
به مناسبت روز مبارزه با سلاح هاي شيميايي و ميكروبي
نشسته بود يه گوشه , زانو بغل كرده بود
انگاري غير از خودش , تو دنيا هيچكس نبود
گريه ميكرد زار زار , هق هق و هق هق ميكرد
هركي گريه شو مي ديد , با گريه هاش دق مي كرد
رفتم جلو به پيشش , دس روسرش گذاشتم
غصه هاي عجيبش , را رو دلم ميكاشتم
هنوز هق هق ميكرد , گريه امون نميداد
اجازه باريدن , به آسمون نميداد
گريه امون نميداد , حرف دلش را بگه
امون بهش نميداد , كه مشكلش را بگه
يه قطره اشك از چشاش , غلطيد , افتاد جلوپاش
اومد اونو خاك كنه , آروم با انگشت پاش
يه هو خودش را جمع كرد , زانوهاشو رها كرد
سرش را از دست من , با ترس و لرز جدا كرد
من به خودم اومدم , انگاري تازه فهميد
كه من پيش اون هستم , اره , تازه منو ديد
با چشماي كوچولوش , گفت كه من چي بگم
طاقتشو نداري , بگم يه قطره از يم
اونطرفي بابامه , اين يكي هم مادرم
اون يكي هم برادر , اين يكي هم خواهرم
صورت ماهش ديدم , پر شده از آبله
حتي دور چشاش هم , ديدم پر از تاوله
لباش ديدم تكون خورد , آروم آروم واميشد
هركي لباشو ميديد , محو تماشا ميشد
خواست يه چيزي بگه , طفلكي خيلي زور زد
ولي تاول تركيد , آب و خونش بيرون زد
رنگش يه دفعه برگشت سينش به سرفه افتاد
گفتم بسه , حرف نزن , قلب من از جا افتاد
از ذهنش به جا حرف , يه لخته خون بيرون شد
توي سر من خراب , زمين و آسمون شد
دست و پاما جمع كردم , يه هو عقب كشيدم
باور كنيد مرگمو , با چشماي خود ديدم
بعد يه مدتي كه , آروم شدم دوباره
نزديك اون اومدم , ميگفت كه دارم ميرم
ميگفت به همه بگيد , چطور دارم ميميرم
با دستاي لرزونم , شونه هاشو گرفتم
آروم آروم سرش رو , رو زانوهام گذاشتم
بغض گلوم گرفت , ايندفعه اون اروم بود
قلب پرستوئيش , رولب پشت بوم بود
نگاه كردم به بالا , به آسمون آبي
يكي به من داشت ميگفت , تو بيداري يا خوابي
ميگفت آي آدما , گناه ما ها چي بود
اين بچه كوچولو , از شما چي خواسته بود
دستما آروم گرفت , برد سوي اسمون
تازه اونو شناختم , قلبمو دادم به اون
ر. ثرائي

|
گل باغ آشنايي
|

يادنامه اي براي يكي از شاگردان شهيد
اشاره : اخيرا انتشارات مدرسه در تجليل از مرحوم
كيومرث صابري (گل آقا) زندگي نامه اي منتشر كرده است كه به
برخي از آثار قلمي ايشان اشاره شده است . ما نيز به خاطر
ارج گذاري به اين چهره درخشان , يادداشتي تحت عنوان
« گل باغ آشنايي » كه در رثاي شهيد « سعيد گلاب » يكي از
شاگردان ايشان قلمي شده را انتخاب نموديم كه از نظر شما
مي گذرانيم .
« آقا , اجازه هست »
لاغر اندام بود و سبزه رو. شانزده ـ هفده ساله . با حجبي
نوجوانانه و نه چندان فروتن ! ورزشكار بود. عضو تيم بسكتبال
مدرسه و « ارشد » كلاس بود و اكنون وسط كلاس و وسط درس
و حرف من كه « ادبيات » مي گفتم , برپا ايستاده بود و محكم
مي گفت :
« آقا , اجازه هست »
در « افشين و بودلف » بود. به گمانم از تاريخ بيهقي . كلاس
چهارم رياضي بود يا پنجم رياضي سالش را گم كرده ام . 52 يا
53 كه او در سه سال آخر دبيرستان پاي درس ادبيات من
نشسته بود , بي ساعتي غيبت ـ داشتم از افشين و مازيار و بابك
و ابومسلم و ميرزاكوچك خان مي گفتم و از گيلان و آذربايجان
و خراسان و مازندران كه در « شمال » ايران اند و گرم بحث بودم
كه از جا برخاست :
« آقا اجازه هست » و ادامه داد :
مگر « شمال » و « جنوب » فرقي دارند همه جا « ايران » است .
شما چون خودتان شمالي هستيد « آقا » و نشست .
پاي « تخته سياه » عرض كلاس را رفتم و آمدم رفتم و
آمدم . « بچه ها » پنجاه نفري ميشدند و منتظر عكس العمل من
بودند. گفتم :
« بچه ها , حرف « سعيد » درست است » و خواندم : همه جاي
ايران , سراي من است و داستان « افشين و بودلف » را ادامه
دادم .
اين , دورترين خاطره اي است كه از « سعيد گلاب » دارم .
« آقا بايد بياييد آقا! اگر نياييد بچه ها ناراحت مي شوند آقا! »
دوستش داشتم . نمي توانستم دلش را بشكنم . به چهره اش
نگاه كردم . حجب نوجواني داشت و صلابت ورزشكاري .
باشد مي آيم به خاطر تو و بچه ها.
و با هم دست داديم .
« ناظم » مدرسه عقيده داشت كه « سعيد » پسر با معرفتي است ,
ولي دست دادن با محصلين , در حياط مدرسه معلم را
« كوچك » مي كند! كدام عقيده درست تر بود
روز موعود به سالن « دبستان فردوسي » رفتم . « سعيد »
عضو تيم بسكتبال « دبيرستان هشترودي » بود كه با تيم
« دبيرستان ايران فردا » مسابقه داشت و من در هر دو دبيرستان ,
« ادبيات » درس مي دادم .
بچه ها الان كجايند « سعيد » الان كجاست
صداي سوت داور در گوشم مي پيچد و سعيد » را مي بينم
كه اندام لاغرش از زمين جاكن مي شود و توپ به آسمان مي رود
و فرياد بچه ها و... اشك امانم نمي دهد.
داشتم به طرف كلاس مي رفتم كه راه را بر من بست . دفتر
حضور و غياب را در بغل داشت :
آقا , ده نفر رفته اند امتحان اعزام , امروز « حاضر غايب » نكنيد
آقا!
سعيد , كلك نيا!امتحان اعزام كه « موجه » است .
آخه آقا دوتاشون هم ...
باشد!
پيش خودم گفتم : هواي همكلاسي هايش را دارد. خودش
مي برد , خودش مي دوزد. ولي مي دانستم كه « روي ما حساب
مي كند! » اين را قبلا هم گفته بودم : آن روز كه در ميدان كاخ
سابق و فلسطين فعلي مرا به كناري كشيد تا از دختري كه شاگرد
من بود و او قيافه همسر آينده اش را در او مي ديد , سئوال كند ,
و... خوشا جواني , خوشا عشق , خوشا عفاف .
در هياهوي زندگي « سعيد » را گم مي كنم . از اين پس , اخبار
زندگيش را همشاگردي هاي سابقش به من مي دهدند و از همه
مهمتر , خبر عيالوار شدنش را. همسرش ـ زينب ـ همان است كه
شاگرد من بوده است , در همان سالها و امروز , اول اسفند سال
61 , برابر با ششم جمادي الاول 1403 مقارن با ولادت
حضرت زينب (س ) است كه من دارم كتاب خاطراتم را در
ذهنم ورق مي زنم و امروز زينبش برپاي ايستاده است چون
كوهي استوار به پشتوانه ايماني كه عظمت مي آفريند و سه
فرزندش نيز تصويرش در برابر من . اما پيكرش كجاست كه سرو
بلند قامت در خون تپيده
اندام بلند و رشيدش را مي بينم كه از زمين جاكن مي شود و
با فرياد تكبير بچه ها به آسمان مي رود و اشك امانم
نمي دهد.
خوشا فرزندي چون تو
اي پاك مهربان .
كاكل خونيت را
به آب كدامين چشمه شسته اند

كه جويباران نام تو را زمزمه مي كنند
عطر گل سرخ داري
اي كبوتر خونين بال .
فروغ از كدامين ستاره گرفته اي
كه خورشيد اين چنين
در جاي خونت
به شرمساري فره پژمرده است .
سوار خونين قامت
از كدامين قبيله مي آيي
كه نامت به عشق معني مي بخشد
خوشا خاك قتلگاهت كه قبله گاه عاشقان جهان خواهد شد.
به فجر ديده دوخته ام .
جوانمرد كه ايمان را مي شناختي
از كدامين جاده بايد رفت
ماهش را گم كرده ام . به گمانم اسفند ماه بود . به سال .59 به
باختران رفته بوديم كه هنوز « كرمانشاه » بود. در راه
پادگان ابوذر , شهيد مجيد حداد عادل براي شهيد رجايي
توضيح مي داد و شهيد موسي كلانتري , از فراز آسمان ,
دستگاههاي راهسازي را نشانمان مي داد كه وزارت راه به جبهه
داده بود.
و فياليتني كنت معكم
در مقر فرماندهي سپاه پاسداران در شهر باختران ,
بچه هاي خوب سپاه , شهيد رجايي را به اتاقي بردند و در را
بستند تا درد دل كنند. كه آن روز , ناجوانمردان به سپاه جفاي
فراوان روا مي داشتند و شهيد رجايي سپاه را از صميم قلب ,
دوست مي داشت . وقتي از اتاق بيرون مي آمدند , در ميانشان
« سعيد » هم بود.
در راه , حديث آشنايي مان را براي شهيد رجايي باز
مي گفتيم .
براي تشييع پيكر پاك آيت الله شهيد اشرفي اصفهاني كه به
باختران رفته بوديم . سعيد را ديدم . براي آخرين بار.
هفته پيش وقتي به خانه اش مي رفتم , از خدا مي خواستم
مرا نشكند و به من تحمل عنايت كند. گفته بودم كه قدرت
برخورد با همسر جوانش را ندارم كه مرا به جاي دختري است
ارجمند. در راه , سالهاي درس و كلاس را مي ديدم و روزهاي
دبيرستان را و خاطرات گذشته را و دختركي را كه اكنون مادر
سه فرزند بود , به جاي مانده از شهيدي قهرمان و پسركي
محجوب را كه به اوج قله ايمان و ايثار صعود كرده بود و من
اكنون به كجا مي رفتم تا چه بگويم
آغوش پدر , عطر و ياد فرزند را در خاطره زنده مي كرد و
شكوه و استواريش , صلابت تنها پسرش را به ياد مي آورد.
عكس سعيد به ديوار بود و يادش در دلها. در وجود
جوانان چه نهفته است كه بر پدران و مادران , تحمل داغ
جوانان را چنين آسان مي كند و چه گوارا بايد باشد شهد
شهادت كه پاكان روزگار چنين سهل مي نوشندش ! و تنها پاكان .
خداي من , اينان را در كدامين كوره گداخته اند كه هيچ
داغي بر وجودشان كارگر نمي افتد كدام راز در گوش جانشان
فرو خوانده اند كه سنگ از صلابتشان , آب مي شود
وقي همسرش زينب را ديدم كه با وقار از همسر شهيدش
مي گفت , با خود گفتم :
خوشا اكسير اسلام كه وجود خاكي را به طلاي ناب بدل
مي كند. خوشا انسان كه به نيروي ايمان به اعلا عليين مي رود.
خوشا ايران كه دختران زينب مي پرورد.
و خوشا ميهن اسلامي كه پرچم توحيد را بر بلنداي جهان
برمي افرازد.
و افتخار بر همسران و مادران و پدران و خواهران و
برادراني كه عزيزانشان را بالبي خندان به درگاه خدا هديه
مي كنند.
« مي خواستم » پسر 5 ساله « سعيد » را ببينم , اما
« نتوانستم » . از خانه بيرون زدم سخن قافله سالار انقلاب در
گوش جانم طنين مي افكند كه :
« هر پرچمي از دست تواناي سرداري بيفتد , سردار ديگري آن
را برداشته و به ميدان مي آيد. »
در راه با خود مي گويم : « پسر سعيد چه قيافه اي دارد »
مي خواهم يكبار ديگر قيافه سعيد را پيش چشمم مجسم
كنم . اما گريه امانم نمي دهد.

خاطره
داوطلبا دستشون بالا
|
تابستان سال 65 بود . بنا بود عمليات سختي رو انجام
بديم . فرمانده گروهان همه رو به خط كرد و از شرايط سخت
عمليات صحبت مي كرد. او عنوان كرد فردا شب عمليات ,
همزمان از چند محور صورت مي گيرد و هم اكنون بچه ها در
حال باز كردن ميدانهاي مين اند. اما بعلت ضيق وقت به
احتمال بسيار زياد نيازه براي باز كردن كامل معبرها و ميدانهاي
مين چند نفر داوطلبانه روي مين برن .... كساني كه داوطلبند
دستشون بالا خدا رو شاهد مي گيرم كه چندين نفر براي
عمليات استشهادي دست بالا كردن ! اين خيلي منو به فكر فرو
برد. پس ترس از مرگ كجاست به فكر تعريفي صحيح و منطبق
با واقعيت از مرگ افتادم , تا اينكه شبي متوجه كودكاني شدم كه
از صبح تا شب در كوچه بازي ميكردند. شب هنگام برادر يكي
از آنها به كودك مي گفت : برو توي كوچه تاريك . كودك
مي ترسيد و نمي رفت . برادر بزرگ او را از دم در حياط با زور
بطرف كوچه تاريك هول مي داد و در اين هنگام كودك گريست
و به داخل حياط جست . در واقع ترس بشري از مرگ نيست
بلكه ترس او از جهالت نسبت به تاريكي پس از مرگ است .
مرگ به مثابه همان در حياط است . در حياط كه ترس ندارد ,
اين تاريكي و جهالت در آن است كه ترس دارد تا اينكه فهميدم
در اذهان رزمندگان مومن و آگاه , نور ايمانشان اين تاريكي پس
از مرگ را بطور كامل روشن كرده و تا بي نهايت « جنات تجري
من تحتهاالانهار » را مي بينند كه نه تنها از مرگ , بلكه از پس از
آن نيز ترس به دل راه نداده بلكه در عين كثرت مستانه منتظر
شهادتند. اينست كه آماده عمليات استشهادي مي شوند. ليكن
در كالبد كفار و مشركين ظالم , خاصه تروريستهاي آمريكائي و
اسرائيلي اين وحشت از سياهي جهالت پس از مرگ وجود
دارد كه آنان را وادار به ساخت پيشرفته ترين تجهيزات
ضدبشري مي كند و در واقع ديگران را از چيزي ميترسانند
(مرگ ) كه خود از آن وحشت دارند. اما كسي كه به ايجاد عدل
و عدالت مي انديشد و « عند ربهم يرزقون » را مي بيند چه جاي
هراس و استفاده از اين تسليحات بسيار مخرب و چه نياز به
تجهيزاتي كه براي رهائي مظلوم از دست ظالم و ايجاد عدالت
از بين برنده گناهكار و بي گناه است . مردم ما با همين ايمان و در
كنار آن عزم و آگاهي و رهبري صالح توانسته اند الگوي مردم
سالاري ديني , عزت و استقلال ملتهاي مسلمان باشند و طي
25 سال صبر و جهاد انقلابي , دشمنان را به زانو درآورند و
مگر نه اين بود كه صدام تا بن دندان , مسلح به جنگ افزارهاي
غربي و اروپائي و شيميائي نتوانست مثل اربابش هيچ غلطي
بكند.
به تحقيق ثابت شده در طول تاريخ دو عامل معنويت و دارا
بودن جوانان غيور ثابت قدم , مهمترين اسلحه پيروزي حاكمان
صالح بوده نه كثرت تجهيزات و نفرات .
نيروهاي عراقي براي شكار هر بسيجي چند گلوله مستقيم
تانك شليك ميكردند. آنطرف سهميه روزانه هر توپ ما فقط
هفت گلوله بود. روزي در حاليكه بر روي ارتفاعات شيخ محمد
ماووت عراق بوديم دشمن ارتفاعات گوجار را به شدت زير
آتش زميني و هوائي گرفته بود. بقدري كه بچه ها با تضرع از
خدا مي خواستند كه صداميان از هجمه آتش بر روي گوجار كم
كرده و بر سنگيني آتش بر روي قله اي كه خود بر روي آن مستقر
بودند بيفزايد تا اينكه بچه هاي مستقر بر روي قله گوجار كمتر
آسيب ببينند. يادش بخير. اين نشانه ي چيست
مرتضي شاه كرمي

|
|
|