روزنامه جمهوري اسلامي 04/04/1383 صفحه جبهه و جنگ

خاطره
فرماندهي آقا امام زمان « عج »

* شهيدان زنده اند , الله اكبر ...
سيره سرداران شهيد
يادها و يادمانها
خاطره
فرماندهي آقا امام زمان « عج »


بعد از چند ماه آموزش فشرده غواصي و مراحل سخت آن و امتحان آمادگي جسماني براي عبور از اروند وحشي ! شب موعود : شب عمليات پيروزمند و الفجر هشت .كليه نيروها براي عمليات آماده شده بودند و بعد از اقامه نماز مغرب و عشا در حاشيه اروند رود , منطقه بوفلفل مشغول توسل و توكل به خداوند متعال و ائمه معصومين (عج ) شدند و تا سكوي پرواز پيش آمدند و آماده دستور فرماندهان براي آغاز عمليات بودند.
قبل از اينكه نيروهاي موج يك عمليات , غواصان , آن خط شكنانه خود شكن خود را به امواج خروشان اروند وحشي بزنند , فرمانده وقت لشگر ويژه 25 كربلا , سردار حاج مرتضي قرباني براي آخرين توجيهات لازم , دستور فرمودند كليه غواصان بدون هيچ سر و صدايي در پاي كار به صف شوند تا ايشان تك تك آنها را چك كند.
از ميان نيروهاي غواص , وارد ترين و زبدهترين آنها به عنوان مسئول تيم از قبل توسط فرمانده لشگر انتخاب شده بودند , زماني كه « حاج مرتضي » مشغول بازديد و چك نيروها شدند , متوجه شدند قسمتي از طناب كه غواصان به كمرشان بسته بودند جلوي پاي شهيد « تازيكه » افتاده است . « حاج مرتضي » متوجه شد به شهيد « تازيكه » گفت : برادر تازيكه ! اين طناب را جمع كنيد تا هنگام عبور از اروند مزاحم كارتان نشود. »
« شهيد تازيكه » سرشان را پائين انداختند و آرام چشم گفتند. « حاج مرتضي » به بازديدش ادامه داد و دوباره برگشت , ديد « شهيد تازيكه » طناب را جمع نكرده است . خيلي ناراحت شد. صدايش را كمي بلند كرد و گفت : « برادر تازيكه ! چرا به فكر بچه ها نيستي »
شهيد تازيكه دوباره سرش را پائين انداخت و متواضعانه گفت : حاجي جان ! اين طناب را گذاشتم تا سر آن را آقا امام زمان (عج ) بردارد و خودش ما را فرماندهي كند تا انشااله بتوانيم خط دشمن را بشكنيم ! مگر ايشان فرمانده ما نيستند
« حاج مرتضي » كه تحت تاثير حرفهاي شهيد تازيكه قرار گرفته بود , بوسه اي بر سرش زد و آرام روي پاهايش نشست و اشكها بود كه امانش نمي داد.
راوي : برادر مجيد كريمي به نقل از ريشه در بهشت

شهيدان زنده اند , الله اكبر ...




به مناسبت ولادت حضرت زينب (س ) و روز پرستار
متني كه ميخوانيد بخشي از خاطرات شيرين خانم مينا نظامي (يكي از پرستاران دوران دفاع مقدس ) در نود و ششمين مراسم شب خاطره حوزه هنري است كه به مناسبت ولادت حضرت زينب و روز پرستار , آن را انتخاب و شما را به خواندن آن دعوت مي كنيم .

از جنگ خاطرات زيادي دارم . هم تلخ , هم شيرين , و زمان جنگ خيلي از مجروحين را به بيمارستان هاي ارتش مي آوردند و همه پرسنل براي مداوا بسيج شده بودند و با دل و جان فعاليت مي كردند بطوري كه شب و روز را نمي شناختند. يك بار كه تعداد زخمي ها زياد شده بود , ما با تيم پزشكي در اطاق عمل سخت سرگرم كار بوديم ـ اتاق عمل خيلي كم پنجره دارد ـ وقتي كارم تمام شد و با خستگي داشتم مي رفتم كه لباسهايم را عوض كنم از پنجره نور روز را ديدم . گفتم : « عجب هنوز شب نشده . » دوستان گفتند : « نه خانم نظامي , شب گذشته , صبح شده ! » باور كنيد به قدري مجروح زياد بود و همكاران با عشق و علاقه كار مي كردند كه متوجه گذشت زمان نشديم بيمارستان خيلي قديمي بود , تخت ها پر بود و زخمي ها روي زمين در راهروها دراز كشيده , مي ناليدند بمباران كه مي شد همه وحشت مي كردند , هيچ جان پناهي نبود , فقط خدا را داشتيم , وقتي با هلكوپتر مجروح مي آوردند , ما با عجله مي رفتيم بالاي سرشان تا آن هايي را كه اولويت درمان و رسيدگي داشتند و بي تاب و بي حال تر بودند جدا كرده به اتاق عمل ببريم . در لابلاي آن ها افرادي را مي ديديم كه جلوي چشمانمان شهيد مي شدند و با كساني روبرو بوديم كه بطور معجزه آسا نجات پيدا مي كردند.
يك بار رزمنده اي را ديدم كه تير مستقيم به قلبش خورده بود درست در قسمتي كه قلب وجود داشت . او در حالت كما بود , بي هوش و بي حال و به نظر مي رسيد كه شهيد شده . ما نااميدانه به سراغ ديگر مجروحين رفتم و پس از تعيين اولويتها و تقسيم آن ها دوباره به سراغ او آمدم تا جابجايش كنم . اما ناباورانه آثار حيات را در ايشان ديدم . فرياد زدم كه اين برادر هنوز زنده است . همه آمدند و گفتند غير ممكن است , تير به قلبش خورده . سريع او را به اتاق عمل برديم و پس از آزمايش و راديوگرافي و كمك هاي ديگر , وقتي عكس سينه مجروح را گرفتند با كمال تعجب ديديم كه قلب اين شخص در طرف راست قفسه سينه قرار دارد و تقديرش چنين بود كه زنده بماند. او به زودي سلامتي اش را بدست آورد و دوباره راهي جبهه شد.


خاطره ديگر اينكه دوستان مي دانند وقتي يك مين منفجر مي شود علاوه بر تكه هاي خود مين , تركش هايي از شن و ماسه اطرافش درست مي شود كه آن ها خيلي خطرناك و فاجعه آفرين اند. روزي برادري را آوردند كه روي مين رفته بود و پاي چپش از ناحيه ساق قطع شده بود و پاي راست و بقيه بدنش به طرز بسيار فجيعي زخمي شده بود و شايد هزاران تركش شن و ماسه در او وجود داشت , با زخمهايي كه عفوني شده قسمتهايي هم كرم گذاشته بود. او به شدت درد مي كشيد و مي ناليد. مسكن ها ديگر تاثيري نداشت و دكترها به اين نتيجه رسيده بودند كه بايد هر چه زودتر پايش از بالاي ران قطع شود پرستاري اين فرد بي قرار با من بود. كار پانسمان را با سختي شروع كردم . يك وقت ديدم يك پير زني سراسيمه آمد و گفت من مادر اين مجروحم , از روستاهاي ساري آمده ام . آنقدر نگران و بي تاب بود كه وقتي فرزندش را درمان مي كرديم و فرياد جگر خراش مي كشيد , با عصبانيت به من مي گفت : « الهي ذليل شي زن , چرا بچه مو اينقدر اذيت مي كني ! » زن زجر كشيده اي بود , به او حق مي دهم چون قرار بود فرزند رشيدش را داماد كند و اكنون مي ديد كه به اين روز افتاده , به قول خودش او از همه زيباتر و برازنده تر بود و به من با التماس مي گفت كه نگذارم پاي فرزندش را قطع كنند. مي گفت : « اگر تو خواهر او هستي و هي برادر برادر مي كني بايد كاري كني كه خوب شود با پاي قطع شده كسي به او زن نمي دهد. » و من به او دلداري مي دادم كه « مادر جان توكل به خدا , من سعي خودم را مي كنم . »
او رفت و من مسوليت سنگين تري را روي دوشم احساس كردم لذا با جديت بيشتري به مداواي او پرداختم و پس از گذشت يك ماه تركش هاي ريز شن و ماسه را از تن اين برادر خارج كردم پس از چند ماه ايشان با يك پاي مصنوعي مرخص شد و 45 روز بعد خودش كارت دعوت جشن ازدواجش را برايمان آورد.
يك مجروح ديگر داشتيم به نام حجارزاده كه دو پايش را از دست داده بود , چرك وارد خونش شده و خيلي ضعيف و نحيف شده بود , مي گفتند بزودي شهيد خواهد شد. او وقتي غم و نگراني ما را مي ديد , با خنده و شوخي به ما روحيه مي داد , چشمش را با زحمت باز مي كرد و مي گفت : « بي خود فكر نكنيد , من رفتني نيستم , اينقدر اينجا مي مانم و اذيتتان مي كنم تا دمم را بگيريد بيندازيد بيرون . » همين روحيه , او را نجات داد و يك سال و دو ماه پيش ما بستري بود. وقتي كمي بهتر شد و روي ويلچر نشست همراه ما مي آمد و به ما كمك مي كرد و روحيه مي داد. روزي فردي را آوردند كه پايش روي مين رفته از مچ قطع شده بود و نمي گذاشت پانسمانش كنيم , اين برادر شوخ طبع كه با ما بود با عصبانيت يك پاي مصنوعي اش را در آورده بالا برد و به مجروح گفت : « نمي گذاري پايت را پانسمان كنند من با اين پايم ... اما نه ـ پرت كرد گوشه اي و پاي ديگر را در آوردـ با اين يكي مي زنم توي سر خودم از دست تو! »
اين مجروح وقتي ديد اين فرد با دو پاي قطع با اين روحيه اينطور شوخي مي كند و سر به سرش مي گذارد روحيه گرفت و آرامش پيدا كرد جالب است بدانيد كه عاقبت يكي از دوستان پرستارم كه ليسانسه بود با همان شرايط با آقاي حجارزاده ازدواج مي كند كه الان داراي دو فرزند هستند و الحمدلله بسيار موفق هم هستند. و آخرين خاطره اينكه : ما مجروح ديگري داشتيم اهل نهاوند بود. او هم روي مين رفته بود و دچار فراموشي شده بود و گذشته و مشخصاتش را به ياد نمي آورد. از طرفي هم به خانواده گفته بودند كه فلاني شهيد شده , ما با او خيلي حرف مي زديم بلكه به حرف آمده از كسالت در بيايد و گاهي كه به مجروحين ديگر سركشي مي كردم او را با خود مي بردم تا ديگران هم با او حرف بزنند. من خودم نام « علي » را برايش انتخاب كرده بودم و جالب اينكه بعد فهميدم نامش « علي » است البته « علي محمد » كه علي صدايش مي كردند. كم كم او يك شماره تلفن يادش آمد و گفت : « شماره مغازه است . بگوييد همدم خانم ـ مادرش ـ بيايد » شيفت عصر نزديك اذان مغرب بود رفتم شماره را به اپراتور دادم و خواهش كردم بگيرد و او با سختي گرفت . صحبت كردم فهميدم چند روز قبل چهلمش را هم برگزار كرده بودند! وقتي گفتم از بيمارستان تهران زنگ مي زنم و مريضي با اين مشخصات دارم و اسم مادرش همدم است , مغازه دار شوكه شده با عجله رفت تا مادرش را صدا كند. از پشت گوشي صدايشان مي آمد , يك خانم با لهجه روستايي مي گفت : « ميدانم مي خواهند بگويند پسرت شهيد شده . بعد گوشي را با عصبانيت برداشت هر چه مي گفتم انگار صدايم را نمي شنيد , مرتب مي گفت : « علي محمد من شهيد شده » به او گفتم : « مگر نمي گويند شهيدان زنده اند الله اكبر ... واقعا پسر تو زنده است مي خواهي با او صحبت كني » بعد علي گوشي را گرفت و يكي دو كلام كه حرف زد گوشي را به من داد , گوش دادم , مادرش با خوشحالي فرياد مي زد كه « شهيدان زنده اند الله اكبر , تلفن مي زنند الله اكبر » و جالب تر اينكه بعد از او همه با هم اين شعار را تكرار مي كردند!
مادر آن رزمنده مي گفت : « اگر تو خواهر او هستي و هي برادر برادر مي كني بايد كاري كني كه خوب شود. با پاي قطع شده كسي به او زن نمي دهد. »
اين رزمنده با پاي مصنوعي مرخص شد و از پيش ما رفت اما 45 روز بعد خودش كارت دعوت جشن ازدواجش را برايمان آورد.
مجروحي داشتيم اهل نهاوند , او در ميدان مين مجروح و دچار فراموشي شده بود. خانواده اش از اينكه خبري از او نداشتند بخيال اينكه مفقودالجسد شده برايش مراسم ختم گرفته بودند. اين مجروح با زحمت زياد شماره بستگانش را به ياد آورد , با خانواده اش تماس گرفتيم . مادرش آمد و گفت : « علي محمد من شهيد شده » . به او گفتم : « مگر نمي گويند شهيدان زنده اند الله اكبر...واقعا پسر تو زنده است , مي خواهي با او صحبت كني » او با خوشحالي فرياد مي زد : « شهيدان زنده اند الله اكبر , تلفن مي زنند الله اكبر » .

سيره سرداران شهيد


حلقه آسماني
شهيد سيدمحسن صفوي
ساده بود و بي پيرايه و دل بريده از تمام منويات و ماديات . وقتي براي خريد عروسي رفتيم تنها و سكوت بود سكوت و نگاهي پر از رمز و راز. نگاهش فرياد بلند سادگي و پاكي بود. به دنبال حلقه اي بوديم تا پيوندمان را در نگاه ديگران رسميت بخشد حلقه اي كه شايد مي خواستم با آن مهر و وفا را برايش تعبيري كودكانه كنم .
تمام مغازه ها را سرزديم و او در اين مدت هيچ حرفي نزد. به آخرين مغازه كه رسيديم مهر سكوت را شكست و گفت : « من حلقه طلا نمي خواهم »
براي لحظه اي من ماندم و اوج حيرت و ترديد اما خيلي زود راه بر ترديد من بست و انگشتري را كه نام پنج تن مقدس بر آن حك شده بود از انگشت خارج كرد و مقابلم گرفت . نگاه هر دوي ما چند لحظه اي بر آن متوقف شد. گفت : من به اين انگشتري علاقه دارم . سه سال است كه همراه من است . خودتان را خسته نكنيد... او به من فهماند پيوند واقعي دلها با توسل و توكل به اين اسما مقدس محكم مي گردد كه رشته پيوند دل عاشق او بودند با آستان حضرت دوست , نه با برق طلايي حلقه اي كه من در جستجويش بودم .
راوي : همسر شهيد
بزم الهي
فضاي خانه را طنين صلوات ها عطرآگين كرده بود و سفره اي ساده كه قرآن مجيد جلوه زيبايي و غنايش بود و آئينه اي به صافي دل محسن و چند شاخه گل كه نمود لطافت روح و طراوت وجودي اش مي شد با زرق و برق و تجملات , رنگ دنيوي به اين سفره داد اما صداقت و صفاي قلب او مانع آن بود كه زيبايي معنوي اين سفره را رنگي و جلوه اي ديگر دهد.
كاغذهاي رنگي كه بر رويشان پيام تبريك و تهنيت بود ديوارهاي خانه را زينت داده بودند. كسي دست نمي زد و همه با صلوات شريك در شاديمان بودند. روزي كه ما پيوند الهي باهم بودن را در ميان طنين صلواتها بستيم مقارن بود با سالروز ميلاد علي (ع ) اعلي ترين نمونه عدالت و حقيقت و تجلي سادگي و صداقت , ...
و ما با اقتدا به حضرتش ايمان و پاكي و صداقت را سرلوحه اين عشق الهي نموديم ...!
راوي : همسر شهيد

يادها و يادمانها


مراسم يكصد و بيست و هشتمين جلسه شب خاطره حوزه هنري كه پنج شنبه هاي اول هر ماه برگزار مي گردد , اين هفته در مورخه 83,4,4 ساعت 18 در تالار انديشه حوزه هنري واقع در تقاطع خيابان حافظ و سميه با حضور رزمندگان 8 سال دفاع مقدس و خانواده شهدا تشكيل مي شود.