
براي سردار سرلشكر پاسدار شهيد
حسن باقري
امشب آسمان آرام را قسم مي دهم , قسم بر ستارگاني كه در
دل شب , هق هق ياران آخر الزماني ابي عبدالله را مي شنيدند.
قسم بر آن ماهي كه عاشورائيان عصر حضرت روح الله زير نور
زيبايش صلاه اليل را در نخلستان بوفلفل اقامه
مي كردند.
امشب آسمان آرام را قسم مي دهم به آن خورشيد تاباني كه
فرشيان عرش نصيب , زير تابش انوار او در خون خويش دست و
پا مي زدند , همانهايي كه ارباب , آنها را براي خود سوا
كرد.
امشب آسمان آرام را قسم مي دهم تا از هر آنچه ديده است و
شنيده است برايم بگويد , از عباس هايي برايم بگويد كه اروند
چونان علقمه شاهد رزمشان بود. از علي اكبرها و حبيب بن
مظاهرها و همه كساني كه عشق در پيشگاه قامت رعنايشان
سرتعظيم فرود آورده است .
از حاج همتي (1 ) كه سر و قامتش را خون حنجرش زيبايي
بخشيد و از حاج احمدي (2 ) كه اسارت اسير مرام مردانه اش
گرديد . از حاج حسيني (3 ) كه دست نازنينش فدايي دستان قلم
شده حضرت عباس گشت .
برايم از رشادت غيور مردي گويد كه اهل حريم عشق , نام
جاودانه اش را حسن باقري خوانند.
اما نمي دانم چرا آسمان لب فرو بسته است , ماه خير شده و
بر دهانم مي نگرد تا ببيند من چه مي گويم و ستارگان چشمك
زنان از او مي پرسند.
آسمان به حال دلم گونه تر مي كند و من نيز به ياد آن روزهاي
به يادماندني ...! مي خواهم سر برشانه بغض بگذارم و شانه هايم
را بلرزانم و مثل ابر , هاي و هاي گريه كنم , آخر داغ هجران ياراني
را بر دوش دارم كه چشمانشان يك آسمان پر از منور را در خود
قابل كرده بود , چشمهايي كه براي خواب لالايي
مي خواندند.
اي آسمان , اي وسعت بي كران آبي , تو بگو از آنهايي كه
چشمهاشان هنوز در قله هاي قلاويزان ديده باني مي دهد , از
آنهايي كه پيكرهاي مطهرشان بعد از چند سال پاسبان حريم
حرمت عشق است .
اي آسمان ! تو خود ديدي كه چطور ملائك بالهايشان را
فرش راه عرشيان روي زمين مي نمودند.
تو خود ديدي شلمچه اي كه به خون سربازان گمنام حضرت
مهدي (عج ) رنگين شده بود. اروند را با خروشش ديده اي و
مجنون را با جنونش , فكه را به مظلوميتش و طلائيه را به غربتش .
تو خود بگو از هويزه و مرداني كه قامت رعنايشان زير شني
تانكهاي دشمن له شده بود , از ابوچميه هايي كه خاكش بوسه بر
نعال اوليا حق زده بود , از بوفلفلي كه نخلهايش هق هق گريه هاي
شبانه بسيجيان را به گوش جان شنيده است . از آن جوانان كم
سن و سالي كه بزرگي به ابهتشان سر تعظيم فرود آورده
بود.
يكي از آن بزرگمردان جواني بود كه عظم و رزمش را تو خود
به چشم ديدي , اهل خاك او را به نام « حسن باقري » مي شناسند
و اهل افلاك ....! نمي دانم اما بر اين باورم كه او مصداق بارز
معروفون في السما بود چه كسي باور مي كرد كه او با اين سن و
سال كم فرمانده خيل عظيم بي قراران وصال حضرت دوست
گردد.
اويي كه جهاد و شهادت با خونش عجين شده بود , او شاگرد
مكتب حسين (ع ) بود و چه سعادتي بالاتر از اين كه در سالروز
ميلاد با سعادت ارباب غريبش حسين به دنيا آمد. از آن زماني كه
پا در اين عالم خاكي نهاد با عشق سرور و سالار شهيدان
اباعبدالله الحسين (ع ) خو كرده بود.
زنان و مردان لبنان هنوز حضور سبز او را در ميان خويش به
نيكي ياد مي كنند.
وقتي به حريم عشق پا نهاد همه وجودش را نثار يار نمود ,
ابتدا پادگان منتظران شهادت را وسيله اي براي عروج خويش
برگزيد.
والفجر مقدماتي و فكه هنوز زير سايه نام او نفس مي كشند.
بزرگمردي كه با درايتش دستان خرمشهر را از بند اسارت واكرده
بود. گامهاي استوارش را كه بر خاك مي نهاد گويي اين قلب زمين
است كه به تپش افتاده است , استواري اش كوه را به سخره گرفته
بود , خروشش را بحر به نظاره نشسته بود , او چشمه سار صفا و
صميميت بود. چنان درايتي داشت كه عقل از زكاوتش در تحير
مانده بود. ابتدا واحد اطلاعات را راه اندازي كرد زيرا هميشه بر
اين باور بود كه اگر از دشمن اطلاعات نداشته باشيم معادله
جنگ به سود ما تمام نخواهد شد. اما به اين نيز بسنده نكرد زيرا
پس از مدتي بسيار كوتاه يگانهاي شناسايي را بنيان نهاد. اما نه ,
او فراتر از آن بود كه ديگران مي پنداشتند , او مي خواست
اصحاب ابرهه را در همان ابتداي راه زمين گير نمايد لذا آمد و با
عظمي آهنين واحد شنود و ترجمه اطلاعات دشمن را پايه ريزي
كرد. آري ! جنات تجري من تحتها النهاري كه مي گفتند , منتظر آن
بود كه او پرواز ملكوتي خويش را آغاز نمايد و به جمع مردان
مردي بپيوندد كه اسلام به نامشان افتخار مي كند. اين انتظار
بهشت زياد طول نكشيد. بهشت مدتها بود كه زينت آراسته بود تا
حسن با حسن ملكوتي اش بهشت را مفتخر گرداند.
سرانجام اين سردار خستگي ناپذير كه خستگي را به ستوه
آورده بود پرواز قدسي خويش آغاز نمودو هشتم بهمن شصت و
يك پا از بند خاك رها كرد و به افلاك سفر نمود.
دعايش در حق ما مستجاب باد
تهران ـ عبدالزهرا كوثري
پاورقي :
(1 ) سردار سرلشكر پاسدار حاج محمد ابراهيم همت ; فرمانده
لشكر 27 حضرت رسول (ص )
(2 ) سردار سرلشكر پاسدار حاج احمد متوسليان ; فرمانده لشكر
27 حضرت رسول (ص )
(3 ) سردار شهيد حاج حسين خرازي : فرمانده لشكر 14
امام حسين (ع )
والفجر مقدماتي و فكه هنوز زيرسايه نام او نفس
مي كشند , بزرگ مردي كه با درايتش , دستان
خرمشهر را از بند اسارت وا كرده بود. گامهاي
استوارش را كه بر خاك مي نهاد گويي اين قلب زمين
است كه به تپش افتاده است .

|
يك قدم آن طرف تر
|
رفت كربلا
عمليات كربلاي هشت بود 21 اسفند 1366 در منطقه
عمومي شلمچه در نوك شمشيري جاده اي وجود داشت كه
نيروها در آن عمليات كرده بودند. اين منطقه به شكل ماري بود
كه هر كس بر آن مسلط مي بود بر كل منطقه تسلط داشت . فشار
دشمن بر اين منطقه بسيار زياد بود و لازم بود جلوي دشمن در
عبور از اين منطقه گرفته شود.
نيروهاي گردان امام محمد باقر(ع ) به فرماندهي سردار
شهيد عليرضا بلباسي و جانشين شهيد موسي محسني سه بار
وارد عمليات شدند و از كل گردان به جز ده تا پانزده نفر كسي
باقي نمانده بود و بقيه مجروح و يا شهيد شدند و بلباسي هم
مجروح شده بود.
مرتضي قرباني ـ فرمانده لشكر 25 كربلا ـ گفت : « گردان امام
محمد باقر(ع ) بايد در منطقه عمل كند. »
بلباسي گفت : « من نيرو ندارم و پانزده نفر بيشتر نيستند , نيرو
بدهيد مي روم , ولي اگر با اين وضع تكليف است ,
مي روم . »
فرمانده لشگر گفت : « تكليف است . »
و شهيد طوسي و عبدالله عمراني نيز گفتند چون فرمانده
دستور داده تكليف است .
بلباسي و محسني نيروها را آماده كردند. موقع رفتن موسي
محسني , دستي به پشت طوسي زد و گفت : « ما رفتيم ولي به زن و
بچه هايمان رحم كنيد و جنازه ما را بياوريد. »
آنها به اتفاق رفتند. آتش دشمن بسيار شديد بود. با
بي سيم چي تماس گرفتم , گفتم : « بابا بزرگ ـ بلباسي ـ را
ميخواهم . »
بي سيم چي گفت : « بابابزرگ خوابيده . »
گفتم : « بگو انشاالله بروند كربلا , بعد بخوابند. »
گفت : « بابابزرگ رفت كربلا و خوابيد »
فهميدم بلباسي شهيد شده است . خمپاره اي در كنارش فرود آمد
و سر و سينه اش پر از تركش شد و به شهادت رسيد.
فرداي آن روز محمد حسن قاسمي طوسي و حميد رضا
نوبخت دو تن از فرماندهان لشكر براي آوردن جنازه رفتند كه
خود آنها نيز به شهادت رسيدند و جنازه همگي آنها در منطقه
عملياتي باقي ماند.
راوي : برادر حاج يونس محسن پور
يك يادگاري كوچك
در عمليات محرم در منطقه موسيان عراق و پايگاه زبيدات ,
عليجان بي نياز , فرماندهي گردان الزهرا(س ) را برعهده داشت .
چهل و هشت ساعت قبل از عمليات داخل كوههاي مور موري
مستقر بوديم . عليجان را ديدم كه بر خلاف بقيه با لباس فرم سبز
رنگ سپاه منظم و مرتب و با پوتينهايي كه بندهاي آن را محكم
بسته بود آماده شركت در عمليات بود و لحظه شماري مي كرد.
چند ساعت قبل از عمليات كنار رودخانه لباس مي شست . تحت
تاثير روحيه اش حس كردم در اين عمليات شهيد مي شود. طاقت
نياوردم و گفتم : عليجان با اين حال و هوايي كه داري در عمليات
به شهادت مي رسي !
با شكسته نفسي گفت : من كجا! شهادت كجا!
گفتم : بيا با همديگر معامله اي بكنيم .
گفت : معامله چي
گفتم : با همديگر عهد ببنديم , اگر شما شهيد شدي در قيامت
از من شفاعت كني و اگر من شهيد شدم از شما شفاعت كنم ,
قبول كرد. پس گفتم : چيزي به عنوان يادگاري به من بده .
قبول كرد و بعد از شستن لباس با هم به داخل چادر رفتيم و
او در كوله پشتي اش چيزي جز يك قطعه عكس سياه و سفيد
4 * 3 پيدا نكرد و آن را به من داد . گفتم : عليجان ! پيغامي , وصيتي
نداري
در يك جمله كوتاه گفت : « بگو دخترم مريم را خوب نگه
دارند. »
غروب همان روز با تاريك شدن هوا گردانهاي عمل كننده
براي استقرار در نزديكي خط دشمن حركت كردند تا فردا شب در
عمليات شركت نمايند. صبح روز عمليات محرم براي تغيير كانال
بي سيم ها به محورها رفتيم و در محور اول من مجروح شدم و در
ادامه عمليات به هنگام پاتك دشمن , بعد از اينكه آرپي چي زن
شهيد شد , بي نياز آرپي چي را برداشت و دو تا از تانك هاي
دشمن را منهدم كرد. در همين هنگام رگبار گلوله هاي سربازان
دشمن به پهلوها , كمر و پاهاي او اصابت كرد. شدت جراحات
آنقدر زياد بود كه در همان منطقه موسيان : زبيدات عراق به
شهادت رسيد.
راوي : برادر علي اصغر دوستي

|
|