ث زنده ياد دكتر رجبعلي مظلومي
در فلسفه افلاطون و اشراقيون گويند : بالا مي رويم , تا به
عالم حقايق برسيم , حقايقي كه حقيقت اين عالم است , توان
دريافت و دريافت ما براي آن است كه بتوانيم نيكوتر در همين
دنيا زندگي كنيم , يا به ديگران بگوئيم و داناشان كنيم كه بهتر
زندگي كنند.
در عرفان گويند : اينهمه حقايق در درون ما است , كه بايد با
خود خلوت كرد و از درون خود بايد دريافت و آنچه بيرون
مي ريزد همان حقايق است , كه حقيقت زندگي است و زندگي
درست آن است كه با اقتضاي آن حقايق , سير كند و سپري
شود.
در هنر از آنجا كه هنرمند نبوغي دارد و با برجستگي روحي
است , مي رود به سراغ آنكه حقايق را بشناسد و مي خواهد كه
بعدا به ديگران نيز عرضه كند , اما چگونه عرضه تواند كرد
اگر معلم فلسفه در تعليم , بيان را واسطه قرار مي دهد , اگر
مراد عارف , با سير و سلوك دادن , و سپس دستگيري , و اندكي
هم گفتار و تمثيل هاي تقريب دهنده , اين كار را صورت
مي دهد , يعني : گويد كه : هم بچش از شهود خود , و هم بدان از
بيان مراد ولي هنرمند , به جاي بيان مراد و تعليم فيلسوف و
حكيم صحنه هائي را ارائه مي دهد , برش مي زند , وضعي از
مكان و زمان به وجود مي آورد كه بتواند مجموعا همان حال را
در بيننده ايجاد كند و همان مطالب را بر جان او ابلاغ نمايد.
پس هنرمند هم حكيم صعود يافته , و نزول كرده , و معلم
شده است و هم عارف و اصل , و مراد دستگيري كننده است .
طريقت هنرمند
هنرمند با عالمي كه عرفا در آن نمود مي كنند , نزديكتر است
و نزديكي دارد.
عرفا براي وصول به مقامات بالا , هر كدام طريقتي و
تكنيكي دارند.
هنرمند نيز بايد براي تعالي خود , طريقتي داشته باشد ,
ولي اين طريقت را هم هر هنرمندي خود براي خود , مي سازد ,
و در اين طرز حركت نيز هنري نشان مي دهد , كه هر چه ممكن
است « صراط » باشد و « مستقيم » .
راه رسا به مقصد باشد مسلما (= صراط ) و نزديكترين
فاصله , و بي لغزش باشد (يعني : مستقيم )
اين طريقت را كه هنرمند از استاد خود (كه مربي او , مرشد
او , مراد او) اخذ كرده , و « سرمايه » گرفته , و خود نيز براي
دريافت تحول , تغييراتي مناسب بدان داده و عينا به شاگرد
خود (كه مريد اوست ) ارائه مي كند (نه آنكه مي آموزد) و او نيز
اخذ مي كند , نه آن كه ميراث مي برد. شاگرد به محض ديدن
وجود خود را در برابر آن مي نهد و به قدري كه قدرت جلب و
جذب دارد فرا مي گيرد , و بر جان خود مي نشاند.
اينگونه كار كردن , هم اخذي آزاد است , و هم مطابق با
مقتضيات وجودي شاگرد , و هم شاگرد آزاده است در همان
ماخوذات , و در نگريستن و در به كار زدن و تصرف نمودن ; كه
حاصل , خيلي مناسبتر و موثرتر خواهد بود.
رابطه هنر و مذهب
با توجه به گفته كرونتام (محقق و روانشناس معاصر) به
نقل از متفكران بزرگ جهان كه : « حس مذهبي » بر ساير
احساسات سه گانه (حس راستي ـ حس زيبائي ـ حسن نيكي )
سايه انداخته است . و شايد ريشه اصلي آنها را تشكيل داده
است .
(به نقل از مقاله « مذهب و ضدمذهب » منقول از كيهان ـ
سال 56 ـ ش 15397 )
و با توجه به نظر يونك (پدر روانشناسي معاصر) كه : در
روان بشر بموازات سه مفهوم « حس زيبائي ـ حسن نيكوئي ـ
حسن راستي « مقوله چهارمي , قدسي و يزداني ... وجود دارد.
(به نقل از « حس مذهبي : ترجمه مهدي بياني ص 35 )
نشان مي دهد كه :
« حسن زيبائي » موازي با بعد مذهبي انسان در فطرت او
است . و بلكه « حسن زيبائي » در سايه حس مذهبي است . و
شاخه اي بر آمده از آن ريشه است . و بنابراين , معني ندارد كه
اين دو امر كاملا انساني و اصيل « كه در وجود وحدت و يا
لااقل هماهنگي و سازگاري دارند , پس از بزرگسالي انسان , مثل
همه مسائل « اصيل و انساني » ديگر , دچار « مسخ يا تحريف يا
تفكيك و تعطيل » گردند , (همچنانكه علم از انسانيت جدا شد ,
همچنانكه فلسفه و عرفان و ادبيات نيز از انسان و زندگي او
جدايي گرفتند.)
و بالاخره هنر نيز كه نمودي از « حس زيبايي » و « كاربردي از آن
است , از « مذهب و راستي و نيكي » جدا شود , و چنان نمايد كه
ربطي هم به يكديگر ندارند , و عجيب آنكه : هنرمند بدكار و
ناراست و بي دين به وجود آيد , و اين معنا همانقدر شگفت و
زشت است كه فرد مذهبي بيزار از هنر.
هنر در قلمرو دين
هنر در كار عقيدتي و مذهبي در همان جايي « بود » مي يابد
كه :
1 ـ آنچه را كه از بيان خدا و رسول و امام مي شنود , بتواند
نيكوتر , بلندتر , رساتر به مقصود دريافتند , و تصور قلبي و
باطني از آن بدارد. و بعد بتواند آن تصور را به ديگري نيز ارائه
نمايد.
2 ـ به تناسب اين كه حال رسول و امام را مي بيند يا در احوال
آنان غور مي كند , با آن شنيده هاي قول آنان , با آن اعمال و
حال , مجموعيتي و شخصيتي را در باطن خود ترسيم كند كه
بتواند براي ديگران , جهت همانند سازي قابل و مفيد باشد , و
« انسان مطلوب و لايق » را در « جامعه اي مطلوب » و « دنيائي
مطلوب » (كه همه در واقع غيب هستند , جز براي اهل حق كه
شهود است , و نيز براي هنرمند(1 ) كه همپاي اهل حق
است (2 )(3 ) ارائه دهد .
بر چه اساس بر چه ميزاني و با چه ماخذي
ماخذي از مجموع آيات قرآن , و از مجموع گفتار
معصومين و رسول خدا , و از مجموع « رسالتها و مكتب جاري
حق » براي « شدن ها » , شدن « بوده ها »
آنچنان « انسان مطلوب و لايق » را , و آنچنان آدمي
« شده اي » را درك كند , و تجسم دهد و ارائه نمايد.
3 ـ در تربيتي مكتبي رسمي داده شده و طرحي نهاده اند كه
با آن « رسم و طرح » مي توان ;
اولا ـ مردم , خود را سهلتر دگرگوني دهند ,
و ثانياـ با رعايت آن رسم تربيت مكتبي دهند , و
« نمونه سازي » كنند.
(آن رسمها را در تصويرهاي قرآن از نكويان و نيك
سيرتان , توان ديد).
هنرمند , بايد كه اين « رسم و طرح » را استخراج كند و به
عنوان مدل , در كار گيرد , به ديگران نيز , كاربرد آن را ياد دهد.
هم رغبتها را به « تربيت » موجب شود , و هم « تربيت شدن »
را آسان كند.
هنر و ادبيات
اگر وضع « ادبيات » خوب نشود , امكان انقلاب روحي , و
انقلاب اخلاقي , و انقلاب ديني براي فرزندان ما نيست .
ادبيات اگر فاسد باشد , اصالت انسان ها را نابود مي سازد ,
و بهترين شيوه « فريب دهندگي , و تفاخر و تفرعن » را مي آموزد.
ادبيات كنوني , فن آموز است , نه ادب آموز
تصنع مي آموزد , نمايشگري مي آموزد , قدرت تبليغي
(براساس اغواي مخاطب ) مي آموزد , فن است و حرفه است ,
نه ادب و نه هنر , در حاليكه ادبيات , برآيند اعتدال نفساني
است , برآيند حسن بصيرت است , برآيند لطف فهم است , و
بعد نظام به « ذهن و « طرز تفكر » مي دهد , و رابطه » تفاهم
صادقانه » است , و در آخرين مرحله , قدرت بلاغت , همراه با
فصاحت و روشني دارد , آن هم به قصد نيكو ابلاغ كردن
مقصود گوينده , و آسان تر فهميدن شنونده , بدون هيچ غرضي
ديگر , و فقط امداد « مخاطب » و بس .
و امروز همين « بلاغت » و « فصاحت » در كار « لفاظي ,
نمايشگري ادبيات , اظهار فضل , معماپردازي , و نظير اينها » به
كار مي روند. همانند « هنر هنرمندان » كه جهت لايق و معقول
ندارد , و بيشتر « اعجاب آور » است . يا « خودنما » است . و يا
« هنرمند نما » و « هنرمندي نما » , و بايد كه « ادبيات » به جايگاه
خويش بازگردد , جايگاهي سراسر « ادب » و « ادب آموز نفس » و
« كمال بخش حقيقت وجودي انسان » , و در آنجاست كه
« جمال » را نمودي از آن « كمال » مي بينيم , بي هيچ جدائي ,
همانند « ماهيت » براي « وجود ذات » , و همچون « صورت » براي
« ماده » , و آن هنر نيز « هنر معنوي , هنر ادبي , هنر متعالي , هنر
كمالي » خواهد بود.
« ادبيات » در خدمت « هنر »
« امثال و حكم دهخدا » را باز كنيد , و تصويرهائي كه « ادب »
مي آموزند , و « اعتدال » مي دهند , ترسيم نمائيد مثلا : موش به
سوراخ نمي رفت , جارو به دمش بست . چاه كن , هميشه ته چاه
است . اسب نجيب را يك تازيانه بس است .
چه خوبست اين امثال « حكمت آموز » را به تصوير
درآوريم . و نيز مي توان , در مرحله بعدي , « داستانهاي
اخلاقي » را از كتب مناسب (از قبيل : مثنوي حديقه الحقيقه ـ
گلستان و بوستان و...) به صورت تصوير درآورد. و يا نقاط
حساس هر « داستان » را توان تصوير داد.
ارتباط هنر و ساير شاخه هاي معرفت انساني
خوبست بدانيم كه « تصوير » در همه مكتبهائي كه بيان
مطالبشان غالبا « در حد حس و فهم عمومي » به وسيله « زبان
گفتار » ميسر نيست كاربرد دارد , مثلا در « فلسفه » تصويرهاي
« مدينه فاضله » : مدينه فاضله افلاطون (در كتاب جمهوريت
افلاطون ) مدينه فاضله كنفوسيوس , مدينه فاضله فارابي , مدينه
فاضله غزالي , مدينه فاضله ابن سينا و ديگران « همه در بحث
« سياست مدن » (رك : زندگي و آثار فارابي ـ 40 به بعد)
در « عرفان » كه خيلي تصوير دارد , و نمونه تصويرهاي تفصيلي
را در كتابهاي زير ملاحظه مي كنيد :
سلامان و ابسال ـ رساله الطير ـ شهر مورچگان ـ شيخ
صنعان ـ حي بن يقظان ـ منطق الطير ـ آواز پر جبرئيل ـ لغت
موران .
در « تربيت » :
آدم خيالي « رابله » به نام « كارگانتو » , شاگرد خيالي « روسو »
به نام « اميل » (4 ) « آدم جوانمرد و دلير » در نظير « ارسطو » (5 )
رابطه هنر را با اخلاق , با آداب و سنن , با پسنديده هاي
صورت زندگي , با ترتيب مجالس , با عرفان , با ادبيات , از روي
استعمال هاي لفظي آثار گذشته و محاورات مردم , توان
شناخت . يك بررسي دقيق در تاريخ روبروئي فرهنگ اسلامي با
فرهنگ ايراني , و آنچه را كه يك مقام صحيح مذهبي شيعي
تحريم كرد (چه آنكه خود فرمود , يا به تقريراو) يا تاكيد كرد.
بررسي شود كه آن تحريم از چه جهت بوده و آيا اگر برداشت
از آن تغيير مي يافته آيا تحريم رفع مي شده يا چرا تاكيد
مي شده تا نقطه هاي دقيق ديگري در مساله « برخورد با
فرهنگهاي بيگانه » نيز معلوم شود. غير از مساله « تفاوت
ايدئولوژي » كه باعث تفاوت و روش فكري و ذوقي مي شود و
در مصنوعات و هنرها نمايش مي يابد و بايد كه هرگز اساس
بينش ما كه به انسان حرمت مي نهد و بعد از آن به جامعه , و
بالاخره به جهان , تابع تاثيرات مخالف اين بينش و جهت
فكري و ذوقي نشود. بلكه در انتخاب رنگها , در انتخاب شكلها
همه , به همان بينش مدديار باشد. مطالعه شود كتابهائي كه در
هنر اسلامي نوشته شده اند (البته بعد از آنكه ما حد و رسمي از
جهات و حدود هنري از متن اسلام و سنتهاي نبوي و معصوم
پيدا كرديم نه قبل از آن . يعني بعد از آنكه معيارها به دست آمد)
ببينيم چقدر آنها مي توانند نقطه هائي ديگر ما را به ما در
شناخت هنر اسلامي و اسلامي بودن هنر مدد كنند.
البته اين كتابها فقط بايد مطالعه شوند , و نبايد اعتقاد و
تكيه داشت و دشوار است بي طرفي و اعتدال ما , در برخورد با
مطالب , كه متاثر نشويم .
نتيجه اي كه مي گيريم :
فقط « هنر و ادبيات و تربيت » به يكديگر پهلو مي زنند.
ادبيات , بر همه برجستگيهاي انساني يك جامعه انگشت
نهاده و با تحسين بازگو مي كند , (مانند : نهضتهاي اجتماعي و
سياسي , تحولات علمي و صنعتي , انقلابات ديني و فكري ...)
هنر , همان فصل حركتي را كه در جهت تحصيل
برجستگي , تحقق يافته است , حكايت مي كند. تربيت , همان
حركت را كه روي به تعالي است در وجود آدمي , زمينه سازي
اجرا مي بخشد. يعني : پرورش مي دهد انسان را در جهت
انساني يا در آن مسير كه منتهي به آن جهت انساني شود;
فلسفه , از « حقيقت وجود » سخن دارد و مي خواهد كه « امكان
حركت » را , « اساس حركت » را , « كيفيت قوام و دوام حركت » را
و بالاخره « مقصد حركت » را و « چرا بايد حركت كرد » را (در
حد فهم آدمي ) دريافته باشد.
(اعم از آنكه بدين مقاصد , دست يابد يا نيابد.) دين ,
غايت حركت را با توجه به مجموعه هستي ( در حد علم خدا)
بيان مي دارد.
دين همه دانستنيهاي آدمي را (در مايه هاي فلسفه و علم و
تربيت و هنر و ادب ) از حد حدس به علم و يقين بالا مي برد; از
محدود به نامحدود وسعت مي دهد; دين , مجموعه حيات را از
دنيائي بودن به آخرتي بودن تحول مي بخشد; و از مرتبه انساني
به انسانيتي برده , عمق و وسعت و تعالي مي دهد.
اما هنر , عنواني است كه ديگران بر يك حركت برجسته
مي دهند.
و شخص هنرمند , در درون , تنها حركتي دارد بر اساس
فضيلت طلبي , و كمال جوئي , كه همان تحول را در نماي
بيروني , آنجا كه نماي خارجي براي غير دارد , جمال نام نهند.
ولي براي صاحب تحول عنوان حظ جمال و نشاط باطني
دارد و شور و عشقي است حاصل از وصال .
پس هنر , صفت همان حركت تحولي است . و خلاصه :
ادبيات , بازگوينده برجستگيهائي است كه در پايان حركت ,
آدمي بدان مي رسد.
تربيت , زمينه سازي همان حركت را در وجود , عهده دار
است .
فلسفه , مي خواهد كه امكان حركت را در وجود , بررسي
كند.
دين , در صدد است , كه غايت حركت را در رابطه با
مجموعه هستي بدارد و به عاقبتي لايق برساند.
هنر , صفت همين حركت را در حال گذرا از مراحل تحولي ,
نمايش مي دهد , دل اهل دل را مي ربايد , و عقل اهل عقل را
مجذوب مي دارد.
حواشي :
1 ـ شهود و غيب متصلند , آنچه اينها را از هم جدا مي كند ,
ميدان ديد ما است كه هر كس فراتر شهود دارد به آنچه براي
ديگري غيب است دست مي يابد و شاهد آنها مي شود.
2 ـ هنرمند , هنرمندي او ايجاب مي كند كه اگر هم در ميان جمع
هست و معيت دارد , باز سبقت داشته باشد , و « برجستگي
فضيلتي » نشان دهد , با ديد بلندتر , افق عاليتر را دريابد.
السابقون السابقون اولئك المقربون (س 56 ـ 11 )
من رآني فقدر آني (از : پيامبر)
از قرآن :
ولقدراه بالافق المبين (س 81 ـ23 )
ولقدراي من ايات ربه الكبري (س 53 ـ18 )
ما كذب الفواد و ما راي (س 53 ـ11 )
و هوبالافق الاعلي (س 53 ـ7 )
اني اري ما لاترون (س 8 ـ48 )
3 ـ راه وصول به غيب در مذهب :
الف ـ آدمي با تقوي , صفاي دل يابد , و ايمانش را محكم سازد.
و مجاهدت كند در عمل صالح ,
تا هدايت خدائي او را برسد ,
و از « بصيرت بيشتر » بهره مند شود.
آنگاه خداوند او را علم دهد ,
و معرفت افزايد.
و آنچه بدان عارف مي شود از همانهاست كه غيبي بود , و به
عنايت حق , بدانها شاهد شده .
ب ـ خداوند كسي را بخاطر دعائي از اهل حق (مثل دعاي
پدري درباره فرزند) يا به جزاي عملي يا تقوائي (مثل تاويل
احاديث , كه به « ابن سيرين » دادند.) او را سهمي از معرفت
غيب دهد.
4 ـ مجله آموزش و پرورش ـ سال نهم ـ شماره 9
5 ـ كتاب « در تربيت » برتراندراسل ـ 36
« حسن زيبائي » موازي با بعد مذهبي انسان در فطرت او
است . و بلكه « حسن زيبائي » در سايه حس مذهبي است . و
شاخه اي بر آمده از آن ريشه است
ادبيات اگر فاسد باشد , اصالت انسان ها را نابود مي سازد , و
بهترين شيوه « فريب دهندگي , و تفاخر و تفرعن » را مي آموزد.

|