روزنامه جمهوري اسلامي 17/03/1383 صفحه جبهه و جنگ

* شجاعان نبرد
* قسمت من اينجا شد!
شجاعان نبرد




گزارشي از جلسه نقد كتاب « شجاعان نبرد » اثر « فرض الله شاهين راد »
اشاره :
رفتنت را هنوز در دفتر خاطراتم , رقم نزده ام , چه آنكه مي دانم هر روز مي آيي , با نسيم و با بوي لاله و با هزار پيغام در نگاه و لبخند.
و شب ها سوار بر بال ملائك و دست در دست ستاره ها , هنوز عاشقانه دعاي فتح را در آسمان شرافت اين قوم , زمزمه مي كني ....
و باد هر لحظه , در سفري رويائي خاكستر تو را در مزرعه نور مي پراكند. گل هاي فتح با نسيم ياد تو مي شكفند و در رقصي عاشقانه , نام تو را در گوش باغ زمزمه مي كنند. خاطره آن روزهاي حماسه و عشق هيچ گاه فراموشم نمي شود. پس بگذار اشك هايم را همراه با قاصدك هاي نسيم محبت , نثار تو سازم , با ياد آن لحظه ها , لحظه هاي تاريخي تشييع , كه بر شانه هاي ارادت اين خلق مي رفتي و فرشته ها آيات عروج را با تو زمزمه مي كردند.
با اين مقدمه مي پردازيم به سي و هشتمين جلسه نقد كتاب دفاع مقدس كه با نقد و بررسي كتاب « شجاعان نبرد » نوشته : « فرض الله شاهين راد » در مركز فرهنگي سيد الشهدا برگزار گرديد.
در ابتداي جلسه مصطفي رحيمي كه مديريت جلسه را بر عهده داشت . ضمن اشاره به لزوم تشكيل جلسات نقد و بررسي آثار به جهت تكميل شدن اثر و روشن شدن نقاط ضعف آن , اظهار داشت : خاطره ويژگي هاي زيادي دارد ولي به طور كلي در سه قالب استناد , سوژه و نصب دسته بندي مي شود. رحيمي با اشاره به نقاط مثبت كتاب از جمله استناد قوي وقايع از نويسنده كتاب پرسيد : نكته اي كه براي من جالب بود و در طول مطالعه ذهن مرا با خود درگير كرده بود , كمرنگ بودن شخصيت حقيقي نويسنده و اشاره نشدن به گرايشات دروني نويسنده بود.
خاطرات بسيار زيبايي در كتاب به چشم مي خورد , اما خواننده دوست داشت بيشتر از درونيات بيان كننده خاطرات يا به عبارتي , نويسنده بداند. كه جاي اين موضوع دركتاب خالي بود.
سپس سرتيپ فرض الله شاهين راد , با بيان اهميت و نقش اطلاعات و لزوم انتقال آن به نسل هاي آينده و دنياي امروزي اظهار داشت : من معتقدم كه هيچ چيز جز اطلاعات به درد جامعه نمي خورد. به نظر من اطلاعات و آموزش صحيح و اصولي حرف اول را در هر موفقيتي مي زند و من سعي كردم در اين كتاب ضمن بيان اطلاعات در خصوص منطقه عملياتي از جهات مختلف و آموزش صحيح , جدول حوادث , صحنه عمليات , جذر و مدهاي عملياتي و... خوانندگان را توجيه كنم كه به چه ترتيب با دشمن مقابله مي شد.
وي در خصوص كمرنگ بودن شخصيت حقيقي اش گفت : سعي مي كردم نامحسوس پيامم را انتقال دهم . چرا كه خودستايي در من نيست .
در ادامه جلسه ابوالفضل درخشنده ضمن اشاره به اينكه جاي صحنه هاي ايثار و جو معنوي و فرهنگ عشق و عاشقي در بيان خاطرات خالي بود , اظهار داشت : نويسنده , عمليات فتح المبين را از نظر تاريخچه آن بررسي كرده است و به واقع هم به خوبي از عهده اين كار برآمده است اما آنچه كه متاسفانه به صورت گذرا از آن نوشته , فرهنگ عشق و عاشقي است . در واقع ما با آموزش پرسنل , پيشرفتي نكرديم و با تجهيزات پيروز نشديم و... آنچه باعث شد مقاومت كنيم , فرهنگ عاشقي بود. ولي نويسنده هيچ كجا از جو معنوي حاكم بين بچه هاي رزمنده سخني نگفته است .
كسي كه خاطره مي نويسد , همواره بايد دو نكته را مد نظر داشته باشد. يكي صداقت و ديگري امانت , داريم كه گاهي در بين خاطرات به اين نكات كمتر توجه كرده است .
سپس سرهنگ گوديني با اشاره به نقاط مثبت و موفقيت اثر در انتقال احساس پيروزي و غرور به خواننده , اذعان داشت : كتاب حاضر به عقيده من گزارش ماندگاري است براي آيندگان بخصوص آمار و ارقام ارائه شده , پانوشت ها , جداول و ساير مستندات ديگر كه باعث شده كار از حالت صرف خاطره خارج شود. اي كاش كمي بيشتر خاطره مي نوشت چرا كه در آن صورت كتاب هم براي نظاميان و هم غير نظاميان صحنه هاي جنگ را تداعي مي كرد. در ضمن زبان بكار رفته در متن ادبي بيشتر گزارشي است در حاليكه مي شد لحن صميمي تري به آن داده شود. در مجموع كتاب حاضر بسيار دلنشين و تاثيرگذار بود و فكر مي كنم اگر جاهايي نكاتي را بيان نكرده اند , بخاطر حفظ مصالح امنيتي و ملي بوده است .
در ادامه سرتيپ شاهان با اشاره به نقش و اهميت آموزش , در پيروزي هاي نظامي اظهار داشت : آموزش و انضباط نقش مهمي در توان رزمي رزمندگان داشت .
حتي روزهاي اولي كه قرار بود نقشه عمليات ها كشيده شود , و مادر خدمت سردار رضايي , رحيم صفوي , رشيد علي نور , شهيد باقري , شهيد صياد شيرازي بوديم , از من كتاب هاي آموزشي ستاد را مي خواستند. پس نمي توانيم بگوئيم آموزش مهم نبوده است و نكته ديگري كه به عنوان يك نظامي بايد بگويم اينكه ارتش و سپاه و ساير نيروها دست به دست هم دادند و هيچ كدام , به عنوان نيروي مستقل نبودند.
سرتيپ سعيد پور داراب فرمانده تيپ سوم لشگر زرهي كه در فتح المبين نيز حضور داشته و در مورد منطقه مورد عمليات و مورد بحث در كتاب اطلاعات كاملي داشت , با تاكيد بر صحبت هاي سرتيپ شاهان در خصوص لزوم آموزش گفت : موفقيت و پيروزي در هر عمليات , لازمه يك سري مشخصه هايي براي اجراي آن عمليات است . براي اجراي عمليات فتح المبين مقدمات بسيار وسيعي انجام شد. از جمله تصرف تپه چشمه , ... و يا عملياتهاي محدود در منطقه شوش در غرب كرخه و.... از مطالبي هستند كه نمي توان به راحتي از آنها گذشت .
در ادامه سيد مجتبي هاشمي در خصوص سنجش توانايي خالق اثر در انتقال افكارش به خواننده گفت : اصولا كلام يا زبان چيزي است رمزي , كه طي قرون به وسيله انسانها به منظور تبادل افكار و انتقال پيام اختراع شده است . در واقع زبان , ماده خامي است كه جايگاهش در مغز است . مثل رنگ براي نقاش ـ سنگ براي مجسمه ساز , تار و پود براي قالي باف . همچنانكه نقاش و قالي باف اگر بدون فكر و بدون حسي كه مايل به بيان آن است , رنگ ها را در هم بريزد و بافنده قالي نيز بدون هدف شروع به بافتن كند , در آخر كار چيزي كه ابداع كرده , ارزش هنري ندارد. نويسنده هم كلام خام را كه ساخته ذهن گذشتگان است و جايگاه آن در مغز است , با احساساتي كه جايگاه آن در دل است در مي آميزد و چيزي خلق مي كند كه نه مطلقا زبان است و نه مطلقا احساس , موضوع ساخته شده دست هنرمند , كالايي است جديد در هم تنيده شده و پيوسته كه ناظر يا خواننده از آن لذت مي برد. در واقع هنر هنرمند در تاروپور مواد خام كه حالا ديگر تغيير شكل يافته خودش را نشان مي دهد. در واقع در ادبيات مثل داستان , رمان , خاطره اين جنگ هشت ساله , خواننده نمي خواهد اطلاعات نظامي كسب كند.
هدفش از خواندن خاطرات اين است كه ببيند قهرمانان يا قهرمان در آن شرايط (محيط , فضا , طبيعت ) ابزار چگونه فكر مي كرد , چگونه زندگي مي كرد وقتي زخمي مي شده يا دوستانش شهيد مي شدند چه احساسي داشتند , روابطشان با يكديگر چگونه بوده براي چه مي جنگيدندو... اين كتاب به نظر من به عنوان يك خواننده پر است از مطالب با ارزش نظامي , طرح ها و نقشه هاي حمله , دستورات اداري , نامه نگاري هاي ستادي و آمارهايي كه فقط در زمان جنگ به درد روزنامه و يا تلويزيون مي خورد.
سپس احمد دهقان ضمن اشاره به اينكه تاريخ نگاري جنگ بايد براساس منابع رسمي باشد , افزود : امروزه تاريخ نگاري براساس ديده ها و شنيده هايي است كه در آن عرصه حضور داشتند و به نظر من افراد مختلف بايد تاريخ جنگ را روايت كنند تا بدينوسيله تاريخ جنگ كامل روايت اشاره كرد. از نقاط ضعف كتاب مي توان به وجود ايرادهاي ويراستاري اشاره كرد . نكته ديگر صحنه بندي ناموفق كتاب است كه 19 سطر براي كتابي به قطع وزيري مناسب نيست .
در ادامه جلسه فاطمه حاجي بنده , ضمن اشاره به اطلاع رساني موفق اثر , اظهار داشت : در خاطره نويسي شخصيت پردازي هم لازم است كه متاسفانه در اين اثر ديده نمي شود و يا آن قدر كم است كه ما هيچ خصوصيتي واضح از كسي به ذهن نداريم . كوچك نمايي دشمن و بزرگ نمايي نيروهاي ايراني هم نشان از مصلحت انديشي است و به عنوان يك نظامي از كار دفاع مي كند. در مجموع اين اثر براي كساني كه با اصطلاحات نظامي آشنايي دارند , بسيار جذاب است .
« تهيه و تنظيم : فيروزه محمد حسيني »
نويسنده كتاب : بنده سعي نمودم در اين كتاب ضمن بيان اطلاعات درخصوص منطقه عملياتي از جهات مختلف و آموزش صحيح , جدول حوادث , صحنه عمليات , جذر و مدهاي عملياتي و... خوانندگان را توجيه كنم كه به چه ترتيب با دشمن مقابله مي شد.
ابوالفضل درخشنده : در واقع ما با آموزش پرسنل , پيشرفتي نداشتيم و با تجهيزات پيروز نشديم و... آنچه باعث شد مقاومت كنيم , فرهنگ عاشقي بود. ولي نويسنده هيچ كجا از جو معنوي حاكم بين بچه هاي رزمنده سخني نگفته است .

قسمت من اينجا شد!




پاي خاطرات سرهنگ بازنشسته « غلامرضا فهيمي صالح » از جانبازان عمليات بيت المقدس
اينجانب سرهنگ بازنشسته « غلامرضا فهيمي صالح » هستم ; فرمانده سابق تيپ 65 نيروهاي ويژه هوابرد .
قبل از عمليات بيت المقدس ما در منطقه خسروآباد , آبادان مستقر شديم و روزانه سعي مي كرديم بچه ها را با كوله پشتي پر از آجر و سنگ حدود سي , چهل و حتي پنجاه , شصت كيلومتر پياده روي ببريم تا زماني كه مي خواهيم از رودخانه رد شويم و به نيروهاي عراقي برسيم ; يعني زمان درگيري , بچه ها توانايي مقابله را داشته باشند و بدنشان براي عمليات آماده شود , لذا بچه ها در آنجا تمرين هاي خوبي انجام دادند و از آمادگي لازم برخوردار شدند تا اينكه ماموريت به ما ابلاغ شد.
روز نهم ارديبهشت ماه بود كه ما ساعت 12 كنار رودخانه مستقر شديم و آخرين صحبت ها براي پرسنل انجام شد , دستور عملياتي كه ابلاغ گرديد , منتظر مانديم تا رمز عمليات را اعلام كنند تا ما از رودخانه عبور كنيم و به سمت دشمن حركت نمائيم , كه ساعت 8 شب از رودخانه عبور كرديم و رفتيم آن طرف رودخانه و هدف و ماموريت ما زدن توپخانه عراق بود و قرار بود تا قبل از اينكه هوا روشن شود ما توپخانه عراق را در ايستگاه حسينه از كار بيندازيم لذا نيروهايي كه از سمت راست و چپ قرار بود وارد عمل شوند حد خودشان را با آتش زدن لاستيك و تاير روشن كردند تا ما از ميانشان بگذريم و خودمان را به توپخانه عراق برسانيم كه متاسفانه قبل از اينكه ما اقدامي كنيم و وارد عمل شويم , گشتي هاي عراقي سروكله شان پيدا شد. به بچه ها گفتم : بدون هيچ درگيري و سروصدا همه اينها را بايد بگيريم چون در اينجا دستور درگيري نداريم و با مشكل روبرو مي شويم لذا بچه ها هم اينها را گرفتند و تحويل دادند.
جا دارد بگويم اين اولين عملياتي بود كه بصورت ادغامي و مشترك بين ما و بسيج انجام مي شد كه در اين ميان جالب است بدانيد به يك بچه حدود نه ساله برخورد كردم كه همراه با بچه هاي بسيج آمده بود و ظاهرا اهل همانجا بود. من آنجا از ايشان سوال كردم شما اينجا چه كاره هستيد
گفت : من كمك كلمن چي هستم !
گفتم : اصلا كلمن چي , چيست كه شما كمكش هستيد
گفت : يك آقايي اينجاست كه كلمن دارد و به نيروها آب مي رساند , من هم ليوان دستم هست و هر كدام از بچه ها كه تشنه شان مي شود , به آنها آب مي دهم .
با خودم گفتم : حتما اين يك سازمان جديد است كه ما خبر نداريم .
خلاصه بعد از اينكه عمليات شروع شد و ما به طرف جلو حركت كرديم در خاكريز اول بجاي اينكه به طرف توپخانه برويم , خودمان شديم نيروي زرهي و همينطور پشت سر هم با بچه ها به پيشروي ادامه داديم و رفتيم جلو و صبح با همان لباس و تشكيلات , بچه ها نمازشان را خواندند و بعد حركت كرديم تا آخرين خاكريز را هم تصرف كنيم . من ابتداي به امر نگاه كردم ديدم از خاكريز مقابل هيچ حركتي مشهود نيست لذا به بچه ها دستور حركت دادم . ديگر هوا روشن شده بود و وضعيت ما براي عراق مشخص بود كه ما بيش از اندازه جلو آمديم , يعني يگانهايي كه قرار بود حمايتمان كنند هنوز به حد خودشان نرسيده بودند و جالب است كه ما از ميادين مين هم عبور كرديم كه به خواست و عنايت خدا هيچ مشكل و حادثه اي براي هيچكدام از بچه ها پيش نيامد و ما توانستيم خاكريزها را يكي پس از ديگري پشت سر بگذاريم . در اين ميان تانك هاي عراقي كه براي مقابله مي آمدند توسط آرپي جي زنها مورد هدف قرار مي گرفتند و اين خودش يك شادابي در روحيه بچه ها ايجاد مي نمود يعني به محض آتش گرفتن تانك در يك آن يك خوشحالي زايدالوصفي در بچه ها ايجاد مي شد و مقاومتشان چند برابر مي گشت . خلاصه وقتي به خاكريز رسيديم ديديم هيچ اثري از نيروهاي عراقي در آن خاكريز نيست كنار من يكي از بچه ها بنام شهيد « هاشميان » بود كه قسمتي از واحد مرا به عهده داشت . روبه من كرد و گفت : رضا! چكار كنيم
گفتم : خب ! حركت كنيم و برويم .
حركت كرديم . حدود صدمتر مانده بود به خاكريز يك هو ديدم از پشت خاكريز ضدهوايي ها و سلاحهاي جمعي زيادي شروع بكار كردند و دريايي از آتش خمپاره و توپخانه به طرف ما گشوده شد , بطوريكه يكي يكي بچه ها پشت سر هم به شهادت مي رسيدند.
من به هاشميان گفتم : ما چاره اي نداريم , حتما بايد اين خط را بشكنيم و از آن عبور كنيم , لذا به حركتمان ادامه داديم . در يك لحظه ديدم هاشميان كه در حال بلندشدن بود يك خمپاره به جلوي پايش اصابت كرد و او بين آسمان و زمين معلق شد و در همان حال به شهادت رسيد و به زمين افتاد.
من هم مهماتم تمام شده بود لذا چند تا خشاب از يكي از بچه هايي كه زخمي شده بود گرفتم . تا خواستم بلند شوم يكهو ديدم طاق باز افتادم و روي زمين ولو شدم . خودم تعجب كردم . تا خواستم حركت كنم ديدم پاي چپم حركت نمي كند. دستم را گرفتم زير پايم ديدم پرخون شده و قصه ما همينجا به اتمام رسيد.
بعد از مدتي به جز من و 3 نفر ديگر , بقيه بچه هاي ما به شهادت رسيدند و ما همينطور زخمي حدود دو روز بعنوان مفقود بين نيروهاي خودي و دشمن بوديم تا اينكه بچه هاي گشتي ما را پيدا كردند و به عقب منتقل نمودند و بعد به اهواز و از آنجا به بيمارستان نيروي دريايي .
چيزي كه اينجا قابل گفتن است و من دوست دارم مطرح كنم اين است كه ما در روز دوم مهر ماه سال 1359 در سرپل ذهاب بوديم . در آنجا يكي از افسران ما بنام « فرديس » يك گلوله توپ به كنارش اصابت كرد. همه ما فكر كرديم او به شهادت رسيده ولي وقتي به طرفش رفتيم , ديديم فقط موج انفجار گرفته است . لذا دستور دادم ايشان را به عقب منتقل كنند. و او را فرستادند عقب . اين صحنه تا مدتها براي ايشان قابل هضم نبود كه چطور شد اين گلوله ايشان را به شهادت نرساند. و گاهي اوقات به من مي گفت : رضا! چه جوري شد كه من شهيد نشدم
تا اينكه براي عمليات بيت المقدس ما آمديم آبادان و به ايشان خبر دادند همسرشان فارغ شده و ايشان رفت تماس بگيرد و خبر بدهد كه بعد از عمليات بيت المقدس , (حدود دو هفته بعد) به منزل مي رود كه در راه برگشت يك خمپاره به جلوي ماشين ايشان اصابت مي كند و به شهادت مي رسد. همان موقع من داخل سنگر نشسته بودم كه تلفن قورباغه اي زنگ زد. گوشي را برداشتم , يكي از بچه ها بود گفت : رضا! خبر داري
گفتم : چي را
گفت : فرديس شهيد شد.
تا گفت : پرديس شهيد شد به خودم گفتم : فرديس تو كه به ما گفتي نمي شه . ديدي قسمت تو اينجا بود. حالا ببين قسمت ما كجاست . يعني يك لحظه همه چيز تعيين مي شود. جالب است همان لحظه اي كه من مجروح شدم و به زمين افتادم , امير اسدي آمد بالاي سر من و گفت : بگذار ببرمت عقب .
من گفتم : ببنيد اگر زخمهاي من قابل بستن هست من با شما بيام اگر قابل بستن نيست شما برويد دنبال كار خودتان , من كارم تمام است .
امير اسدي نگاه كرد ديد , خيلي زياد است .
گفت : خيلي زياد است . من كجايش را ببندم .
چون خمپاره شصت خورده بودم تمام بدنم سوراخ سوراخ شده بود.
بعد به امير اسدي گفتم : شما برو! كاري به من نداشته باش . ولي هر وقت بچه هاي من نياز به كمك داشتند دستشان را بگير.
اين آخرين آرزوي من بود. چون اصلا فكر نمي كردم برگردم و اين دو روزي هم كه آنجا افتاده بودم هرچند لحظه بيهوش مي شدم و به هوش مي آمدم مي ديدم بچه ام را آوردند جلوي تابوتم و مي گفتند : جلوي جنازه پدرت حركت كن . اين جنازه پدرت است . همسرم را هم با لباس مشكي در صحنه عزاداري مي ديدم .
در همين موقعيت بود كه فرديس را صدا زدم و گفتم : فرديس ! قسمت تو آنجا بود و قسمت ما اينجا شد.
يعني ديگه آماده شده بودم براي رفتن كه متاسفانه قسمت نشد.
متاسفانه قبل از اينكه ما اقدامي كنيم و وارد عمل شويم , گشتي هاي عراقي سر و كله شان پيدا شد. به بچه ها گفتم : بدون هيچ درگيري و سروصدا همه اينها را بايد بگيريم , چون در اينجا دستور درگيري نداريم و با مشكل روبرو مي شويم , لذا بچه ها هم اينها را گرفتند و تحويل دادند
در اين ميان تانك هاي عراقي كه براي مقابله مي آمدند توسط آر.پي .جي زنها مورد هدف قرار مي گرفتند و اين خودش يك شادابي در روحيه بچه ها ايجاد مي نمود , يعني به محض آتش گرفتن تانك در يك آني يك خوشحالي زايدالوصفي در بچه ها ايجاد مي شد و مقاومتشان چند برابر مي گشت