
گفتگو با امير سرتيپ دوم خلبان حشمت الله
ملكي ; فرمانده تيپ ترابري منطقه يكم هوايي
نهاجا
گفتگو از : حسين ذكريائي
اشاره : خلباني شغل ويژه و خاصي است و مشكلات و استرس
خاص خودش را به همراه دارد و بالطبع در جنگ اين مشكلات
چند برابر مي شود ولي اگر عشق باشد هيچ مشكلي به كام خلبان
نمي آيد. آنچه تا كنون در مورد آن كم سخن به ميان آمد نقش
خلبانان تيزپرواز نيروي هوايي جمهوري اسلامي ايران به ويژه
خلبانان هواپيماهاي ترابري در جنگ بخصوص در عملياتهاي
مهم هشت سال دفاع مقدس بوده است . به همين منظور
وهمچنين پاسداشت فداكاري و ايثار اين عزيزان , در سالگرد
فتح خرمشهر به سراغ « امير سرتيپ دوم خلبان حشمت الله
ملكي ; فرمانده تيپ ترابري منطقه يكم هوايي » كه بيش از
2000 ساعت پرواز در هشت سال دفاع مقدس دارد ,
آمده ايم تا از خاطرات ايشان كسب فيض نمائيم . باشد كه اين
گفتگوي صميمانه در نظر شما مقبول افتد.
از آنجائيكه تخصص شما در زمينه هواپيماهاي ترابري است ,
مرحمت بفرمائيد از نقش هواپيماهاي ترابري در نيروي هوايي
و همچنين در عمليات پيروزمند بيت المقدس صحبت
بفرمائيد.
بسم الله الرحمن الرحيم با درود و سلام به پيشگاه آقا امام
زمان (عج ) و درود و سلام به بنيانگذار جمهوري اسلامي و
فرمانده معظم كل قوا , شهداي 8 سال دفاع مقدس وخانواده
معزز شهدا و خدمت همه مردم عزيز ايران سلام و ادب دارم .
زماني كه حضرت امام (ره ) دستور فرمودند , هر چه زودتر
وضعيت خرمشهر بايد بررسي شود و خرمشهر بايد آزاد گردد ,
تمام نيروهاي مسلح , بخصوص نيروي هوايي برخودش وظيفه
و امر واجب دانست كه اقداماتي در اين زمنيه انجام
دهد.
نيروي هوايي معمولا در عملياتها چند نقش مهم و تعيين
كننده داشت , به اين صورت كه بخشي از عمليات جنگي را
توسط هواپيماهاي شكاري انجام دهد.
و بخشي مربوط مي شد به زماني كه هواپيماهاي شكاري در
منطقه درگير مي شدند , بالطبع براي تغذيه آنها از هواپيماي
سوخت رسان استفاده مي شد و اين سوخت رسانها بعنوان
هواپيماي مادر در نزديك مرز و در كارزار به داد اين پچه هايي
كه در مناطق بودند و مي رفتند دورترين مناطق نظامي را هدف
بمباران خودشان قرار مي دادند , مي رسيدند و سعي مي كردند
در مرز منتظر اين عزيزان باشند و به آنها سوخت برسانند در
اين زمينه گاها شده بود كه وقتي هواپيماي شكاري از عمليات
و ماموريت برمي گشت يك قطره بنزين برايش به منزله يك
قطره خون بود , و اگر ما به موقع به اين هواپيما بنزين
نمي رسانديم , احتمال آينكه آن هواپيما سانحه ببيند بود و
ممكن بود بعلت كمبود بنزين , خلبان بيرون بپرد و آن هواپيما
ساقط شود. بالطبع در اين مسائل هواپيماي سوخت رسان ما
نقش بسيار مهمي داشتند و اين در تمام عملياتها بكار گرفته
مي شد و تنها مختص عمليات بيت المقدس نبود.
و بخش ديگر , امر ترابري بود كه قبل از هر عمليات بنا به
دستور , بزرگترها و پيشكسوتهاي ما مي آمدند برنامه ريزي
مي كردند و از طرف عمليات نهاجا دستور عمل پروازي صادر
و به خلبان ابلاغ مي شد (البته به علت خاص بودن تا روز حمله
و عمليات دستور ابلاغ نمي شد و حدود 12 يا 24 ساعت قبل
مشخص مي شد) تا خودمان را براي عمليات آماده كنيم . زماني
كه براي عمليات آبادان و خرمشهر مخصوصا عمليات
بيت المقدس برنامه ريزي شد. فرودگاهي بود در ماهشهر كه اين
فرودگاه يك فرودگاه فرسوده اي به حساب مي آمد و از آن
استفاده نمي شد و به علت اينكه طول باند آن كوتاه بود , در
زمان گذشته فقط براي فرود هواپيماهاي سبك استفاده مي شد.
لذا فرمانده نيروي هوايي وقت به تيم كنترل رزمي دستور دادند
كه آن فرودگاه را پاكسازي نمايند و به صورت عملياتي در
بياورند.
تيم كنترل رزمي به فرماندهي يك افسر بسيار لايق , جناب
سرهنگ محمود بصيري فرمانده تيم كنترل رزمي آن زمان كه
يادشان بخير (البته نمي دانم الان كجا هستند) با تيم خودشان
رفتند و آنجا را پاكسازي كردند و آن فرودگاه را آماده فرود
هواپيماهاي 330 نمودند .
اين كه حال شايد سوال بفرمائيد چرا هواپيماي 330 بايد
بگويم به خاطر اينكه هواپيماي 330 حالتهاي خاص دارد و
مي تواند در مسافت ها و باندهاي كوتاه نشست و برخاست
نمايد و همچنين در زمين هايي كه آسفالت نيست مثل
زمين هايي كه مقداري سفت باشد , مي تواند بنشيند; مانند
طبس كه ما تجربه كرده بوديم و هواپيماهاي 330 به راحتي در
زمين آنجا نشست و برخاست داشتند. از طرفي هواپيماهاي
330 ما خلبانهاي ورزيده اي داشت كه خود بنده هم در
خدمتشان بودم و با هم كار مي كرديم .
لذا بعد از آماده شدن فرودگاه ماهشهر , ما توسط معلم
خلبانهاي مجرب چك و براي آنجا انتخاب شديم و بين آنجا و
شهرهاي ديگر تردد مي نموديم .
در اين ترددها بيشتر چه كارهايي را انجام مي داديد
عرض كنم ما يعني هواپيماهاي ترابري در اينجا سه كار مهم
انجام مي داديم , يكي از كارهاي ما اين بود كه مهمات جابجا
مي كرديم . كار ديگر ما جابجايي آذوقه بود و بعد از شروع حمله
مجروح هاي عمليات را جابجا مي نموديم كه در هر پرواز حدود
74 برانكاردي و حدود 30 ـ 40 مجروح سرپايي را به
بيمارستان شهرهاي ديگر مثل اصفهان , شيراز , تبريز , كرمان ,
يزد , مشهد , تهران و... منتقل مي نموديم و در اين ميان گاهي
اتفاق مي افتاد در يك روز خود بنده سه بار يك چنين ماموريتي
را انجام مي دادم .
و تنها چيزي كه براي من دغدغه خاطر مي آورد , اين است
كه بايد اين موضوعات مهم ومسائل را به نسل جديد منتقل
كنيم , به نسلي كه الان حدودا حول و حوش 25 تا 30 سال سن
دارند و از جنگ دور بودند و نمي دانند كه چه بود و بر بچه هاي
ما چه گذشت .
اينها بايد اين جانفشاني ها و ايثاگري ها را بدانند و به
عزيرانشان افتخار كنند. اين جوان ها بايد بدانندكه برادران و
پدران آنها در اين 8 سال دفاع مقدس چكار كردند , بنده اغراق
نمي كنم خدا شاهد است در آن زمان درست است كه 28 ـ 29
سال بيشتر سن نداشتيم , ولي اصلا خستگي را حس
نمي كرديم , ساعت پرواز و سورتي هايمان از حد خارج مي شد.
خب ! مي دانيد هر خلبان در هر 24 ساعت بايد 8 ساعت
استراحت كند , ولي گاها مي شد , ما 72 ساعت پشت سرهم
درگير بوديم و پرواز مي كرديم . يعني حتي مسئولين مي گفتند
برويد تا يك گروه ديگر بيايد , ولي بچه ها نمي رفتند , چون يك
عشق و علاقه خاصي داشتند و همينطور كه امام فرمودند :
خرمشهر را خدا آزاد كرد. من فكر مي كنم واقعا خدا خواست
كه ما اين مسائل را پشت سر بگذاريم و من فكر مي كنم يك
نيروي خدايي دور از انتظاري آن موقع ما داشتيم كه سبب
آزادي خرمشهر و پيروزي ما در جنگ شد , نه تنها ما بلكه همه
رزمندگان همينگونه بودند , من رزمندگاني را مي ديدم از بسيج
سپاه ـ نيروي زميني نيروي دريايي كه زخمي شده بودند و با
برانكارد مي آوردنشان در هواپيما بعد اعتراض مي كردند و
مي گفتند ما حالمان خوب است ما را نبريد , ما مي خواهيم بر
گرديم , يعني اين حس را همه داشتند و همه واقعا به دستور آن
پير جماران سعي كردند به وظيفه شان عمل كنند و خب دعاي
ايشان هم موثر بود و آن دست يداللهي هم خواست كه ما رو
سفيد شويم و نشان داديم كه همه ما ايرانيها دفاع خواهيم كرد
و در اين مملكت جاي هيچ متخاصمي نيست و هيچ متخاصمي
در طول تاريخ نتوانسته در مملكت ما پايدار بماند. ممكن است
يكي , دو سه سال تجاوزش طول بكشد ولي با فضاحت مملكت
ما را ترك خواهد كرد.
زماني كه ماموريت عمليات بيت المقدس به شما ابلاغ شد كجا
مشغول خدمت بوديد و چه مسووليتي داشتيد
زماني كه عمليات بيت المقدس آغاز شد در سال 1361 ,
بنده بعنوان يك خلبان و فرمانده هواپيماي 330 در شيراز بودم
و اولين بار توسط يكي از مجربترين معلمها چك شدم , و همان
طور كه عرض كردم چون باند (ماهشهر) باند كوتاهي بود
(حدود 2800 پا) خلبانهاي عادي نمي توانستند در آنجا
نشست و برخاست نمايند لذا بايد توسط معلم خلبان چك
مي شديم كه بنده جز اولين سري خلبانهايي بودم كه آنجا
چك شدم و مستقل پروازهاي آنجا را انجام مي دادم .
در ابتدا نيروهاي زرهي و هوابرد را از شيراز به ماهشهر
جابجا مي كرديم و بعد مجددا آذوقه و مهمات حمل و نقل
مي كرديم و بعد از اينكه حمله شروع شد ما كارمان اين بود كه
مجروحان عمليات را منتقل كنيم . البته نه تنها بنده بلكه در روز
شايد دهها پرواز در آنجا انجام مي شد كه يكي از آنها بنده بودم
و بچه هاي ديگر (يادشان بخير) مانند شهيد اشتري و دوستان
ديگر در اين پروازها ما را ياري مي دادند.
ما دو پايگاه ترابري داشتيم , يكي در تهران و ديگري در
شيراز كه هر دو پايگاه هواپيما اعزام مي كردند و پشتيباني جنگ
را به عهده داشتند به گونه اي كه خلبانها بدون هيچ خستگي
حدود 20 سورتي پرواز انجام مي دادند و لحظه به لحظه در
كنار آن عزيزان بودند و شرايط آن زمان را واقعا حس مي كردند ,
چون ماهشهر نزديكترين جايي بود كه ما مي توانستيم نيرو جا
به جا كنيم تا در اسرع وقت به خط اول جبهه برسند و همچنين
آذوقه به اين عزيزان برسانيم و مجروحانشان را حمل و نقل
كنيم . و واقعا بايد بگويم بچه ها خستگي ناپذير بودند و هميشه
داوطلب كار بودند و بدون هيچ برنامه ريزي مجروحان را به
نقاط مختلف كشور حمل مي كردند و برمي گشتند و همان روز
دوباره ماموريت هاي بعدي را انجام مي دادند و همانطور كه قبلا
نيز عرض كردم در يك روز بنده سه ماموريت حمل مجروح
انجام دادم .
جادارد در اينجا يك خاطره هم بگويم , يك روز با 74
برانكادري و تعداد زيادي مجروح از عزيزان ما در نيروهاي
مسلح بلند شديم و وقتي پرواز ما شروع شد بايد در ارتفاع
پايين حدود 500 پا پرواز را آغاز مي كردم سپس مي رفتم به
سمت پايگاه اميديه , (چون آنجا ايمن بود) بعد از آنجا ارتفاعم
را بالا مي بردم و به ماموريتم ادامه مي دادم .
به محض اينكه بلند شدم و به سمت اميديه گردش به
راست كردم رادار ماهشهر به من گفت : يك هواپيماي ناشناس
50 مايلي شماست . خب مي دانيد هواپيماي شكاري , بخاطر
اينكه سرعتش زياد است , طي فاصله ها هم برايش ثانيه اي
است . و وقتي گفتند 50 مايل با ما فاصله دارد , ده ثانيه بعد
مي شد 30 مايل . در آن لحظه من به بچه ها گفتم اشهدشان را
بخوانند چون پذيرفته بوديم هر آن موشك به ما اصابت مي كند.
اگر اشتباه نكنم ميگ 25 بود (چون آنها اوايل جنگ از
تجهيزات روسي استفاده مي كردند و بعد اواسط جنگ كه
آمريكا و اروپا بيشتر كمك شان مي كردند از تجهيزات آنها
بيشتر استفاده مي نمودند.
ديگر نفسها در سينه حبس شده بود و من دوباره از رادار
خودمان پرسش كردم تا مسافت را اعلام كند. آنها هم خيلي
رادارشان پيشرفته بود چون با ويس و صدا هدف را شناسايي
مي كردند. حالا جالب است بدانيد كه تمام بچه هاي بسيج و
سپاه بخصوص فرماندهان كنار بي سيم به شهادت رسيدند.
يعني طوري بود كه از طريق صدا شناسايي مي شدند. به هر حال
من از رادار سوال كردم هواپيما كجاست
گفت : در 30 مايلي كلاين كرد , يعني رفت بالا كه گويا آن
روز رفت شهر اصفهان را زد.
حالا خدا خواست كه اين جوانها و نفراتي كه در اين
هواپيما بودند به مقصد برسند. البته ناگفته نماند ما همه چيز را
پذيرفته بوديم و در اين واقعه من چند ثانيه خودم را شهيد
حس كردم و گفتم تمام است و وقتي رادار اعلام كرد : 50 مايل .
كار را تمام شده دانستم و گفتم زد. يعني ما حس كرديم كه تمام
شد و پودر شديم . با اينكه من رفته بودم در 100 پايي زمين .
چون 330 خيلي بي دفاع است و هيچ كاري نمي توان كرد . چون
سرعت زيادي ندارد. ولي بسيار بسيار هواپيماي خوبي است و
قادر است كارهاي زيادي انجام دهد مثلا آمريكا در جنگ
افغانستان به وسيله يك نوع 330 جديد بمب هاي چند تني اش
را رها كرد بر سر مردم بي دفاع افغانستان . از طرفي از هواپيماي
330 مي توان بعنوان سوخت رسان استفاده كرد . هواپيماي
330 چترباز حمل مي كند و بعنوان هواپيماي شناسايي از آن
استفاده مي كنند . 330 كاربردهاي بسيار بسيار زيادي دارد و از
همه مهمتر تنها هواپيماي ترابري است كه اشتباه خلبان را
مي بخشد. يك اصطلاح علمي است كه مي گويند : فور گيون
اركرافت , الان كه بنده در خدمت شما هستم معلم خلبان
بويينگ 747 هستم هواپيمايي است كه كوچكترين اشتباه
خلبان را نمي بخشد و آبروي خلبان را مي برد , يعني اگر
كوچكترين اشتباهي بكند اصلا نمي بخشد ولي 330 هواپيمايي
) هم F 4 است كه اشتباه خلبان را مي بخشد و همچنين اف فور (
اشتباه خلبان را مي بخشد. واقعا اين دو هواپيما در جنگ براي
ما كار كردند و سنگ تمام گذاشتند واقعا 330 در جنگ سنگ
تمام گذاشت .
خدمت شما عرض كنم ما با هواپيماي ترابري هميشه در
خدمت مردم ايران بوديم . هميشه گوش به فرمان فرمانده كل
قوا بوديم , چه در جنگ , چه غير جنگ و چه زلزله . شما آلان
ببينيد همين زلزله بم . 330 اولين هواپيمايي بود كه عازم آنجا
شد و بچه هاي ما با همين هواپيماي بويينگ 747 حدود 20
سورتي پرواز انجام دادند. حالا شما حساب كنيد هر بار بوينگ
747 چقدر مجروح و آذوقه حمل و نقل مي كند .
در صحبت هايتان از شهيد بزرگواري بنام « شهيد اشتري » نام
برديد , بدنيست در مورد ايشان هم مطالبي بفرمائيد.
شهيد اشتري از بچه هاي بكر و مومن اهل اطراف بهبهان بود
كه من هيچ وقت مظلوميت و انسانيتش را از ياد نمي برم .
اولا بسيار بچه ساده , علاقمند و لللهي بود و بخاطر علاقه
زياد در تعداد پرواز در جنگ مسابقه گذاشته بود. پروازهاي
زيادي هم در جنگ داشت كه در يكي از پروازها باتوجه به
شرايط بد جوي و نياز مبرم به هواپيما (چون مجروح شيميايي
زياد داشتيم ) ايشان پرواز كردند كه متاسفانه با رشته كوههاي
دينار برخورد كرد. ظاهرا در هوا با طوفان بدي مواجه شد و
طوفان ايشان را كوبيد به سينه كوه , البته هواپيما خالي بود و
ايشان به شهادت رسيد.
گاهي اوقات شده كه هواپيماهاي ترابري , شخصيت ها را نيز
به منطقه انتقال مي دادند , آيا در طول جنگ براي شما پيش
آمد كه حامل شخصيتي باشيد
بله ! بنده حداقل دوبار با هواپيماي 330 فرمانده محترم كل
قوا; حضرت آيت الله خامنه اي را ترابري كردم كه از يكي از
پروازها خاطره اي دارم كه هيچ وقتي فراموش نمي كنم . يك بار
تعدادي مجروح داشتيم كه ايشان نيز با ما همراه بودند. در
همان پرواز يك توقف نيم ساعته در فرودگاه شهر اصفهان
داشتيم كه ما ايشان را به نهار دعوت كرديم . ايشان يك ساك
كوچكي همراهشان بود. آن را باز كردند و بسيار مودبانه گفتند :
اگر اجازه بدهيد ما همان غذاي طلبگي خودمان را مي خوريم
ولي شما حتما برويد غذاي خودتان را بخوريد كه به ما افتخار
ندادند و از آن موقع ما فهميديم كه زندگي ايشان يك چيزي
ديگر است و ايشان يك تفكر ديگر دارند. يك طوري هم گفتند
كه ما متوجه نشويم چه مي خواهند ميل كنند ولي وقتي ما
كنكاش كرديم متوجه شديم ايشان يك مقدار نان و پنير و
سبزي همراه داشتند و ميل كردند. البته نه اينكه خداي نكرده
بخواهند جلوي ما تظاهر كنند , چون اصلا نگفتند كه چه همراه
دارند و چه چيزي مي خواهند ميل كنند بلكه ما خودمان از
دوستان همراهشان سوال كرديم , گفتند « آقا » هميشه غذايشان
سبك و راحت است . هيچ وقت اين خاطره « آقا » از يادم
نمي رود.
همانطور كه خودتان نيز در خلال صحبت هايتان اشاره
فرموديد , انتقال اين ايثارها و فداكاريها به نسل آتي كار بسيار
مهمي است , حال به نظر شما بهترين راه براي انتقال اين
فرهنگ غني به نسل آينده چه راهي مي تواند باشد
راجع به ايثارگري نسل گذشته كه الان به نسل ميان سال
تبديل شدند من فكر مي كنم هيچ قلم و هيچ زباني نمي تواند اين
ايثارگري ها اين همه شهامت اين همه شجاعت و معرفت را به
تصوير بكشد. هيچ كس نمي تواند.
اگر بياييم به اين عزيزان كه الان ما نمونه هايي از آنها را
بصورت جانباز و شهداي زنده مي بينيم كه متاسفانه دارند به
دست فراموشي سپرده مي شوند , احترام بگذاريم . خيلي در
روند كار و هدف ما تاثير خواهد گذاشت . من فكر مي كنم بايد
يك سري شرايط هاي خاصي را فراهم كنيم تا نسل حاضر به
خودشان بيايند. مسئله دوم گفتن واقعيت هاست . ببينيد الان
خيلي فيلم مي سازند كه واقعا اغراق آميز است , مثلا يك
رزمنده مي آيد همه را مي كشد بعد مي شود قهرمان و به قول
يكي از آقايان واقعا اگر عراقي ها و دشمن هاي ما اينقدر ضعيف
بودند ما بايد 3 روزه كار را تمام مي كرديم . يعني متاسفانه اين
فيلم ها گوياي واقعيت به نسل جوان نيست , واقعيت هايي كه
گذشت . واقعيت هاي ما همين جانبازها هستند , همين شهدا
هستند. اگر ما احترام به اين نسل و اين خانواده ها بگذاريم صد
در صد اين مسئله موفقيت آميزتر خواهد بود.
در اين زمينه بنده يك مثالي بزنم , بنده با همين هواپيمايي
كه پرواز مي كنم يك پروازي داشتم به هلند , در آنجا يكي از
دوستان ما در آنجا كه رابط ما هم بود گفت : اجازه بدهيد شما را
ببريم يك جاي ديدني .
ايشان هم چون تفكر من را مي دانست , مرا برد خانه
سالمندان شهر آمستردام . وارد كه شديم ديديم يك محوطه
بسيار بسيار بزرگ و ساكت است ويك در بسيار بزرگ چوبي
قديمي دارد كه ظاهرا الكترونيكي بود وباز شد و ما وارد شديم .
ابتداي به امر ما را برد قسمتي كه مي گفتند مخصوص
سالمندان مرد است . وارد كه شديم ديديم يك سري جوان 18
تا 24 كه دانشجو و تحصيلكرده بودند داشتند از اين عزيزان
سالمند پذيرايي مي كردند , مثلا طرف رفته بود حمام , يك
جوان ايستاده بود دم در حمام تا وقتي اين از حمام درآمد ,
حوله را روي دوشش بيندازد. ما تا بعدازظهر آنجا بوديم مثلا
طرف مي خواست نهار بخورد , اين جوان صندلي را مي كشيد و
سفره را آماده مي كرد واگر نمي توانست خودش غذا بخورد آن
جوان مثل اينكه مي خواست به پدر و مادرش غذا بدهد به او
غذا مي داد. خلاصه اينكه به اينها خدمت مي كردند و واقعا
احترام مي گذاشتند.
من خب كنجكاو شدم واز يكي از اين جوانها سئوال كردم ,
يك حرف خيلي قشنگي زد , گفت : ما به اين خاطر به اينها كه
بازنشسته هستند و سالمند هستند احترام مي گذاريم چرا كه به
اينها مديون هستيم , چون خداوند يك سرزمين پست آفريد
(منظور هلند است كه سطح آن از آب پائين تر است ) واينها
بودند كه هلند را درست كردند و ما داريم از اين كشور لذت
مي بريم كشوري كه از همه لحاظ پيشرفت كرده از نظر صنعتي ,
دامپروري , كشاورزي , علمي و هنري ما جزو كشورهاي مهم و
پيشرفته محسوب مي شويم . لذا ما به خاطر اين مسائل و
زحمات اينها به آنها خدمت مي كنيم .
خب ! حالا ما نتيجه گيري مي كنيم اگر ما نسل امروز را
نسبت به گذشته آگاه كنيم و قضايا را برايشان تعريف نمائيم
البته نه با فيلم و سريال تخيلي بلكه با واقعيت بدون شك موثر
خواهد بود. و در كنارش هم به خانواده شهدا و جانبازان بيشتر
توجه كنيم و از آنها بخواهيم كه واقعيت ها را براي نسل امروز
در مدارس , دانشگاهها در مناسبت هاي مختلف مثل همين فتح
خرمشهر , شكست حصر آبادان و... بگويند صددرصد شاهد
اينگونه احترام و خدمات از نسل آتي خواهيم بود.
چرا كه اينها كلامشان يك درس و دانشگاه است , وقتي
يك نفر زندگي اش را گذاشته براي يك مملكت واقعا با ارزش
است .
با تشكر از شما كه وقت گرانبهايان را در اختيار ما قرار
داديد , معمول مصاحبه ها اينگونه است كه در ابتدا خوانندگان با
مصاحبه شونده آشنا مي شوند اما آنقدر صحبت هايتان شيرين
بود كه از اين موضوع غافل شديم در هر حال اگر خودتان را
بيشتر براي خوانندگان معرفي بفرمائيد متشكر مي شويم .
بنده سرتيپ دوم خلبان حشمت الله ملكي هستم فرمانده
تيپ ترابري منطقه هوايي مهرآباد و معلم خلبان هواپيماي
بوينگ 747 كه در خدمت دانشجويان و دانش پژوهان خلباني
هستم .
وقتي از « آقا » خواستيم كه با ما نهار ميل كنند ,
فرمودند : شما برويد و نهار خودتان را بخوريد ,
اگر اجازه بدهيد ما همان غذاي طلبگي مان را
مي خوريم . كه بعدا فهميديم ايشان آن روز نان
و پنير و سبزي خوردند. از آن موقع بود كه
فهميديم ايشان يك چيزي ديگري هستند و
زندگي شان با ديگران فرق دارد
گاهي شده بود كه وقتي هواپيماي شكاري از
عمليات و ماموريت بر مي گشت يك قطره بنزين
برايش به منزله يك قطره خون بود واگر ما به
موقع به اين هواپيما بنزين نمي رسانديم ,
احتمال سانحه بود و ممكن بود خلبان بيرون
بپرد و آن هواپيما ساقط شود
هر خلبان در هر 24 ساعت بايد 8 ساعت
استراحت كند , ولي گاهي مي شد , 72 ساعت
پشت سر هم پرواز مي كرديم , يعني حتي
مسئولين مي گفتند برويد تا يك گروه ديگر بيايد
ولي بچه ها نمي رفتند , چون يك عشق و علاقه
خاصي داشتند

|