شب بر دشت سجاده افكنده بود , و ستاره ها ميان دانه هاي
تسبيح ذكر دل مي خواندند , ماه بر قلب ها بيتوته كرده بود و نور
وضوي ثانيه هاي مناجات بود , و بغض پرواز , شكوفه كرده بود
و قنوت تنها حرف زمان بود.
چزابه بود و گرماي جنوب , خاك بود و صداقت , آب بود و
نگاهي از جنس آه . و مرداني لبريز از صميميت لحظه ها ,
همانانكه از مرز خويش گذشتند , تا خويش را ميان تبلور
احساس ها بيابند , مرداني از جنس صداقت كه تنها حريم پاك
طوافشان حسين بود و خلوص خلوتگه رازهايشان , لحظه ها
سبز بود به اندازه ي كرامت انسان و آرامش سجده ها تنها رنگ
وصل بود و امروز
تنها محفل يادشان التيام دل هاي جا مانده است و لفظ
اشكهايشان زمزمه ي لحظه هاي باراني است .
و امروز ما مانده ايم و يك آسمان غريبي ...
كوثر خدري ـ ايلام

خاطره
تا آخرين گلوله
|
دستش چاك برداشته بود , آستينش را تا آرنج بالا زده بود و
رگه هاي خون تمام دستش را پوشانده بود. چيزي شبيه نقشه ي
اروند روي دستش طراحي شده بود.
هواپيماهاي دشمن در كمترين ارتفاع ممكن پرواز مي كردند
و با بمب و موشك از ما استقبال مي نمودند. ما كاروان اوليه ي
والفجر هشت بوديم . يعني قبل از نصب پل . در واقع ما كاروان
پل و بارج بوديم و ماموريت داشتيم كه پل ها و بارج هاي
پيش ساخته را از بندر امام به اروند ببريم تا تحويل مهندسي
سپاه شود.
حجم كار زياد بود و پهناي رود در دهانه ي خليج عريض و
گسترده . جان پناهي به جز آيه ي (وجعلنا) پديدار نبود.
عراقي ها مرتب پاتك مي زدند و از زمين و هوا , كاروان
پشتيباني را با محموله ي پل و بارج زير آتش مي گرفتند. اما به
همان اندازه كه پهناي آب عريض و بي جان پناه بود , خطاي
شليكها نيز فراوان بود و البته عنايت خدا , پرده ي حفظ و
حفاظ بود.
به كندي حركت لاك پشت مسير آب را طي مي كرديم .
درست مقابل اسكله ي الاميه و درحالي كه روز به خوبي از نيمه
گذشته بود. به ناگاه باران بمب و گلوله بر سرمان فرو ريخت و
يكي از هواپيماها به سراغ پدافندي رفت كه برروي پل شناور
نصب شده بود. شهادت سه همرزم نفر چهارم را به شدت
عصباني كرده بود.
در حالي كه دستش چاك برداشته بود و رگه هاي خون از
آن جاري بود , پا بر پدال شليك گذاشته بود و مرتب مي گفت :
« بايد تا آخرين گلوله شليك كنم » .
صورتش كه مثل مس گداخته بود , رفته رفته به زردي
گراييد و بين دندانهايش كه به هم فشرده شده بودند. فاصله
افتاد. لبانش خشك شد و پدال شليك زير پايش بالا آمد و
دستهايش به برفرو افتاد , آخرين رمق آخرين گلوله .
راوي : محمد زارعي
بازآفريني : غلامرضا كافي
روابط عمومي نيروي دريايي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي

|
نخل ها ايستاده مي ميرند
|

تقديم به علمداران خط شكن لشكر ويژه 25 كربلا;
غواصان عمليات والفجر هشت
بخش پاياني
حاج حسين بصير , آن سردار دلاور و قهرماني كه آرزوي
كربلا در دل داشت با تبسم هاي شيرين هميشگي اش , اشاره به
فرماندهان همرزم خود مي گفت : نگاه به اروند نكنيد! بارگاه و
حرم حسين (ع ) رو نگاه كنيد انشاالله از اينجا به كربلا مي رويم !
حاج بصيري كه يك لحظه هم در نخلستان آرام و قرار
نداشت , سنگرها , استحكامات و خاكريزهاي دشمن را از روي
كالك هاي عملياتي به نيروهايش توجيه مي كرد تا براي شب
عمليات آماده شوند.
سردار علي اصغر خنكدار آن فرمانده گردان رشيد و شجاعي
كه « محمدرضا » اين طفل شيرخوار سه روزه اش را رها كرد و
بسوي خدا شتافت و در زمره شهداي فاو قرار
گرفت .
عبدالعلي دماوندي آن سردار گمنام و عاشق جبهه ها ,
فرمانده گرداني از سرزمين ادله ها , در لحظه شروع عمليات
بلندگو بدست گرفت و با لبخندهاي شيرين خود , در حالي كه
سيماي نوراني اش در جمع بچه ها مي درخشيد , كاري كرد تا
چندين برابر بر روحيه نيروهاي گردان خود بيافزايد و توان رزمي
آنها را بالا ببرد.
... ديگر از سردار گمنام و بي نام و نشان « احمد ملائي »
خبري نيست . او هنوز هم جاويد الاثر والفجر 6 در محور است .
احمد آن قدر مردانه و شجاعانه در برابر دشمن ايستاد و نيروهاي
تيپش را به عمق دشمن در ميان تپه ها و كوههاي محور چيلات
پيش برد تا در جبهه خيبر , خيبريان , قلعه ها فتح
كنند.
احمد , خود نديده و نمي داند كه تنها يادگار او , چگونه اين
روزها در فراق او مي سوزد و عصرهاي پنجشنبه , به تپه ها و
بيابانهاي چيلات برود يا به كنار سنگ قبري كه برروي آن نوشته
شده مفقود الجسد...
احمد با ضد انقلاب و منافقين كه منطق شان تفنگ بود و
مسلحانه به جنگ جمهوري اسلامي در گنبد , سنگر گرفته بودند
در برابرشان ايستاد و قهرمانانه با آنها جنگيد تا اينكه از ناحيه
مچ پا بر اثر تركشهاي نارنجك مجروح , و راهي بيمارستان
گرديد.
عاشقي ديگر از فتح و نبرد فاو , سردار شهيد حاج جعفر
شيرسوار , فرمانده گردان سرافراز جنگ , كه هيچ گاه قرآن را از
دستان خود رها نكرد , تا اينكه جنگنده هاي عراقي در بمباران
خوشه اي هفت تپه , وقتي كه خيمه ها و چادرهاي شهدا , يكي
يكي در آتش سوخت , شيرسوار هم در آن بمباران , قرآن از
دستانش جدا شد و به خيل ياران شهيدش پيوست .
نمي دانم , چرا قلم و جگر سوخته ام از عاشقان دلسوخته و
كبوتران خونين بال كردستان دل نمي كند و بياد آن سرداران
مظلوم و غريب و تنها! چون احمد نادعليزاده , محمدتقي
يونسي , چنگيز (زين العابدين ) كيانمهري كه در محراب با
شكوهشان عهد بستند حتي يك لحظه هم خاك پاك جبهه ها را
رها نكنند در حساسترين جبهه ها با رزمشان , حماسه ها آفريدند
و با شهدا ملحق شدند.
محمد تقي را با نماز شبش مي شناسند او زاهد شبهاي سرد
قله هاي كردستان و بيابانهاي گرم و تفتيده جنوب بود. محمد
تقي چندين بار تا مرز شهادت پيش رفت و سرانجام در آن
غروب دردناك , وقتي كه خورشيد آرام آرام به پشت تپه ها و
قله ها مي رفت . همينكه صداي مظلومانه بسيجيان محور « گله » از
پشت بي سيم بگوشش رسيد , ديگر طاقت نياورد و شخصا
پيت ها را پر از آب كرد و با مقداري جيره جنگي در پشت تويوتا ,
بطرف محور گله حركت كرد و در برگشت ناجوانمردانه در
كمينگاههاي مريوان , كومله ها و دمكرات ها با به رگبار بستن
گلوله ها به باك ماشين , مظلومانه و غريبانه در آتش ها سوخت و
بشهادت رسيد.
زين العابديني كه شجاعت و دليري از چهره اش موج مي زد و
بمحض شنيدن ورود دمكرات ها و كومله ها در محور , آنها را تا
عمق تعقيب و سازمانشان را بهم مي ريخت . شجاعت و دليري او
بي نظير بود و هنوز هم نام او , لرزه براندام دشمن مي اندازد. تا
اينكه در آن تاريكي هاي غروب , در لابلاي درختان در
كمينگاههاي دشمن , ناجوانمردانه و بيرحمانه در زير رگبار
مسلسل دمكرات ها و كومله ها غرق به خون شد و به شهادت
رسيد.
احمد , كسي كه دنيا را سه طلاقه كرد. او هنوز هم از پشت
بيسيم درخواست آتش مي كند , « يازهرا(س ) » , « يازهرا(س ) » ,
بفرست . هر 12 گلوله از داخل ميني كاتيوشا را بفرست روسر
دشمن , او با صداي گرم و آتشين گلوله ها , مانوس بود و با هدايت
آتش هاي ادوات , دشمن را زمين گير و به زانو درمي آورد.
او با پاي مجروح و گچ گرفته اش , سنگرها را خالي
نمي گذاشت و در پشت تفنگ 106 و ميني كاتيوشا , به
فيزيوتراپي مي پرداخت . و بالاخره در آن بمباران كربلاي يك
(مهران ) به شهادت رسيد. چه شد آن لبخند دماوندي ها , تبسم
حاج بصيرها , غيرت و شجاعت احمد ملايي ها , اخلاص صفاي
دل طوسي ها , صبر و استقامت مهرزادي ها , شعور و مردانگي
احمد نادعليزاده ها , محمد تقي يونسي ها , زين العابدين (چنگيز)
كيانمهرها , صوت قرآن شير سوارها و از شهداي قهرماني كه در
نبرد عمليات والفجر 8 « فاو » حماسه آفريدند و كارهاي نشدني
را شدني كردند!
ديگر از آن نخلهاي سوخته خبري نيست ! ديگر سنگرها ,
خاكريزها و خيمه هاي پارك شهدا را نمي بينيم . هنوز هم
اشك هاي شهدا در ميان ماهست اما , چشمان گنهكار ما ديگر آن
اشكها را , نخواهد ديد! در زير آسمان اروند , امشب چه خبر
است ! زير آسمان فاو , شهدا چه ديدند و چه ها كردند. روزها و
شب هاي فاو ديدني و تماشائي بود. اين نخلستانها فضاي عجيبي
داشت .
نور فانوس از پنجره كوچك چادر , حال و هواي ديگري به
اروند مي داد. شانه هاهي عاشقان و عارفان و خيمه نشيناني كه
سجده بر تربت فاو كرده اند , از گريه مي لرزيد و هر كس با خداي
خود راز و نياز مي كرد.
چهره هاي نوراني شهداي غواص , در آن شب « 22 بهمن
64 » در كنار خيمه ها و چولان ها , كنار اروند , زير نخلهاي سرخم
كرده و به خاك مي افتادند و آنقدر اشك ي ريختند و فرياد و ناله
مي كردند كه كسي قادر به بلند كردن آنها از سجده هاي دل
چسبشان نبود! اين ديده گان بعد از سجده , ديگر هيچ نديدند و با
حلقه هاي اشك به داخل اروند رفتند , غسل شهادت كردند و به
خدمت حضرت زهرا(س ) رفتند. آنها بابي از درهاي بهشت به
رويشان گشوده شد. شهدا در فاو , شهادت را مي ديدند! شهدا در
فاو , بهشت را مي ديدند! حضرت زهرا(س ) را مي ديدند و...
... و شهداي فاو خدا را مي ديدند!
آن شب در جشن عروسي شهداي فاو در اروند رود , خدا
بود كه خطبه مي خواند.
بيائيم قدر شهدا و يادگارهاي آنان , قدر باقيمانده بسيجيان ,
جانبازان , پاسداران ميدانهاي عشق و حماسه , قدر سربازان ولي
عصر(عج ) در جاي جاي ايران زمين را بدانيم . و گرنه همه كساني
كه در برابر آنها كوتاهي كنند , مسئولند!
امروز , آناني كه بر پشت صندليهاي چرخدار , روساي
بانك ها , مديران , مدير كل ها , فرماندهان , سرداران , اميران ,
قضات و... همه كساني كه بر مسند قدرت تكيه زده اند! بدانند كه
بر عظمت و پاكي خون شهيدان گرانقدر اسلامي و هشت سال
دفاع مقدس مسئولند.
امروز , ذوب شدگان ! بظاهر در ولايتي كه با سخنان
بي قره شان در پشت تريبونهاي مجالس شهدا ظاهر مي شوند و
ارزشهاي اسلامي و خط امام (ره ) را كمرنگ مي كنند , در برابر
خون شهدا مسئولند و بايد جوابگو باشند!
آناني كه اين روزها چهره هاي بظاهر اسلامي و ديني بخود
مي گيرند و در لباس هاي گوناگون خود را استتار مي كنند ,
نيشهاي خود را به صورتهاي مختلف بربدن اين پيشكسوتاني
كه اين روزها يكي پس از ديگري , در زندگي هاي روزمره خود به
فراموشي سپرده مي شوند مي پاشند , بايد بدانند كه در برابر اين
نظام « جمهوري اسلامي » مسئولند و هرگونه خيانتها ,
بي توجهي ها و فشارها به اين عزيزان , گناه نابخشودني
و...
جانبازـ مهدي بساوندـ بهشهر
حاج حسين بصير , آن سردار دلاور و قهرماني كه آرزوي كربلا
در دل داشت با تبسم هاي شيرين هميشگي اش , اشاره به
فرماندهان همرزم خود مي گفت : نگاه به اروند نكنيد! بارگاه و
حرم حسين (ع ) رو نگاه كنيد انشاالله از اينجا به كربلا
مي رويم !
بيائيم قدر شهدا و يادگارهاي آنان , قدر باقيمانده بسيجيان ,
جانبازان , پاسداران ميدانهاي عشق و حماسه , قدر سربازان
ولي عصر(عج ) در جاي جاي ايران زمين را بدانيم . و گرنه همه
كساني كه در برابر آنها كوتاهي كنند , مسئولند!

يك قدم آن طرف تر
جنازه رها شده
|

آخرين شب عمليات فتح 9 در سال 1366 بوده از شروع
عمليات هشت روز مي گذشت . از معبري كه نيروها تردد
مي كردند عراقيها آتش سنگيني مي ريختند و ناچار به حفر معبر
ديگري شديم كه پس از پايان كار حفر معبر , به يك غار
رسيديم . در همين لحظات بود كه يكي از نيروها سراسيمه آمد
و گفت : « عراقي ها از همان مسيري كه آتش تهيه مي ريختند و
پاتك مي كردند حمله جديدي را آغاز كرده اند. »
اطلاع داشتيم كه اگر عراقي ها آن منطقه را تصرف كنند
نگهداري ديگر مواضع و موقعيت ها سخت و پيشروي دشمن
به مواضع حساس براي نيروهاي ما بسيار گران تمام خواهد
شد و حدود نه روز عراق نتوانسته بود آنجا را تصرف كند و
حجت خجسته گفت : « من با نيروي تازه نفس جلو مي روم . »
سپس نيروها را سازماندهي كرد و به طرف دشمن رفت .
ارتفاعات را بدون تلفات تصرف كردند. سپس به نيروها گفتيم
عقب بكشيد و به حجت نيز گفتيم تو هم عقب بكش . او نيروها
را به عقب فرستاد و خودش آخر از همه به راه افتاد تا نيرويي
جا نماند. ناگهان از طريق بي سيم اعلام شد كه خجسته مجروح
شده است . از نيروهايي كه عقب نشيني مي كردند از وضعيت او
جويا شديم , عده اي گريه مي كردند و مي گفتند , تير قناسه از
پشت سر به او اصابت كرده , سينه اش را شكافته و وقتي نفس
مي كشد صداي تنفس از ريه هايش شنيده مي شود. نيروها تلاش
مي كنند او را به عقب بياورند. دشمن نيز به طرف قله در حال
پيشروي بود. بناچار براي اينكه نيروهاي ديگر به شهادت
نرسند , جنازه او را در منطقه عملياتي رها كردند. پس از
رسيدن عراقي ها , صدها گلوله به بدنش شليك كردند , به
گونه اي كه استخوانهاي كاسه سرش از بين رفته بود و صدها
پوكه فشنگ در اطراف جنازه اش ريخته شده بود.
راوي : برادر سيدعباس گلزار

|
| | |