
تا بي نهايت سبز
« تا بي نهايت سبز » عنوان مجموعه اي است كه توسط
معاونت تبليغات و روابط عمومي سازمان عقيدتي سياسي
نيروي انتظامي جمهوري اسلامي به زينت طبع آراسته گرديد.
اين مجموعه كه نگاهي است كوتاه به زندگي سرهنگ
پاسدار عيسي فرجي از شهداي نيروي انتظامي , دومين
مجموعه از حديث لاله هاست كه توسط هوشنگ ايرجي قلمي
شده است .
« تا بي نهايت سبز » در يازده فصل در هفتاد و هشت صفحه
قطع رقعي با شمارگان 2000 جلد در اختيار علاقمندان به
فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفته است .

طراوت
شانزدهمين شماره نشريه « طراوت » ماهنامه فرهنگي ,
اجتماعي كنگره سرداران و 23 هزار شهيد استان اصفهان
منتشر شد.
اين نشريه كه در روزهاي پاياني فروردين ماه به بازار نشر
عرضه گرديد مطالب زير را در خود گنجانده است :
فاصله ها ـ دانه هاي شن ـ باغ شماره هفت ـ فضايي كه
همه اش عشق است ـ اين را هم بشنويد ـ ويلچري خونين ـ
فيلمنامه يك مرگ ـ وعده ـ عنايت ويژه آقا ـ انسان فردا ـ سال
نو مبارك ـ يادگاري از خدا در گودال طلائيه ـ وبلاگ طراوت ـ
وسترني ديني ـ رويدادها ـ تشييع ابرها ـ مرزهاي تازه و
سينماي جنگ ـ دوبله فارسي و تهاجم غرب ـ اول سال و... ـ
بوي پيراهن يوسف ـ فرات اشك و آخر پيام .

|
نوايي از ناي ني هاي چزابه
|

گزارشي كوتاه از سفر اساتيد بسيجي دانشگاه كرمان
به مناطق جنگي و جنوب
اشاره :
آنچه در ذيل مي آيد حاصل ديداري كوتاه اما پر معنا از
جبهه هاي نور در مناطق جنگي جنوب كشور است . كارواني متشكل
از اساتيد بسيجي استان كرمان به همراه خانواده هاي خود , اولين
روزهاي سال 83 را با سفر در قالب كاروان راهيان نور آغاز كردند و
سال خود را با نام و ياد شهدا متبرك نمودند. خواهر معصومه
اميرزاده بعنوان نگارنده خاطرات سفر قلم برگرفته و چنين نگاشته
است .
سه روز از سال جديد گذشته بود كه به اتفاق كاروان بسيج
اساتيد استان كرمان در قالب كاروان « راهيان نور » عازم مناطق
جنگي جنوب كشور شديم . من پيش از اين هم با كاروانهاي بسيجي
به مناطق جنگي رفته بودم اما ظاهرا اين كاروان با آنها تفاوتهايي
داشت شايد بخاطر اينكه اعضاي اين كاروان را فقط اساتيد
دانشگاه وخانواده هايشان تشكيل مي دادند.
در نگاه اول باورم نمي شد كه اين آقايان كت وشلواري و
اتوكشيده هنگام پاگذاشتن به خاك خونين و معطر جبهه ها , خود و
جايگاه اجتماعي خود را فراموش مي كنند و با پاي برهنه بر خاك
مطهر شهدا كه 8 سال راز و نيازهاي شبانه رزمندگان و دلاوريهاي
آنها را در خود حفظ نموده بوسه مي زنند. اتوبوس حركت كرد
شهرها را يكي پس از ديگري پشت سر گذاشتيم از كرمان تا
خرمشهر مسير بسيار طولاني است كم كم احساس كردم عطر ياس
به مشام ميرسد و رقص شقايقهاي داغديده را ديدم كه غبار غم از
سينه مجروح صحرا مي زدودند. روي يك تابلو نوشته شده بود « به
شهر قهرمان پرور خرمشهر خوش آمديد. »
من با اينكه اولين بار نبود كه به اين مناطق مي آمدم ليكن
پاگذاشتن بروي سنگ فرشهاي شهري كه خونين شهر بود برايم
سخت مي نمود به هرحال رسيديم و وعده دادند كه فردا مهمان
شهداي چزابه خواهيم بود. سپيده كه سرزد و كاروان به راه افتاد
فهميدم همسفرانم همه مي دانند كه بايد به غبار خون معطر شوند
چرا كه چفيه هاي سفيد را بر فراز شانه هايشان ديدم . گويا منتظر
بودند تا فطرت خويش را بنمايانند.
براستي همه شور و اشك و شوق همسفران را نمي شد از دريچه
تنگ دوربين به تصوير كشيد.
يكي از همراهان , اشك گونه هايش را به آغوش كشيده بود , گاه
گاهي كه گريه امانش مي داد سربلند مي كرد و به نيزارهاي چزابه
چشم مي دوخت . پرسيدم او كيست گفتند آقاي دكتر ....
به راستي جاي دانشجوهايش بسيار خالي بود تا ببيند مردي كه
هر روز از حنجره اش علم مي تراود اكنون بر سينه دريده عشق
چگونه زانو زده است ! در اين جا كسي غبار از تن نمي تكاند انگار
همه عاشق اين خاك بودند از اين خاك مي شد عطر بهشت را
استشمام كرد. حتي بچه هاي كوچك نيز بهانه نمي گرفتند. از ناي
ني هاي سر به فلك كشيده چزابه نواي غمگيني بگوش مي رسيد
نوايي كه در شولايي از اندوه و غربت پيچيده شده بود.
از خود مي پرسيدم چرا بايد اساتيد دانشگاه دست همسر و
فرزندان خود را بگيرند و تعطيلات عيد نوروز را در اين سرزمين
بگذرانند ! بعضي ها خيلي كوچك بودند بعضي ها جوان و بعضي ها
آثار پيري بر چهره شان هويدا بود اما همه يكدل آمده بودند. دكتر ,
مهندس , استاد و... همه اين القاب را به دور ريخته و به ديدار
شهدا آمده بودند.
آري ! اينجا سرزمين چزابه است سرزمين عمليات والفجر
مقدماتي با رمز يا الله , عمليات والفجر 6 با رمز يا زهرا , عمليات
مولاي متقيان با رمز « يا علي ادركني » , در اينجا افتخارآفرينان لشكر
41 ثارالله حماسه ها آفريدند و به ديدار معبود شتافتند .
روز بعد مهمان شهداي هويزه بوديم . هويزه تكرار روشن
حادثه كربلا , يك حسين و 140 سرباز , با اين تفاوت كه اينجا بجاي
اسب , بر نعش پاره پاره و عطش آلود فرزندان روح الله تانك
مي تاخت , اينجا يادآور عمليات نصر است كه منجر به شهادت
جمعي از پاسداران و دانشجويان پيرو خط امام و شهادت فرمانده
سپاه هويزه شهيد سيدحسين علم الهدي گرديد. عزيزاني كه پس از
افتادن در حلقه محاصره دشمن و مقاومتهاي بسيار به شهادت
رسيدند. در اين خاك مقدس نيز عملياتهاي بسياري انجام شده كه
شرح آن از حوصله اين گزارش خارج است .
يكي از اساتيد به عكس شهيد سيدحسين علم الهدي چشم
دوخته بود , شرمي مقدس در چشمانش موج ميزد و بر گونه هايش
مي غلطيد. آنكه رفت دانشجو بودو اينكه ايستاده و مانده استاد.
احساس كردم ميخواهد دستش را بسوي مزار سيدحسين دراز كند
دستش را بگيرد و بلندش كند و او را در آغوش بگيرد اما استاد خم
شد و بر قبر دانشجو بوسه زد و سنگ قبر از اشكهاي او بوي گلاب
گرفت . گويا تصوير سيدحسين بروي چشمهاي باراني استاد لبخند
مي زد باد مي وزيد و پرچمهاي روي قبرها به سماعي شگفت درآمده
بودند. از هويزه راهي دهلاويه شديم همانجا كه مردمي به گستردگي
آسمان به سوي كهكشاني دور پر كشيد اينجا محل عروج شهيد دكتر
چمران نماينده امام در شوراي عالي دفاع و فرمانده ستاد جنگهاي
نامنظم بود. در اين نقطه گويا صداي خنده هاي شيرين چمران
همراه با صداي بال ملائك به هم آميخته بود و انسان خود را در
حفيضي شگفت و او را در عظمتي بلند مي ديد. لحظه هاي با
شكوهي كه به بيان درنمي آيند و سر به ابتذال كلمات فرود نمي آورند
« خداوندا , عشق تو محرك حيات من است , خدايا تو را شكر
مي كنم كه لذت معراج را بر روح ارزاني داشتي , خدايا تو را شكر
مي كنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم
خدايالله. » انگار صداي , هاي هاي غريبانه مردمي به گوش
مي رسيد كه در دل شب با خدا به نجوا نشسته اند. همسفران شانه به
شانه هم ركعتان , نماز عشقي خواندند و با دهلاويه وداع كرديم .
وعده ما روز آخر اين سفر ديدار از شلمچه بود. غربت و غربت
و غربت سهم مدام شلمچه است ! احساس كردم بغضي گران در
سينه شلمچه بي تاب باريدن است بيش از هر جاي ديگر بوي
حسين (ع ) به مشام مي رسيد بوي ياس مي آمد و هزار عباس بي
دست بر زمين خفته بودند و آن سوتر , مرقد شاه شهيدي بي سر ,
انگار حسين (ع ) بر تلي ايستاده بود و گشتگان عشق خويش را نظاره
ميكرد. شلمچه يعني گودي قتلگاه . در اين سرزمين صداي زمزمه
جواني كه نفسهاي آخر را مي كشد و مي گويد : « غريبانه نمردم در
بيابان سرم بر دامن زهراست » را با گوش دل مي توان شنيد.
در شلمچه ميتوان دلاورمرديهاي سردار شهيد محمدرضا
جعفرزاده جانشين مسوول واحد اطلاعات و عمليات لشكر 41
ثارالله , و صلابت و قدرت سردار شهيد حاج يونس زنگي آبادي
فرمانده تيپ امام حسين (ع ) از لشكر 41 ثارالله كرمان و فريادهاي
رعدآسا و غرورآفرين فرمانده گردان 419 لشكر 41 ثارالله سردار
شهيد مهدي طياري را ديد و شنيد. خاك شلمچه يادگار عملياتهاي
كربلاي 5 , بيت المقدس و چندين عمليات ديگر است .
شلمچه , كربلاي پنج و سرداران شهيد محمد گرامي , حاج علي
محمدي پور , محمد رودباري , علي بينا از لشكر 41 ثارالله , اينان
همچون حلقه هاي يك زنجير تا عرش الهي به هم متصل هستند.
فرماندهاني كه با نيروهاي خود موانع نفوذ ناپذير دشمن را پشت
سر گذاشتند و پيروزي را بر صفحه تاريخ دفاع مقدس رقم زدند.
يك لحظه برگشتم كه همسفرانم را ببينم , ديگر نمي شد آنها را
شناخت , بدون كفش با سر و صورتي غبارآلود , اشك مي ريختند و
بر سينه صحرا گام برميداشتند. راهنما گفت , كربلا آن سو است و
شانه ها لرزيد و اشكها فروريخت و دستهايشان بر سينه آرام گرفت
و همه زمزمه كردند السلام عليك يا اباعبدالله .... و باز اشك
امانشان را بريد.
بعد از ديدار با شلمچه روانه اروند شديم , اروند خروشان ,
اروند وحشي كه رام تدابير و تكنيكهاي رزمندگان شد. اروند و
خاطرات والفجر 8 و زخمي عميق , اروند دلش گرفته بود , بي تاب
شهدا بود. بنظر مجروح مي رسيد گويا اشك مي ريخت اما سكوت
كرده بود و درد دلهايش را فرو مي خورد. اروند دلش براي شهدا
تنگ شده بود اروند بي تاب تكبيرهاي رزمندگان بود.
بر كناره اروند همسفرانم نشسته و به آن سوي آب چشم دوخته
بودند و به آبي كه مي گفتند از دجله جدا شده مي نگريستند. اروند
تداوم دجله بود نه در جغرافياي مكان كه در تاريخ بشريت و بر
گستره فراخ انسانيت . اروند تداوم دجله بود با اين تفاوت كه نقش
هزاران ابوفاضل را به آغوش كشيده بود. سفر به پايان خود نزديك
مي شد و همسفرانم اساتيدي كه سرمشق خون گرفته بودند و بعضا
يادگاران دفاع مقدس بودند زير لب زمزمه مي كردند :
كرمان ـ روزنامه جمهوري اسلامي
در نگاه اول باورم نمي شد كه اين آقايان كت و
شلواري و اتو كشيده هنگام پا گذاشتن به خاك خونين و
معطر جبهه ها , خود و جايگاه اجتماعي خود را
فراموش مي كنند و با پاي برهنه برخاك مطهر شهدا كه 8
سال راز و نيازهاي شبانه رزمندگان و دلاوريهاي آنها
را در خود حفظ نموده بوسه مي زنند.
پرسيدم او كيست گفتند آقاي دكتر... به راستي
جاي دانشجوهايش بسيار خالي بود تا ببينند مردي كه
هر روز از حنجره اش علم مي تراود اكنون بر سينه
دريده عشق چگونه زانو رده است !
يكي از اساتيد به عكس شهيد سيدحسين علم الهدي
چشم دوخته بود , شرمي مقدس در چشمانش موج
مي زد و بر گونه هايش مي غلطيد. آنكه رفت دانشجو
بود و اينكه ايستاده و مانده استاد.

خاطره
شش هزار تومان براي شش سربريده
|
خاطره اي از زبان شهيد سيدحسن دوستدار
به راستي بسياري از شهداي ما بارها و بارها شهيد شده اند و
شهيد مكررند. مردان دلاوري را مي شناسيم كه به تعداد انگشتان دو
دست بارها تا مرز شهادت مجروح شده اند , زخم برداشته اند , درد
كشيده اند و صبوري پيشه كرده اند. فقط همان مقدرات الهي چنين
فرمان رانده است كه چشم از جهان فرو نبندند. زيباترين و
پرمعناترين كلام را در اين مضمون , آن دوست خداجوي
رنج كشيده اي بيان داشته بود كه وقتي به عيادتش رفتند و آن همه
رنج و سختي را مشاهده كردند , گفت : « اجل محتوم الهي مرا هنوز
زنده نگه داشته است » . در واقع اجل مقدر , سپر شهادت بسياري از
رزمندگان اسلام بوده است و گرنه غير از جدايي روح از تن , تمامي
مقدمات شهادت را آنان بارها و بارها در صحنه امتحانات الهي
گذرانده اند. آنها در واقع « شهيد مكرر » ند و يا به كلامي ديگر آنان
كه زنده مانده اند , شهداي زنده جامعه اسلامي ما هستند.
شهيد بزرگوار سيدحسن دوستدار از اين گونه رزمندگاني بود كه
بارها تا مرز ابديت رسيده , و همان تقدير الهي او را بازگردانده بود.
او قبل از آخرين سفرش به جبهه هاي نبرد , براي ما يكي از آن
حوادث سخت را كه در آن به مرز آخرت پا نهاده بود , تعريف كرد.
خدايش غريق رحمت بي انتهاي خويش فرمايد. او برايمان گفت :
« مجروح و خون آلود با عده اي از رزمنده ها با موج انفجار به داخل
گودالي سقوط كرديم . يادم است كه وقتي با دوستانم به هوا پرتاب
شديم , زخمهاي مهلكي بر تن داشتيم . از شدت ضربه موج و
ضعف ناشي از خونريزي , بيهوش شدم . نمي دانم چقدر در حال
بيهوشي بودم . وقتي به خود آمدم كه از بالاي سرم صداي گفتگوي
چند نفر را شنيدم , ولي چشمهايم باز نمي شدند. گويا از اختيار من
خارج بودند. مدتي گذشت تا بالاخره توانستم به زحمت كمي
پلك هايم را باز كنم و عده اي كه لباس كردهاي عراقي بر تن داشتند ,
لبه گودال ايستاده بودند.
لباسهايشان كردي بود , ولي فارسي را روان و بي لهجه صحبت
مي كردند. يكي از آنها وارد گودال شد و سر يكي از برادراني كه در
كف گودال در حال شهادت بود و لباس سپاه پاسداران را بر تن
داشت , از بدن جدا كرد. منظره اي موحش و چندش آور كه خبر از
شقاوت و الحاد و كينه جلادان بعثي مي داد. رزمنده دلاوري كه از
شدت زخم و خونريزي و ضربه سقوط در گودال آخرين لحظات
حياط خود را مي گذراند و در حال اغما بود و توان هيچگونه دفاعي
از خود را نداشت ; و روباه ها كه شير شرزه را خسته و ناتوان يافته
بودند , دلير شده و سر مي بريدند.
حالي داشتم كه توان توصيف آن را ندارم . نه قدرت حركت
داشتم , نه نيروي انديشه ام درست كار مي كرد , و نه ذهنم توان فهم
صحيح از مسائل را داشت . مثل اينكه كوهي از غم و نااميدي را بر
سينه ام نهاده بودند. سخت است كه آدمي سالها دلاورانه با اين
اراذل بجنگد و خرمن عمرشان را درو كند و بالاخره در ناتوان ترين
و بي پناه ترين شرايط , كفتارهايي اين گونه قسي القلب و ملحد ,
ناجوانمردانه مثل گوسفندي دست و پا بسته ذبحش كنند. خون به
صورت و چشمهايم دويده بود , پلكهايم به زحمت به اندازه ديدن
آسمان فراز سرم باز شده بود , و بي حس و حركت با نفسهايي كه
آنقدر آهسته و سخت برمي آمد كه خودم هم آن را احساس
نمي كردم , ميان شهداي گودال افتاده بودم . يكي از كردها نگاهي به
من كرد و به دوستش كه سر را بريده بود , گفت : « سر اين يكي را
بي جهت جدا نكن . مي بيني كه ريش ندارد. سر بي ريش نمي خرند. »
دومي جواب داد : « آره , همين طوره . تازه مگر چقدر پول مي دهند
براي هر سر هزار تومان . شش سر بيشتر جدا نكرده ايم . شش هزار
تومان هم شد پول »
سر بريده را در گوني انداختند و به خيال اينكه من مرده ام , از
من گذشتند و از آنجا دور شدند. بغضي كشنده پنجه در گلويم زده
بود. اي كاش زودتر مرده بودم و اين ستم بي خدايان بعثي را
نمي ديدم , و دوباره بيهوش شدم . وقتي چشم گشودم كه در
بيمارستان بودم . رزمنده ها سر رسيده بودند و ما را يافته و به پشت
جبهه , به بيمارستان منتقل كرده بودند.
به نقل از شميم معطردوست ـ نشر شاهد

|
|
|