در نهضت مقدس عاشورا « شهادت » جايگاهي عظيم و سترگ دارد
و بر بلنداي قله عزت و اقتدار ماوا گزيده است .
شهادت , مرگ سرخي است كه مولود عشق و دلدادگي است و از
شدت محبت به حضرت محبوب ازلي برمي خيزد و در جان و روح
عاشق طوفان برمي انگيزد.
شهادت , مرگي است آگاهانه و آزادانه و مبتني بر يك انتخاب بزرگ
و پرشور تاريخي .
شهادت , طنين فرياد صلابت خيزي است كه موجوديت ظلم
وجور , الحاد و نفاق , فساد و تباهي , و اسارت و بردگي را به سخره
مي گيرد.
شهادت , نيروي سترگ رسواساز گرگان در لباس ميش رفته ,
اسلام گرايان اسلام ستيز! , و مناديان و تبليغ گران دروغين رهايي و
نجات انسان هاست .
اگر بخواهيم فلسفه شهادت را آنگونه كه شايسته است دريابيم , بايد
به كندو كاو در زمينه هاي پيدايش , فراز و فرودها , و آثار شگرف و
ثمرات بزرگ نهضت عاشورا بپردازيم و نقش آفريني اين ارزش والا را در
صحنه ها و عرصه هاي مختلف اين حركت پرشور الهي به نظاره بنشينيم .
اگر چه « شهادت » يك ارزش والاي قرآني و از ابتداي ظهور اسلام
در فراز و نشيب تاريخ پرحادثه اين دين مبين ظهور و تجلي داشته و
همواره آثار عظيم و شگفتي زا آفريده است , لكن اين ظهور و نقش آفريني
در نهضت مقدس عاشورا نمايان تر و پرشورتر بوده است , به گونه اي كه
هرگاه سخن از اين نهضت الهي به ميان مي آيد به طور طبيعي و يكباره
ارزش والاي شهادت در ذهن و فكر و جان و روان به جولان مي پردازد.
وقتي انقلاب كربلا اين گونه با « شهادت » پيوند مي خورد و قرين و
همراه و ممزوج مي گردد و امام حسين (ع ) پيشواي بزرگ شهادت و
آموزگار زيستن سرخ و آگاهانه و آزادانه معرفي مي شود و مايه هاي اصلي
و اوليه حركت مقدسش از اين ارزش والا و حيات بخش و حركت زا
تشكيل مي گردد , طبيعي است كه هر اقدام و فعاليت مبتني بر اكرام و
بزرگداشت نهضت عاشورا و حضرت ابا عبدالله (ع ) و يارانش بايد با
بازشناسي و ترويج ارزش شهادت مرتبط شود.
آيا جز اين است كه مدايح و مراثي از مهم ترين ابزار بزرگداشت امام
حسين (ع ) و انقلاب سترگ او محسوب مي شوند
آيا مديحه سرايان و مرثيه خوانان براي زنده نگه داشتن راه حسين
گردهم نمي آيند و مدايح و مراثي خود را براي انجام اين مهم به
بهره برداري هاي مكرر و مستمر نمي رسانند
آيا توده هاي مردم شريف و مسلمان , شورآفرين محافل و مجالسي
كه به نام و ياد حضرت اباعبدالله الحسين (ع ) تشكيل مي شود نيستند و
از اين همه عشق و گرمي و حرارت تداوم اهداف و آرمان هاي
پيشوايشان را نمي طلبند
با اين وصف , آيا نبايد اين محافل و مجالس و مدايح و مراثي ,
بازگوكننده فلسفه « شهادت » و مقام رفيع « شهيد » باشند و مرگ سرخ
امام حسين (ع ) و اصحابش را مرگي شريف و عزتمند و حركت آفرين و
واژگون كننده كاخ آمال ستمگران معرفي نمايند و نسل جوان را در همه
اعصار با اين فرهنگ غني و راه گشا به سوي رشد و بالندگي و آزادي و
استقلال رهنمون شوند
شگفتي زا و موجب درد و حسرت است كه بسياري از مدايح و
مراثي از اين محتوا تهي مي باشند و گروهي از مديحه سرايان و مرثيه
خوانان ما از وظيفه و مسئوليت مهم و حياتي معرفي ارزش والاي
شهادت و جايگاه رفيع شهيد غفلت مي ورزند و مرگ سرخ امام حسين
(ع ) را نه مرگ عزتمند و تحول زا و راه گشا به سوي حيات بالنده
اجتماعي و سياسي , كه مرگ افسوس آفرين معرفي مي نمايند!
بديهي است كه اين گروه از مراثيه خوانان از فلسفه « شهادت » هيچ
نمي دانند و از نقش تعيين كننده « شهيد » بي اطلاع مي باشند واي كاش
اين ناآگاهي و فقدان دانش و بينش موجب « سكوت » آنان مي شد و
حداقل لب فرو مي بستند و از كنار اين موضوع مي گذشتند , كه اگر چنين
مي كردند اين اظهارنظرها و برداشت هاي خلاف حقيقت به مدايح و
مراثي راه نمي يافت و اين گونه حركت قهرمانانه امام حسين (ع ) را با
توجيه و تفسيرهاي ذليلانه قرين و همراه نمي ساختند.
متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري در آسيب شناسي مدايح و
مراثي وقتي به موضوع « شهادت » و « شهيد » و غفلت و تسامح گروهي از
مديحه سرايان و مرثيه خوانان در شناساندن جايگاه و ارزش و منزلت
عظيم و حركت زاي شهادت و مقام و نقش تعيين كننده شهيد مي رسد ,
به شدت احساس مسئوليت مي كند و علاوه بر اين كه خط بطلان بر
برداشت هاي ناصواب از مرگ سرخ امام حسين (ع ) مي كشد , در معرفي
جايگاه بلند شهادت و حركت و تحولي كه شهيد در جامعه انساني ايجاد
مي نمايد به روشنگري و آگاهي آفريني مي پردازد. او ابتدا در آثار
ارزشمند و عميق و ماندگار خويش از شهادت و شهيد اينگونه ياد
مي نمايد :
« در اسلام واژه اي است كه قداست خاصي دارد , اگر كسي با مفاهيم
اسلامي آشنا باشد و در عرف خاص اسلامي اين كلمه را تلقي كند
احساس مي كند كه هاله اي از نور اين كلمه را فرا گرفته است و آن , كلمه
« شهيد » است ...
از نظر اسلام , هر كسي به مقام و درجه « شهادت » نائل آيد كه اسلام
با معيارهاي خاص خودش او را شهيد بشناسد , يعني واقعا در راه
هدف هاي عالي اسلامي , به انگيزه برقراري ارزش هاي واقعي بشري
كشته بشود , به يكي از عالي ترين و راقي ترين درجات و مراتبي كه يك
انسان ممكن است در سير صعودي خود نائل شود نائل مي گردد...در
اسلام وقتي كه مي خواهند مقام كسي يا كاري را بالا ببرند مي گويند مقام
فلان شخص برابر است با مقام شهيد و يا فلان كار اجرش برابر است با
اجر شهيد , مثلا در باره طالب علم , اگر واقعا انگيزه اش حقيقت جويي و
خدمت و تقرب به خدا باشد و علم را وسيله مطامع خود قرار ندهد ,
مي گويند اگر كسي طالب علم باشد و در خلال دانشجويي و طلبگي
بميرد « شهيد » از دنيا رفته است , اين تعبير قداست و علو مقام طالب علم
را مي رساند . » (1 )
متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري همه كساني را كه به نحوي به
« بشريت » خدمت مي كنند گرامي مي دارد و كار و فعاليتشان را تمجيد
مي كند و جوامع انساني را مديون تلاش هاي خستگي ناپذيرشان در
كسب علم و دانش و صنعت و فنون و اختراع و اكتشاف مي داند , ولي در
عين حال و با درنظر گرفتن ارزش و تاثيرات سازنده و مفيد همه
فيلسوفان و دانشمندان و مخترعين و مكتشفين , وقتي سخن از جايگاه و
منزلت « شهيدان » به ميان مي آيد و كار سترگ و عظيم و جاودانه آنان
ارزش گذاري مي شود و نقش حياتي شهادت به مداقه و تامل در مي آيد ,
همه خدمتگزاران به بشريت در علوم و فنون مختلف مديون شهدا
معرفي مي گردند! استاد مطهري به زيبايي تمام و استدلال متقن توضيح
مي دهد :
« تمام كساني كه به بشريت به نحوي خدمت كرده اند , حقي به
بشريت دارند , از هر راه : از راه علم , از راه فلسفه و انديشه , از راه
صنعت , از راه اختراع و اكتشافات , از راه اخلاق و حكمت عملي , ولي
هيچ كس حقي به اندازه حق شهدا بر بشريت ندارد , و به همين جهت هم
عكس العمل احساس آميز انسان ها و ابراز عواطف خالصانه آنها در باره
شهدا بيش از ساير گروه ها است .
چرا و به چه دليل حق شهدا از حق ساير خدمتگزاران بيشتر و
عظيمتر است البته دليل دارد. همه گروه هاي خدمتگزار ديگر مديون
شهدا هستند , ولي شهدا مديون آنها نيستند يا كمتر مديون آنها هستند.
عالم در علم خود و فيلسوف در فلسفه خود و مخترع در اختراع
خود و معلم اخلاق در تعليمات اخلاقي خود نيازمند محيطي مساعد و
آزادند تا خدمت خود را انجام دهند , ولي شهيد آن كسي است كه با
فداكاري و از خودگذشتگي خود و با سوختن و خاكستر شدن خود ,
محيط را براي ديگران مساعد مي كند.
مثل شهيد , مثل شمع است كه خدمتش از نوع سوخته شدن و فاني
شدن و پرتو افكندن است , تا ديگران در اين پرتو كه به بهاي نيستي او
تمام شده بنشينند و آسايش يابند و كار خويش را انجام دهند. آري ,
شهدا شمع محفل بشريتند , سوختند و محفل بشريت را روشن كردند.
اگر اين محفل تاريك مي ماند هيچ دستگاهي نمي توانست كار خود را
آغاز كند يا ادامه بدهد.
داستان شهيد و غير شهيد همان داستان شمع و شاهد
است :
شاهدي گفت به شمعي كامشب
در و ديوار مزين كردم
ديشب از شوق نخفتم يك دم
دوختم جامه و بر تن كردم
كس ندانست چه سحرآميزي
به پرند از نخ و سوزن كردم
صفحه كارگه , از سوسن و گل
به خوشي چون صف گلشن كردم
تو به گرد هنر من نرسي
زان كه من بذل سرو تن كردم
شمع خنديد كه بس تيره شدم
تاز تازيكيت ايمن كردم
پي پيوند گهرهاي تو بس
گهر اشك به دامن كردم
گريه ها كردم و چون ابر بهار
خدمت آن گل و سوسن كردم
خوشم از سوختن خويش از آنك
سوختم , بزم تو روشن كردم
گرچه يك روزن اميد نماند
جلوه ها بر در و روزن كردم
تا فروزنده شود زيب و زرت
جان ز روي و دل از آهن كردم
خرمن عمر من ار سوخته شد
حاصل شوق تو خرمن كردم
كارهائي كه شمردي بر من
تو نكردي , همه را من كردم (2 )
انسان كه در روز در پرتو خورشيد تلاش مي كند و يا شب در پرتو
چراغ يا شمع كاري انجام مي دهد , به همه چيز توجه دارد جز به آنچه
پرتوافشاني مي كند كه اگر پرتوافشاني او نبود همه حركتها متوقف و همه
جنب و جوش ها راكد مي شد.
شهدا پرتوافشانان و شمعهاي فروزنده اجتماعند(3 ) كه اگر
پرتوافشاني آنها در ظلمات استبدادها و استعبادها نبود , بشر ره به جايي
نمي برد . (4 )
متفكر شهيد آيت الله مرتضي مطهري پس از توصيف شهادت و
شهيد و اين كه شهدا شمع محفل بشريت هستند و بسترساز رشدها و
بالندگي ها و آرامش ها و پيشرفت ها براي همه خدمتگزاران جامعه در
تمام رشته ها و علوم و فنون , به اشتياق حضرت اباعبدالله الحسين (ع )
نسبت به شهادت اشاره مي كند و برخلاف تصورات و برداشت هاي
ناصحيحي كه در برخي از مراثي راه يافته است , مرگ او را عين عزت و
سرافرازي و موجب رشد و بالندگي و پويايي در حيات اجتماعي
مي داند.
براساس واقعيت هاي عيني و تاريخي , حضرت امام حسين (ع ) كه
در نبردگاه حق و باطل قرار گرفته است و از موجوديت اسلام دفاع
مي كند و اين راه و هدف مقدس را تا پاي جان و با آخرين توان و انرژي
تعقيب مي نمايد , نه تنها از مرگ نمي هراسد و نمي گريزد و تن به ذلت در
برابر دشمن نمي دهد , كه در كام مرگ مي رود و از اين كه تن و جانش را
براي بقاي دين در معرض خطر قرار مي دهد و شربت شهادت مي نوشد ,
خشنود و مشتاق است .
استاد مطهري براي محكوم كردن تفكرات و تصورات غلطي كه در
مراثي رخنه و نفوذ مي كنند و نه تنها به جايگاه و نقش شهادت و شهيد
نمي پردازند , كه در برابر اين همه زيبايي و عظمت و شور و عشق پاك و
زلال الهي سكوت اختيار مي كنند و عزاداري ها و مرثيه خواني ها را در آه
و ناله هاي صرفا حسرت خيز و تاسف برانگيز در باره مرگ حضرت
اباعبدالله (ع ) خلاصه و محدود مي نمايند , به تفكرات ناب و الهي امام
حسين (ع ) نسبت به شهادت استناد مي كند و در باره حالات آن پيشواي
الهي در مواجه با اين ارزش والا و منطق خاص او ـ كه منطق « شهيد »
است و قابل مقايسه با منطق انسان هاي ناآگاه و مصلحت انديش و
محافظه كار و دم غنيمتي نمي باشدـ اشارات فراواني دارد كه از آن ميان ,
توجه و تعمق در سه نمونه از آنها را ضروري مي دانيم :
1 ـ امام حسين (ع ) وقتي كه مي آمد به طرف كربلا , اشعاري را با
خودش مي خواند كه نقل شده پدر بزرگوارشان هم همين اشعار را گاهي
مي خواندند :
فان تكن الدنيا تعد نفيسه
فدار ثواب الله اعلي وانبل
و ان تكن الاموال للترك جمعها
فما بال متروك به المر يبخل
و ان تكن الابدان للموت انشات
فقتل امر بالسيف في الله اجمل
اگر چه دنيا زيبا و دوست داشتني است , دنيا آدم را به طرف خودش
مي كشد , اما خانه پاداش الهي , خانه آخرت , خيلي از دنيا زيباتر است ,
خيلي از دنيا بالاتر و عالي تر است .
اگر مال دنيا را آخر كار بايد گذاشت و رفت , پس چرا انسان آن را در
راه خدا انفاق نكند
و اگر اين بدن هاي ما ساخته شده است كه آخر كار بميرد , پس چرا
در راه خدا با شمشير قطعه قطعه نشود (5 )
2 ـ در صبح عاشورا حسين (ع ) همين كه نماز صبح را با اصحابش
خواند , برگشت به آنها فرمود : اصحاب من آماده باشيد. مردن جز پلي كه
شما را از دنيايي به دنياي ديگر عبور مي دهد نيست . از يك دنياي بسيار
سخت به يك دنياي بسيار عالي و شريف ولطيف عبور مي دهد.
اين سخنش بود , اما عملش را ببينيد. اين را حسين بن علي نگفته
است , كساني كه وقايع نگار بوده اند گفته اند. حتي « هلال بن نافع » كه
وقايع نگار « عمرسعد » است , اين قضيه را گفته است . مي گويد : من از
حسين بن علي تعجب مي كنم كه هر چه شهادتش نزديكتر و كار بر او
سخت تر مي شد , چهره اش برافروخته تر مي گرديد , مثل آدمي كه به
« وصل » نزديك مي شود. حتي مي گويد در آن لحظات آخر , هنگامي كه
آن لعين ازل و ابد , سرمقدسش را از بدن جدا كرده بود , رفتم سراغ
حسين بن علي (ع ) چشمم كه به حسين افتاد , آن بشاشت و روشني
چهره اش , آنچنان مرا گرفت كه مردنش را فراموش كردم . (6 )
3 ـ هر كس و هر گروه , منطقي دارد , يعني طرز تفكري دارد . هر كس پيش
خود معيارها و مقياسها دارد و با آن معيارها و مقياسها درباره كارها و
بايدها و نبايدها قضاوت مي كند.
« شهيد » منطق ويژه اي دارد , « منطق شهيد » را با منطق افراد
معمولي نمي شود سنجيد. شهيد را نمي شود در منطق افراد معمولي
گنجاند , منطق او بالاتر است , منطقي است آميخته با منطق عشق از يك
طرف , و منطق اصلاح و مصلح از طرف ديگر. يعني دو منطق را اگر با
يكديگر تركيب كنيد : منطق يك مصلح دلسوخته براي اجتماع خودش ,
و منطق يك عارف عاشق لقاي پروردگار خودش , و به تعبير ديگر اگر
شور يك عارف عاشق پروردگار را با منطق يك نفر مصلح , با همديگر
تركيب بكنيد , از آنها « منطق شهيد » در مي آيد , شايد اين تعبير هم نارسا
باشد. لهذا مي بينيم وقتي كه اباعبدالله (ع ) مي خواهد به طرف كوفه
بيايد , عقلاي قوم , ايشان را منع مي كنند , مي گويند آقا اين كار منطقي
نيست , و راست هم مي گفتند , منطقي نبود , با منطق آنها كه منطق يك
انسان عادي معمولي است كه بر محور مصالح و منافع خودش فكر
مي كند و منطق منفعت و منطق سياست است , آمدن اباعبدالله منطقي
نبود , امام حسين يك منطق بالاتري دارد , منطق او منطق شهيد است ,
منطق شهيد مافوق منطق افراد عادي است .
« عبدالله بن عباس » و « محمد بن حنفيه » آدم هاي كوچكي نبودند ,
اين ها افراد سياستمدار روشن بيني بودند و از نظر منطق آنها يعني از نظر
منطق سياست و منفعت , از نظر منطق هوشياري بر اساس منافع فردي و
پيروزي شخصي بر رقيبان , واقعا هم آمدن اباعبدالله محكوم بود. ابن
عباس يك راه سياسي زيركانه اي پيشنهاد كرد , از نوع همان راهها كه
معمولا افراد زيرك كه مردم را وسيله قرار مي دهند عمل مي كنند. و آن
اينكه مردم را جلو مي اندازند و خودشان عقب مي ايستند , اگر مردم
پيش بردند , آنها از نتيجه عمل مردم بهره مي برند و اگر شكست خوردند
آنها زياني نبرده اند. گفت : مردم كوفه به شما نوشته اند كه ما آماده نصرت
تو هستيم . شما بنويسيد به مردم كوفه كه عمال يزيد را از آن جا بيرون
كنند و وضع آنجا را آرام نمايند , (بگير و ببند و بده به دست من
پهلوان !) , يكي از دو كار خواهد شد : يا اين كار را مي كنند , يا نمي كنند ,
اگر اين كار را كردند , شما راحت مي رويد و كارها را در دست مي گيريد ,
و اگر اين كار را نكردند به محظوري گرفتار نشده ايد.
اعتنا نكرد به اين حرف , گفت من مي روم . گفت كشته مي شوي . گفت
كشته شدم كه شدم . گفت : آدمي كه مي رود و كشته مي شود , زن و بچه با
خودش نمي برد , فرمود : زن و بچه را هم بايد با خودم ببرم .
آري , منطق شهيد منطق ديگري است . منطق شهيد , منطق سوختن
و روشن كردن است , منطق حل شدن و جذب شدن در جامعه براي
احياي جامعه است . منطق دميدن روح به اندام مرده ارزش هاي انساني
است . منطق حماسه آفريني است . منطق دورنگري بلكه بسيار دورنگري
است (7 )
مي بينيم كه در نهضت عاشورا , « شهادت » از جايگاه عظيم و رفيعي
برخوردار مي باشد و فرهنگ غني و حركت سازي است كه در تاروپود
اين قيام مقدس راه يافته و همه چيز را به تحول و طراوت و نشاط و
تحرك در آورده است .
در اين نهضت سترگ و تاريخي , شهادت از چنان اهميت خيره
كننده اي برخوردار است كه حضرت امام حسين (ع ) از ابتداي حركت
خود تا انتهاي آن از شهادت سخن به ميان مي آورد و شور و اشتياق
خود براي نيل به اين مقام والا و ارزشمند را به ظهور مي رساند و
حالات زيبا و ملكوتيش به گونه اي است كه هرچه به شهادت در راه خدا
نزديك مي شود سيماي پاك و مقدسش روشني و طراوت بيشتري
مي يابد و خويشتن را به وصال حضرت محبوب ولقاي او نزديكتر
مشاهده مي كند.
از ديدگاه حضرت امام حسين (ع ) هيچ منطقي نمي تواند منطق
شهيد را دريابد و خود را به مقايسه با آن بگذارد , مگر آن كه مصلحت
انديشي ها , منفعت طلبي ها , سياست بازي ها و سياسي كاري ها و مردم را
ابزار و وسيله نجات خود از مهالك قرار دادن ها و از آنان به صورت پل
عبور خويش براي نيل به مطامع خويش بهره برداري كردن ها رها شود و
عشق الهي و اشتياق به وصل و لقاي حضرت معشوق ازلي در كنار
انديشه و عمل اصلاحي آميزه اي به وجود بياورد كه در نهايت به نام
« شهادت » و با نقش آفريني « شهيد » زمينه ها وبسترهاي لازم براي نجات
جامعه از ستم و جور و فساد و تباهي آماده و مهيا شود , همان گونه كه
همين « حقيقت » در نهضت عاشورا و توسط حضرت امام حسين (ع ) و
اصحاب و ياران فداكارش به ظهور و عينيت رسيد.
اكنون سخن اصلي اين است كه وقتي « شهادت » در نهضت مقدس
كربلا خود يك « فرهنگ » است كه تحول مي آفريند و بينش ايجاد
مي نمايد و تحرك و تعهد و مسئوليت توليد مي نمايد , و « شهيد » موجود
رها شده از دلبستگي ها و وابستگي هاي مختلف است كه متاع عزيز و
گرانمايه جان و روحش را به مسلخ عشق مي برد وقرباني مي كند تا در
رگهاي خشك و بي رمق جامعه خون حيات جاري كند و رشد و بالندگي
و پويايي و آزادي و عزت و استقلال به ارمغان آورد , چرا بايد بسياري از
مدايح و مراثي و محافل مديحه سرايي و مرثيه خواني ما در بازشناسي و
معرفي فرهنگ شهادت و انتقال آثار شگرف و ارزشمند آن به جامعه
قصور و غفلت و تسامح روا دارند
آيا نبايد مدايح و مراثي متعلق به نهضت عاشورا و شخصيت
مقدس حضرت اباعبدالله (ع ) در آشنا كردن نسل جوان به جايگاه بلند و
سترگ « شهادت » و نقش حياتي و تعيين كننده « شهيد » در ايجاد
جامعه اي زنده ومستقل و آزاد و پويا موثر ومفيد واقع شوند
اين وظيفه و مسئوليت در حالي بر دوش مديحه سرايان و
مرثيه خوانان سنگيني مي كند كه متاسفانه در اولين گام براي تحقق آن
بايد قبل از هر چيز و به جاي شروع هر حركت سازنده در انتقال فرهنگ
شهادت به نسل حاضر , به آسيب شناسي مدايح و مراثي و پالايش
محافل سوگواري از رخنه و نفوذ تفكرات باطل درباره جايگاه و نقش
شهادت در نهضت امام حسين (ع ) نياز مبرم و حياتي داريم .
پاورقي :
1 ـ قيام و انقلاب مهدي (ع ) از ديدگاه فلسفه تاريخ , مقاله « شهيد » ,
استاد مرتضي مطهري , انتشارات صدرا , ص 75 ـ73
2 ـ ديوان پروين اعتصامي , نشر محمد , ص 145
3 ـ در ادبيات منظوم فارسي نمونه هاي فراواني از گفتگوي « شمع » را
مي يابيم كه از آنها عشق و سوز الهي شهيدان راه حق و هدفمندي و
پايداري و مقاومت آنان را در مسير پاكي كه آگاهانه و آزادانه برگزيده اند
مشاهده مي كنيم . در باب سوم بوستان سعدي گفتگوي « شمع و پروانه »
همچون شعر « شمع و شاهد » پروين اعتصامي , نقش محوري و بنيادين
« شهادت » و شور و عشق و جانبازي « شهيدان » را به نمايش
مي گذارد :
شبي ياد دارم كه چشمم نخفت
شنيدم كه پروانه با شمع گفت
كه من عاشقم , گر بسوزم رواست
تو را گريه و سوز , باري چراست
بگفت اي هوادار مسكين من
برفت انگبين يار شيرين من
چو شيريني از من بدر مي رود
چو فرهادم آتش به سر مي رود
همي گفت و هر لحظه سيلاب درد
فرو مي دويدش به رخسار زرد
كه اي مدعي , عشق كارتو نيست
كه نه صبر داري , نه ياراي ايست
تو بگريزي از پيش يك شعله خام
من استاده ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت
همه شب در اين گفتگو بود شمع
به ديدار او وقت اصحاب جمع
نرفته زشب همچنان بهره اي
كه ناگه بكشتش پريچهره اي
همي گفت و مي رفت دودش به سر
كه اين است پايان عشق اي پسر
اگر عاشقي خواهي آموختن
به كشتن فرج يابي از سوختن
مكن گريه بر گور مقتول دوست
بر او خرمي كن كه مقبول اوست
فدايي ندارد زمقصود چنگ
و گر برسرش تيربارند وسنگ
به دريا مرو , گفتمت , زينهار
و گر مي روي , تن به طوفان سپار
4 ـ قيام و انقلاب مهدي (ع ) از ديدگاه فلسفه تاريخ , ص 78 ـ74
5 ـ همان مدرك , ص 100 و 101
6 ـ حماسه حسيني , متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري , انتشارات
صدرا , ج 1 , ص 85 و 86
7 ـ قيام و انقلاب مهدي (ع ) از ديدگاه فلسفه تاريخ , ص 103 ـ101
« شهادت » مرگ سرخي است كه مولود عشق و دلدادگي است , طنين
فرياد صلابت خيزي است كه موجوديت ظلم و جور را به سخره
مي گيرد , نيروي سترگ رسواساز مناديان دروغين رهايي انسان هاست , و
مرگي است آگاهانه و آزادانه و مبتني بر يك انتخاب بزرگ و پرشور
تاريخي

|