
شاهد
سيصد و پنجاهمين شماره نشريه « شاهد » ماهنامه
فرهنگي , اجتماعي , اعتقادي بنياد شهيد انقلاب اسلامي منتشر
شد.
اين شماره از شاهد كه ويژه تير ماه چاپ شده است تيتري
را تحت عنوان « شليك به مقدسات » براي روي جلد انتخاب
نموده است كه مربوط مي شود به مقاله اي در رابطه با جنايات
آمريكا در عراق .
ديگر مطالب اين شماره از شاهد عبارتند از :

مديريت هدفمند نتيجه مي دهد , دريچه اي به صبح , هماره
جاويد , سواستفاده هاي اسرائيل از بحران عراق , بيانات مقام
معظم رهبري در جمع طلاب مدرسه مجتهدي , شيوه هاي
تبليغ و اطلاع رساني , مانده ام در عظمتت , از زبان شهيد
بهشتي , فيلمي كه خشم صهيونيستها را برانگيخت , ليست
سياه كركسهاي مرگ , كريمه اهل بيت (ع ) , آن شب برفي ,
توصيف شهيد به قلم زنانه مولف , مجلس هفتم و توقعات ما ,
همايش از خونين شهر تا خرمشهر و....
شاهد نوجوان
شماره جديد « شاهد نوجوان , ماهنامه نوجوانان بنياد
شهيد انقلاب اسلامي منتشر شد.
يك فصل خلاقيت و جذابيت ـ زينب , پيام بر زيبايي ها ـ
با رسول خدا در عرصه زندگي ـ مردي از تبار عقل و عاطفه ـ
يك پدر بر مزار دو شهيد ـ مهربان ترين سپيدپوشان ـ شعر ـ
آمريكا , رسوايي , شكست ـ فصل پرواز گنجشكها ـ ترجمه
آثار دفاع مقدس به زبانهاي زنده دنيا ـ مشق شب ـ ورزشي ـ
مسابقه قرآني ـ دست در دست واژه ها ـ لحظه ديدار , عصر
روز جمعه ها ـ جهاد و شهادت ـ دانستني هاي علمي ـ جدول
كرامت ـ پاسخ به نامه ها ـ روزي ديگر , رخصتي ديگر ـ
برندگان مسابقه ـ عنوان مطالبي است كه در شماره 355 از
ماهنامه فرهنگي اجتماعي شاهد نوجوان به چشم مي خورد.
لازم به توضيح است , مخاطبان شاهد نوجوان , نوجوانان
به ويژه فرزندان شاهد هستند.

|
خنده هاي آخرتي
|

براي شهيد محمد مهدي سالك » از بسيجيان غيور اصفهان
اشاره : سردار شهيد « محمد مهدي سالك » فرزند مرحوم
حجت الاسلام حاج شيخ محمود سالك معروف به شيخ زاهد ,
يكي از رزمندگان بنام اصفهان بود كه در عمليات بيت المقدس
مورخه 1361,2,10 به فيض عظيم شهادت نائل آمد . اگر چه
مناسبت مطلب زير مربوط به ايام عمليات بيت المقدس
مي شود ولي ما ضمن گراميداشت ياد و خاطره اين شهيد
بزرگوار مطلبي را از نشريه « طراوت » ماهنامه كنگره بزرگداشت
سرداران و بيست و سه هزار شهيد استان اصفهان انتخاب
نموده ايم كه از نظر شما مي گذرانيم . لازم به توضيح است كه
مطالب مورد نظر چكيده خاطرات حجت الاسلام حاج احمد
سالك و همسر شهيد سركار خانم بلورچيان مي باشد.
بعد از نماز صبح , هر روز تكرار ميشد. سه تا پسر , پنج تا
دختر به همراه مادرمان مي شد يك جلسه علمي تمام
عيار.استاد هم پدرمان بود.متن هم مختلف , قرآن , نهج البلاغه
يا رساله ي امام .
از مبارزات ملي شدن صنعت نفت تا 15 خرداد و تا بعد ,
خانه ما مركز مبارزات بود , تكيه گاه آيت الله كاشاني در
اصفهان . بيش از پنجاه نامه ي مكتوب از آيت الله كاشاني
خطاب به پدرم گواه اين مدعا بود كه در حمله ساواك براي
دستگيري آقا مهدي معدوم شد.
هر روز كه از مدرسه مي آمديم , يه عده مهمان جديد
داشتيم , آدمهاي مستضعفي كه از دور و اطراف و حتي از
شهرهاي دور به اين جا مي آمدند و قرار بود غمخوار
مشكلاتشان باشيم .
نوجواني 14 ساله بود كه پدر را از دست داد . زندگي سخت
و فشار شديد مانع از آن نشد كه فعاليت هاي سابق تعطيل شود.
نه مبارزات و نه رسيدگي به محرومان . هنوز دوچرخه ي آقا
مهدي مثل سابق گوني هاي زغال را شبانه درب خانه هاي فقرا
حمل مي كرد.
خنده و نشاط هيچ وقت از خانه دور نمي شد با وجود زندگي
فقيرانه يك خانواده نه نفري بدون پدر با تمام مشكلاتي كه قبل
و بعد از انقلاب براي آنها پيش مي آمد. محور آن هم مادري
بودند بسيار بسيار مهرمان و با محبت .
بعضي وقتها سحر در ماه مبارك آن قدر سرگرم شوخي و
خنده مي شدند كه خوردن سحري يادشان مي رفت خود آقا
مهدي هيچ وقت خنده از لبانش محو نمي شد. اما نه خنده هاي
دنيايي , خنده هاي آخرتي .
قبل از انقلاب به خدمت سربازي رفت . محل خدمتش در
پادگاني نزديك تبريز بود. گفته شده بود رژيم از آنها براي
سركوب قيام تبريز قصد استفاده دارد. به ديدنش رفتم به من
گفت : برادر شما جاي پدر من هستيد , مي خواهم با شما
مشورت كنم من و چند نفر از دوستان تصميم گرفته ايم اگر
دستور تيراندازي به مردم دادند ما بجاي مردم خود افسرها را
هدف قرار دهيم . اگر شهيد شديم كه هيچ و اگر نه توكل بخدا
فرار مي كنيم , به مبارزه تشويقش كردم .
برادرشون به علت مبارزه عليه رژيم در زندان بود , ساواكي ها
به خانه مي ريزند و متوجه آقا مهدي كه به عنوان يك جوان تو
خونه بود , بعد يك سري اعلاميه مي بينند و ايشون رو مي برند
زندان و كتكش مي زنند , حسابي شكنجه شده بود اما لب باز
نكرده بود , بعد ولش كرده بود , بعدها آقاي سالك بهش مي گن
مهدي خوب فراري مي كرد از خونه ,
« نه داداش تنها كه تو سهم نداشتي ما هم مي باس سهم مان را
مي خورديم »
از منطقه زنگ زد گفت من دارم ميام براي ازدواج , گفتم
شوخي مي كند. بالاخره آمد. سه جمله بيشتر نگفت : « من زن
مي خوام , فلاني رو مي خوام , همين امشب هم مي خوام » باز
خيال كرديم شوخي مي كند , اهل شوخي بود رفت داخل
آشپزخانه تحصن كرد. ديديم قضيه جديه , رفتيم قرار
خواستاري گذاشتيم براي همان شب , بعد از نماز.
گفتيم مهدي امشب مخواهي بروي داماد شوي لباست را
عوض كن . گفت : نه من مي خواهم با همين لباس برم ببينم مرا
مي پسندند يا نه ! با همان لباس هاش آمد , اون شب اول
خواستگاري بود , بعد منجر شده مهر برون بعد هم همان شب
عقد را خوانديم و كار تمام شد , شب هم نيامد خانه گفت من
همين جا مي مانم .
تلفني به خواهرشان گفتم دوست دارم عقدمان را حضرت
امام « ره » بخوانند با اينكه خيلي محجوب و با حيا بود گفته
بود ميشه چند دقيقه با ايشون صحبت كنم , بعد گفت : اشكال
دارد نريم پيش امام « ره » گفتم : اشكال نداره ولي خوب , من
خيلي دوست دارم به اين بهانه امام رو ببينم .گفت : وقت امام
مال يك ميليارد مسلمان جهان است و تو حاضري روز قيامت
بگي من 5 دقيقه وقت ايشون را گرفتم ! يعني حاضر نبود يك
دقيقه وقت امام را براي كار شخصي بگيرد.
اول ازدواجمان چهل هزار تومان پس انداز داشت , هر
كسي بود روز اول زندگي مي گفت : بريم يك ماشين بخريم !
قيمت پيكان كمتر از سي هزار تومان بود به من گفت مي خواهي
يك جهيزيه براي يك بنده خدايي تهيه كنيم , راضي شدم , بعد
بدون اينكه كسي بفهمد خيلي راحت اين كار را كرد حتي
طوري خريد كرد كه طرف فكر مي كرد دارند بهش قرض
مي دهند. خدا مي دونه هيچ وابسته به دنيا نبود.
انقلاب كه پيروز شد فرمانده ي سپاه شاهين شهر بود و
مسئول حفظ جاسوسهاي آمريكايي , جنگ كه شد دل تو دلش
نبود , اومد گفت : دو سه هفته نمي روم و توخونه ماند. هر چي
بهش پيشنهاد مسئوليت دادند قبول نكرد , گفت : من فقط
مي خوام بروم جبهه : رفت جبهه , بدون مسئوليت مثل يك
نيروي عادي .
اهل شوخي بود و خندان , بحث شهادت كه مي شد به شوخي
مي گفت : بادمجون بم آفت نداره ! بارها مي گفت : من يك گلوله
بسمه , من چيز زيادي نمي خوام , توپ و خمپاره و اينها را
حالش رو ندارم فقط يك گلوله از خدا خواسته ام . و چنين
شد.
عاشق امام رضا(ع ) بود . با اينكه ظاهرا 2 سال بيشتر از
ازدواجمان طول نكشيد و سر جمع چهار ماه با هم زير يك
سقف زندگي نكرديم ولي در همين مدت 5 بار رفتيم مشهد از
جمله آخرين باري كه آمد مرخصي , بعد از مشهد دوشنبه بود
كه رفت جبهه و جمعه شهيد شد تو همون ساعت اوليه
عمليات .
كسي كه زندگي اش ختم به شهادت مي شد يك روزه اتفاق
نيفتاده است . خيلي ها به جبهه رفتند ولي هر كسي به اين مقام
نرسيد.از قول پيامبر « ص » هست كه براي هر بري بالاترش يك
برديگري هست مگر شهادت كه بالاتر از آن بري نيست . و
معروف است كه حضرت امام (ره ) در جواب نامه مادر شهيدي
مي نويسند « چيزي كه شما در راه خدا بدست آورده ايد بيشتر از
آن چيزي است كه در راه خدا داده ايد »
آخرين باري كه آمد اصفهان و مي خواست بره , بوي
بهشت ازش استشمام مي كردم . من خداحافظي آخر روباهاش
كردم , بهش گفتم داري ميري ازت خواهش مي كنم دست منو
بگير و تو دنيا و آخرت هواي منو داشته باشد. دقيقا مي دانستم
شهيد مي شه بعد از خداحافظي پياده شدم و رفتم , ديگه
دنبالش نرفتم با خودم گفتم اگر بروم يه وقت شيطون مياد
سراغم و يه چيزي مي گم , چشم هاش داد مي زد كه رفتني !!
در عمليات هاي مختلف شركت مي كرد و من مطمئن بودم
مي ياد ولي اين دفعه آخر كه رفت مطمئن بودم كارش
تمامه !راديو كه اعلام كرد عمليات بيت المقدس با رمز ياعلي
ابن ابيطالب « ع » دلم لرزيد , منتظر شهادتش بودم .وقتي صبح
فردا رسيد , از خدا صبر و تحمل خواستم , بعدها هميشه
مي گم اي كاش از خدا چيزهاي ديگري در آن لحظه خواسته
بودم .
روي طاقچه خانه ي قديمي پدر همسر شهيد قاب بزرگي
از عكس آقامهدي به چشم مي خورد. همسرش مي گفت : پدر و
مادرم علاقه خاصي به آقامهدي دارند هميشه مي گند اگر خدا
5 تا داماد خوب نصيبمان كرده به بركت آقا مهدي بوده . خدا
ميداند. بركت اين شهيد را چقدر ما در زندگي و اجتماعمان
شاهديم . من مرتب حضور باطني شهيد رو به عينه در خانواده
و زندگيمان مي بينم .
يك دختر وقتي ازدواج مي كند اميدش به زندگيشه , اما يه
دفعه ستون زندگي روسرش خراب مي شه و هزار تا مشكل من
اون موقع متوجه بودم كه خدا دوستش داشته به دلم گفتم به تو
چه مربوطه , مي خواستي باهاش ازدواج نكني ! دلت بخواد خدا
اين توفيق را بهت داد , مدتي با يكي از بندگان صالح خدا
نشست و برخاست كردي .
در آن سالها , تنگ نظري ها و خط و خطوط سياسي حتي
از خون شهدا هم شرم نكرده بود. براي آقا مهدي پرونده
درست نشده بود , سه سال از شهادت آقا مهدي مي گذشت ,
مادر دچار شكستگي خاصي شده بود. دكتر از اتاق عمل بيرون
آمد. ضمن توضيح شكستگي اميدوارانه گفت : اين نوع
استخوان هيچ جا پيدا نمي شود اما خوشبختانه فقط بنياد
شهيد دارد. چهره ي نااميد ما را كه ديد با تعجب پرسيد مگر
ايشان مادر شهيد نيستند!
بعضي وقتها سحر در ماه مبارك آن قدر سرگرم شوخي و
خنده مي شدند كه خوردن سحري يادشان مي رفت خود آقا
مهدي هيچ وقت خنده از لبانش محو نمي شد. اما نه خنده هاي
دنيايي , خنده هاي آخرتي
اول ازدواجمان چهل هزار تومان پس انداز داشت , هر
كسي بود روز اول زندگي مي گفت : بريم يك ماشين بخريم !
قيمت پيكان كمتر از سي هزار تومان بود به من گفت مي خواهي
يك جهيزيه براي يك بنده خدايي تهيه كنيم , راضي شدم ...

خاطره
فرصت هاي طلايي
|
خاطره اي از « شهيد قربانعلي رشيدي »
در ايام استراحت , وقتي نوبت ديده باني تمام مي شد و برادران ديگري
پستهاي محافظت را به عهده مي گرفتند , معمولا با بچه ها راجع به
شهادت و امدادهاي الهي , و يا گفتگو درباره عمليات گذشته و...
صحبت مي كرديم بسياري از بچه ها تمام ايام بيكاريشان را به عبادت
مي گذراندند.
در اين گفتگوها , هميشه من و قربانعلي به علت دوستي دير و دوري كه با
هم داشتيم همراه بوديم . نمازهايمان را مي خوانديم و سپس گوشه سنگر
مي نشستيم و از روايات , آيات و معارف ديني سخن مي گفتيم . مدتي بود
بحث بر سر فرصتهايي بود كه خداوند متعال براي مومنان پيش مي آورد.
قربانعلي مي گفت : « بسياري از فرصتها طلائي اند. نبايد از دستشان داد.
ممكن است ديگر آن فرصتها هرگز به دست نيايند. اينكه بعضي از بزرگان
گفته اند مومن « ابن الوقت » است , فرزند وقتهاست , به همين معناست .
نه به معناي فرصت طلبي هاي رذيلانه , بلكه به معناي فرصت طلبيهاي
عارفانه و هوشيارانه » من هم با او هم عقيده بودم و مي گفتم : « توفيق
استفاده از شرايط زماني هم دست خداست . چرا بعضي موفق مي شوند ,
بعضي ناكام مي مانند. » مي گفت : « حكمت و مشيت الهي را كسي جز امام
معصوم حضرت بقيه الله ـ عجل الله تعالي فرجه ـ نمي تواند بفهمد. سر
مشيات بر ما پنهان است . در هر صورت , اين توفيق الهي هم بر مبناي
حكمت و محبتي است , و گرنه در كارهاي خداوند هرگز لغو و بازي راه
ندارد , و فرماني بي جا صادر نمي شود. » گفتم : « پس اينكه مي گويند داد
حق را قابليت شرط نيست يعني چه » گفت : « درست است كه عنايت
حق به قابليت ما نمي نگردـ اگر واقعا قابليت داشتيم كه از عدالت الهي
است كه مردمان را عنايت فرمايدـ ولي به هر بي سروپايي كه حتي در
اعماق وجودش هم ذره اي خير و نيكي پيدا نمي شود , يقينا نعمات
بزرگ , مثل شهادت و... داده نمي شود. » گفتم : « حتي اگر قابليت هم
داشتيم , باز آن قابليت را هم خدا داده است . هيچ كس از پروردگار متعال
طلبكار نيست . » خيلي از حرفم خوشش آمد.ديدم گفته ام را تصديق كرد
و گفت : « همين طور است . وقتي معصومين عليهم السلام مي فرمايند ما به
تفضل الهي به بهشت مي رويم نه به عدالت او , پس تكليف ديگران كه
معلوم است . اين فرمايش حكيمانه , يعني همين عنايت « قابليت » از
سوي خداي رحمان .
ماهها , گفتگوهاي دوجانبه يا چند جانبه ادامه داشت , و او هميشه
مي گفت : « خداوند توفيق استفاده از فرصت هاي طلائي را به ما عنايت
فرمايد » , و راستش را بخواهيد , من با اينكه به گفته هايش ايمان داشتم
اما چندان هم معناي فرصتهاي طلائي را نمي فهميدم . تا اينكه آن روز
فرا رسيد. قربانعلي سر پست بود و من بايد به جاي او مي رفتم تا او
استراحت كند. آن روز مشغول نوشتن نامه اي براي خانواده ام بودم .
قربانعلي وارد سنگر شد و گفت نوبت نگهباني شماست . گفتم : « اجازه
بده يك خط ديگر نامه ام مانده ; اين يك خط آخر را هم بنويسم , الان
مي آيم , به جاي شما مي ايستم . » با لبخند گفت : « عجله نكن , من منتظر
مي مانم , مي تواني صد خط بنويسي » , و سپس از سنگر خارج شده و به
ديده باني رفت .
هنوز خط آخر به پايان نرسيده بود كه صداي انفجار هولناكي از بيرون
سنگر برخاست . با عجله به بيرون دويدم . قربانعلي با سري از بدن جدا
شده در خون دست و پا مي زد. چنان مبهوت بودم كه نمي دانستم چكار
بايد بايد بكنم . سري كه از پيكر دورتر افتاده بود روي زمين درست
روبروي من با چشماني باز و بي حركت به من مي نگريست . چهره ,
شكوهي بي مانند داشت . نگاهم به نگاه خاموش سر بريده افتاد. گويا به
من مي گفت : « سر پست نيامدي , يك خط مانده بود تا نامه را تمام كني ,
من ماندم و گلوله خمپاره آمد. اين يعني همان فرصتهاي طلائي براي
دستيابي به عزت شهادت . » مبهوت و اندوهگين و متحير , صحنه را نگاه
مي گردم . براستي اگر وقتي قربانعلي آمد , نامه من هم تمام شده بود , الان
به جاي من قربانعلي شهادت مرا شرح مي داد. اين طور نيست

|
|
|