معلم شهيد خيرالله نانواكناري يكي از چهره هاي فرهنگي
بسيار قوي و موفق بود.او بعضا در جبهه كلاسهاي تفسير قرآن
داشت و در موردشان نزول آيات قرآن بحث هايي مي كرد و در
عين حال يك انسان بسيار با صفا و پخته بود و در حرف زدن
دقت زيادي داشت و هيچ گاه بيهوده حرف نمي زد بلكه بسيار
سنجيده سخن مي گفت .
بعد از عمليات والفجر هشت عراقي ها اقدام به يك پاتك
كردند و عملياتي شد كه چندتن از برادران هم به شهادت
رسيدند. همان زمان به ما گفتند آماده باشيد كه عراق دوباره
پاتك مي كند و پاتكشان هم سنگين است . ما را تقسيم كردند و
گفتند : « هر چند نفر در فاصله 20 متر از يكديگر سنگر بسازيد
تا آمادگي كامل داشته باشيد. »
ما چند نفر مكاني را انتخاب كرديم و سنگرمان را
ساختيم . بعد از ساختن سنگر من به شهيد « ربيع نتاج » گفتم
برويم دوري بزنيم , ببينيم , آقا خيرالله كجا سنگر ساخته . لذا با
هم رفتيم و بعد از مدتي او را پيدا كرديم . وقتي وارد سنگر
شديم بوي خيلي بد و آزار دهنده اي به مشاممان رسيد و علتش
اين بو دكه آن طرف سنگر اعضاي بدن يك مزدور عراقي در
حال سوختن بود و به علت در تيررس قرار داشتن آن مكان ,
نمي شد كاري انجام داد.
من به خيرالله گفتم : « آقا خيرالله ! چرا در اين همه جا اينجا
را براي ساختن سنگر انتخاب كردي مگر جاي ديگر نبود
اينجا بوي بدي دارد و خيلي متعفن است . من كه 5 دقيقه در
كنارت ايستاده ام تحمل ندارم , چطور مي خواهي تحمل كني »
او بدون هيچ درنگي گفت : « اولا من و چه كسي ديگر ,
بالاخر بايد اينجا سنگر ساخته مي شد , دوما مهمتر از همه اين
است كه من اينجا بوي بد و متعفن را استشمام مي كنم كه در
روز قيامت بوي خوش به مشامم برسد. »
به نظر من اين بيان شهيد « نانواكناري » نشات گرفته از
ايمان قوي و مطالعه همراه با عمل ايشان بود.
او عاقبت « بوي خوش بهشت » را استشمام كرد و در
عمليات كربلاي پنج بهشتي شد.
راوي : نقي امير اسماعيلي به نقل از ريشه در بهشت

روايت مردي به نام احمد
بدرقه مسافر گندم گون
|

يكي بود , يكي نبود...
در زمان هاي نه چندان قديم , مردي بود به نام احمد!
سرش تولاك خودش گرفتار نبود , كاري هم به كار دنيا نداشت !
بچه كه بود يا درس خوند يا تو قنادي « بابا » كمك حال خانواده
بود.
تا قبل از پيروزي انقلاب يا مي تونستي تو تظاهرات پيدايش
كني يا در تبعيد و زير شكنجه هاي ساواك !
دهه فجر « 57 » كه از راه رسيد احمد « 25 » ساله نه تنها از زندان
شاه آزاد مي شه بلكه به بركت انقلاب اسلامي و به عنوان يك
محكوم سياسي از حكم اعدام رژيم شاهنشاهي نيز جان سالم به
در مي برد!
گفتيم « جان » ولي نگفتيم « جسم سالم » چون احمد هيچ
وقت اجازه نداد كسي جاي شكنجه ها را روي بدن او ببيند تا اين
كه ...
بهار 1358 از راه مي رسد و هم زمان با تثبيت نظام
جمهوري اسلام در ايران , سر و گوش « ضد انقلاب » در غرب
كشو شروع به جنبيدن مي كند و باصطلاح غائله كردستان » به پا
مي شود!
احمد آقا كه به تازگي عضو سپاه شده است دوباره لباس رزم
به تن مي كند و به همراه تعدادي از دوستانش عازم مناطق مرزي
(غرب ) مي شود تا به دستور امام خميني (ره ) خاك ميهن را از
وجود اشرار پاكسازي كنند.
اين بار هر كس پاسدار جوان ما را « بدرقه » مي كند از شادي
در پوست خود نمي گنجد چون مي داند كه « احمد » سفر ديگري
در پيش دارد كه هيچ كس به بدرقه او نمي رودحتي !...آزادسازي
سنندج , پاوه , مريوان و بسياري از نقاط كردستان با زحمت
طاقت فرسا و بيداري هاي شبانه روزي او و هم رزمانش سرانجام
به سركوبي ضدانقلاب در غرب كشور منتهي مي شود و نيز به
آغاز راهي كه يك مسافر جوان !) مي طلبد!
جواني كه اين روزها (حاج احمد) ناميده مي شود و به همراه
دوست و هم رزم ديرينه اش (محمد ابراهيم همت ) به تازگي از
سفر زيارتي حج بازگشته است .
او در كردستان مي ماندتا اوضاع را به نحو مطلوب سامان
دهد....
اما , بار ديگر خطر!
نعره هاي صدام و تهديد براي فتح تهران !
امام خميني (ره ) با همان ايمان و آرامش هميشگي اش در پاسخ
به حمله صدام در جنوب ايران مي فرمايد : « ديوانه اي , سنگي در
چاه انداخته است كه چند نفر عاقل بايد زحمت بيرون آوردن آن
را تحمل كنند! »
« حاج احمد متوسليان » نيروهاي تحت امر خويش را فرا
مي خواند و عازم پادگان « دوكوهه » در نزديكي انديمشك
مي شوند.
تيپ 27 محمد رسوالله (ص ) به فرماندهي (سردار جوان !)
رسما تشكيل مي شود و با همكاي واحدهاي نظامي ديگر براي
مقابله تاكتيكي با متجاوزان بعثي شروع به عمليات
مي كند.
بهار 1361 آخرين بهاري بود كه احمد را در كنار خود
ديديم !
روي خاك هاي تفتيده « شلمچه » راه مي رفت و نيروها را در
عمليات فتح المبين هدايت مي كرد , خاطراتي از آن روزها در ديده
دارم كه تاابد داغ آن را در سينه دارم !...
احمد ايستاد! روي پا خم شد!
نگاهش كرديم و جوشش خون را از زانوي پاي او ديديم ...
فرياد زديم ولي , او گفت : ساكت !
در آن شرايط هم به فكر روحيه بچه ها بود. آرام و بي صدا ,
كمربندش را باز كرد و به ران پاي خود گره زد.
خواستيم او را به عقب منتقل كنيم امااجازه نداد!
ناچار پاي او را در همان بيمارستان صحرايي شكافتند.
اجازه بيهوشي نداد! مي گفت : ممكن است در اين حال
(بيهوشي ) حرفي بزنم كه عمليات او برود!
ميله آهني تخت را با تمام قدرت چسبيد و عمل جراحي
خود را تماشا كرد!
تركش را درآوردند و شكاف پايش را بخيه كردند.
بايد استراحت كند اما عصا را به دست مي گيرد و دو باره به
ميان رزمنده ها برمي گردد!
بچه ها با ديدن او خستگي را فراموش مي كنند و باتمام اراده
و توان خويش به مبارزه ادامه مي دهند...
با پيروزي در عمليات « فتح المبين » احمد و نيروهايش
دوباره در پادگان « دوكوهه » مستقر مي شوند تا « نبرد آزاد سازي
خرمشهر! » اما در اين مدت او فقط يك فرمانده نظامي نبود بلكه
در تقوا و نماز اول وقت الگوي بچه ها بود!
صبر و استقامت را به ساكنان دو كوهه آموخت و همزمان در
كارهاي روزانه پادگان دوشادوش نيروهاي خود حركت مي كرد!
جارو كردن اتاق ها , شست و شوي لباس رزمندگان و شتسن
ظرف هاي غذا , كارهاي ساده اي بودند كه « احمد » به اقتضاي
وقت حكم و سهم خويش انجام مي داد!
پادگان دوكوهه كه امروز به نام « سردار متوسليان » شناخته
مي شود پر از رازهاي مرموز و حرف هاي ناگتفه است !
پس از سال هاجدايي , يك بار كه به ديدار مناطق جنگي رفتم
ساعتي هم وارد دوكوهه شدم و او را هنوز , آن گونه يافتم كه
فرمانده اش را!
با نفوذ و با هيبت , اما سرشار از سادگي و تواضع ...
يادم آمد از روزي كه به دنبال تهيه مهمات براي عمليات
بيت المقدس بوديم .
بچه ها گفتند : حتما بايد حاجي را پيدا و با او صحبت كنيم .
به طرف پادگان حركت كرديم ... در اتاق احمد باز بود و
جاي خود خالي !
لحظه اي ايستاديم , محمد گفت : اگر چه مطمئن نيستم ولي
فكر مي كنم بدونم كجاست !
با هم به سمت وضوخانه حركت كرديم , حدس او درست
بود!
« سردار احمد » سطل به دست گرفته بود و دست شويي ها را تميز
مي كرد!
داغ شدم , عرق شرم روي پيشاني ام نشست .
محمد دويد جلو تا سطل را بگيرد... حاج احمد يك قدم
عقب كشيدو آب داخل ظرف را كف دست شويي خالي كرد ,
همان طور كه مشغول بود , جواب داد : يادت باشه ! فرمانده در
موقع جنگ برادر بزرگتر همه حساب مي شه و دربقيه موارد
كوچك ترين و حقيرترين آنها!
در موقع جنگ برادر بزرگتر همه حساب مي شه و در بقيه
موارد كوچك ترين و حقيرترين آنها!
هر جوري بود عمليات بيت المقدس هم به سرانجام رسيد!
بعد از دو سال و نيم اشغال و محاصره « خرمشهر » هم آزاد
مي شود!
اعلام كردند و همه شنيدند. شيريني و شربت بخش كردند و
فريادشان سرداند!
اما شايد خيلي از ما نفهميديم كه چه كساني و با چه خون دلي
« شهرخون » را دوباره « خرم » كردند و به ما پس
دادند !!!
احمد , يكي از فرماندهان فتح خرمشهر بود كه تنهانشان او
در اين نبرد , عكسي است كه با پاي مجروح در برابر « مسجد
جامع » اين شهر از خود به يادگار گذاشته است !
بغض دل تنگي و حسرت پرواز را به خوبي در چشمان او
ديدم كه گويا آماده سفر بود!
آماده رفتن !...
هنور گرد و غبار خستگي ها را از تن خود نتكانده است كه
فرمانده سپاه وقت ! او را به ماموريتي جديد فرا
مي خواند!
سفر به سوريه !
كسي نفهميد چرا ! اما هرچه بود احمداطاعت كرد. جبهه
ايران را به رزمندگان ديگر سپرد و همراه نيروهاي « شب شكن »
خويش به شهر دمشق سفر كرد!
درپي هجرت او , عمليات چند مرحله اي رمضان نيز درايران
آغاز مي شود....
حدود يك ماه گذشت . با وجود مشكلات فراوان و عدم
همكاري برخي از مسئولين سوري « حاج احمد متوسليان »
توانست ريشه سپاه (انقلاب اسلامي ) را تا « دمشق » و « بيروت »
گسترش دهد و اولين هسته « حزب الله » را در خاك « لبنان » بكارد
و آبياري نمايد!
در اين سوي مرزها نيز , خاك ايران , شاهد پيش رفت
چشم گير عمليات رمضان است .
سه مرحله از اين نبرد با پيروزي فوق العاده !انجام مي شود
اما در مرحله چهارم و پنجم , هنگام نزديگي به بصره و سقوط
صدام !
روح الله به نيكي يافته بود كه حضور صدام در منطقه , جاي
پاي ابرقدرت و سلطه بيگانگان را تثبيت مي كند! و پيش از هر
چيز ديگري ابتدا بايد : « تكليف ما با صدام يكسره شود! »
در پي فرمان امام « ره » سردار جوان نيروهاي خويش را آماده
بازگشت به ايران مي كند.
پاسداران انقلاب اسلامي دسته , دسته به خاك وطن باز
مي گردند و در پي آنان نوبت گروه آخر , فرا مي رسد كه همراه
فرمانده خويش به آغوش ميهن اسلامي بازگردند...
و اما , لحظه هاي بي قراري !
آخرين زيارت در دمشق , حرف دل در حرم عمه
سادات !
سكوت و ناله , لبخند و گريه !
نگاه با چشمان بسته و سرانجام ...
تلاقي دو تقدير در يك « سرنوشت » !!
يك سلام در زمان وداع !
يك وصل در آغاز هجران !
و جواني گندمگون و بلند بالا! مهربان , بي ادعا و گمنام !
همه آماده حركت به سوي ايران هستند امالله
ناگهان , مردي از راه مي رسد و « احمد » را به ياري مي طلبد!...
پايان اين حكايت چيزي نيست جز چند خط « حرف دل » !
آن چه خوانديد و از قلم ما دريافتيد همه و هم است و
دروغ !
اين نه تنها قصه بود , كه چند مرحله بالاتر از آن مي توانم
بگويم « افسانه » بود ! بيست و دو سال سكوت در برابر آدم
ربايي ! بيست و دو سال ما نوشتيم و شما خوانديد. عزيران
شنيدند و پاسخ نگفتند!
نگفتند كه « احمد » به كجا رفت ! چرا آن روز به جاي « ايران » به
« لبنان » رفت !
نگفتند در جاده « برباره » بر او چه گذشت ! چرا « نام » و « ياد »
او به يك باره « محو! » گشت !
نگفتند كه « سكوت » به جاي « پاسخ » يعني چه !
يا « عكس » و « صدا » و « تصوير » (حاج احمد متوسليان ) چرا
پنهان شده !
در يادمان اسارت او به يك اعلاميه از سال « 61 » تا حالا چرا
قناعت شده !
نگفتند كه چرا « هيچ نگفتند » !
از « شهادت » يا « اسارت » ! از آن چه « پشت پرده » است !!
از سكوت سرد خود در طول سال ها بدرقه ...
از مسافري گندم گون و بلند بالا , مهربان , گمنام وبي ادعا!
از مردي به نام « احمد » !
پاورقي :
صبح دوشنبه 14 تير 1361 ـ حاج احمد متوسليان ,
سيدمحسن موسوي , كاظم اخوان و تقي رستگار مقدم براي
انجام يك ماموريت دولتي ! عازم لبنان مي شوند.
كساني كه گويا شاهد!! واقعه بوده اند نقل مي كنند كه , ظهر همان
روز ماشين آنها در جاده « حاجزبره باره » ـ جنوب لبنان ـ
متوقف و سرنشيان آن بازور و اجبار پياده مي شوند!
« احمد » و همراهانش توسط مزدوران اسراييل (فالانژيست )ها به
گروگان گرفته مي شوند و... !
قم ـ سميه عبديايي

شعر
|

آمدن اما فقط با جمجمه
تقديم به شهداي گمنامي كه جمعه به ميهماني ما
آمدند
عشق مي بارد مرا از ناي دل
مي درم بر خويشتن شولاي دل
مثل گلهاي زمستان مي شوم
تك درختي در بيابان مي شوم
من بقيعي مي نمايم خويش را
اشك مي بارم دل پرريش را
زخمهايم را نمك آلوده اند
گريه ها بر گونه ها پيموده اند
اي نمك آلوده , اي ناسور من
پشت ابر بي كسي , اي نورمن
بي نشان از كربلا برگشته اي
مثل زهرا بي نشاني گشته اي
اي تمام قامتت يك مشت خاك
آمدي اما دلاور بي پلاك
اي غريب در وطن ! جانم تويي
درد دارم من كه درمانم تويي
من تو را در دل زيارت مي كنم
قصه هايت را حكايت مي كنم
اي تو در گمنامي ات معناي عشق
با همان آرامي ات معناي عشق
عشق يعني مردني با جان پاك
سالها افتاده بودن روي خاك
سالها در بادها « امن يجيب »
آمدن اما غريب اندر غريب
آمدن اما فقط با جمجمه
تركش خمپاره اي در قمقمه
دست و پايت را كدامين باد برد
نام نيكت را چرا از ياد برد
اي دلاور عشق در بازوي توست
تا ابد سرگشته اي در كوي توست
اي تو گمنامي كه نام آور شدي
مثل گل در بادها پرپر شدي
گرچه گمنامي ولي نام آوري
بر سويداي دل ما دلبري
نام زيباي شما در سينه هاست
يادتان زيبايي آيينه هاست
حمزه خليلي واوسري ـ نكا

|
| |