بعد از اينكه عمليات والفجر شش در منطقه دهلران
چيلات شروع شد در محاصره دشمن قرار گرفتيم . سيدجعفر
دليل حيرتي , معاون من در اين عمليات بود. به نيروها گفتم هر
كه مي تواند برگردد , چون جهنمي بر پا شده بود. سيد با
جسارتي كه داشت گفت : « به پيش برويم شايد , غالب شديم . »
از روحيه او در تعجب بودم , چرا كه ترس به دل راه نمي داد
و تپه به تپه جلو مي رفتيم .
ساعت 10 صبح بود اصرار كردم كلاه آهني بگذارد . گفت :
« الان زمان مراقبت از جان خود نيست . بايد هر طور كه شده
اينها را از بين ببريم و گرنه دهلران رااز دست مي دهيم . »
من رفتم تا به نيروهاي ديگر سر بزنم . به فاصله يك بالا و
پائين رفتن از تپه وقتي برگشتم , ديدم به پشت افتاده و تركش به
نخاعش اصابت كرده است . وقتي بلندش كردم از پشتش خون
مي آمد. خيلي آرام چشمانش را بست و بدون اينكه مجالي
براي صحبت كردن باشد. شهيد شد.
راوي : برادر اردشير رحماني

معرفي كتاب
وقتي پرده كنار رفت
|

« وقتي پرده كنار رفت » عنوان مجموعه اي است كه توسط
نشر شاهد; انتشارات بنياد شهيد انقلاب اسلامي منتشر گرديد.
« رحيم مخدومي » نويسنده و مولف كتاب مذكور;
زندگي نامه و خاطرات سردار شهيد مرتضي خانجاني , فرمانده
گردان كميل لشكر 27 حضرت رسول (ص ) را در قالب
داستانهاي كوتاه بيان داشته كه زندگي سراسر خاطره اين
شهيد را از تولد تا شهادت و بعد از شهادت مورد بررسي قرار
داده است .
« وقتي پرده كنار رفت » در 143 صفحه قطع رقعي و با
شمارگان 3000 نسخه وارد بازار نشر دفاع مقدس شده است .

|
او رفت كه تا سپيده را بازآرد
|

به بهانه ي عروج جانباز شهيد « حاج سيد محمود موسوي
ريزي »
عاقبت بعد از كلي سختي و مرارت , مثل اينكه طلسم
محدوديت ها شكست و با تلاش شبانه روزي تقي رضواني (1 )
كه هر وقت بهش مي گفتم مي گفت : « بگو لطف خدا ـ و عنايت
فرمانده قرارگاه كربلا حسن باقري (2 ) , قرار شد چند تا ماشين
لندرور براي جمع آوري سريعتر مطالب مربوط به تاريخ جنگ
تحويل بگيريم . »
همه چي داشت خوب پيش مي رفت تا اينكه سر امضا نفر
آخر كار گره خورد , مسوول تحويل ماشين ها گفت : « قرار شده
ماشين بدون راننده به هيچ جا تحويل نديم , تا راننده نگيرين و
نيارين پيش من هيچ ماشيني به شما تحويل نمي ديم , خودتون
هم نمي تونين باشين ! »
هر چي گفتيم پدرت خوب , مادرت خوب تو اين گرما
راننده از كجا حالا اين دفعه رو مثل قبلي ها عمل كن , گفت نه
كه نه , رفتيم اعزام نيرو و كارگزيني تو تداركات ـ مستقر در
سايت اهواز ـ و گفتيم چهار تا راننده مي خوايم , كه گفتن يه
نفر فعلا بيشتر نداريم . يادم نيست ان يه نفر همونجا وايستاده
بود يا كسي بهش گفت بياد كه يه دفعه صداي زير يكي كه با
لهجه ي غليظ اصفهوني صحبت مي كرد بلند شد.
(برادر , برادر , شما راننده مي خواستين »
برگشتم ديدم يه آدم لاغر , رنگ پريده , زردرو با چهره اي
آفتاب سوخته و موهاي فر ريز با دمپايي كه با اون خط
كش هايي كه تو جيبم بود هيچ جور قابل اندازه گيري نبود ,
گفتم : « بله . ولي نه يكي , چهار تا!! »
« طوري نيست خودم مي جورم براتون , دو تا هستن كه از
ديروز چون كار نبود فرستادن تو آشپزخونه يكي ديگه هم
هست .... الان مي رم ميارمشون , همين جا وايستين اومدم . »
من با داود با هم پيگير گرفتن ماشين ها بوديم , وقتي اين
وضعيت رو ديد گفت اين ديگه كيه معلوم نيست نفوذيه
چيه با اين سر و وضع , تو حال چورتكه انداختن و خط كشي
بوديم كه در كمتر از چند دقيقه ديديم سر و كله ي سيد محمود
با سه تا راننده ي ديگه پيدا شد كه با كمبود وقت و يه كمي هم
توكل به خدا رفتيم سراغ تحويل گرفتن ماشين ها كه براي اولين
بار به غير از رسيد انبار و اسناد انبارداري به اين چهار تا
راننده ي بسيجي هم مي گفتن كه اين ها تحويل شماست و آخر
ماموريت تون بايد بيارين تحويل بدين تا به شما برگه ي تسويه
حساب بديم و....
كاروان ماشين ها راه افتاد ولي دو تا شون مثل اينكه به غير
از تيلر و تراكتور ماشين ديگه اي نرونده بودن , سه تا از راننده ها
تقسيم شدن تو لشكرها , يكي شون هم موند با خودم , آقاي
موسوي با حسين الله داد , (3 ) چهاردانگه با مسعود نداف و .....
بعد از يك هفته جمع بندي وضعيت راننده هايي كه گرفته بوديم
اين شد :
چهاردانگه يا دودانگه شد كمك راننده مسعود , كه وقتي
بهش گفتم چرا گفت اگه عراقي ها منو نكشن اين منو به كشتن
ميده , بهش گفتم اگه بشيني پشت فرمون خلاصت مي كنم , غير
از تراكتور تا حالا پشت هيچ ماشيني ننشسته با لندرور هم اصلا
بلد نيست سواري كند.
آقاي موسوي به خاطر يه سفر 24 ساعته رفت و برگشت به
تهران قرار شد كه بازخواست و تسويه حسابش بهش داده
بشه , بعد از چند روز موفق به ديدار سيد محمود شدم , مطلب
رو كه بهش گفتم گفت : « مگه شما نگفتين در اختيار اين برادر
هستي , هر چي بهت گفت بايد اطاعت كني ايشون هم گفت
مي توني منو ببري تهرون و تا ظهر فردا برگردوني تا به جلسه
برسم كه منم گفتم آره , ظهر گازشو گرفتم و شب توي كن
پيادش كردم و صبح زود سر و ته كرديم و تا ظهر رسوندمش
اهواز , اگه مي دونستم خلافس كه نمي رفتم ... »
با صراحت و صداقتي كه در گفتار آقاي موسوي بود
نمي شد به ايشان خورده گرفت و خود به خود مسئله ي تسويه
حساب منتفي شد.
همه ي راننده ها با پايان عمليات و پايان ماموريت شون
تسويه كردن و رفتن , ولي سيد محمود گفت اگه بخواين مي تونم
چند ماه ديگه هم وايستم , توي اين چند ماه بيشتر باهاش آشنا
شديم ولي هنوز هم بعلت تيز بودن بيش از حد و زبلي هايي كه
به خرج مي داد با خط كش بعضي ها كارهاش مشكوك بود ,
چيزي كه تو تنگناهاي كاري اون موقع خيلي به چشم مي خورد
تلاش شبانه روزي و بي وقفه ي سيد محمود بود كه با تمام
بضاعتي كه داشت تمام و كمال در خدمت بود. تو همون چند
ماه كامل , كامل با حال بچه ها آشنا شده بود و آداب معاشرت با
اونارو فول فول شده بود با كي خودموني , با كي حاج آقايي
و.... و چيزي كه همه به اون اعتراف داشتن خلوص عمل و
صداقتي بود كه تو كارها داشت .
با مشكلاتي كه تو ذوب آهن سر مامور شدنش به جبهه
داشت هر جور كه بود پائين بالا مي كرد و ماموريتش رو تمديد
مي كرد. وضع مالي بدي نداشت ولي با يكي شريك شده بود كه
ظاهرا بعد از كار شركتي باهاش يه كفاشي راه انداخته بود كه
اونم به مشكل خورده بود ولي مي گفت طوري نيست . از
گذشتش كه مي گفت با صورت آفتاب سوخته و چين و
چروك هاي تو صورتش همخوني داشت از سختي هايي كه تو
شاگرد شوفري كاميون تا رانندگي پايه يك كشيده بود تا
كارهايي كه واسه مهندس هاي ذوب آهن كرده بود همه نشون از
تلاش زياد و صداقت تو لحظه لحظه ي زندگيش داشت .
با تغييراتي كه تو تشكيلات كاري بوجود آمد وضعيت
كاري آقاي موسوي از قبل سخت تر و فشرده تر شد هم به عنوان
مسوول موتوري در تهران , هم در جبهه و هم به عنوان
پشتيباني راويان , كار مي كرد و رانندگي بين جبهه و تهران هم
كه وظيفه ي اصلي اون به حساب مي آمد. در تمام اين شرايط
يك نفر يك برخورد خارج از ادب از اون نديد. محور
برخوردهاي سيد محمود همون روحيه ي خدمت بود كه صغير
و كبير هم نمي شناخت و براي عملي كردن اون , هميشه به كمتر
از حق خودش قانع بود. با بضاعتي كه داشت فرق زور و
اضطرار رو خوب تشخيص مي داد و براي اضطرار با شوق زياد
تا پاي جون آماده بود.
عمليات والفجر 8 شروع حركتي نو در صحنه ي دفاع
مقدس , آغاز مرحله ي عروج موسوي را رقم زد , در جريان
جابجايي يكي از راويان از جاده كنار اروند در زمان آتش شديد
دشمن , با اصابت گلوله خمپاره به داخل بار , وانت تويوتايي كه
سوار آن بودند هر دو نفر زخمي شدند يكي از بچه هاي بهداري
قرارگاه خاتم كه صحنه رو ديده بود مي گفت دو نفر بودند كه هر
دو بيهوش بودند ولي حال اون كه پشت فرمون بود خيلي
خراب بود , داشت تموم مي كرد. خون زيادي ازش رفته بود و به
سختي صداي خرخر ضعيفي از دهان او شنيده مي شد و.....
چند هفته تمام بيمارستان هاي جبهه , پشت جبهه , معراج
شهدا و.... را زير و رو كرديم خبري از سيد محمود نبود , همه
مي گفتن شهيد شده , فقط معلوم نيست جنازه اش چي شده تا
عاقبت از شيراز خبر رسيد كه آقاي موسوي اونجاست و بعد
مشخص شد كه يكماه در كما بوده و چون آدرس روي كارت
بسيجي اش با شوش خيابان امام موسي صدر پر شده بوده ,
چندين بار در شوش دانيال دنبال خانواده ي اون گشته بودند ,
در حالي كه آدرس مربوط خيابون شوش تهران بود.
دكتر معالج سيد محمود (پرفسور اعرابي ) مي گفت : « ما كه
هيچ كاري براي اون نكرديم , يعني نمي تونستيم بكنيم چند
تركش وارد قسمت هايي از مغز اون شده كه اگر يكي دو ميليمتر
جلوتر مي رفت كشته شده بود , ولي چرا نرفته خدا مي دونه ,
اون يك ماه تو كما بود و حالا خودش به هوش اومده حالا
چرا من نمي دونم . به علت حساسيت مغز و مسيري كه
تركش ها سوزوندن و رفتن جلو , ديگه هيچ عمل خاصي براي
اون نمي شه انجام داد فقط بايد صبر كرد تا شايد مقداري
تبعات مجروحيت كمتر يا بيشتر بشود ولي در حالت كلي حال
ايشان روبه بهبود است . و اينكه هوش , بينايي , گفتار و... همه
سر جاي خودش هست حاكي بر عدم لزوم انجام عمل براي
خارج كردن تركش هاست چون اين امر موجب آسيب ديدن
قسمت هاي ديگري از مغز ايشان خواهد شد. »
پس از گذشت چند ماه و بازگشت سيدمحمود به تهران ,
ديدن انساني با آن همه شور و تحرك در كنار خانه براي
دوستانش خيلي سخت بود و مسلما براي خود او سخت تر ,
ولي روحيه ي بالا خستگي ناپذير آقاي موسوي موجب
دل گرمي دوستان و اطرافيان او شد , رفتن مستمر به فيزيوتراپي
و انجام ورزش هاي طولاني در نهايت توانايي حركت با واكر
چرخ دار را براي او به همراه داشت .
سيد محمود براي توجيه اينكه چرا شهيد نشده با خنده
مي گفت :
» دعاي حاج خانوم بوده , چون هيچ وقت منو تو خونه
نمي ديد و دوست داشت كه وردلش باشم , دعا كرد خدا هم
جاي شهيد كردن منو اينجوري كرد كه ديگه نتونم از خونه برم
بيرون . »
روزها تا وقتي در تهران بودم با برنامه ريزي كه خيلي به
اون اصرار داشت به ستاد مشترك مي رفت و در آنجا با وسايلي
كه جم وجور كرده بود ورزش مي كرد و توي راهروهاي مركز
مطالعات چندين ساعت در روز با واكر راه مي رفت و با دوستان
گفت وگو مي كرد. بعد از مجروحيت مي گفت : « هميشه تو
زندگيم از خدا خواستم كه دشمن شاد نشوم , از شما هم
مي خوام منو دشمن شاد نكنين . »
پس از مجروحيت در خانه اي اجاره اي در ميدان شوش
زندگي مي كرد كه دو همسايه ي ديگر هم در آن سكونت داشتند.
در يك اطاق زندگي مي كرد و تا زماني كه شرايط به او خيلي
سخت نشده بود براي حل مشكل مسكن اقدامي نكرد تا اينكه
عاقبت پس از گذشت چندين ماه از مجروحيت او , نيمي از
طبقه ي سوم يك آپارتمان مصادره اي واقع در سعدي شمالي را
به او تحويل دادند كه با شرايط جسمي كه داشت مي گفت :
« طوري نيست , بالا و پائين رفتن از پله ها هم خودش ورزش
است . »
پس از گذشت چند سال و انجام تحول در سيستم
سرويس دهي بنياد جانبازان , به او اعلام كردند كه قرار شده اين
طبقه به شما فروخته شودكه پس از انجام كارهاي مربوطه , سند
به اسم او زده شد فقط نكته اي كه بود اين بود كه در سند قيدي
از طبقه ي سوم نشده بود. وقتي به سيد مي گفتيم خوب است
حالا مي تواني با اين سند كل آپارتمان را بفروشي مي گفت : « نه !
يك طبقه مال من است , اين كه حرومي ميشه اگر بگم همش
مال منه . »
پس از چندي صاحب آپارتمان از آمريكا برگشت و رفع
مصادره ي اموالش را گرفت كه در نتيجه به سراغ او آمدند و از
او خواستند كه مكاني معادل منزلي كه به او واگذار شده بود را
انتخاب كند تا نسبت به جابجايي ايشان اقدام شود , در اين
شرايط او تصميم بازگشت به اصفهان گرفت و با چند هفته
پيگيري به اصفهان عزيمت كرد.
در زمان فشار مالي زيادي كه در جامعه بر اثر سياست
تعديل اقتصادي جاري شده بود از جمله تمهيداتي كه براي
جانبازان ديده شده بود دادن موافقت اصولي در زمينه كارهاي
اقتصادي و از اين قبيل به آنها بود يكي از مواردي كه به او
پيشنهاد شده بود كه بعنوان مشورت بيان كرد بدين صورت بود :
« يكي از اقوام و آشنايان كه از زمان كار كردن روي تريلي
مرا مي شناسد و وضع خيلي خوبي هم از نظر مالي دارد گفته
سيد محمود تو بيا مجوز شركت ترانسپورت بين المللي را بگير
و به هيچ كار هم كار نداشته باش من ماهي پانصدهزار تومان
مي دهم , در سود ساليانه هم شريك باش , يك اطاق هم براي تو
در شركت آماده مي كنم كه هر وقت خواستي بيايي و بروي ... به
او مي گفتم خب اينكه خيلي خوبه آقاي موسوي ! مي گفت نه ,
اون موقع كه سالم بودم اگر يك تومن مي دادي دنبال ده تومن
بود و هيچ چيز جز سود براش مهم نبود معلوم نيست با اين
مجوز چقدر سودجويي و سواستفاده كنند , براي همين گفتم
نه ... »
استاد بزرگوار مرحوم حاج آقا نجفي مي گفتند : « اوليا خدا
هر زمان كه اراده كنند از اين دنيا خواهند رفت چون آن راهي را
كه براي وصل به معشوق بايد طي مي كردند , طي كرده اند اگر در
اين دنيا مي مانند براي اين است كه خيري به ما برسانند وگرنه
نيازي به اين دنيا ندارند به عروج خود رسيده اند... »
آقاي موسوي قبل از مجروحيت با عمل خود نشان داد كه
آنچه را شناخت , آگاهانه انتخاب كرده و در رسيدن به آن از
هيچ تلاشي فروگذار نكرد , او همان زمان كه مجروح شد عروج
كرد و در يك ماهي كه به ظاهر بيهوش بود عهدي را با معشوق
بست كه تا پايان عمر خللي در آن وارد نشد. با همان حال كسي
ياد ندارد كه نماز شب اش ترك شده باشد يا جز حمد و شكر
نعمت كلامي بر زبان رانده شده باشد. اعتقاد داشت كه خدا
جواب ياوه گويان را مي دهد. لذا نيازي به پاسخ دادن به آنها
احساس نمي كرد و سير زندگي پس از مجروحيتش را اين گونه
تحليل مي كرد كه خيلي ها خيلي بيشتر از آن كه من توي دهنشان
بزنم , خدا زده , در يك زمان جواب ترحم همراه با تحقيرشان
را داد و در يك زمان جواب دنياطلبي بي حصرشان را , كه چشم
ديدن غير از خودشان را نداشتند.
« خدايا مرا دشمن شاد نكن »
آقاي موسوي ! سيدمحمود! ديدي كه آخرش هم دشمن
شاد كه نشدي هيچي به فضل خدا همون طور كه مي گفتي بازم
دشمنانت كور شدن , ولي بگو ما چي كار كنيم با خط كش هايي
كه مثل اينكه از اول هم مشكل داشتن , بهتر بگم يقينا از اول
مشكل داشتن حجتشم وجود تو و خلوص و صفاي شهداي
مثل تو.
جواد زمان زاده دربان
فروردين 1383
پاورقي :
1 ـ شهيد تقي رضواني از راويان سخت كوش و خوش فكر بود كه در طراحي
و انسجام جمع آوري عملياتي وقايع , هوشمندانه كوشيد و تاثير بسزايي
داشت .
2 ـ شهيد حسن باقري فرمانده قرارگاه كربلا در جريان شناسايي خطوط
دشمن در عمليات والفجر مقدماتي به شهادت رسيد.
3 ـ شهيد حسين الله داد در عمليات بيت المقدس 2 به عنوان رزمنده
شركت داشت و به شهادت رسيد.
محور برخوردهاي سيدمحمود همون روحيه
خدمت بود كه صغير و كبير هم نمي شناخت و براي
عملي كردن اون , هميشه به كمتر از حق خودش قانع
بود. با بضاعتي كه داشت فرق زور و اضطرار
روخوب تشخيص مي داد و براي اضطرار با شوق
زياد تا پاي جان آماده بود.
آقاي موسوي قبل از مجروحيت با عمل خود
نشان داد كه آنچه را شناخته , آگاهانه انتخاب كرده
و در رسيدن به آن از هيچ تلاشي فروگذار نكرد , او
همان زمان كه مجروح شد عروج كرد و در يك ماهي
كه به ظاهر بيهوش بود عهدي را با معشوق بست كه تا
پايان عمر خللي در آن وارد نشد.

|
| |