روزنامه جمهوري اسلامي 18/04/1383 صفحه جبهه و جنگ

* معرفي كتاب
آخرين تلاشها در جنوب

* از نگاه خسته دوربين
* آخرين تير
معرفي كتاب
آخرين تلاشها در جنوب




« آخرين تلاشها در جنوب » عنوان چهل و هفتمين جلد از مجموعه روزشمار جنگ ايران و عراق است كه توسط مركز مطالعات و تحقيقات جنگ سپاه به زينت طبع آراسته شده است .
اين مجموعه كه در 637 صفحه گردآوري شده روزشمار جنگ از مورخه 1365,12,1 تا 1366,1,22 مي باشد كه پيامدهاي عمليات كربلاي پنج در منطقه و جهان و همچنين عمليات كربلاي هشت را مورد بررسي قرار داده است .
آخرين تلاشها در جنوب توسط « محمدحسين جمشيدي » و « محمود يزدان فاو » تدوين و در شمارگان 2500 نسخه در اختيار علاقمندان به تاريخ جنگ و دفاع مقدس قرارگرفته است .
قابل ذكر است تاكنون ده جلد از اين مجموعه به چاپ رسيده و 67 جلد از آن در حال تحقيق و تدوين مي باشد .

از نگاه خسته دوربين




ث طلبه بسيجي بهرام صالحي
گلوله ها پياپي خط ما را نشانه گذاري مي كردند. جاده هاي تداركات , از دست گلوله هاي توپ , چند روزي بود كه كمتر ساعت آسايش و راحتي را گذرانده بود. سنگرهاي كمين هم آرامشي نداشت . همه از دست پدافند « تك لولي » كه زير صخره اي بزرگ پناه گرفته و گاه و بي گاه , از فاصله هشت كيلومتري , گلوله اي آتشين هديه مي كرد , خسته شده بودند. آن روزها كار ما ديده باني بود; يعني زير نظر داشتن خط پدافندي و مواضع دشمن و برآورد مسافت ما با آنها و اعلام مسافت به خمپاره اندازهاي خودي . محل استقرار ما ديدگاهي بر يك بلندي بود كه با قبضه هاي خمپاره , چندان فاصله اي نداشت . آن روز , مثل روزهاي پيش , پدافند ضدهوايي تك لول عراقي , تند و تند كار مي كرد و در جاي جاي جاده تداركاتي , گودال حفر مي كرد. با چشمي قوي دوربين , به خوبي مي ديدم كه پدافند دشمن , برروي قله اي و زير صخره اي محكم كمين كرده بود و دهانه لوله آن مانند روزنه آتش , گاه سرخ مي شد و با هر سرخ شدن , مشتي آتش به بيرون خود جارو مي زد.
احساس مسئوليتي كه در تامين امنيت نيروهاي خودي داشتيم , رنگ كسالت و گرفتگي به چهره ام زده بود و در تفكري عميق , به دنبال راهي براي خفه كردن اين سروصداي ناهنجار بودم . از نگاه دوربين كه او هم پس از اين چند روز , از تكرار اين منظره ناخوشايند , خسته شده بود , تك لول را ملاقات مي كردم ; البته به اين اميد كه اين بار , آخرين ديداري باشد كه از آن فاصله طولاني با تك لول مزاحم دارم .
دوربين را روي هدف تنظيم كردم , مسافت را با ميليم دوربين و ماشين حساب محاسبه كردم و... در رو! نخورد. پنج متر به برد اضافه كرديم ... در رو! گلوله از روي پدافند شيرجه زد و آن سوي قله منفجر شد. باز هم چند متر كم كردم . خمپاره پرتاب شده , پايين صخره به زمين نشست و همين طور تكرار خسته كننده نگاه با دوربين , كم و زيادكردن برد و آتش ! هر كاري مي كردم , بي فايده بود و باز هم مي ديدم تك لول , با پررويي تمام , غرش مي كند. داشتم سخت كلافه مي شدم , تك لول در جايگاه محكمي قرار داشت و صخره ها و سنگهاي بزرگ اطرافش , همچون غاري امن شده بود كه آن را از باران خمپاره ما در امان نگه مي داشت . دوربين را ترك كردم و به ديواره سنگر ديده باني ايستاده تكيه زدم كه صداي آشناي يكي از بچه ها , مرا از بوته افكار نگرانم بيرون كشيد :
سلام حاج آقا!
عليكم السلام , خسته نباشي برادر!
شما خسته نباشيد; ما كه كاري نكرديم .
از بچه هاي قديمي جنگ بود; با چهره اي استخواني و آفتاب سوخته كه عمري را در لحظه هاي تلخ و شيرين نبرد گذرانده و آن روزها هم خيمه جهاد بر فراز كوههاي جوانرود زده بود و با اين كه از ستونهاي لشكر به شمار مي رفت , از درز حرفهايش , ذره اي ادعا بيرون نمي زد.
گفتم : « فايده اي ندارد , يارو خيلي جاش قرصه . »
راستي حاجي , امروز وضو گرفتي بالا اومدي
من چون براي كار عجله داشتم , وضو نگرفته بودم . گفتم : « نه نگرفتم » .
با هم پايين آمديم و وضو را كه گرفتيم , احساس مي كردم نشاط ديگري پيدا كرده ام . به آرامي دست به لوله گرم و پركار قبضه زد و روبه يكي از برادران گفت :
ما كه بالا رفتيم , شما بزنيد.
قدم به قدم , از بلندي بالا مي رفتيم ; به اين اميد كه آخرين باري باشد كه براي زدن اين هدف سمج , پشت دوربين مي روم . از بارهاي ديگر , خاطره خوشي نداشت ; ولي اين بار , وضويي كه گرفتم , روحم را شاداب كرده بود و دلم را اميدوار. پشت دوربين خم شدم و نگاهي ديگر به تك لول انداختم . از ديدن دوباره اش , عقده ام تازه شد و با توكل بر خدا تصميم جدي تري گرفتم . تخمين مسافت , گراي تك لول , مخابره گرا به قبضه آتش و...خمپاره رها شد.
لحظاتي بعد , از نگاه خسته دوربين به خوبي پيدا بود كه خمپاره شتابان , بر بدنه تك لول بوسه اي آتشين زد و بعد از آن , تكه پاره هاي پدافند مزاحم در اطراف قله پخش شد و دود آتش , قله را در برگرفت . تا دقايقي بعد , آشيانه پدافند فقط دود به هوا مي فرستاد. حيفم آمد پيامرسان توكل , از زيبايي آن صحنه بي بهره بماند. خودش هم مشتاق بود. پشت دوربين كه آمد , با ديدن انبوه دود و شعله هاي فروزان آتش , در چهره او هم برق شادي و شكر مي درخشيد. تا لحظاتي , هر دو فقط چهره همديگر را كه شادي و شگفتي در آن به هم آميخته بود , نگاه مي كرديم و برايمان روشن بود كه ما نبوديم كه كار را با اولين خمپاره تمام كرديم ; كه دست ديگري در كار بود كه گلوله را تا قلب هدف هدايت كرد : « و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمي . »
از سنگر بيرون زديم . چند قدم پايين تر از ديدگاه , خدمه خمپاره نيز فهميده بودند كه ديگر نيازي به پرتاب گلوله نيست . پس از آن , خستگي از تن دوربين بار بست , سنگرهاي كمين آرامشي دوباره يافت و جاده تداركاتي , در امنيت تمام , آفتاب معتدل كردستان را نظاره مي كرد.

آخرين تير




براساس روايتي مستند از دفاع مقدس
بهرام رشيدي نيا (قلاوند)
كاميون ارتشي تلپ تلپ جاده خاك آلود را مي شكافت و جنازه هاي از نفس افتاده با هر دست انداز روي هم مي غلتيدند. رگه باريكي از خون كف پشت كاميون را نقاشي كرده بود و قطره قطره برجاده خسته مي چيد و براي هميشه محو مي شد و پودر مي شد و به غبار جاده مي پيوست .
« عليرضا هم زير جنازه هاي گرم و بو گرفته عراقي ها از نفس افتاده بود اما آرام آرام توانسته بود با هر تكان كاميون , جنازه اي را تكان داده و چند سانتي متر به رديف بالاي جنازه ها نزديكتر شود و حالا رسيده بود به رديف بالايي جنازه ها.
درد كتف رهايش نمي كرد. خون دلمه بسته اي كه تا روي پيراهن نظامي عراقي كه پوشيده بود رخ مي نماياند با هر تكان كاميون رگه جديدي از خون به خود مي ديد و درد تيزي در جانش مي دواند.
از كمر يكي از عراقي ها , قمقه آب را جدا كرد و نوشيد. طعم خون مي داد. رگه اي از خون جاري شده از پيشاني اش از لابلاي ريشهاي زبر و خاك گرفته راه پيدا كرده بود به دهانش و آنجا خشك شده بود مثل گلويش و مثل چشمهايش كه خشك و خيره شده بود به « محمد رضا » برادرش .
با تكان بعدي كاميون خود را به گوشه كاميون , جايي كه « محمدرضا » را با لباس عراقي اش براحتي شناخته بود رساند. دستهاي لرزانش را آرام به قلب « محمدرضا » رساند. كاش دمي بتپد. كاش لحظه اي تكاني بخورد.كاش ....
زير خشكي دستهايش گرماي قلب شكافته شده برادر , تن « عليرضا » را سوزاند. پيراهن را با دكمه از هم دراند. چشمه جوشان هنوز نخشكيده بود. جرياني آرام اما تپنده هنوز از قلب پسر نوجوان از ميان حجم خون دلمه بسته راه به بيرون مي جست .
كاميون متوقف شده بود كنار جاده . دو مرد نظامي در پشت كاميون را باز كردند و جستي بالا پريدند. گوشه چشم « عليرضا » باز بود كه پوتين هاي دو مرد برگرده اش فرود آمدند. دو مرد نظامي با ضربات پوتين , خون بند آمده جسدهاي عراقي را دوباره به جريان مي انداختند و بعد , پايين پريدند و كاميون به حركت افتاد.
« عليرضا » از روي پيكر برادر برخاست . درد كمر , درد كتف را از يادش برده بود. از لاي درز در كاميون بيرون را مي ديد. به منطقه نظامي وارد شده بودند خود را دوباره روي « محمدرضا » انداخت . گرماي تن برادر , سرماي وجودش را گرفت . گرم شد. مثل روزهاي كودكي او و مثل گريه هاي ديشب كه در آغوش هم مي گريستند و دعاي كميل مي خواندند.
قمقمه اي ديگر باز كرد و آب نوشيد. گرسنگي توانش را گرفته بود اما تصميمي كه انديشيده بود توان ديگري به او مي داد. هنوز كاميون در حال حركت بود اما آهسته تر از قبل . صداهايي از بيرون شنيده مي شد. با يك تكان كاميون بطرف ديگري از كاميون غلتيد و از زير يك جنازه , اسلحه اي كه توجهش را جلب كرده بود بيرون كشيد. بر روي كمر جنازه اي ديگر , نارنجكي را هم بدست آورد و برگشت بطرف « محمدرضا » .
« خيالت تخت داداش , تلافي مي كنم . مگه داداشت مرده . داغ خرمشهر رو دلمه . داغ مادرمون . داغ بستان . »
و دست گذاشت روي قلب برادر.
ـ « و داغ خودت . داغ برادر عزيزم . »
و گريست . اشك چشمه شد و كوير سيراب . لبهاي به خون شتك زده اش را بر پيشاني زخمي برادر گذاشت , كاميون متوقف شد.
از لاي درز در كاميون اطراف را ديدزد. صداي پوتين ها , نزديك شدن نظامي ها را نشان ميداد پهن شد روي برادر و اسلحه را پنهان كرد زير سينه اش .
لحظه اي بعد دو مرد نظامي شروع به تخليه كردن اجساد نمودند. تلي از اجساد پايين كاميون روي هم تلنبار شده بود. يكي از دو مرد دستهاي جنازه ها را مي گرفت و ديگري پاها را و حالا رسيده بودند به « محمدرضا » .
يكي پاهاي او را گرفت و ديگري گردن او را. او را چرخاندند. لحظه اي بعد صداي چند شليك نفس از دو مرد نظامي بهت زده گرفت .
محمد رضا بزحمت پايين پريد. مي دانست توان حركت ندارد. ديد دقيق تري به اطراف انداخت . تا نقطه مقابل كاميون , جايي كه احتمال مي داد انبار مهمات باشد , فاصله كم نبود و با هجومي كه سربازان عراقي آورده بودند و بطرف او تيراندازي مي كردند رسيدن به آنجا سخت مي نمود. رگبار تيراندازي لحظه اي رهايش نمي كرد. در كناره هاي كاميون سنگر گرفته بود و آرام آرام خود را رساند به در كاميون . از ركاب بالا رفت , در را باز كرد. تيري برپايش نشست كاميون را روشن كرد. ديگر هيچ نمي ديد. تير ديگري شيشه كاميون را فروريخت . پا را بر پدال گاز فشرد. تير ديگري كتف به خون نشسته اش را متلاشي كرد. نارنجك را آماده كرده بود. بي اختيار بر روي فرمان افتاد. نارنج را به دهان نزديك كرد. پيكر خون آلود مادر به يادش آمد. چند لحظه اي بيشتر فاصله با « محمدرضا » نداشت . فرياد زد « يا فاطمه » .
گوشه اي از زمين دهان باز كرد و شعله خشم به آسمان برخاست .