
« عاشقان شرزه » عنوان كتابي است كه توسط نشر شاهد; انتشارات
بنياد شهيد انقلاب اسلامي به زينت طبع آراسته گرديده است .
« خسرو باباخاني » در اين كتاب سعي كرده با جمع آوري خاطرات
« شهيد دكتر محمدرضا فتاحي » آنها را بصورت داستاني به قلم آورد كه
در حقيقت گوشه هايي از زندگي دكتر فتاحي بصورت داستان در 25
فصل مختلف و با عنوانهاي متفاوت مي باشد.
« عاشقان شرزه » در 327 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 2000
نسخه به سفارش اداره كل تحقيق و پژوهش بنياد توسط نشر شاهد با
قيمت 15000 ريال به بازار نشر دفاع مقدس عرضه گرديد .

معرفي نشريه
|

نگاه
چهل و يكمين شماره از نشريه « نگاه » نشريه گزارشها و تحليلهاي
نظامي ـ راهبردي منتشر شد.
« نگاه » كه به همت مركز مطالعات و تحقيقات جنگ با مدير
مسوولي : حسين سلامي و سردبيري مجيد مختاري منتشر مي گردد ,
مقالات تحليلي جنگ ايران و عراق و همچنين جنگهاي منطقه و جهان
را در خود مي گنجاند و از مقالات در اين زمينه استقبال مي نمايد.
در اين شماره از نگاه كه ويژه دي و بهمن 82 چاپ شده است ,
مطالبي با عنوانهاي ذيل به چشم مي خورد :
افزايش مشروعيت و كارآمدي نيروهاي نظامي ايران پس از پيروزي
انقلاب اسلامي , سطوح امنيت منطقه اي و بين المللي , فلسفه جنگ ,
انگيزه هاي پنهان گسترش موشكي , چشم انداز كنترل اشاعه موشكي ,
رژيم كنترل تكنولوژي موشكي و جهان پهناورتر , ناتو پس از 11
سپتامبر , آينده جامعه دفاعي فراآتلانتيك , شكل گيري ساختار دفاعي
فراآتلانتيك و جهاني شدن و نظريه روابط بين الملل (معرفي كتاب )

|
سبد سبد گل ادراك در سخن دارد
|

گفتگو با خواهر امدادگر مريم تاج الديني
اشاره :
براستي كه « از دامن زن مرد به معراج مي رود » . اگر زنان ما در
دفاع مقدس توفيق نداشتند كه سلاح برگيرند و مستقيم به نبرد
برخيزند ليكن از موهبتي بزرگتر برخوردار بودند و آن هم ايفاي
نقش زناني كه پايمردي رزمندگان ما مديون عشق والاي آنها به
اسلام , انقلاب و امام بود. مادري كه همسر و فرزندان خود را از
زير قرآن رد مي كرد و به جبهه مي فرستاد در واقع گام اول در
جهاد با نفس را برداشته بود كه اگر نبود اين شور وعشق
وصف ناشدني زنان در حماسه دفاع مقدس , بي شك مردان با
خيالي آسوده نمي توانستند اسلحه برگيرند و به نبرد بشتابند و در
اين ميان شيرزناني نيز بودند كه خود در كنار همسر و فرزندان در
جبهه و پشت جبهه به خدمت مشغول بودند و از آن جمله مادر
سردار شهيد « علي شفيعي » كه سالها در پشت جبهه هر آنچه در
توان داشت در طبق اخلاص نهاد. آنچه در پي مي آيد گفتگوي با
يكي از خواهران امدادگر اعزامي از كرمان به خرمشهر و اهواز
مي باشد كه خاطرات خود را از روزهاي فتح خرمشهر بيان
مي كند.
ضمن معرفي خود بفرمائيد در چه سالي و به عنوان چه نيرويي
به جبهه اعزام شديد
با سلام و درود به روح امام بزرگوار , رهبر عزيز و شهداي
گرانقدر , اينجانب مريم تاج الديني هستم كه در زمان جنگ
بعنوان كارمند دانشگاه علوم پزشكي كرمان در درمانگاه كار
مي كردم و قبل از عمليات بيت المقدس بعنوان امدادگر به اهواز
اعزام شدم و همزمان همسر و چهار فرزندم نيز در جبهه حضور
داشتند.
انگيزه شما از حضور در جبهه چه بود
قبل از اينكه شخصا به جبهه اعزام شوم به همراه ديگر
خواهران در امر بسته بندي مواد غذايي , تهيه لباس و ساير امور ,
رزمندگان را ياري مي كرديم , ليكن من هميشه احساس كمبود
مي كردم و اين قبيل كارها مرا راضي نمي كرد. از آنجا كه در
درمانگاه كار مي كردم با كمكهاي اوليه آشنايي داشتم لذا تصميم
گرفتم هر طور شده به جبهه اعزام شوم . حاج قاسم سليماني كه
آن موقع فرمانده تيپ ثارالله بودند را ديدم و به ايشان گفتم كه
مي خواهم به جبهه بيايم ايشان هم استقبال كردند و گفتند اتفاقا
حضور شما براي تقويت روحيه بچه ها خيلي خوب است . به
هرحال با هماهنگي سپاه دو هفته قبل از عمليات بيت المقدس كه
منجر به آزادي خرمشهر گرديد به اتفاق خواهرم و تعدادي ديگر
از امدادگران به اهواز اعزام شديم . آنجا به ما گفتند از 7 صبح تا
5 عصر بايد در بيمارستان حضور فعال داشته باشيد ما هم قبول
كرديم .
ديدن رزمندگان مجروح و خون آلود ذره اي در روحيه ما
تاثير منفي نمي گذاشت ما واقعا آنها را همچون گلهايي معطر
مي ديديم . سردار سليماني به ما سفارش كرده بودند كه در طول
روز هنگام روبرو شدن با شهدا و مجروحين خويشتن دار باشيم
و شبها كه به نماز و رازو نياز با خداوند مشغول مي شويم گريه
كنيم . ما هم هر كاري از دستمان برمي آمد انجام مي داديم . مثلا
اگر مجروحي خيلي خاكي بود شامپو روي سرش مي ريختيم و
شلنگ آب مي گرفتيم و سرش را مي شستيم . هنگامي كه عمليات
فتح خرمشهر شروع شد خيل مجروحين و شهدا نيز به
بيمارستانها سرازير شد حتي محوطه حياط بيمارستان هم پر از
مجروحيني بود كه سرم به آنها وصل بود. بچه هايي كه همشهري
ما بودند و و مجروح شده بودند وقتي به بيمارستان اعزام
مي شدند و ما را مي ديدند بسيار ذوق زده مي شدند و مي گفتند كه
ما اصلا زخم و درد خودمان را فراموش كرده ايم واقعا بچه ها از
ديدن ما روحيه مي گرفتند.
از خاطرات آن زمان برايمان بيان كنيد.
قبل از عمليات فتح خرمشهر يك شب گفتند حاج صادق
آهنگران امشب در حسينيه اعظم مراسم دارند ما هم آن شب به
حسينيه رفتيم . هم زمان با مراسم دعا , طوفاني شروع شد
بطوريكه همه درها و پنجره ها را به هم مي كوبيد. روز بعد
بچه هايي كه از خط مقدم مي آمدند گفتند : با دو طوفان شب قبل
فقط يك امداد غيبي بود كه باعث شد عراقيها از مواضع خود
عقب نشيني كنند و نيروهاي خودي پيشروي نمايند.
در بيمارستان اهواز دكتر جواني بود كه بسيار فداكار و
مخلص بود تا زماني كه عمل جراحي داشت در اتاق عمل بود از
آنجا كه فارغ مي شد به نظافت بيمارستان مي پرداخت وقتي به او
مي گفتيم اين كارها وظيفه شما نيست مي گفت : من در اتاق عمل
يك پزشكم , در مقابل مجروح پرستارم , در موقع نظافت
نظافتچي ام و در موقع امداد , امدادگرم چرا كه من در مقابل خدا
مسئولم .
آيا شاهد مجروحيت فرزندان خود در جبهه بوديد
بله , يك شب كه من به اتفاق خواهرم در اهواز بوديم پسر
بزرگم آمد و گفت : مادر , برادرم (محمدصالح ) حالش خوب
نيست او را به بيمارستان آورده ايم . به بيمارستان رفتم ديدم
محمدصالح مجروح شده و وضع خوبي ندارد. يك چشمش
آسيب ديده , ضربه مغزي شده و بدنش خيلي جراحت برداشته .
دكتر گفت بايد به اصفهان يا تهران اعزام شود و از من خواست
كه همراه پسرم بروم . من گفتم آقاي دكتر اين همه رزمنده مجروح
اينجا هست كدامشان با همراهي مادر به بيمارستانهاي ديگر
منتقل مي شوند دكتر گفت : « خدايا! شكر براي چنين مادراني ,
پس پيروزي حق ماست . »
همان موقع يك پسرم هم در بيمارستان اهواز بستري بود و
پسر بزرگم در خط مقدم مي جنگيد. بالاخره به لطف خدا و همت
والاي رزمندگان خرمشهر فتح شد. بچه ها خيلي خوشحال بودند
كه فرمان امام را اجرا كرده بودند و به توزيع نقل و شيريني در
سطح شهر مشغول بودند.
وقتي كه محمدصالح مجروح شد بسيار كم سن و سال بود;
او 14 سال بيشتر نداشت كه به اصرار خودش به جبهه رفت
حتي كفش و لباس اندازه او پيدا نمي شد وقتي هم كه براي مداوا
به بيمارستان آيت الله كاشاني اصفهان اعزام شد تعريف مي كرد
كه مردم به ديدنش مي رفتند او را مي بوسيدند و بعنوان يك
رزمنده از او تجليل مي كردند. خودش مي گفت يك روز در
بيمارستان , خانواده اي كه به ديدار رزمندگان آمده بودند فرزندي
به همراه داشتند كه با اشاره به من خطاب به پدر و مادرش
مي گفت : « مادر اين رزمنده فسقلي را نگاه كن ! » . مادرش هم
مي گفت او سرباز امام زمان است او رزمنده اسلام
است .
خلاصه مردم خيلي نسبت به رزمندگان محبت داشتند. و من
بعنوان يك همسر و يك مادر كه با رضايت , همسر و فرزندانم را
به جبهه مي فرستادم در پيش وجدان خود احساس رضايت
مي كنم و از اينكه توفيقي دست داد كه چند صباحي در خدمت
رزمندگان باشم افتخار مي كنم . اميدوارم مردم هميشه قدردان
زحمات و فداكاري رزمندگان و پاسدار خون شهيدان
باشند.
تهيه و تنظيم دفتر سرپرستي روزنامه جمهوري اسلامي كرمان ـ
همتي
ديدن رزمندگان مجروح و خون آلود ذره اي در روحيه ما تاثير
منفي نمي گذاشت ما واقعا آنها را همچون گل هايي معطر
مي ديديم . سردار سليماني به ما سفارش كرده بودند كه در طول
روز هنگام روبروشدن با شهدا و مجروحين خويشتن دار باشيم
در بيمارستان اهواز دكتر جواني بود كه بسيار فداكار و مخلص
بود تا زماني كه عمل جراحي داشت در اتاق عمل بود و از آنجا
كه فارغ مي شد به نظافت بيمارستان مي پرداخت وقتي به او
مي گفتيم اين كارها وظيفه شما نيست , مي گفت : من در اتاق عمل
يك پزشكم , در مقابل مجروح پرستارم , در موقع نظافت ,
نظافتچي و در موقع امداد , امدادگر...

خاطره
مار در برف
|
خاطره اي از شهيد « حسين قايني »
وقتي به منطقه عمليات رسيديم , تقريبا يك سلسله
كوه هاي نه چندان بلند را پشت سر گذاشته بوديم . به دشمن كه
نزديكتر شديم , برف همه جا را پوشانده بود. سرما بيداد مي كرد
و زميني نرم پشت با شيبي ملايم در جلويمان بود. طبق نقشه
مي بايست از اين همواري نه چندان وسيع عبور مي كرديم و از
دره اي كه در سمت راستمان بود , به مواضع خصم حمله
مي برديم . بعد از يك رفع خستگي كوتاه , راه افتاديم . به ابتداي
شيب ملايم كه رسيديم , ناگهان ماري كه بر روي دم ايستاده
بود و حالتي تهاجمي داشت , درست وسط راهمان سبز شد.
همه توقف كردند. فرمانده مان با تعجب گفت : « مار , آن هم در
برف ! در چنين سرمايي و در چنين فصلي چطور اين حيوان
بيرون از لانه اش مانده است » همه با حيرت به مار نگاه
مي كرديم . مار از جايش تكان نمي خورد. براي عبور لازم بود
شرش را كم كنيم . يكي از رزمنده ها گفت : « بگذاريد خلاصش
كنم . زياد وقت نداريم . » فرمانده مان كه با فراست و آشناي با
حال و هواي معنويت جبهه ها بود , با دست اشاره كرد كه
همچنان در صف بمانيم و گفت : « كسي از جايش حركت نكند. »
همگي منتظر بودند كه ببينند فرمانده دسته چه كار مي خواهد
بكند. مار همچنان بر سر دم ايستاده بود و تكان نمي خورد.
مدتي به سكوت گذشت . ديديم مسوول گروهمان سخت
در فكر است . يكي از بچه ها حوصله اش سررفت و گفت : « كشتن
يك مار اين همه فكر ندارد. » مسئولمان نگاهش كرد و گفت :
« من به كشتن مار فكر نمي كنم ; فكرم جاي ديگري است . »
دوستمان پرسيد : « خوب فكرتان را به ما هم بگوييد; شايد با
مشورت مشكل حل شود. »
گفت : « مار در برف طبيعي نيست ; غيرعاديست . بايد
معنايي داشته باشد. » گويا طرح سئوال مسئول گروه همه را به
فكر واداشت . همه به فكر فرو رفتيم . اين صحنه چه معنايي
مي توانست داشته باشد بالاخره مسئولمان سكوت را شكست
و گفت : « هرچه هست اين حيوان گويا مي خواهد به ما بگويد
جلوتر نرويم . » وقتي حرف به اينجا رسيد , مار هم با چند
حركت و پيچ و تاب از سر راهمان كنار رفت و پشت تخته
سنگهاي پوشيده از برف كنار راهمان گم شد. فرمانده
سرنيزه اش را از كمرش باز كردو كمي دورتر از جايي كه مار
ايستاده بود , آهسته برفها را كنار زد. قدري جستجو كرد و
بالاخره صدايش بلند شد و گفت : « از جايتان حركت نكنيد;
اين شيب تا انتهاي آن , ميدان مين دشمن است . گويا گروه
تخريب به جهت بارش نتوانسته است ميدان مين را پيدا كند. »
و دستور داد از همان راهي كه آمده ايم , پاها را جاي آثار
قدم هايمان بگذاريم و برگرديم تا چند متري را كه وارد ميدان
شده ايم , با سلامت خارج شويم . همه برگشتيم و با دور زدن
ميدان مين , به سنگرهاي دشمن حمله برديم .
براستي آن مار در برف جز اينكه ما را از خطر مين ها آگاه
كند , كار ديگري هم داشت آيا شما غير از اين گمان مي كنيد

|
|
|
|