
آئينه قامت زيبايت را
به تصوير مي كشد.
تمام رنگها
شادابي
زتو مي گيرد
كه سبزتر از سبزي .
دنيا و ملائك
به تو مي بالند
وقتي كه نامت
بر گوش و جان
رنگ مي زند.
وصف تو را
با كدام واژه بايد گفت
آنگاه كه نگاهت
به دل چنگ مي زند.
محمدرضا شهرياري

|
كتاب « مهدي (عج ) ده انقلاب در يك انقلاب » منتشر
شد
|
تهران ـ واحد مركزي خبر : مجموعه مباحث طراحي براي
فردا در كتاب مهدي (عج ) ده انقلاب در يك انقلاب , منتشرشد.
اين كتاب تحليلي از پيام و علايم ظهور
حضرت مهدي (عج ) و تاييد رهبري ان حضرت بر جامعه
بشري براساس اسناد و روايات معتبر است كتاب شامل پنج
بخش با عناوين دولت عاشقي و عدل جهاني , مهدي (عج )
نيمي شرقي و نيمي غربي , جهاني شدن , پايان تاريخ و
مهدويت است . از ويژگي هاي كتاب , تجزيه و تحليل روايتها و
اسناد معتبر در زمينه مسائل سياسي و فرهنگي روز
است .
حسن رحيم پور نويسنده اين كتاب است و انتشارات
سروش آن را در 200 نسخه منتشر كرده است .

ويژگيهاي حكومت مصلح جهاني ـ 1
« حكومت برتر » يا « جامعه بهتر » در
سير تاريخي
|

قسمت اول
فاطمه رجبي
پايه و مايه مقاومت ها و نگاه به آينده تمامي پيروان اديان
الهي , در فراز و نشيب هاي تاريخي , اعتقاد به وجود « موعود »
بوده است . اين اعتقاد , سرخوردگي ها , بن بست ها و سختي هاي
مادي و معنوي را براي معتقدان قابل تحمل كرده , و آنان را به
گشايش اميدوار ساخته است . از اين منظر « موعود » روزي
خواهد آمد و جهان ستم , جهل , بيماري , ناهنجاري و ناآرامي
را سامان خواهد داد.
در اديان چهارگانه مسيحي , يهودي , زرتشتي و اسلام , اين
امر موجب انتظار كشيدن نجات دهنده اي شده است كه مي آيد
و تمام دنيا را اصلاح مي كند. در عقيده هر سه ملت (اديان
سه گانه ) نجات دهنده از دودمان عالي مرتبه خواهد بود. در باور
يهوديان و عيسويان , منجي از نژاد پادشاه اسرائيل است .
زردشتيان , « سوشيانت » , پسر زردشت را موعود مي دانند. اما
مسلمانان امام غائب را از اولاد پيامبر اسلام (ص )
مي شناسند . (1 )
به طور كلي وجود « منجي » , « موعود » يا « مصلح » عاملي
است كه عصرها و نسل ها را براي تداوم زندگي , پويايي داده ,
ستم ديدگان تاريخ را چشم انتظار منتقم ساخته , و بسترساز
حركت مستضعفان براي وراثت زمين گرديده است .
علاوه بر باور دينداران و معتقدان به خدا , مادي ها نيز
جامعه برتر را از نظر دور نداشته اند. به سخن ديگر , اينان براي
دست يابي به جامعه اي نيكو , مكاتب سياسي متفاوتي را بنيان
نهاده و سيستم هاي حكومتي مختلف و متضاد را ـ در عين
داشتن بنيان فكري واحد ـ طراحي كرده اند. اما در مسير حركت
و جريان حكومت ها و حاكميت تفكرات روشن شد كه نه تنها
ملحدان قادر نبوده اند براي مردمان برنامه اي نجات بخش ارائه
دهند و سعادت آنان را فراهم سازند , بلكه از دو سو حلقه
محاصره مردم را در گرداب مشكلات مادي و معنوي تنگ تر
كرده اند. اين دو عبارت اند از :
نگاه نفع طلبانه طراحان و مجريان به قدرت سياسي .
لوازم و ابزاركاري كه به نفي دين پرداخت و بي پناهي و
سرگرداني توده ها را ثمر داد.
در اين ميان , حكومت هاي سرمايه داري (كاپيتاليسم و
سوسياليسم ) از انديشه ضدالهي « اومانيسم » شكل گرفت كه
هر يك به نحوي اسارت هرچه بيشتر بشر را درپي داشت .
جهان در سال هاي آغازين قرن 21 پس از گذر از حاكميت
مكاتب مادي , شاهد كشيده شدن خط بطلان بر همه آرا ,
انديشه ها , و شيوه هاي حكومتي است كه با مبناي غيرديني و
ضدالهي نجات بشر را مژده داده اند.
در اين مقطع , « مدرنيته » ـ حاصل نهايي مكتب
« اومانيسم » ـ كه با طرح سكولاركردن حاكميت ها و جوامع ,
وعده هاي رهايي داده بود , در شكستي كامل و قطعي , بشر آواره
و بي پناه را در معضلات بي شمار رها كرده است . آيا پست
مدرنيسم , منهاي اعلان بن بست مدرنيته , پيامي آينده ساز و
رهايي بخش داشته است
پاسخ منفي است . در چنين پريشان حالي حقيقي و نااميدي
قطعي است كه انديشه وران واقع نگر را به دو سرانجام براي
جهان و جهانيان هشدار مي دهد :
تلاش جهان سرگردان
رستاخيز ديني در تلاش براي زمينه سازي حكومت موعود.
راه نجات در بخش دوم است كه مرد سياست پيشه وابسته
به امپرياليسم جهاني را به اين مهم رهنمون ساخته كه جهان
آينده در سيطره اسلام خواهد بود. او « ساموئل هانتينگتون »
است كه حاصل نگاه واقعي اما كينه توز و خصمانه اش , « جنگ
تمدن ها » را براي درهم شكستن استيلاي اسلام بر جهان بشر
ثمر داده است . وي از منظري مادي , زرادخانه هاي جهاني و
دژخيمان حاكم بر جهان سلطه را به تقابل با منجي و موعود
ترغيب و تشويق مي كند , و البته در اين مسير به ريشه يابي
انحرافي مي پردازد.
حكومت برتر يا جامعه بهتر در سير تاريخي
در طول تاريخ , فلاسفه و دانشمندان بسياري در پي ايجاد
« حكومت برتر » بوده و « جامعه بهتر » را در پرتو آن جست و جو
كرده اند. « افلاطون » از پيشينيان است كه در اين مسير « پيدايش
دولت » را امري حتمي دانسته و آن را نشئت گرفته از نياز و
همبستگي هاي متقابل اقتصادي ميان افراد ـ كه ناشي از
محدوديت امكانات توليدي انسانهاست ـ مي داند. وي عواملي
چون پيوند جغرافيايي و نژادي را در پيدايش دولت ها موثر
نمي بيند . (2 )
افلاطون به « معرفت خاصي » اعتقاد دارد كه دولت و
حاكمان به وسيله آن , به جاي هدايتگري و اندرزدهي به
شهروندان , به مسائل خاص , نسبت به كل جامعه , راهنما
باشند. در نتيجه , شهر اين دولت « شهر عاقل » است ; يعني
شهري كه داراي رهبران و رايزنان خردمند است و حقيقتا
برپايه عقل و درايت اداره مي شود . (3 )
در نگاه « ارسطو » نيز حكومت , عالي ترين نوع اجتماع با
هدف « خير برين » است . (4 ) وي حكومت هاي سه گانه اي را نام
مي برد كه براساس منافع و به دست گروه خاصي تشكيل
مي شوند و همين عامل (حاكميت گروهي , خواه اكثريت يا
اقليت ) آن ها را حكومت هاي منحرف اعلان مي كند. ارسطو
حكومت صحيح را حكومتي مي داند كه صلاح عمومي را در
نظر داشته باشد . (5 )
در مورد حكومت برتر , مسئله « زمامدار » مطرح مي گردد و
متفكران مذكور , در اين باره نيز انديشه خود را اظهار
داشته اند. زمامداران « شهر عاقل » افلاطون , « عقلاي شهر »
هستند كه به مدد عقل و دانايي و معرفتي كه نيروي مشترك
طبيعت و تربيت به آن ها بخشيده است , در هر شهري كه
زمامداري كنند , آن را دانا و خردمند خواهند كرد. البته اين
گروه نسبت به كل جامعه در اقليت اند . (6 )
در اين زمينه ارسطو بر اين باور است كه حكومت , سازمان
فرمان روايان است , به ويژه آن كه فرمانروايان در همه كارها
اختيار تام داشته باشند . (7 )
از آنچه گذشت مي توان دريافت علاوه بر آرمان و طراحي
حكومت برتر براي ايجاد جامعه بهتر , زمامداران حكومتي نيز
در انديشه فلاسفه بزرگ , داراي شرايط و منزلت ويژه اي
هستند. افلاطون صفات چهارگانه عقل , شجاعت , عدالت و
اعتدال را براي زمامداران شروط اصلي ذكر مي كند , كه صفات
انسان خوب است . (8 )
بنابراين مي توان نكات ذيل را ازجمله ويژگيهاي زمامدار
مطلوب دانست :
1 ـ عقلاي شهر باشند تا بتوانند شهر عاقلان را تشكيل دهند .
2 ـ ويژگيهاي عقل , شجاعت , عدالت و اعتدال لازمه
زمامداري آنهاست
3 ـ نفع و هدايت عمومي و نه گروه خاصي را در مد نظر قرار
دهند.
4 ـ تام الاختيار باشند .
بدين ترتيب بايد يك مصلح يا منجي را در نظر گرفت كه
برتر از انسانهاي موجود جامعه است و طبق انديشه و متن
كاري والا به هدايتگري مي پردازد. در ادامه حركت تاريخ ,
« آستين » , حاكم يا دارنده حاكميت را انساني معين و برتر
مي داند , كه عادت به اطاعت از يك انسان شبه برتر نداشته , و
خود از اطاعت مالوف اكثريت افراد يك جامعه مفروض
برخوردار باشد. « لردبرايس » نيز از زاويه ديگر مي نگرد و
حاكميت قانوني را مورد توجه قرار داده , مقام دارنده حاكميت
(فرد يا گروه ) را همان مي داند كه قانون براي دستورهاي او نفوذ
و اعتبار قانوني قائل باشند . (9 )
حاصل تلاش هاي انديشوران سياسي در روزگار حاضر ,
حكومت هاي مبتني بر دموكراسي ليبرال است كه با ادعاي
« راي اكثريت » بر مصادر قدرت جاي گرفته اند. اما بايد ديد
واقعيت دموكراسي چيست
« ويل دورانت » آن را زاييده پول و باروت مي خواند. و
« هانتينگتون » توسعه اقتصادي را كه به پيدايش اقليت زراندوز
مي انجامد , در پيوند همه جانبه با دموكراسي مي بيند. حقيقت
آن است كه دموكراسي حادثه مهمي است كه در تاريخ ششصد
ساله غرب روي داده و انتقال تدريجي قدرت سياسي از
خداوند به مردم را سبب گرديده است . طليعه جدي تر اين
جريان , انتقال قدرت از خداوند به مردم , يا به تعبير غرب ,
تبديل حكومت از تئوكراسي يا حكومت الهي به دموكراسي يا
حكومت مردم بوده است . (10 ) بي گمان نياز به مصلح يا موعود ـ
چه در غالب نوع حكومت يا حاكم و زمامدار ـ در روزگار
حاضر بيش از هر زمان ديگر مورد نياز بشر است . آيا حكومت
مصلح به لحاظ « ساختاري » و اركان و اجزاي حكومت با
تمسك به نحوي از حكومت هاي موجود شكل مي گيرد آيا در
طول تاريخ حكومت و شيوه زمامداري و تمدن مورد قبول
« مصلح جهاني » كه قرآن كريم وعده برپايي آن را با ظهور
حضرت قائم داده , نمونه اي حاكميت داشته است
بررسي هرچند مختصر در اين باره , مي تواند راهگشا باشد
كه به شماره آينده وامي گذاريم .
پاورقي :
1 ـ علي دواني , موعودي كه جهان در انتظار اوست , ص 25 , به نقل از
مقدمه كتاب زند و هومن ليسن , ترجمه صادق هدايت .
2 ـ خداوندان انديشه سياسي , فاستر ـ مايكل برسفورد , ترجمه جواد
شيخ الاسلامي , ص .79
3 ـ همان .
4 ـ ارسطو , سياست , ترجمه حميد عنايت , ص .22
5 ـ همان .
6 ـ خداوندان انديشه سياسي , ص .107
7 ـ ارسطو , سياست , ص .115
8 ـ خداوندان انديشه سياسي , ص .107
9 ـ آنتوني كئينتن , فلسفه سياسي , ترجمه مرتضي اسدي , ص 133 و
.134
10 ـ سيدحسين نصر , جوان مسلمان و دنياي متجدد , ص .285

|
صداي پاي صبح
|

اشك ديده ي حسرت و انتظار , پناه و ماواي دلهاي
خسته مان باد و نواي سركش سواران صبح , كليد سكوت و
تنهايي مان .
صداي پاي صبح از پشت كوههاي خميده از فراق بيرون
مي جهد و قافله سالار عشق با پيامي از جنس نور مي آيد; پيام او
حديث عشق است , جنس عشق او مايه حسرت ملائك و سايه
سجاده اش تكيه گاه برترين احساسها. فريادش , فرياد رساي
آزادگي است و تيغه شمشيرش برترين نشان عدالت و صداي
پرشورش چشمه هدايت .
او مي آيد , او صدا مي زند كه برخيزيد و مهياي ظهور شويد.
او مي آيد و مي دانيم كه هر روز اين خواسته را از خداوند
مي خواهد.
او به حق مي داند كه دلهاي خسته و پردرد و چشمان بي سو ,
انتظارش را مي كشند; انتظار خورشيدي كه ابرهاي تيره غم و
اندوه را از آسمان هستي خواهد زدود و جهان را روشن خواهد
ساخت . او مي داند كه در پس پرده هاي به ظاهر شكيب و زيبا ,
چهره هاي غمزده اي وجود دارند كه بي نصيب از شمع مانده اند.
او هجرت بي پايان را نمي خواهد. او قلب هستي است و مي داند
كه نفس زمين بدون او از تپش مي افتد. شايد همين امروز بيايد و
طوفان پرنهيب دژخيمان را از صحنه تاريخ بزدايد و مظلومان را
آب حيات نوشانده و به نورشان بنشاند.
او مي آيد و لاله ها را با شراب طهوراي عشق , سيراب
مي كند. او لبهاي تشنه و بي كام را حرارت وجود مي بخشد و
پرچم سرخ ظهور را در حلقه دل مي گستراند. او طاغوتها را
شكسته و بساط ظلم و جور را برمي افكند. او بناي انسانيت را از
نو مي نهد همچون زماني كه محمد(ص ) بر فراز گيتي نام خود را
نگاشت و بر دوران جاهليت طليعه نور بخشيد.
او آغاز بي پايان حضور است و اشتياق براي آمدنش در كوره
عشق ملتهب مي شود و نفس ها در تسخير وجودش در سينه ها
حبس مي شود. چشمها از حيرت بهت مي زند و لبها از تشنگي
فرو مي بندند; وقتي كه افق سرزيد , وقتي كه دريا در پرتو
وجودش سيراب شود , وقتي كه خورشيد سپهر از طلوعش
شرمگين شود , جانها يكسره در محضر وجودش خضوع مي كند
وقتي كه « منتظر » سررسد.
مهدي جان , دل در حريم كبريائيت رنگ مي بازد و جان در
پرتو رخسارت ديده فرو مي بندد. روح تو آلاله خون شهيدان
كربلاست و نام تو تجلي مهر خدا. عشق تو زيباترين درك از
ماوراي هستي است . آخر تاكي اين نواي سوزناك قلبمان بر فراز
ابرها خواهد گريست ! تا كي سوز و گداز عشق در « ني » وجود
غوغا مي كند و فرياد شورانگيز عاشقان در نيستان مي خروشد !
تا كي بايد در اين ظلمتگه نقابداران , زنداني شد و جان و
روح خويش را در كالبد دنيوي محبوس
سازيم !
مهدي جان , ما را درياب , وقتي كه دستهاي بي پناهمان را به
سويت مي بريم . ما را درياب زماني كه در التهاب درد مي سوزيم
و مرهمي نيست كه اين سوزش را فرونشاند. ما را درياب هنگامي
كه از غصه افسرده مي گرديم و به قطرات اشك ناپيدايمان پناه
مي بريم و با اشكهايمان مي گريم . به ما نظري كن , آن هنگام كه تو
را مي خوانيم . ما را درياب اي اميد زندگي .
ما را درياب بخاطر تمام لحظات عمرت و به احترام نگاهت .
ياورمان باش آن زمان كه حرف دلمان در گلوگاه زمان گير مي كند
و قادر به بيان نيست . « يا مهدي ادركني »
ليلا اعتبار

|
| |
|