روزنامه جمهوري اسلامي 10/02/1383 صفحه جبهه و جنگ

سينه سرخان مهاجر
* كسي چون تو طريق پاكبازي نگرفت
سينه سرخان مهاجر


كوتاه از عمليات بيت المقدس پنج
گرامي باد ياد و خاطره لاله هاي بخون خفته اي كه خون پاكشان قلل كوهستاني و برفي شاخ كن , شوكت و پنجوين را رنگين كرد. مفقودالجسدان عمليات بيت المقدس پنج كه خاطره حماسه آفريني هاي آنها هميشه جاويد و باقي است ; شهداي گرانقدري كه در گمنامي جنگيدند ودر شجاعت و رشادت نام آور شدندتا حافظ تماميت ارضي و اعتلاي اسلام ناب محمدي (ص ) باشند. دلاوراني كه قصدشان قرب الي الله بود و جان خويش را درطبق اخلاص نهاده و مظلومانه در راه آرمان و عقيده خود به شهادت رسيدند و شاهد وصل را در آغوش كشيدند. سرداران و علمداراني چون حسين الياسي , حسن آقازاده , ايرج آبگون , يدالله پيراني , اكبر ايزدي و...
سرزمين ايران ما گوياي رشادتها و ايثارگريهاي هزاران دلاور مردي است كه هر يك داستاني در خور و شايسته از حماسه آفرينيهاي خود دارند كه شرح و ثبت اين آثار گران سنگ علاوه بر اينكه ياد شهدا و رزمندگان عزيز ما را همواره زنده نگه مي دارد , بيانگر اين اصل است كه چگونه آن فداكاريها و ايثارها امنيت امروز و يكپارچگي كشور بزرگ ايران ; كشور آقا امام زمان (عج ) را براي نسل حاضر و نسلهاي آينده به ارمغان آورده است . باشد كه خداوند ما را در صف شايستگان قرار دهد. « نشان مردم صالح و شايسته ياد نيكي است كه خداوند كه از آنان بر زبان مردم جاري مي سازد. « اميرالمومنين علي (ع ) ـ نهج البلاغه ـ نامه 53
همرزم وجامانده از قافله ايثار وعشق
سرهنگ جانباز ـ محمد آقاجاني

كسي چون تو طريق پاكبازي نگرفت




بمناسبت سالگرد شهادت سرلشگر پاسدار شهيد حسن شفيع زاده فرمانده توپخانه نيروي زميني سپاه و قرارگاه خاتم الانبيا
اشاره :
او كه غريب خاك بود و آشناي آسمان و حجتش بر زمين تنها بر اين بود كه خاك را به افلاك پيوند دهد , با حضور عاشقانه خود در غزوه ثامن الائمه , به آوردگاه بيت المقدس انديشيد و ديري نپاييد كه با همت والايش توپخانه قدرتمند سپاه اسلام را بنيان نهاد و مردانه جبهه كفار را درهم كوبيد.
آشناي عرش كه در ميقات كردستان احرام بسته بود , در عرفات آبادان وقوف كرد و سرانجام در مناي ماووت به معراج رفت و آسماني شد.
آنچه در پي مي آيد گوشه هايي از خاطرات سردار لشگر پاسدار شهيد حسن شفيع زاده است كه به مناسبت سالگرد شهادتش گردآوري و تدوين گرديده است .
سپاه توحيدي
هنگامي كه در اوج پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي درب پادگانها بر روي مردم باز شد. شهيد شفيع زاده به همراه تعدادي از جوانان و دانشجويان حزب اللهي تبريز براي جلوگيري از افتادن سلاحهاي بيت المال به دست ضد انقلاب بخشي از سلاحها را جمع آوري و گروه مسلحي را جهت دستگيري ضد انقلاب و ساواكيها سازماندهي كرد. در مسجد آيت الله انگجي تبريز براي عده اي از برادران عاشق ولايت كلاسهاي آموزش نظامي ترتيب داد و سپس به همراه تني چند از مدافعان راستين انقلاب سپاه توحيدي را پايه ريزي كرد. بعدها به دنبال تشكيل سپاه پاسداران در تبريز سپاه توحيدي در تشكيلات رسمي جديد ادغام شد.
راوي : جواد غفاري
غائله خلق مسلمان
شهيد شفيع زاده در غائله خلق مسلمان به همراه برادر ابوالحسن آل اسحق و تني چند از پاسداران همرزمش با تدبيري خارق العاده در مقابل حزب خلق مسلمان ايستادگي كرده و نقاط حساسي چون صدا و سيما را كه به تصرف آنان درآمده بود آزاد كردند.
در زندان تبريز با حضور فرماندهان و مسئولان سپاه پاسداران , پايگاه دوم شكاري و كميته انقلاب اسلامي جلسه اي تشكيل يافت . طرح حمله به يكي ديگر از مراكز خلق مسلمان ريخته شد و وظايف همه اعضا جلسه روشن گرديد. فرداي آن روز نيروهاي پايگاه دوم شكاري از طرف فرودگاه و بلوار ستارخان , و سپاه پاسداران از سوي خيابان منجم و كميته انقلاب اسلامي از جانب خيابان شمس تبريزي به سمت يك نقطه واحد يعني مقر حزب خلق مسلمان پيشروي كردند.
قبل از پيشروي تعدادي از نيروهاي سپاه خود را به پشت بام بانك صادرات رسانده و نارنجكي به پشت بام حزب پرتاب كرد. ساختمان حزب سنگربندي شده و مرتفع و مشرف به منطقه بود و در آن مسلسل كار گذاشته بودند نارنجك به لبه ساختمان خورد و به پايين افتاد و صداي انفجار نارنجك در كوچه پشت حزب خبر از يك درگيري همه جانبه داد و طولي نكشيد كه مقر حزب خلق مسلمان سقوط كرد.
راوي : احد پنجه كار
درگيري با خوانين
پس از غائله خلق مسلمان شفيع زاده و همرزمانش احساس مسئوليت مي كنند كه با از بين بردن فئودالها و خوانين مناطق مختلف , روستائيان دربند را از چنگال خونين آنها رهايي بخشند. در پاره اي از نقاط استان مانند سراسكنه و چاراويماق , كليبر , اهر و.... هنوز رعاياي اين خوانين به حدي تحت استثمار و بهره كشي آنان بودند كه از حقيقت انقلاب اسلامي خبر نداشتند به همين سبب سپاه پاسداران تصميم گرفت به عنوان بازوي توانمند انقلاب اسلامي اين نقاب كريه را از چهره روستاهاي محروم برگيرد.
شفيع زاده از جمله جلوداران اين حركت مقدس در پاكسازي روستاهاي محروم و مظلوم تلاشهاي موثري نمود و حتي در اين راه بر اثر درگيري با خوانين و فئودالها مجروح گرديد.
راوي : مجيد زهدي
تشكيل توپخانه
بعد از عمليات پيروزمندانه فتح المبين در فروردين سال 61 با ايشان آشنا شدم . ارتش طبق معمول در سازمان خود يگانهاي توپخانه داشت اما تا پايان عمليات فتح المبين نيروهاي سپاه فاقد يگانهاي توپخانه بودند. در اين عمليات غنايم زيادي بدست برادران سپاه و ارتش افتاد. گسترش يگانهاي رزم نياز به واحدهاي پشتيباني داشت , لذا سپاه هم مي بايستي يگانهاي توپخانه تشكيل مي داد , مخصوصا در آن مقطع كه در ميان غنايم , قبضه هاي متعدد توپ وجود داشت و سپاه آنها را به غنيمت گرفته بود. با هماهنگي سپاه و فرماندهي نيروي زميني ارتش , قرار شد كه توپخانه لشكر 77 , آموزش تعدادي از برادران سپاه را به عهده بگيرد. شفيع زاده جزو برادراني بود كه تعدادي از نيروها را به آموزش آورد. كلاسهاي آموزش در تپه شوش تشكيل شد اين برادران ظرف مدت كوتاهي يگانهاي توپخانه سپاه را فعال نمودند.
راوي : تيمسار جاويداني
تا عرش
عمليات كربلاي 10 كه انجام شد برادر محتاج فرماندهي قرارگاه را برعهده داشت من هم جانشين او بودم چون پيشرويهايي در منطقه حاصل شده بود , قرارگاه جابجايي داشت , دو قرارگاه داشتيم يك قرارگاه تاكتيكي بنام (شهيد داودآبادي ) كه روي « يال » زده بوديم و قرارگاه اصلي هم در پايين ارتفاعات بود. براي رسيدن به آنجا بايد از پل سيدالشهدا عبور مي كرديم . براي تلفن زدن به قرارگاه اصلي برگشتيم , چون در قرارگاه شهيد داوودآبادي هنوز از تلفن هاي راه دور خبري نبود. مي خواستم سواي از برادران بپرسم . تازه رسيده بودم آنجا كه « شفيع زاده » هم آمد بعد از سلام و احوالپرسي پرسيد : اينجا كسي هست
« نه , همه تو قرارگاه شهيد داوودآبادي هستند. »
« بايد بروم آنجا. »
« صبر كنيد تلفن بزنم بعد با هم برويم . »
« بگذاريد يك تلفن به برادر محتاج بزنم و دوتايي برويم . »
سكوت كرد. هر چه اصرار كردم داخل سنگر نيامد. در آستانه در ايستاد و به در سنگر تكيه داد. لبخندي زد و گفت : « به برادر محتاج قول دادم , اما چون شما هستيد اشكالي ندارد قدري منتظر مي مانم . »
دانستم كه او براي اينكه به عهد خود وفا كند سخت به خود فشار مي آورد. وقتي به چهره اش خيره شدم ديدم حالت كسي را دارد كه دير كرده و مي خواهد شتابان برود.


« من ماشين ندارم . صبر كن مرا هم ببر. »
من تلفني صحبت مي كردم و شفيع زاده همچنان كنار در ايستاده بود كه « آقاي بهشتي » وارد شد; با ماشين آمده بود.
شفيع زاده كه معلوم بود براي رفتن خيلي عجله دارد با ديدن او فكر كرد و گفت : « خوب حالا كه آقاي بهشتي آمد شما با او بيا , من مي روم , آنجا منتظرم هستند. »
چون يقين داشتم كه اگر بيشتر معطلش كنم معذب مي شود ديگر اصرار نكردم . « هر جور ميل شماست . »
راه افتاد و رفت . وقتي مكالمه من تمام شد ما هم بي درنگ پشت سر او راه افتاديم . منطقه ناآرام بود گلوله هاي توپ اطراف ما روي زمين مي ريخت . شفيع زاده مستقيم به جلو رفته بود شايد براي سركشي به سراغ يكي از گروههاي توپخانه رفته بود.
به اين علت ما از او جلو افتاديم و رسيديم به نزديكي قرارگاه شهيد داوودآبادي . پشت سر آن محل چشمه آبي بود آنجا زمين مسطحي بود و يك سه راهي ايجاد شده بود يك راه مي رفت به سوي قرارگاه شهيد داوودآبادي و يك راه به سمت خطوط پدافندي , چند بار هلي كوپتر حامل فرماندهان در آن محل فرود آمده بود. دشمن آنجا را شناسايي كرده بود و از ارتفاعات « آسوس » , « گوجار » و « شيخ محمد » به آنجا ديد داشت . گاهي وقتها كه سر و كله خصم در گولان پيدا مي شد آن محل در تيررسشان قرار مي گرفت .
رسيده بوديم به جاده اي كه تازه كشيده بودند. جاده بعضي جاها پيچ مي خورد و پهن تر مي شد آتش دشمن سنگين بود. خطاب به برادر بهشتي گفتم نگه دارد.
وقتي توقف كرديم باران گلوله توپ عراقيها بود كه بر سر ما مي باريد. ايستاديم و منتظر مانديم تا منطقه كمي آرام شود بعد برويم , در همين حال و وضع شفيع زاده رسيد. وقتي چشمم به او افتاد گفتم : « كجا بوديد »
« كاري اين دور و برها داشتم . »
« شما چرا اينجا توقف كرده ايد. »
« آتش دشمن زياده , شما بهتر است كمي صبر كنيد ممكن است خداي ناكرده اتفاق غيرمترقبه اي بيفتد. »
با لحني كه تصميم جدي او حكايت مي كرد گفت : « به آقاي محتاج قول داده ام . بايد بروم پس از لحظه اي مكث افزود : « توپچي كه از گلوله توپ نمي ترسد. »
و بعد خنديد و گفت : « نبايد روحيه خود را باخت و ضعف به دل خود راه دهيم . »
تصميمش را گرفته بود. به صفاي باطنش رشك بردم . معلوم بود كه هراسي از كشته شدن در راه خدا ندارد.
در آن وضعيت او رفت . فقط به اين علت كه به آقاي محتاج قول داده بود و ما از جا نجنبيديم . او براي اجابت از دعوت و اطاعت از دستور فرماندهي با وجود همه خطرها راه افتاد و رفت . آنقدر به صداي اتومبيلش گوش داديم و با چشم او را بدرقه كرديم كه از ديد ما خارج شد.
در تمام مدتي كه آنجا توقف كرده بوديم فكرم پيش شفيع زاده بود و قلبم لحظه اي آرام نمي گرفت . نگراني و دلواپسي بي تابم مي كرد. وقتي به قرارگاه رسيديم از بچه ها پرسيديم شفيع زاده اينجا هستند گفتند : نه .
تعجب كرديم , يكي از بچه ها گفت : « احتمالا براي سركشي رفته به توپخانه ل 25 كربلا . »
برادر محتاج كه در فكر فرو رفته بود گفت : « ون من به او گفتم توپخانه ها با مشكلاتي مواجه هستند حتما رفته براي رفع مشكلات . »
دم به دم احساس نگراني مي كرديم . توي دلمان مي گفتيم : « الان مي آيد , يك ساعت ديگر مي آيد. »
و مشتاقانه انتظار مي كشيديم .
ساعت يك بعد از نصف شب بود كه آمدند و به قرارگاه خبر دادند كه يك نفر در اورژانس به هوش آمده و مي گويد : « برادر شفيع زاده شهيد شده . »
من كه سخت مضطرب بودم و قلبم از شدت اندوه مي لرزيد و هيچ به ذهنم خطور نمي كرد كه او شهيد شده باور نكردم و گفتم : « حتما اشتباه مي كنند , خودم ديدم كه آمد اين طرف دژباني , اگر هم شهيد باشد بايد بدانيم كجا شهيد شده اند. »
كسي را فرستاديم سراغ آن برادر زخمي , او هم آمد و گفت كه بله برادر شفيع زاده به فوز شهادت نائل آمده اند.
متاسفانه نرسيده به قرارگاه شهيد داوودآبادي گلوله توپي روي قسمت جلو ماشين , دقيقا زير پاي شفيع زاده اصابت كرده بود. يا حسين مظلوم .
هيجان سراپايم را فراگرفت . سخنان او را موقع خداحافظي در نظر آوردم : « توپچي كه از گلوله توپ نمي ترسد. »
با يادآوري آن صحنه بغض گلويم را گرفت و بي اختيار اشك چشمانم را پر كرد.
راوي : سردار شوشتري
تبريز ـ خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي
با همكاري بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس و ستاد برگزاري كنگره بزرگداشت سرداران شهيد آذربايجان .