
« ريشه در بهشت » عنوان كتابي است كه توسط نشر شاهد با
انتشارات بنياد شهيد انقلاب اسلامي به بازار نشر دفاع مقدس عرضه
گرديد.
« حسين ذكريائي » مولف اين كتاب 64 خاطره از شهداي هشت سال
دفاع مقدس كه نام سرداران سپاه و ايران ارتش نيز در آن به چشم
مي خورد را جمع آوري و به دست انتشار سپرده است .
ريشه در بهشت 42 صفحه قطع پالتويي و در شمارگان 3000
نسخه و با قيمت 4000 ريال در اختيار علاقمندان به خاطرات دفاع
مقدس و فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفته است .

معرفي نشريه
سبز سرخ
|

« سبز سرخ » نام ويژه نامه كنگره بزرگداشت سرداران و چهارده هزار
شهيد استان هاي مازندران و گلستان است كه سي ونهمين شماره آن به
دكه هاي مطبوعاتي ارسال شده است .
اين شماره از « سبز سرخ » كه ارديبهشت ماه منتشر شده است
مطالب زير را در خود گنجانده است .
به استقبال انتخابات رياست جمهوري سال 84 ـ هيچ كارواني
حاضر نبود يك زن جانباز را به حج ببرد ـ بعضي مي خواهند دفاع
مقدس را از ذهن ما پاك كنند ـ اساس پيروزي و شكست در جنگ ها ـ در
دفاع مقدس ما عقلاني عمل كرديم ـ توپخانه متحرك دشمن ـ چرخبال
بدون اسكيت و ميراث مطهر.

|
سيره سرداران شهيد
|
سرعشق
شهيد حسين سعيدي پور
مارا به تو سريت كه كس محرم آن نيست
گر سر برود سر تو با كس نگشائيم
بعد از عمليات در تاريخ 1365,10,19 داخل سنگر به
نماز ايستاده بود. نمازي كه خود مي دانست آخرين است . چرا
كه همگي مشغول خوردن شام بوديم و او گفت : تا نماز نخوانم
چيزي نمي خورم .
نماز مغرب را مي خواند و در ركعت دوم در حاليكه دست
بر دعا بلند كرده و قنوت نماز را خاضعانه و عاشقانه زمزمه
مي كرد :
« الهي لا تكلني الي نفسي طرفه عين ابدا »
ناگهان بدون اينكه به ركوع رود عاشقانه به سجده رفت و با
صورت بر زمين افتاد تو چون خوب نظاره اش كرديم ديديم
خمپاره اي در بيرون سنگر منفجر شده و تركشي از روزن
هواكش سنگر بر سر پر سوداي وي اصابت كرده و فوز عظماي
شهادت نصيب روح بلندش گرديد.
و او چونان مولايش علي (ع ) كه تيغ كين فرق نازنينش را
شكافت , سر سپر تير نفاق زدگان كوردل نمود و نمازش را به
ديدار حق سلام گفت .
راوي : همرزم شهيد
شرط عشق
شهيد سيدمحسن صفوي
از قبل مي شناختمش . مرد عشق بود و ايمان . تار و پود
وجودش با عشق به اسلام به هم تنيده شده بود. آئينه تمام
نماي بندگي حق بود و جوياي آن . نهال شهادت در دلش ريشه
دوانده بود و در جستجوي كسي كه بعد از رفتنش توان كشيدن
بار رسالت او را بر دوش داشته باشد.
هيچگاه از ياد نخواهم برد آنروزي را كه آمد تا مرا همراه و
همسفر خود سازد و اولين كلامي كه در آغاز اين راه گفت : « من
شهيد مي شوم ! »
و من بهت زده و حيران نگاهش كردم . جذب صلابت و
صداقتش شده بودم . بي سخني گوش جان سپردم به طنين
صدايش و ادامه داد : براي همين به شما پيشنهاد ازدواج دادم ...
كلامش آبي بود بر آتش اضطراب وجودم كه نهال مبارزه را در
انديشه ام آبياري كرد و به بار نشاند و آينده را با مسئوليتي
سنگين برايم آشكار ساخت و من ماندم و حسرت شنيدن
دوباره اولين كلامش ...!
راوي : همسر شهيد
غسل شهادت
شهيد عباس تابنده
هنگام غروب آفتاب بود فرصت را غنيمت شمرده و در نهر
آبي در منطقه خود را مي شست . يكي از بسيجي ها به شوخي
گفت : برادر غسل شهادت مي كني و او با صلابت پاسخ داد
« بله , اگر خدا قبول كند » آري او غسل شهادت مي كرد.
ابتداي عمليات بود , چشمش به ماشين تخليه شهدا افتاد.
به راننده گفت : مرا هم به عقب تخليه مي كني ...
برايش الهام شده بود كه رفتني است و وصال يار نزديك .
آري آنگاه كه گردان وي به تمامي اهداف تعيين شده رسيده بود
و ديگر دغدغه اي نداشت با موهاي خضاب كرده و تني پاك و
غسل شده چونان دامادي كه به حجله گاه مي رود قلب پاك و
آئينه مانندش را ميزبان تركشي ريز نموده و شربت شهادت را
لاجرعه سر كشيد.
دوش از جناب آصف پيك بشارت آمد
كز حضرت سليمان عشرت اشارت آمد
حافظ
راوي : همرزم شهيد

|
دو گل از يك گلزار
|

تقديم به صبوري والدين شهيد احمد و غلامرضا جعفري
كوچك بودم كه مرا در آغوش مي گرفتي و همراه خود به
اين طرف و آن طرف مي بردي گاه به مسجد و گاه به امام زاده .
آن روزها آنقدر كوچك بودم كه به زحمت مي توانستم تو را
دايي صدا كنم اما الان وقتي به عكس هاي تو و دايي احمد نگاه
مي كنم قلبم به هر تپش شما را مي خواند.
مادرم مي گفت : براي دلخوشي ديگران از انجام هيچ كاري
دريغ نمي كردي .
دايي رضا! مي خواهم بگويم چطور دلت مي آيد كه دخترت
مريم بي حضور تو آرام گيرد; او هنوز آرزو دارد تو دست
نوازشي به رخسارش بكشي . نه او بلكه راضيه و مرضيه نيز كه
در لحظه شهادت دايي احمد بسيار كوچك بودند دم به دم
وصال روي پدر را آرزو مي كنند و...
و اين جلمه از نگاه راضيه موج مي زد. آن روزي كه بابايش
نبود تا دست او را در دست همسرش بگذارد , همه از گريه هاي
او فهميدند كه او غير پدر كسي را طلب نمي كند.
عالم همگي گواه اين گفتار است
دختر به پدر علاقه اش بسيار است
هنوز شيريني آن لحظه اي كه دايي احمد دست نوازش بر
سرم مي كشيد را از خاطر نبرده ام . اما اي كاش گرماي
روح بخش دستانش صورت مرضيه را نيز لمس مي كرد و
طراوتش مي بخشيد.
دايي رضا! هر وقت از جبهه مي آمدي منتظر مي ماندم تا به
دنبالم بيايي و مرا در آغوش بگيري و با خود به مسجد يا منزل
مادربزرگ ببري . يادم هست يك روز خيلي ديركردي آن روز
همه ناراحت بودند و من نيز به خاطر نيامدنت گريه مي كردم كه
خاله گفت : دايي رضا تصادف كرده و در بيمارستان بستريست .
من كه اين حرفها را بلد نبودم باري ديگر زدم زير گريه و...
گذشت و گذشت تا اينكه از بيمارستان مرخص شدي و
دوباره به جبهه بازگشتي اما بازهم هر وقت به مرخصي
مي آمدي اول سراغ مرا مي گرفتي .
دايي رضا! يك روز ديگر انگار تاريخ تكرار شده بود. آن
روز سراغم را نگرفتي باز شروع كردم به گريه كردن اما اين بار با
گريه من ديگران به گريه افتادند. دايي احمد مرا در آغوش
گرفت . نوازشم كرد , اما اشك در چشمانش حلقه زده بود به
خيال كودكانه ام گمان كردم دوباره تصادف كرده اي و پس از
چند روز به خانه برمي گردي اما درحالي كه اشك مي ريخت
مادرم , گفت : دايي رضا شهيد شده است .
چندماهي بهانه ات را مي گرفتم اما خبري از تو نبود تا
اينكه روزي همه را غرق در اشك و آه ديدم اما اين بار دايي
احمد نبود كه مرا در آغوش بگيرد اين دفعه همه راضيه و
مرضيه را بغل مي كردند و مي بوسيدند.
آري ! اين بار خاله گفت : دايي احمد رفته پيش دايي رضا ,
گفتم : يعني دايي احمد هم ...
دايي رضا! دايي احمد! از آن روزهاي به يادماندني 17 ,
18 سال مي گذرد و من ديگر بزرگ شده ام و همه چيز را درك
مي كنم . علي آقا(1 ) مي گويد : حضور شما را حس كرده است و
حالا كه بزرگ شده ام مي خواهم مهرباني هاي شما را جبران
كنم , به خاطر همين مي خواهم خاطرات آن روزهاي خدايي را
هر چند با قصور ـ براي ديگران نقل كنم .
عمه مي گفت : اوايل انقلاب دايي رضا 13 , 14 سال
بيشتر نداشت اما با همين سن و سال كم همكلاسي هاي خود را
جمع مي كرد و به دم در منازل ضدانقلاب ها و شاه دوست ها
مي برد و شعار مي دادند و آنان نيز دنبالشان مي كردند و بعضي
اوقات او را به باد كتك مي گرفتند. اما او هميشه سر به سر
شاه دوست ها مي گذاشت .
خاله مي گفت : يك روز ديده بودم روي پله حياط خانه ,
سه لنگه كفش هست . تعجب كردم چرا سه لنگه ! يا بايد يك
جفت يا دو جفت باشد اما چرا يك جفت و نيم ...! داداش
احمد را صدا زدم گفتم : اين لنگه كفش مال كيست
او درحالي كه صورتش سرخ شده بود لبانسش را گزيد و
گفت : آرام تر آرام تر اين لنگه كفش مال دوستم ميرشجاع داداش
نژاد است او تركش خورده و از ناحيه پا مجروح شده به خاطر
همين روي يك پا و با عصا راه مي رود.
مادرم مي گفت : دايي رضا عاشق مداحي براي اهل
بيت (ع ) بود. يك شب مي خواست براي مداحي به امير كلابرود
و دعاي كميل بخواند آن شب هوا باراني بود همه به او
مي گفتيم : نرو اما او مي گفت من قول داده ام و بايد به وعده ام
عمل كنم .
آن شب در بين راه دايي رضا تصادف كرد و او را به
بيمارستان منتقل كردند. او پس از چند روز كه در كما به سر
مي برد به هوش آمد و جالب اينكه پس از كسب بهبودي نسبي
در بيمارستان مراسم دعاي توسل برگزار نمود و پس از چند
روز به سوي جبهه هاي حق عليه باطل عزيمت كرد. او آرام
نداشت . چرا كه قرارش جاي ديگر بود.
مادر بزرگ مي گفت : وقتي دايي رضا شهيد شد ,
دايي احمد به مريم (دختر دايي ) خيلي محبت مي كرد , حتي
روزي كه مرضيه مي خواست به دنيا بيايد دايي احمد به خاطر
اينكه رعنا (همسر دايي رضا) ناراحت نشود , به بيمارستان
نرفت . او مي گفت : مي ترسم رعنا اين صحنه را ببيند و ناراحتي
شود و من پيش شهيد شرمنده شوم و اين چند ماهي هم كه بعد
از شهادت رضا زنده بود بچه هايش را پيش چشمان معصوم
مريم بغل نمي كرد.
حاج عمو(2 ) گفت : دايي رضا به خاطر فعاليتهاي
گسترده اي كه در سپاه بابلسر انجام مي داد به او اجازه نمي دادند
به جبهه برود و او هر بار موقع اعزام بچه ها به منطقه در
گوشه اي مي ايستاد و زاروزار گريه مي كرد. مدتها گذشت تا
اينكه توانست از فرماندهي براي رفتن به جبهه اجازه بگيرد و
وقتي به جبهه اعزام شد آن چنان شايستگي و لياقتي از خود
نشان داد كه ظرف مدت كوتاهي به عنوان مسئول اطلاعات
عمليات هورالهويزه انتخاب گرديد. مادرم مي گفت : دايي احمد
يك معلم نمونه بود; نه تنها در مدرسه براي معلمان ديگر الگو
بود , بلكه در منزل نيز براي ما اسوه اي نيكو بود.
او مي گفت : دايي احمد هر وقت حقوق مي گرفت اول
سهمي براي فقرا قائل مي شد و به خانواده هاي فقير و
بي سرپرست كمك مي كرد. درست مثل دايي رضا كه از پول
توجيبي اش براي كمك به فقرا دريغ نمي كرد.
فريدونكنار ـ س . جعفري
(1 ) مداح اهل بيت (ع ) و شاعر دفاع مقدس برادر علي اصغر
حسين زاده
(2 ) حجت الاسلام جعفري از فرماندهان لشكر 25 كربلا در
هشت سال دفاع مقدس

قمر دهلاويه ـ 2
نقشينگي واژه اي به نام
« شهادت »
|

31 خرداد ماه هر سال يادآور خاطره تلخ شهادت سردار
دليرمرد عرصه رزم شهيد دكتر مصطفي چمران است , مردي كه
به فرموده پيرجماران ; حضرت امام خميني (ره ) با شهادتش
ملت ما سربازي را از دست داد كه در جبهه نبرد حق و باطل
حماسه مي آفريد.
« چمران » مرد عارف و آرامي بود كه آرام نداشت اما در پي
آرامش ابدي بود آن هم با تكامل انساني در اوج معنويت
عرفاني در نقشينگي واژه اي بنام « شهادت » .
زندگي « چمران » در ابعاد مختلف , علمي , عرفاني و نظامي
قابل تامل و بررسي است و مي تواند الگو و شاخصه اي كامل
براي هنرآموزان و دانش جويان هر كدام از اين رشته ها باشد كه
متاسفانه تاكنون بسيار كم به آن پرداخته شده است و جا دارد
متخصصين اين رشته ها بيشتر در زندگي شهيد چمران كنكاش
نمايند تا الگويي كامل از دل و بطن اين سرزمين و ملت به
نسل هاي آتي معرفي نمايند.
در مورد دكتر چمران خاطرات و روايات زيادي نقل شده
است از جمله اينكه مقام معظم رهبري در اولين سالگرد
شهادت اين بزرگ مرد , خاطراتي را بيان نموده اند كه به
گوشه هايي از آن در ذيل اشاره مي نمائيم .
من دكتر چمران رادر مجموع يك فرد ممتاز ديدم . اين
امتيازها به خاطر وجود ويژگيهاي اخلاقي و رفتارهاي زيبايي
بود در شخصيت او , كه داشتن همه اين ها با هم يك چهره
خاصي از چمران مي ساخت .
فردي بود كه در محيط كار با زيردستانش حالت پدرانه
داشت , با دوستانش حالت برادرانه و خيلي صميمانه داشت . با
كساني كه به آنها ارادت مي ورزيد , حالت احترام آميز خيلي
زياد داشت . اهل پرخاشگري , بحث هاي بي پايان و جدل با اين
و آن نبود.
از مهمترين خصوصياتش اين بود كه اهل تظاهر به معناي
خود مطرح كردن در جامعه نبود. كم مصاحبه مي كرد. كم
خودش را مطرح مي كرد. مثلا از مدتي كه آمده بود تا روزي كه
من او را در نخست وزيري ديدم خيلي نام كمي از او شنيده
بودم . تا مدتها اصلا نمي دانستم كه چمران در ايران است . با
اينكه كسان ديگري هم بودند كه هم عرض او بلكه پائين تر از او
بودند وقتي آمدند ايران , با هاي و هوي , با مصاحبه , با مطرح
كردن خودشان در اينجا و آنجا مردم را در جريان وضع زندگي
خودشان قرار دادند , اما او چنين نكرد.
در عين داشتن ابعاد عرفاني , معنوي و ذوقي و لطافتهاي
روحي , يك نظامي كامل بود. فرماندهي مي كرد , در عمليات
شركت مي كرد و كارهاي پارتيزاني را بلد بود. اهل سازماندهي
بود , يعني سازماندهي را بلد بود. اهل مطالعه بود , دانشمند بود.
دوره هاي عالي علمي را ديده بود.

|
| |
|
|