران شهيد
سفره سادگي


شهيد سيدمحسن صفوي
هميشه در كنار مردم مظلوم بود و از بودن با آنها لذت مي برد. آن روز هم كه با گروهي از نيروهاي سپاه شهرضا و اصفهان به وردشت سميرم اعزام شديم تا به مساله درگيري خوانين و گروههاي چپ رسيدگي كنيم , پس از آنكه به هنگام عصر خسته و گرسنه به محل رسيديم , و خوانين منطقه برنامه مفصلي براي پذيرايي ترتيب داده بودند و از ما دعوت كردند , محسن اجازه نداد كسي از ماشين پياده شود و به خوانين فهماند كه براي انجام وظيفه آمده است نه ميهماني . پس از آنكه به همراه شاكي به محل درگيري رفتيم تعداد زيادي از روستائيان در محل حاضر شده بودند , كشاورزاني تهيدست و مستضعف , با خوشرويي به استقبالمان آمده و دعوت كردند تا با آنها همسفره شويم . محسن با رغبت تمام دعوت آنان را پذيرفت و همگي بر سر سفره محقر و با صفاي روستائيان نشسته و از آنچه كه آنان تناول مي نمودند و چيزي جز نان و ماست و دوغ نبود , ما هم قدري خورديم . و اين طعام چنان بر مذاق ما خوش آمد كه شايد هيچ سفره رنگين نمي توانست چنين لذتي برايمان داشته باشد. چرا كه شادي روستائيان مضاعف بر غذايشان لذت بخش بود و همين روحيه سادگي و صميميت محسن با مردم ستمديده موجب شكست نيروهاي چپ منطقه گرديد و همگي خلع سلاح شدند.
راوي : مرتضي مطهر

خاطره
سكوت ايثار


از حاج آقا جزايري مسسوول محترم قرارگاه نصر(جهادسازندگي استان فارس ) در عمليات بيت المقدس شنيدم كه درباره ي شهيد رضا رحيمي خرسند مي گفت : رضا را قبل از عمليات فرستادم كه از پشتيباني , لوازم يدكي ماشين آلات , براي لودر و بلدوزر بياورد. تاكيد هم كردم كه اين لوازم بسيار ضروري است و بدون آنها بر نگردد . 48 ساعت هم برود تهران , پيش خانواده اش .
رضا معلم بود , 48 ساعته رفت و با لوازم يدكي برگشت ; من به خيال اينكه از پشتيباني سازمان جهاد سازندگي استان فارس لوازم يدكي را تهيه كرده بود از او سوال نكردم . 48 ساعت بعد از اينكه رضا به ما ملحق شد به درجه رفيع شهادت رسيد. وقتي عمليات با پيروزي نيروهاي مسلمان ايراني تمام شد , براي عرض تسليت و ديدار از خانواده ي آن بزرگوار به تهران آمدم .
آن جا بود كه فهميدم شهيد رحيمي خرسند , چون نتوانسته بود به موقع آن لوازم يدكي را از مركز پشتيباني جهاد سازندگي استان تهران تحويل بگيرد , ماشين شخصي خود را فروخته و با پول آن لوازم يدكي مورد نياز را تهيه كرده بود تا دستگاه ها به سبب وجود آن لوازم يدكي مورد استفاده قرار گيرد.
شهيد رضا رحيمي خرسند در دهم آبان ماه 1336 در تهران چشم به جهان گشود و در عمليات بيت المقدس در تاريخ 61,2,10 به شهادت رسيد .
ياسر فرزند شهيد , در زمان شهادت ايشان 18 ماه داشت .
يادش گرامي و راهش پر رهرو باد.