روزنامه جمهوري اسلامي 24/03/1383 صفحه جبهه و جنگ

* چون آينه بي زبان تكلم مي كرد
* داستان كوتاه
لبخندي ديگر

* قمر دهلاويه ـ 1
سراسر خاطره
چون آينه بي زبان تكلم مي كرد




گوشه هايي از سخنراني سردار شهيد حبيب پاشايي قبل از عمليات بيت المقدس
اشاره : روزي در پايگاه المهدي كنار برادران بوديم كه وقت نهار فرارسيد بعد از اقامه نماز برادران جمع شدند , خواستند سفره اي پهن كنند. چه تجمع با محبتي بود , هر كس چيزي مي آورد , يكي سفره پهن مي كرد , آن ديگري نان مي آورد , معمولا برادر مسني كه در بين بچه ها بود با ديدن سفره و غذا براي سلامتي حضرت امام آواي دلنشين صلوات را به محفل باصفاي بچه ها هديه مي آورد.
صدا كردند تا برادر حبيب پاشايي هم بيايد. قدري هم منتظر شديم , بچه ها گفتند شما نهارتان را بخوريد , دكتر اين روزها حال عجيبي پيدا كرده است و دو ركعت نمازش حداقل نيم ساعت طول مي كشد.
بلند شدم نگاه كردم . با رنگ پريده به نماز ايستاده بود. خواستم شوخي كنم , ديدم اصلا وقت شوخي نيست . حال بسيار بسيار خوبي داشت . خودش را آماده مي كرد. لياقت و سعادت خوبي كسب كرده بود تا اينكه در عمليات مسلم بن عقيل در جبهه سومار بدرجه رفيع شهادت نائل آمد.
آنچه خوانديد خاطره اي بود از زبان برادر بيوك آسايش در مورد سردار شهيد حبيب پاشايي , مسئول محور لشكر 31 عاشورا كه در عمليات مسلم بن عقيل (ع ) به آرزوي ديرنش رسيد. آنچه در پي مي آيد گوشه هايي از زندگي و سخنراني عميق و معنوي اين شهيد بزرگوار قبل از عمليات بيت المقدس مي باشد كه در سالگرد اين عمليات غرورآفرين از نظر شما مي گذرانيم :
نامت : حبيب . حبيب پاشايي .
تولدت , رمضان 1381 هجري قمري و آنچه همه از تو مي گويند : از كودكي باهوش و باذكاوت بودي . در همه دوران تحصيل , شاگرد ممتاز بودي . درس كه تمام شد وارد سپاه شدي . جنگ كه شروع شد , با اولين نيروهاي تبريزي , راهي سوسنگرد شدي تا به ياري نيروهاي دكتر چمران , حلقه محاصره دشمن را بشكنيد. فتح المبين , طريق القدس , رمضان . همه تاريخي از رشادتهاي ترا در دل دارند. گاه فرمانده گروهان بودي و گاه معاون گردان و در مسلم بن عقيل كه مسئول محور هم بودي , ثابت كردي حبيب الله شده اي !
هنوز سخنراني تو , قبل از عمليات بيت المقدس , دل را مي لرزاند. عمق معرفت و بينش تو از تك تك كلمه هايت هويداست . به رزمندگان , به يارانت گفتي :
« ... انسان از دو وجود تشكيل شده : وجودي مادي و وجود معنوي .
وجود مادي انسان , موقع ظهر , وقتي احساس گرسنگي مي كند , اين را به راحتي مي تواند بگويد كه من احتياج به غذا يا آب دارم . پس وجود اول انسان را كه همان وجود مادي اوست , مي توان به زبان بيان كرد. ولي بعد معنوي انسان احتياجات ديگري دارد و ما در مساله جنگ , 10 % بعد مادي و 90 % بعد معنوي داريم .
بعد معنوي انسان كه همان روح او باشد در تمام انسانها , خواسته هايي دارد كه در « مسلمان » باتوجه به خدا و تقرب به خدا , اين خواسته هاي روحي برآورده مي شود. روح نمي تواند اين خواسته ها را بيان كند ولي اين خواسته ها هست . در اسلام , اين خواسته ها با دعا , با تقرب به خدا و با « الابذكرالله تطمئن القلوب » اشباع مي شود . قبل از اينكه ما نقشه را توضيح بدهيم بايد اين 90 % خواسته معنوي را اشباع كنيم و بعد برويم سراغ نقشه نظامي . بايد 90 % اصول مذهبي و اسلامي را بلد باشيم تا بتوانيم 10 % نظامي را ياد بگيريم .
ما خيال مي كنيم كه مثلا مائيم و اين كشور منزوي شده در سطح بين الملل . در حالي كه اين طور نيست , كلا تمامي جهان , چشمش به ماست كه ببيند ما در سطح منطقه , چكار مي كنيم و انقلابمان را چگونه صادر مي كنيم . گفتيم كه در صادركردن انقلابمان 90 % تكيه به ايمان داريم و تكيه به خدا و امام زمان و تكيه به دعاهاي پير جماران داريم . ما قبل از اينكه به عمليات برويم بايد از خداي خود بخواهيم كه براي نصرت دادن دين , خودش ما را ياري كند. به ما كمك كند تا ما در منطقه , در سطح بين الملل , قدرت الله را به جهانيان نشان دهيم , چرا كه ما وارثان زمينيم . اگر يك مقدار , با ديد بلند به نيروهاي رزمنده اسلام نگاه كنيم , اينها همان وارثان روي زمينند :
« و نريد انمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين »
امكان دارد , اين حمله غير از نفع معنوي , نفع مادي براي ما نداشته باشد. چون در اين عمليات , عده اي ديگر از انصارالله به لقاالله مي رسند و ما اين عزيزان را تقديم مي كنيم تا همان طور كه شهيد مظلوم گفت : « راست قامتان جاودانه تاريخ بمانيم » ما اگر با تكيه بر ايمانمان بتوانيم در منطقه اين عمليات را انجام دهيم , عمليات هاي ديگري در مناطق ديگر هم انجام خواهيم داد و ما وقتي توانستيم لااقل در منطقه خودمان , از شر اينها خلاصي يابيم , تا ظهور حضرت مهدي (عج ) راست قامتان تاريخ خواهيم بود. ما با هر عمليات به تمامي كره زمين منهاي جمهوري اسلامي يا كلا منهاي الله , « لا » مي گوييم . همان محصل 16 ساله اي كه از كلاس درس بلند شده آمده به جبهه جنگ , به همه كره خاكي « لا » مي گويد چرا كه مساله مرگ در اين انسان حل شده است .
شهادت سرآغاز پايندگي است نترسم زمرگي كه خود زندگي است .
ما در اين عمليات به حول و قوه الهي با تكيه بر اسلام و ايمانمان و خدايمان و امام زمانمان , با تكيه بر رهبرمان و با آتش مسلسلهايمان در منطقه عمليات مي كنيم تا همه مستكبران را از صفحه روزگار و از صفحه تاريخ , براندازيم .
... « پس بجنگيد با آنان كه با شما مي جنگند. » براي تشريح نقشه مان از آيات الهام بخش قرآن الهام مي گيريم و با كمك قرآن براي توجيه آماده مي شويم . در منطقه جنوب , به احتمال خيلي قوي , امشب , فردا يا پس فردا شب عملياتي انجام مي گيرد. ما در منطقه جنوب , سه قرارگاه داريم كه فرماندهي اصلي اينها. آقا امام زمان (عج ) است و ما در اين عمليات هم به فرماندهي آقا تكيه مي كنيم و از نظير فرماندهي , صددرصد كامل و مطمئن هستيم ...
... مساله ديگر اعتماد به نفس است . اصلا تو اين را قبول كن كه رزمنده اسلامي و به هيچ عنوان , گلوله ات رد خور ندارد چون تا به اين اعتماد بكني , خداوند گلوله ات را هدايت خواهد كرد. تا لرزه در دلت نباشد , گلوله ات هدايت شده است ولي اگر قلبت « الا بذكرالله تطمئن القلوب » نشد , گلوله ات رفت و اگر گلوله ات رفت با « الا بذكرالله تطمئن القلوب » سريع خودت را مسلح كن . چون سلاح اصلي ما ايمان است . پس وقتي ديدي كه خداي نكرده يك تيرت خطا رفت , سريع هم خودت را و هم اسلحه ات را مسلح كن : « دل آرام گيرد به ياد خداي »
ما تا صبح عمليات با زخمي هاي دشمن , مواجه خواهيم شد. اگر يكي بيايد و بخواهد آنها را بزند , اين دور از انصاف است . ما با زخمي هاي دشمن چنين معامله اي نمي كنيم . بلكه اگر توانستيم كمك هم مي كنيم :
« اوصيكم بتقوي الله و نظم امركم »

داستان كوتاه
لبخندي ديگر




در گرماي ديوانه كننده ظهر تابستان , از داخل ديدگاه كه روي تپه اي مشرف به مواضع دشمن قرار دارد با دوربين , سنگرها را يك به يك زير نظر دارم ...
به جاده تداركاتي دشمن چشم مي دوزم ; و خودروئي كوچك و سپس كاميوني كه شايد حامل مهمات و گلوله هاي مرگبار باشد...
آنجا را ببين !... آن سرباز مي خواهد به كجا برود ... عجب ساك قشنگي دارد!
چرا خوشحال است و لبخند مي زند ... حق دارد , خوش به حالش , حتما براي ديدن مادرش , مرخصي گرفته و مي خواهد هرچه سريع تر... مادر !... قربانت بروم مادرجان , تو كجايي نور چشمم ! حتما تو هم دلت براي من تنگ شده ... آه ! لعنتي ! از فرط اين گرماي كشنده , چشم هايم عرق كرده و دارد مي سوزد... دارم يواش يواش كلافه مي شوم ... من بايد باز هم اينجا بشينم و اعصابم داغان شود و آن وقت اين سرباز همين طور شنگول و خندان گام بردارد و به راهش ادامه دهد... شايد... ناگهان جرقه اي به مغزم هجوم مي آورد... تفنگ تك تيرانداز را برمي دارم و سرباز دشمن را نشانه مي گيرم ... بايد خيلي زودتر چنين كاري مي كردم ! شايد او تظاهر مي كند كه مسافر است و مي خواهد من و سنگرم را دور بزند و در يك لحظه غافلگير كننده مغزم را متلاشي كند... بايد كاري كنم كه اين آرزو را به گور ببرد... اگر شتاب نكنم , آن خودرو در حال حركت , سرباز را سوار مي كند و...
با پشت دست , عرق از پيشاني پاك مي كنم و از دوربين تفنگ , به مغز سرباز خيره مي شوم ; مغزي كه تا چند لحظه ديگر براي هميشه مادر چشم براهش را به خاطر نخواهد آورد و...
نبايد فرصت را از دست بدهم , اگر نجنبم , از تيررس من خارج مي شود... انگشت سبابه را به ماشه نزديك مي كنم و... اما مرا چه مي شود ! خدايا , چرا گلويم خشك شده است !... قمقمه آبم كجاست !... اي ديوانه ! حالا چه وقت آب خوردن است ! فعلا كار سرباز را بساز و... سرباز !... اي واي , سرباز كجاست !... حتما سوار آن خودرو شده است و... نخير , سوژه از دست رفت ... حيف شد!...
... به تفنگ نگاه مي كنم , انگار در آن گرماي لعنتي , آهويي مظلوم , با گردني زيبا و چشم هايي نگران و قلبي تپنده دارد به من نگاه مي كند...
تفنگ را روي ضامن مي گذارم و متوجه گلنگدن آن مي شوم ; گلنگدني كه اصلا مسلح نشده است ...
لبخندي بر لبهايم نقش مي بندد. به پانزده روز ديگر فكر مي كنم كه من هم مي خواهم ساكي زيبا به شانه بيندازم و براي ديدن مادر خوبم به مرخصي بروم و چهره مهربانش را غرق بوسه بسازم ...
براي آن روز زيبا لحظه شماري مي كنم ; روزي كه ديده بان دشمن هم فراموش كند گلنگدن تفنگ را بكشد و...
كورش ميرزاده

قمر دهلاويه ـ 1
سراسر خاطره




زندگي سراسر خاطره مصطفي چمران به سال 1311 در تهران , خيابان « پانزده خرداد فعلي » بازار آهنگران , سرپولك آغاز شد. تحصيلات خود را در مدارس انصاريه , دارالفنون و البرز گذراند . از 15 سالگي در درس تفسير قرآن مرحوم آيت الله طالقاني , در مسجد هدايت و درس فلسفه و منطق استاد شهيد مرتضي مطهري شركت كرد و مهندسي الكترو مكانيك را در دانشگاه فني تهران گذراند.
در سال 1337 بااستفاده از بورس تحصيلي دانشجويان ممتاز , به آمريكا اعزام شد. در آمريكا با همكاري عده اي از دوستان , براي اولين بار انجمن اسلامي دانشجويان آمريكا را پايه ريزي كرد. به همين دليل بورس تحصيلي اش از سوي رژيم شاه قطع شد.
پس از قيام 15 خرداد سال 1342 به خاطر حمايت از رهبري حضرت امام خميني (ره ) راهي كشور مصر شد و مدت دو سال , سخت ترين دوره هاي چريكي و جنگ هاي پارتيزاني را آموزش ديد و بعد براي ايجاد پايگاه چريكي مستقل براي تعليم مبارزان ايراني رهسپار لبنان شد و در آنجا به كمك « امام موسي صدر » رهبر شيعيان لبنان , سازمان « امل » را براساس اصول و مباني اسلامي پي ريزي كرد و پرچم تشيع را در برابر صهيونيزم اشغال گر به اهتزاز درآورد.
دكتر مصطفي چمران با پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي ايران , بعد از 21 سال دوري به وطن بازگشت و همه تجربيات انقلابي و علمي خود را در خدمت انقلاب گذاشت
با به وجود آمدن قضيه شهر « پاوه » , به فرمان امام (ره ) به عنوان فرمانده به آنجا رفت و شهر را از چنگال دشمنان انقلاب و اسلام رهانيد. بعد از بازگشت به تهران , از طرف امام (ره ) به وزارت دفاع منصوب گرديد.
دكتر چمران در اولين دور انتخاب مجلس شوراي اسلامي , از سوي مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد و با شروع جنگ تحميلي « ستاد جنگ هاي نامنظم » را در اهواز تشكيل داد و خود فرماندهي آن را به عهده گرفت و طرح تسخير منطقه « دهلاويه » را كه فرماندهي اش را يكي از ياران نزديك او (ايرج رستمي ) به عهده گرفت , خود عملي ساخت . بعد از به شهادت رسيدن ايرج رستمي , فرمانده ديگري را براي آن منطقه در نظر گرفت و با او به سوسنگرد رفت . در آن جا بعد از سركشي به سنگرها , هنگامي كه روي خاكريز ايستاده بود و منطقه را به فرمانده جديد نشان مي داد , تركش خمپاره دشمن به پشت سرش اصابت كرد.
در بيمارستان سوسنگرد كمك هاي اوليه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت , ولي افسوس كه فقط جسم بي جانش به اهواز رسيد و روحش به ديار ملكوتيان و به نزد پروردگار خويش پرگشود.