
« آبادان در جنگ » عنوان ششمين جلد از اطلس راهنماي
مناطق جنگي است كه توسط مركز مطالعات و تحقيقات جنگ
سپاه به زينت طبع آراسته گرديده است .
اين مجموعه كه توسط « ابوالقاسم حبيبي » و با نظارت
« محسن رخصت طلب » طراحي و اجرا گرديده در هفت بخش
به نامهاي زير وضعيت آبادان را از قبل از انقلاب تا پايان جنگ
مورد بررسي قرار داده است . 1 ـ جغرافياي آبادان 2 ـ آبادان و
نهضت ملي شدن نفت 3 ـ آبادان در انقلاب اسلامي 4 ـ آغاز
جنگ و محاصره آبادان 5 ـ آبادان در محاصره 6 ـ شكستن
محاصره آبادان و 7 ـ عبور از اروند و پايان جنگ
اطلس « آبادان در جنگ » در 150 صفحه قطع رحلي و
طراحي متفاوت و نقش هاي منطقه هاي عملياتي در شمارگان
سه هزار نسخه منتشر و در اختيار علاقمندان به تاريخ و
جغرافياشناسي دفاع مقدس قرار گرفته است .

|
آبادان در انتظار مقاومت
|

پاي صحبت و خاطرات سردار حميد سرخيلي از
عمليات ذوالفقاريه آبادان
يكي از عملياتهاي مهمي كه در آبادان اتفاق افتاد عمليات
ذوالفقاريه بود. قبل از حصر آبادان و بعد از فتح خرمشهر نه ماه
بود كه عراقيها براي تصرف آبادان آمده بودند و از رودخانه
كارون عبور كرده و وارد منطقه مارد شدند و در آنجا پل زدند , از
كارون عبور كردند و آمدند جاده آبادان ـ اهواز را گرفتند خيلي
هم اسير گرفتند كه اكثر اسرا مردم عادي و غير نظامي بودند ,
تقريبا دو هفته عراقي ها روي جاده آبادان ـ اهواز ماندند. آن
موقع نيروهاي خودي خيلي پراكندگي داشتند نيروهاي مستقر در
آبادان يا انتظامي و يا سپاهي بودند و حالت نظامي نداشتند يك
هنگ ژاندارمري هم در آبادان بود كه در طول جنگ از هم پاشيده
بود. عراقي ها جاده آبادان ـ اهواز و آبادان ـ ماهشهر را گرفتند.
اين دو جاده حالت هفت دارد. وقتي خيالشان از محاصره آبادان
راحت شد از ذوالفقاريه آبادان وارد شدند و مي خواستند روي
رودخانه بهمنشير پل بزنند و عبور كنند. قبل از پل زدن يك
گردان تكاور را از ذوالفقاريه عبور دادند و داخل آبادان در
نخلستانها مستقر كردند. شب صداي بلدوزر و نصب
موشك انداز مي آمد كه نشان مي داد در حال سازه سازي هستند.
فردي بنام درياقلي بود كه خودروهاي اسقاطي را مي خريد و
در ذوالفقاريه اوراق مي كرد هر كس قطعه اي مي خواست از او
مي خريد او سر و صداها را شنيده و متوجه حضور عراقيها شده
بود و به سپاه آبادان اطلاع داد. نيروهاي رزمنده در آبادان محدود
بودند و يا در خرمشهر مي جنگيدند و يا در حاشيه كارون و يا در
كنار اروند مستقر بودند. كسي باور نمي كرد عراقي ها در اين زمان
كوتاه از اين طرف وارد شوند . خاطرم هست يك روز ساعت 9
صبح به ما كه در محله كوي كارگر در آبادان پايگاه داشتيم اطلاع
دادند كه سريع خودمان را به ذوالفقاريه برسانيم . ما هم رفتيم .
نزديك قبرستان كه رسيديم ديديم بچه هاي سپاه آبادان جمع
شده اند , جمعيت زيادي بودند. آقاي كياني فرمانده ; سپاه بچه ها
را جمع كرده بود و برايشان صحبت مي كرد بسيار جالب حرف
مي زد ايشان گزارشي از وضعيت موجود ارائه داد و گفت : امام
پيام داد ـ كه بايد آبادان حفظ شود لذا ما به قيمت جانمان هم كه
شده بايد آبادان را حفظ كنيم و يك نفر عراقي يا ايراني از آبادان
زنده خارج نمي شود. صحبتهاي خيلي حماسي انجام شد بچه ها
گريه مي كردند. اكثر بچه هايي كه در آبادان مانده بودند و
مي جنگيدند در خرمشهر نيز جنگيده بودند روزهاي آخري كه از
خرمشهر خارج مي شديم همه با اشك و آه خارج مي شدند وقتي
اين اتفاق در آبادان افتاد و گفتند ممكن است آبادان را هم از
دست بدهيم برايمان خيلي سنگين بود كه ما نتوانستيم به حرف
امام و مقتدايمان را جامه عمل بپوشانيم . خاطرات زيادي
برايمان زنده شد مي گفتيم يا بايد حرف امام كاملا تثبيت شود يا
ما نباشيم كه ببينيم آبادان توسط دشمن تسخير شده
است .
بچه ها لحظاتي گريه كردند يكديگر را در آغوش گرفتند و
عهد كردند كه نگذارند عراقي ها آبادان را كاملا محاصره كنند و يا
تصرف نمايند. تا آنروز خاطرم هست كه يك تفنگ (ام يك ) در
دست من بود يك مقدار سلاح جديد براي ژاندارمري رسيده بود
آنها آمدند سلاحهاي ام يك را از ما گرفتند و به ما ژـ س دادند.
آنموقع واقعا كمبود سلاح بود. تعدادي نارنجك تفنگي هم به ما
دادند. آمديم به طرف نخلستان , عراقيها نيروهايي را در
كوره هاي اطراف مستقر كرده بودند و تكاورهايشان هم در
نخلستان بودند و با تجهيزات كامل آمده بودند. ما بطرف
رودخانه بهمنشير حركت كرديم چون آتش دشمن زياد بود
ايستاديم و بچه ها را به خط كرديم و گفتيم نارنجك تفنگي روي
اسلحه ها بگذاريد و شليك كنيد تا اين انفجارات , آتش را كم كند
و ما بتوانيم از زير آتش حركت كنيم من اولين گلوله نارنجك را
كه شليك كردم يك بسيجي كنار من بود , ديدم آهي كشيد و به
زمين افتاد. تير به پيشاني او خورده بود. من شالي دور كمرم بود.
آن را كه باز كردم كه به پيشاني او ببندم گفت : « برو و نگذار حرف
امام روي زمين بماند. » ما حركت كرديم به سمت نخلستان و
درگيري شروع شد. زماني بالاي سر يكي از عراقيها رسيديم .
ديدم آر پي چي و تير بار و كلاش در كنارش است او را اسير كردم
هنوز تا رودخانه فاصله داشتيم كه كار را تمام كنيم . بچه ها از
مناطق مختلف وارد مي شدند عراقي ها خيلي سعي كردند فرار
كنند ما رسيديم كنار رودخانه و راه پشت سر عراقيها را بستيم .
درگيري خيلي نزديك شد. عراقيها در خانه هاي گلي اطراف
رودخانه پنهان مي شدند و نارنجك مي زدند. به لحاظ فاصله كم
خيلي , از عراقي ها آنجا كشته شدند حدود 150 تا از
تكاورهايشان نيز كشته شدند و ما توانستيم 20 نفر از آنها را
اسير كنيم . موقع برگشتن مي خواستيم اسيري را كه در اول كار
گرفته بوديم ببريم . ما او را در وضعي گرفتيم كه هنوز نوار تيربار
روي گرينف بود و داغ هم بود. بچه ها اصرار مي كردند چون او
تعداد زيادي از نيروهاي ما را شهيد كرده او را بكشيم . من جلوي
دست بچه ها را گرفتم و يكي از بچه ها بنام خسرو اميني كه از
فرمانده گردانهاي زمان جنگ بود و بعدها شهيد شد خودش را
انداخت روي اسير و گفت : اگر كسي بخواهد او را بزند بايد مرا
هم بزند چون او اسير است و نبايد او را كشت . بچه ها او را
مي كشيدند و صدايش مي زدند آن عراقي اسم خسرو را ياد گرفته
بود. وقتي اسير را برديم كه تحويل دهيم , تا به سپاه آبادان ببرند
چند نفر كه دنبال ماشين مي دويدند و مي خواستند او را بكشند
اسير عراقي از توي ماشين داد مي زد « خرسو , خرسو » (منظورش
خسرو بود) و به زبان عربي از خسرو استمداد مي طلبيد.
ما از اين حالت جزع و خزع او و خرسو , خرسو گفتن او
خنده مان گرفته بود. به هرحال او را بردند.. آن روز عليرغم اينكه
تعداد زيادي از بچه هاي ما شهيد شده بودند روز شادي براي ما
بود و از اينكه توانسته بوديم عراقيها را با آنهمه امكانات شكست
بدهيم خيلي خوشحال بوديم . من يادم هست 5 ـ 4 تا بلدوزر
بزرگ كه آن موقع از تجهيزات استراتژيك بود از آنها گرفتيم آن
زمان داشتن يك لودر براي زدن خاكريز و در امان ماندن از
تيررس دشمن برايمان از داشتن 100 تا توپ هم مهمتر بود به
همين دليل داشتن لودر , بلدوزر و جيپهايي كه موشك ميلان بر
آن سوار بود برايمان بسيار جالب و خوشحال كننده بود. اين
اولين امكانات و تجهيزاتي بود كه ما از دشمن به غنيمت گرفته
بوديم . همان شب تعدادي از بچه ها از ايستگاه هفت عبور و به
عراقي ها حمله كردند و دشمن مجبور به عقب نشيني شد و تا
پايان عمليات ثامن الائمه عراقي ها در همان جا ماندند تا اينكه در
عمليات ثامن الائمه آبادان كاملا آزاد شد و بعدها گردانهاي رزمي
به صورت سازماني تشكيل و تجهيز شد.

تهيه و تنظيم ـ كرمان ـ دفتر سرپرستي روزنامه جمهوري
اسلامي ـ همتي
روزهاي آخري كه از خرمشهر خارج مي شديم
همه با اشك و آه خارج مي شدند , وقتي اين اتفاق در
آبادان افتاد و گفتند ممكن است آبادان را هم از
دست بدهيم , برايمان خيلي سنگين بود كه نتوانستيم
به حرف امام و مقتدايمان جامه عمل بپوشانيم .
من اولين گلوله نارنجك را كه شليك كردم يك
بسيجي كنار من بود , ديدم آهي كشيد و به زمين
افتاد. تير به پيشاني او خورده بود. من شالي دور
كمرم بود. آن را باز كردم كه به پيشاني او ببندم گفت
« برو و نگذار حرف امام روي زمين بماند. »
زيرنويس عكس :
نقشه عقب راندن نيروهاي عراقي از شمال بهمنشير در
عمليات كوي ذوالفقاريه
خودروي منهدم شده عراقي در جبهه ذوالفقاري

يك قدم آن طرف تر
پيكر سوخته
|
قرار بود در مرحله دوم عمليات كربلاي يك ـ مهران ـ خط را
به لشكر ده سيدالشهدا(ع ) تحويل دهيم . سردار شهيد علي اصغر
بصير براي توجيه منطقه به همراه فرماندهان لشكر 10 به داخل
يكي از سنگرها كه در آن مهمات زيادي نيز وجود داشت رفتند.
من در آن لحظه در منطقه بودم و صداي انفجار خمپاره را
شنيدم اما چون بايد به نيروهاي گروهان سركشي مي كردم به
محل استقرار گروهان رفتم . در همين هنگام سردار عبدالله
عمراني بامن تماس گرفت و گفت : « بيا كارت دارم . »
وقتي رفتم , ديدم حاج حسين وعده اي از فرماندهان مشغول
در آوردن جنازه ها از داخل همان سنگر هستند. همه چيز را
فهميدم , آن خمپاره به سنگر آنها اصابت كرده بود. جنازه علي
اصغر داخل پتو پيچيده شده و حاج حسين بالاي سرش ايستاده
بود. به او نزديك شدم , تا مرا ديد با لحن آرام و با طمانينه گفت :
« مي داني اين جنازه كيه »
من كه از حالت بچه هاي گردان فهميده بودم . گفتم : « جنازه
اصغره ! »
حاجي گفت : « آره ! درست فهميدي , اين داداش اصغرته . »
جنازه علي اصغر به علت سوختگي زياد قابل شناسايي نبود
و تنها نشانه اي كه داشت اين بود كه وقتي پوتين را از پاهايش
درآورديم , جورابهايش سالم بود و اين نشانه اي براي شناسايي
جنازه او بود.
راوي : برادر هادي بصير

خاطره
راز بابك !
|
حبيب عادت با مزه اي داشت ; هر كدام از بچه هاي رزمنده را
مي ديد مي گفت : « شبيه بابك ماست ! » و بابك كسي نبود جز شخصي
خيالي كه ساخته ذهن حبيب بود...
قبل از عمليات رمضان مدتي بود كه به مرخصي نرفته بوديم .
دلمان هواي شهر كرده بود و بهانه مرخصي مي گرفت ! يكي از همان
روزها من و مجيد و حبيب در اهواز با هم بوديم و هوايي شده بوديم
كه يك جوري از آقا مهدي مرخصي بگيريم .
آقا مهدي ! حبيب مرخصي مي خواد ,
مي خواد بره بابك رو ببينه !
اين را من گفتم و آقا مهدي بدون معطلي موافقت كرد و هر سه
به اتفاق هم به زيارت حضرت امام رفتيم ...
حبيب پاشايي در عمليات مسلم بن عقيل شهيد شد , من هم
زخمي بودم و اتفاقا به همراه آقا مهدي سوار تويوتا شده بوديم و
راهي منطقه بوديم . آقا مهدي به خاطر شهادت حبيب , خيلي
ناراحت بود. از خانواده او سئوال كرد و گفت : خانواده حبيب
حالشان چطوره از بابك چه خبر زياد كه ناراحت
نيستند
گفتم : آقا مهدي ! حبيب ازدواج نكرده !
پسري هم نداره !
پس بابك كيه !
شوخ طبعي هاي حبيب را در ذهنم مرور كردم و كم كم لبهايم به
تبسم باز شد. آقا مهدي كه جريان را فهميد , كم كم ناراحتي اش
برطرف شد و خنده فضاي داخل ماشين را پر كرد.
راوي : برادر بسيجي جانباز ناصر اميني

| |
|
|