چهارمين شماره نشريه « ستاره ها » ويژه نامه كنگره
بزرگداشت سرداران , فرماندهان و 2400 شهيد استان
چهارمحال وبختياري منتشر شد.
در اين شماره از ستاره ها كه سوم خردادماه 1383 منتشر و
در اختيار علاقمندان به خاطرات و فرهنگ دفاع مقدس قرار
گرفته است مطالب زير به چشم مي خورد. به ما امر شده
استقامت كنيم ـ لشكر تانك جهاني , گلزار بي باغبان عشق ,
يادي از اسارت , اولين شهيد روستا , اوقات خوش آن بود ,
مصاحبه با سردار كريم نصر , سيرت سرداران شهيد , گردان
امام سجاد(ع ) در دفاع مقدس , تا مزد شهادت , يك بسيجي
چون علي , بربال خاطرات , ملت سرافراز ايران , كبوتر رازدار ,
پاسخگو باش و آخرين آرزو.

جانباز
شماره شانزدهم از ماهنامه عقيدتي , فرهنگي , اجتماعي و
سياسي « جانباز » منتشر شد. اين ماهنامه كه دوره جديد
انتشارات خود را پشت سر مي گذارد , مطالبش در حول محور
جانباز و نقش جانباز در جامعه و همچنين فرهنگ ايثار و
جانبازي مي چرخد.
در اين شماره از نشريه « جانباز » مطالب زير به چشم
مي خورد! اخبار جانبازان ـ مجسمه اي براي جد دمكراسي ,
حفظ نشاط و روحيه جانباز چاشني كار فرهنگي است . كفه ي
ترازوي « خدمت رساني » به نفع جانبازان زن , مديريت
خانواده و خلاقيت زنان , سوال از شما , پاسخ از متخصصان
ما , قصه هاي فارسي آباد , قصه گويي و قصه سازي براي
كودكان زير دو سال , خلاقيت و تربيت فرزندان , اين سو و آن
سوي جهان , خانواده و جهان علم , باغباني در منزل ,
ريزه كاريهاي زندگي و....

|

براي شهيد « بيوك آقا باغبانزاده » فرمانده دسته هاي غواصي لشكر
عاشورا
اشاره :
بيوك آقا باغبانزاده فرزند مرحوم حاج قربانعلي باغبان زاده
(معروف به كاميوندار) همزمان با دوران شروع نهضت مردم
مسلمان به رهبري قائد عظيم الشان انقلاب اسلامي ; حضرت
امام (ره ) در دهم ارديبهشت سال هزار و سيصد و چهل و دوو
شمسي (1342 ) در ايامي كه امام خميني (ره ) خطاب به
مزدوران ساواك فرمودند : « ياوران خميني هنوز در « قنداقه » اند و
روزي فرا خواهد رسيد كه دمار از روزگارتان خواهند گرفت » , در
يك خانواده متوسط (از لحاظ ديني و معيشتي ) و ليكن پر
جمعيت در شهر عالم پرور و قهرمان پرور در محله پل سنگي
تبريز بدنيا آمد.
دوره ابتدائي را در سالهاي 1349 تا 1354 در مدرسه
اميركبير و مقطع راهنمايي را در سالهاي 1354 و 1357 همزمان
با اوج گيري مبارزات مردم كشورمان عليه رژيم پهلوي
درمدرسه « شاه حسين ولي » (امامزاده ) به پايان رسانيده و با
حضور در دبيرستان طالقاني تبريز , مشغول تحصيل علم گرديد.
با وجود داشتن جثه ريز و قد كوتاه , اما مصمم در مراحل
راهپيمائي مردم در تظاهرات برعليه رژيم طاغوت شركت و در
تشكيل هسته مقاومت مسجد صاحب الزمان (عج ) محله پل
سنگي شركت جسته و به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب
مشغول گرديد.
رزمنده دلير اسلام « بيوك آقا باغبانزاده » با شروع جنگ
تحميلي عراق عليه ميهن اسلامي با فراگيري آموزش نظامي ,
راهي جبهه هاي حق عليه باطل گرديد. و همزمان با رزمندگان
سلحشور كشورمان با حضور در جمع عاشقان حرم حسيني در
تيپ هاي عاشورا و نجف اشرف , با عناوين تك تيرانداز ,
تخريبچي و... مشغول دفاع از حريم جمهوري اسلامي ايران
گشته و در عملياتهاي رمضان ـ والفجر مقدماتي ـ والفجر 1
بيت المقدس حضور داشته و بعد از شركت در عمليات خيبر در
سال 1362 با گذراندن دوره عمومي در پادگان سيدالشهدا
(خاصبان ) تبريز به كسوت مقدس پاسداري درآمد و پس از
گذراندن دوره مربيگري به عنوان يكي از مربيان تخريب پادگان
فوق مشغول و سرگرم تربيت نيروهاي سپاهي و بسيجي براي
دفاع از كيان ميهن اسلامي گرديد و بالاخره پس از يك سال و
اندي فعاليت در كسوت مربيگري در پادگان مذكور و بر اثر
پيگيري هاي مكرر مجددا مجوز حضور در مناطق عملياتي را
كسب كرده و راهي جبهه هاي نور عليه ظلمت گرديد.
بعد از شركت در عمليات بدر در سال 1362 زمينه حضور
وي در گردان تخريب لشكر هميشه پيروز عاشورا فراهم شد و
مسئوليت تربيت نيروهاي تخريب چي مورد نياز گردانهاي خط
شكن را عهده دار گرديد.
سردار رشيد اسلام بيوك آقاباغبانزاده در ادامه با حضور در
عملياتهاي والفجر 8 ـ كربلاي 4 ـ نهايت تلاش خود را جهت
حضور در خط مقدم و مناطق عملياتي به عمل آورده و بالاخره
در عمليات غرورآفرين كربلاي 5 در مورخه 65,10,19
درحاليكه همزمان با ايشان پدر بزرگوار و 3 تن از برادرانش
سرگرم دفاع از نواميس مردم ميهن اسلامي در مناطق (كردستان ,
منطقه عملياتي قادر و شلمچه ) بودند در اولين مرحله از عمليات
بعنوان فرمانده دسته هاي غواصي گردان حبيب ابن مظاهر لشكر
هميشه پيروز عاشورا از ناحيه سر و پشت مورد اصابت تركش
قرار گرفت و در آبهاي درياچه ماهي آسماني شد.
آنچه در پي مي خوانيد نجوايي است كه خواهر بزرگوار
شهيد بيوك آقاباغبانزاده در وصفش قلمي كرده و در جمع
خانواده همرزمانش در پادگان شهيد آيت الله قاضي طباطبايي به
سخن نشسته است . اميد آنكه در نظرتان مقبول افتد.
همچنانكه سخن گفتن از شمع كار چندان آساني نيست ,
سخن گفتن در وصف شهيد هم كار چندان ساده اي نيست . در
معادله شمع , اين پروانه است كه خود را فدا مي سازد و خويشتن
خويش را در آتش عشق مي اندازد و اين درحالي است كه در
مقوله شهادت اين شهيد است كه شمع وجود بشريت شده و
خود را فداي دين و مملكت خود مي نمايد و اين چنين شمع
تاريخ مي شود و بنابر اين حضرت حق ديه خون شهيد مي گردد.
سالها و سالهاست كه مي خواهم درباره ات كمي انديشه كرده
و انديشه ام را برروي كاغذ آورده و مطالبي را برايت بنويسم , اما
به دلايلي هر بار قلم از دستم افتاده و زبانم قاصر مي شود اين بار
بنابه در خواست همرزمانت در مركز آموزش شهيد آيت الله
قاضي طباطبايي و به مناسبت گردهم آمدن همسران آنان كه به
انگيزه طرح بصيرت همسران در اين محفل مقدس دور هم جمع
شده اند مطالبي را هرچند شكسته و ناقص , ولي از اعماق وجود
و قربه الي الله برايت نگارش كنم .
مي گويند تو با آن جثه كوچكت چنان جسارت داشتي كه
حركات و رفتارت مثال زدني بود و تبسم هاي لبانت همچنان در
يادها و خاطره ها , زبان زد همرزمانت بوده و هست .
شنيده ام كه مسئوليت تو آموزش تخريب رزمندگان اسلام
بود و در اهميت اين آموزش همين بس كه در تخريب اولين
اشتباه آخرين اشتباه است و چنين است كه اكثر شهداي محل به
تاسي از تو در اين كسوت آسماني شدند و اين ميسر نبود مگر
قبل از آنكه به اين مرتبت برسي , مي بايد هواهاي نفساني خودرا
تخريب مي كردي .
دوستانت مي گويند بخاطر اينكه كار تو در پشت جبهه چنان
مهم بود كه مانع از عزيمت تو به جبهه هاي حق عليه باطل
مي شدند ولي تو در اين باور بودي كه خدمت در جبهه از اهم
واجبات است و بدين خاطر از رفتن به پادگان آموزشي امتناع
كرده و مدت بيست و پنج روز در پايگاه بسيج محل بسط نشستي
و آخر سر فرمانده ات با مراجعه به پايگاه محل , مجوز حضورت
را در جبهه صادر نمود و تو اين را بزرگترين موهبت الهي دانستي
و اين سرآغاز مرحله جديدي از جبهه رفتن هايت
شد.
چندي پيش يكي از همرزمانت مي گفت كه در دماي بالاي
40 درجه خوزستان با آنه مه مشغله زياد و كار طاقت فرساي
آموزش تخريب و پاكسازي ميادين مين دشمن , همچنان در
كارهاي دسته جمعي و امورات نظافت چادر و سنگر از همه پيشي
مي گرفتي و بعدها فهميده اند كه واكس زدن پوتين هاي همسنگران
در تاريكي شب كار تو بود و بس , و يا اينكه حمل شبكه هاي آب
و مهيا كردن آب براي استحمام رزمندگان كه بعد از كار
طاقت فرسا , نياز شديد به آن داشتند و يا ظرف شستنهايت در
تاريكي شب با آن چثه كوچك و بدن نهيف يكي ديگر از كارهاي
عادي و بي شمار تو بشمار مي آمد. شنيدم كه تو با دوستانت با
حقوق دو هزار و دويست توماني خود , جمعي را تشكيل داده و
شبانه به مناطق محروم شهر رفته و با قرار دادن بسته هاي برنج و
حلب هاي روغن , درب منازل را به آرامي زده و آنجا را ترك كرده
و مانند مولاي متقيان حضرت اميرالمومنين عليه السلام دستگير
تهيدستان جامعه بوده و كمك به محرومين را درصدر امورات
پشت جبهه خود قرار داده بوديد.
چرا تو بعد از بارها و با رها حضور در جبهه در شب آخرين
اعزامت به منطقه و در مقابل مسجد صاحب الزمان (عج ) محله
پل سنگي بعد از اقامه نماز جماعت مغرب و عشا در جمع
دوستان گفته بودي كه اين بار اگر شهيد نشوم , در معامله با
خداوند تجديدنظر خواهي كرد و اينكه بعد از آخرين بدرقه ات
به ياد دارم كه در بيرون از خانه به پدر گفته بودي كه اين بار
برگشتي در بين نيست و او به مادر گفت كه اين رفتن برگشتي به
دنبال ندارد.
هنوز مدركي در دست دارم كه قبل از عمليات كربلاي (5 )
كه شب پرواز كردنت بود زخمي شدي و معرفي نامه و بليط قطار
براي برگشتن به منزل جهت مداواي زخمهايت را دردست
داشتي ولي از آن استفاده نكري و خود را براي وصال به معبود
آماده كردي و عرشي شدي . دوستاننت مي گفتند : در شب
عمليات بدليل گم شدن معبر عبور رزمندگان و نبود فرصت , تو
خود را روي سيم خاردارها انداختي و يك گردان نيرو با
تجهيزات از روي تو عبور كردند و تو با آن جسم نهيف , حسرت
شنيدن يك آخ را در گوش دشمنان گذاشتي .
نمازهاي شب تو در حين آموزش غواصي در داخل آب
فراموش نشدني است . هنوز در خاطرم هست كه بعد از رجعت و
دفن پيكر پاكت همچنان منتظر برگشتن پدر و 3 برادر ديگر خود
از جبهه هاي حق عليه باطل بوده و بعد از يك هفته از دفن تو
اولين مراسم را در مسجد محل برپا ساختيم . چگونه مي توان تو
را فراموش كرد چرا كه بعد از گذشت هفده سال و چهار ماه و
يازده روز تو در روزهاي سخت با آمدن به خواب و تذكرهاي
خود هادي و راهنماي خانواده هستي .
يادت هست كه پنج سال پيش بعد از ازدواج , تو به خواب
من آمدي و گفتي از طرف امام زمان (عج ) مامور هستي و يك
انگشتري به من دادي و گفتي كه اين را به عروس تان بدهيد و
بگوئيد به خدا توكل كرده و بيشتر در حفظ محاسي دقت كند
راستي من و مادر و خواهرانم در نبود تو خيلي مصائب را تحمل
كرده و سعي در عمل به وصيت نامه ات كه نوشته بودي مواظبت
از حجاب و تربيت صحيح اولاد و آشناسازي آنان با تربيت
اسلامي مهمترين وظيفه ماست فراموش نشده است و در پايان
مي خواهم بگويم بعد از آسماني شدنت ورد زبان پدر تو بودي و
كارهاي تو.
اكنون او دو سال و ده ماه است كه از تنهايي درآمده و به تو
پيوسته تنها تقاضا كه از شما دارم اينست كه از احوالتان برايم
بگوئيد و ما را هرگز فراموش نكنيد و روحتات براي دعاگوي ما
باشد شايد كه ما رستگار شويم .
خواهرت معصومه
83,2,22
شنيده ام كه مسووليت تو آموزش تخريب
رزمندگان اسلام بود و در اهميت اين آموزش همين
بس كه در تخريب اولين اشتباه آخرين استباه است و
چنين است كه اكثر شهداي محل به تاسي از تو در اين
كسوت آسماني شدند و اين مسير نبود مگر قبل از
آنكه به اين مرتبت برسي , مي بايد هواهاي نفساني
خود را تخريب مي كردي
شنيدم تو با دوستانت با حقوق دو هزار و دويست
توماني خود , جمعي را تشكيل داده و شبانه به مناطق
محروم شهر رفته و با قراردادن بسته هاي برنج و
حلب هاي روغن , درب منازل را به آرامي زده و آنجا
را ترك كرده و مانند مولاي متقيان حضرت علي (ع )
دستگير تهيدستان جامعه بوده و كمك به محرومين را
در صدر امورات پشت جبهه خود قرار داده بوديد

قمر دهلاويه ـ3
بزرگمردي بنام چمران
|

حضور چمران هنوز بر خاك جبهه ها پايدار است .
هنوز خاك خوزستان , خطه كردستان , كربلاي ايران و جبهه لبنان
خاطره هايي از آن عزيز در دل خود دارد.
اويي كه حكايت همت و عظمت ايمان و ژرفاي خلوصش آوازه
ماندگار تاريخ است . هنوز هم صداي چمران را مي شود شنيد. هنوز هم
حضور چمران را در صحنه ها مي توان ديد.
هنوز نجواي نيازش بر دلها طنين انداز است كه مي گفت : « خدايا! تو
مي داني كه تار و پودم با مهر تو سرشته است . »
چمران آن بزرگمردي است كه بزرگ زمان . اسوه ايمان , حضرت
امام (ره ) در شهادتش فرمود : « او (شهيد چمران ) با سرافرازي زيست و
با سرافرازي شهيد شد و به حق رسيد)
شهيد چمران سالها بود كه دل به ملاقات با حق بسته بود. سالها بود
كه خويش را مهياي لقائش ساخته بود.
از پشت ميز رياست دل كنده و خاك جبهه را برگزيده
بود.
حرفهايش , حرفهاي دنيايي نبود , رازها و نيازهايش در خلوت
خويش با معبود شنيدني است , آنگاه كه مي گويد :
« خدايا تو را شكر مي كنم كه لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي
تاگاه گاهي از دنياي ماده درگذرم و آنجا جز وجود ترا نبينم و جز بقا تو
چيزي نخواهم . » آنگاه كه خصم قصد ما كرد را يادت مي آيد آنگاه كه
خصم آمد تا خانه ما را بگيرد , اما غافل از حضور پاسداران بيدار , و
چمران و چمرانها بود. همان سعيدعزيز كه گفت : « من آزاده ام , من از
جهان دست برداشته ام . من از مرگ وحشتي ندارم و تا به ساعتي به
آغوش مرگ فرو مي روم . »
رفت و تا آنجا رفت كه سالها در انتظارش دردها كشيده
بود.
مي گفت : خوش دارم كه در نيمه شبها در سكوت مرموز آسمان و
زمين به مناجات برخيزم , با ستارگان نجوا كنم و قلب خود را به اسرار
ناگفتني آسمان بگشايم . آرام , آرام به عمق كهكشانها صعود نمايم . محو
عالم بي نهايت شوم , از مرزهاي عالم وجود در گذرم و در وادي فنا
غوطه ور شوم و جز خدا چيزي را احساس نكنم . »
و چه زود گريه هاي شبانه و عارفانه اش به ثمر نشست و دعاهاي
آسماني اش به اجابت رسيد.

|
|