
« آينه شاهد » عنوان دفتر پنجم از مجموعه آثار نقاشي و
هنرهاي تجسمي همسران و فرزندان شاهد مي باشد كه توسط
انجمن هنرهاي تجسمي مركز دانش پژوهان شاهد بنياد شهيد
انقلاب اسلامي منتشر و به بازار نشر عرضه گرديد.

اين مجموعه كه شامل 13 اثر رنگ روغن مي باشد , اصل
آن در نمايشگاه ويژه اي كه بمناسبت برگزاري دومين كنگره
فرهنگ و ادبيات شهادت مورخه 16 و 17 اسفند امسال در
مركز فرهنگي سيدالشهدا برگزار گرديد , در معرض نمايش
عموم علاقمندان قرار گرفت .
« آينه شاهد » آثاري در زمينه عاشوراي حسيني به نامهاي
زير مي باشد.
مرثيه , حضرت ابوالفضل (ع ) , يا حسين (ع ) , عاشورا ,
حضرت ابوالفضل (ع ) , فراق , زائر , حضرت ابوالفضل (ع ) ,
كربلا تا كربلا , عطش , رستخيز ناگاهان , حج ناتمام و حضرت
ابوالفضل (ع ).

|
نخل ها ايستاده مي ميرند
|

تقديم به علمداران خط شكن لشكر ويژه 25 كربلا;
غواصان عمليات والفجر هشت
بخش نخست
همه جا صلوات بود و مناجات , همه جا دلهاي پاك بود كه با
آهنگ اذان به سوي قبله ها رو مي كردند. همه جا عشق بود و
فرياد , فريادهاي ياحسين (ع ) , لبيك , لبيك هائي كه از معشوق
مي شنيدند.
يادش بخير!
چهره هاي رياكارانه كمتر بود , دور و بر صندليهاي مديران ,
چاپلوسان كمتر قدم مي زدند. آن روزها همه با هم بودند , شايد
كسي حتي بفكر گناه هم نبود...!
ناگهان صدائي بگوش رسيد; داوطلبين جبهه ها را
مي خوانند. از دور لبيك ها را گفتند و بلافاصله حركت كردند.
وقت تنگ است بايد سنگرهاي خالي شهدا را پر كرد. در
مسيرهاي راه تعداد زيادي به آنها ملحق شدند.
وقتي به دفتر بسيج رسيدند صف طويلي تشكيل شد. در
ميان اين صفوف , رخ بعضي ها دگرگون و رنگ ها پريده و ترس
اين داشتند كه اگر متوجه شوند شناسنامه هاشان دست كاري
است از اعزامشان به جبهه جلوگيري كنند!
اين كاروان طبل ها را به صدا درآورد! و يكي دو روز بعد خيل
عظيم كاروان راهيان جبهه ها , از مقابل سپاه پاسداران به راه
افتاد. همه شان لباسهاي سرخ شهادت به تن كردند ولي بظاهر
خاكي بود! كوله پشتي شان را گرفتند و همديگر را كمك كردندو
پيشاني بندها را از پشت سر گره زدند و حركت
كردند...
صداي بلندگوها پيشاپيش كاروان لشكريان خدالله هر كه
دارد هوس كرببلا بسم الله .
جانم ! چه صداي دلنشيني , چه كسي هست كه هوس كرببلا
نكند. چه كسي هست به عشق امام حسين (ع ) بپانخيزد. امروز
نوبت امتحان ماست ...!
وقتي از دور نگاه به اين كاروان مي كردي ; خودبخود اشكها
از روي گونه ها سرازير مي شد.
جان ما به قربان تو يا حسين (ع ) فاطمه (ع ).
سيل جمعيت , اين كاروان را در آغوش هاي خود بدرقه
مي كرد. جلوي هر ميني بوسي پرچم هاي « ياحسين » (ع ) , « يا
زهرا » (س ) نصب و به طرف دروازه هاي شهر حركت كردند.
خدايا چه خبر است رد پاهاي چه كساني است نسيم و بادهاي
زمستاني پرچم هاي سبز و سرخ را به هم مي زد و آنها را به بوسه
مي گرفت ! دود و اسفندها لابلاي پرچم ها به بالا مي رفت .
يكي قرآن به سر بچه ها مي گرفت , ديگري گلاب , نقل و نبات
و گل مي پاشيد. در سر سه راهها , چهارراهها , گوسفندها را ذبح
مي كردند و خونهاي زيادي به پاي بسيجيان ريخته شد. مردم
جعبه هاي شيريني و شكلات و نان هاي لواش را داخل بچه ها ,
تقسيم مي كردند.
چه خوب و باصفا و چه دوست داشتني بود آن
روزهالله!
غرور معنائي نداشت . همه خاكي بودند. لابلاي جمعيت ,
نگاه چهره هاي مسن و سالخورده ديدني بود. مادران و پدران
كمر خم كرده , عصازنان خود را به كاروان مي رساندند و بدرقه
آنها دعاي زير لبشان بود « فالله خيرا حافظا و هو
ارحم الراحمين » همه دوست داشتني بودند , كاروان بسيج در
ميان انبوه مردم با ايمان مسير جاده هاي آسفالته شهرها را طي
كرد و به پشت دروازه هاي شهر رسيدند.
اين لحظه ها , خاطره هاي تلخ و شيرين بهمراه دارد ,
لحظه هاي وداع مادران و پدران با تنها فرزندشان , با علي اكبرهاي
زمان ! با قاسم هاي زمان ! وداع حنظله ها با تازه عروسان ! وداع
آناني كه بچه هاي چند روزه و طفل شيرخوار خود را رها كردند.
هر كدام در گوشه اي منتظر ماندند. نگاهها , بسيار عاطفي ,
ديدگاني كه با گريه هاي زياد سرخ گشتند!
بعد از روبوسي و دست تكان دادن ها , يكي يكي سوار
ميني بوس شدند. آنها شهر را به مقصد كربلاي خوزستان ,
سرزمين عشق و حماسه , ترك گفتند. شهرها را يكي پس از
ديگري با همين شور و حال و بدرقه ها و ذبح گوسفندها و...!
پشت سر گذاشتند.
آخر , چه كسي بهتر از اين عزيزان . داخل ميني بوس ها دم بدم
صلوات مي فرستادند و دهان خود را شيرين مي كردند. شوخي ها ,
لبخندها , شوق ديدار يار , محبوبترين انسانهاي روي زمين ,
كساني كه ملائكه ها بالهاي خود را به تن آنها
مي ماليدند!
بالاخره اين كاروان بعد از ساعتها خستگي به پايگاههاي
زمين گرم خوزستان رسيد. آرام آرام از ميني بوس پياده و طبق
برنامه ريزي و هماهنگي هاي لازم حفاظتي , به دسته هاي مختلف
تقسيم و به چادرها رفتند. چه با صفا! چه زيبا! چه عشقي ! چه
شوري ! اشكها نمي گذارد , دور پلكها را مي گيرد و تار مي كند.
بعد از چند روز استراحت و توجيهات اوليه و آشنائي با
منطقه و پاسي از شب گذشته با چراغهاي خاموش خودروهاي
« ايفا » در حالي كه همه نيروها مسلح بر پشت خودروها نشسته , از
داخل نخلستان به سوي عقبه هاي خط حركت كردند تا اطلاعات
و عمليات كارها را تمام كند. فرماندهان طرح ريزي شان را به
اتمام رساندند تا نيروها را براي عمليات آماده كنند و براي زمان
عمليات كارهاي پشت خط را به اتمام رسانند. دلها مي تپد ,
شدت ضربان قلب , چشمها از حلقه ها بيرون آمده به اطراف
مي نگرد!
ناگهان دستور مي رسد همه سكوت كامل , اسلحه ها بهم
نخورد , بند حمايل ها و خشاب ها محكم بسته و جلوگيري از سر
و صداي كلاه هاي آهنين و...
تا اينكه سرعت خودروها به حالت متوقف شدن كاهش
يافت و ترمزهاي خودروها در داخل نخلستانهاي « بهمنشير » ,
« خسروآباد » , « ابوشانك » , « چوبيده » كشيده شد!
بهمنشير چه خبر است , تعدادي از پرستوهاي مهاجر از
خسروآباد به بهمنشير كوچ و لباسهاي غواصي بتن كردند.
آموزشهاي لازم و دوره هاي سخت غواصي را گذراندند , با خون
سبزشان خود را بزك كردند تا در شب 22 بهمن 64 در اروندرود
جشن عروسي بپا كنند!
صبر مي كنيم تا شب فرا رسد و به نخلستانهاي كنار اروند
برويم تا حرفها و سخن هاي ناگفتني با فاو را بشنويم !
سلام بر تو اي فاو قهرمان ! سلام بر تو اي اروند و نهرهاي
خونينت ! سلام بر ابوفلفل ! سلام بر بوصدرين ها! سلام بر
اسكله هائي كه بانام شهدا شهرت يافت ! سلام بر مسجد و
مناره هاي بي موذن فاو! سلام بر نخلهاي سوخته ! سلام بر
نخلهاي كمر خم كرده ! سلام بر نخلستانهائي كه با اشك هاي
شهدا سيراب شد!
خدايا! تو مي داني كه در نخلستانهاي فاو و اروند چه خبر
بود شهدا در فاو چه ديدند و چه ها كردند آنها شبها در
نخلستانهاي اروند , با مولي علي (ع ) هم ناله
مي شدند...!!
يادش بخير!!!
نمي دانم , سجده گاه سردار با لياقت جبهه ها , حسينعلي
مهرزادي زير كدام نخل از نخلستانهاي فاو بود او در
وصيت نامه اش نوشت : خدايا! اگر لياقت نداشتم با لباس مقدس
سپاهي بسوي تو بشتابم , اين بار بسيجي وار بسوي تو
مي آيم .
محمدحسن طوسي , سردار مبارز و خستگي ناپذيري كه در
شناسائي از منطقه و خاك دشمن وقتي به عقب برمي گشت با
همان قيافه گرد و خاكي در حالي كه چشمانش به سختي باز
مي شد و ساعتهاي زيادي از شب را در شناسائي بود با اشكهاي
خود وضو مي ساخت و در كنار نهرهاي نخلستان به نماز عشق
مي ايستاد و دانه هاي تسبيح را با ياد امام (ره ) , شهدا و
همسنگران خود مي شمرد و بخاك مي افتاد و! با سرهاي نخل هاي
سوخته سخن مي گفت كه در شب حماسه , شاهد پرواز
پرستوهاي مهاجر از اروند باشند!
ث جانباز مهدي بساوند ـ بهشهر
غرور معنائي نداشت . همه خاكي بودند. لابلاي جمعيت , نگاه
چهره هاي مسن و سالخورده ديدني بود. مادران و پدران كمر
خم كرده , عصازنان خود را به كاروان مي رساندند و بدرقه آنها
دعاي زير لبشان بود
بهمنشير چه خبر است , تعدادي از پرستوهاي مهاجر از
خسروآباد به بهمنشير كوچ و لباسهاي غواصي بتن كردند.
آموزشهاي لازم و دوره هاي سخت غواصي را گذراندند , با خون
سبزشان خود را بزك كردند

يك قدم آن طرفتر
يك تير تو پيشاني سيد قاسم
|

عمليات شروع شد. مرتضي بشارتي همراه ميرحسيني راه
افتاد برود خط . گفتم : « مواظب باش . اگر احيانا ميرحسيني
طوري شد , او را بكش عقب . »
توي همه عملياتها مجروح مي شد. بشارتي گفت چشم و
رفت . چند ساعتي گذشت . توي سنگر بودم كه عده اي از بچه ها
سر رسيدند. بشارتي هم همراهشان بود. نگاهش كردم كه بي هوا
شروع كرد به هاي هاي گريستن . نايستاد. رفت بيرون و مرا صدا
زد. رفتم بيرون .
پرسيدم : « ميرحسيني شهيد شد »
هق هق كنان پرسيد : « از كجا مي دوني »
گفتم : « از گريه تو. »
براي اينكه دلداري اش دهم , گفتم : « اينكه ناراحتي نداره ,
همه مون براي شهادت آماده ايم . »
گفت : « گريه من براي اينه كه نتونستم جنازه اش را همراه
خودم بياورم . به خدا خودم هم نمي توانستم بيام ... »
گفتم : « مهم نيست , بچه هاي لشكر اون را مي شناسن ,
مي يارنش عقب . »
سپس پرسيدم : « ميرحسيني چه جور شهيد
شد »
گفت : « تو كانال بوديم , درگيري تن به تن شده بود.
ميرحسيني اسلحه كلاش را برداشت و شروع كرد به تيراندازي
كردن . گفتم : حاجي , فاصله مون با عراقي ها خيلي نزديكه .
بيشتر احتياط كن . گفت : بشارتي ! مساله شخص من نيست ,
مساله جنگ و اسلام در ميونه . اگر عقب تر بيام , بچه ها هم
مي كشن عقب و اون وقت عراقي ها ميان جلو.
بعد هم بهم گفت كه من چه بخوام و چه نخوام يك تير
مي خورم , چه بهتر كه همين جا بخورم . طولي نكشيد كه ديدم
افتاد جلوم . يك تير خورده بود تو پيشانيش . دستم را گذاشتم
روي قلبش , تموم كرده بود. ديگه حال خودم را نفهميدم . حتي
نتونستم جنازه اش را بكشم عقب . »
راوي : علي نجيب زاده

|
|
|