
در منطقه ماووت محور قاميش چند روزي بود كه دشمن
اقدام به تك سنگين كرده و بر اثر آن تعدادي از محورهاي
منطقه به دست دشمن افتاده بود. در آن زمان شهيد عليرضا
خلوص دهقان پور در منطقه حضور نداشت لذا به سرعت خود
را به منطقه رساند. در اين زمان لشكر , نيروهايش را به منطقه
ديگري برده و گردان سلمان هم به مقر « ياحسين » رفته بود.
او مستقيم به قرارگاه رفت تا تكليف را مشخص كند.
ساعت دوازده شب بود كه بعد از صرف شام به استراحت
پرداخته بوديم . نزديك اذان صبح صداي او را شنيدم كه
مي گفت : « بچه هاي گردان سلمان بلند شويد , بايد به خط برويم
و محور « قاميش » را حفظ كنيم . »
حدود ده نفر سوار خودرو شديم و حركت كرديم . هوا
روشن شده بود وقتي به محور قاميش رسيديم , وضعيت
پدافندي گرفتيم . به مدت بيست و چهار ساعت در آنجا بوديم .
دشمن با ما فاصله بسيار كمي داشت و با چشم غيرمسلح
ديده مي شد.
حدود يك تيپ نيرو در منطقه مستقر بود. ما فقط يك
تيربار داشتيم و هر وقت شليك مي كرديم آنها فرار مي كردند و
هر چه داشتند خاموش مي شد حتي دوشكا را مي ديديم كه
روبروي ما كار مي كرد. تانكها را نيز به آن ناحيه آوردند , خيلي
سخت بود , با كلاش و تيربار شليك مي كرديم و منتظر مهمات
بوديم ولي به علت كوهستاني بودن منطقه نمي توانستند مهمات
بياورند. منطقه مال رو بود و حتي سنگر نداشتيم چون درست
كردن سنگر وقت زيادي مي برد. وقتي با دوربين نگاه كردم ,
ديدم دهقان پور با يك ستون نيرو مي آيد. با چنان سرعتي
مي آمد كه بچه ها مي افتادند و بلند مي شدند.
وقتي به ما رسيدند گفتم : « وضع خط خوب نيست چرا
آمديد در اين حال احتمال محاصره و احتمال شهيد شدن
بچه ها زياد است , ما همين چند نفر مقاومت مي كرديم . » در
جواب گفت : « شما تا حال بيست و چهار ساعت گرسنه
مانديد , به خاطر همين ما آمديم انشاالله خط را حفظ كنيم . »
آتش دشمن زياد شده بود , هواپيماهاي عراقي مواضع ما را
مي كوبيدند. فرمانده لشكر كه از بالاي قله قاميش وضعيت ما را
مي ديد دستور عقب نشيني داد تا از پائين قله به بالا بيائيم و در
تپه هاي سوزني قاميش مستقر شويم , چون از بالا مسلط تر
بوديم . به ايشان گفت : شما در اول ستون با بچه ها برويد , من در
آخر ستون با شما مي آيم .
گفت : « تو دو روز اينجا مانده اي و خسته شده اي , تو برو
من اينجا مي مانم . » من هر چه اصرار كردم كه برو قبول نكرد.
چند نفر از بچه ها در حال عقب نشيني شهيد شدند و بقيه به قله
رسيدند. گفتم بيا از منطقه برويم . همين كه مقداري راه رفتيم ,
گفت : « رضايي ! ما اينجا مي مانيم ! كجا برويم . »
ساعت يازده و نيم الي دوازده ظهر بود كه احساس كردم
ايشان شهيد مي شود. چون در سيمايش مي ديدم . معنويت
خاصي در هيبت نظامي اش پيدا بود و هر آن چهره اش
برافروخته تر مي شد.
به طرف نيروها كه در تپه سوزني بودند حركت كرديم .
منطقه پوشيده از ارتفاع بود و غارهايي به چشم مي خورد , اما
راه عبور قطع شده بود و تحت هيچ شرايطي نمي شد پائين آمد.
ارتفاعي حدود ده , پانزده متر بود كه او از آن پريد سپس من هم
گفتم پناه بر خدا و به تبعيت از ايشان پريدم . با هم رفتيم درون
غاري كه داخل آن به اندازه دو سه نفر جا بود. آتش دشمن هم
خيلي زياد بود. گفت : « اينجا بمانيم تا آتش تمام شود. »
قبلا تيري به لگنم خورده بود ولي در حدي نبود كه خيلي
اذيت كند. شلوارم خوني شده بود , خلوص با ديدن آن گفت :
« اين چيه »
گفتم : « اين مال صبح است . »
گفت : « تو همينطوري ماندي »
گفتم : « خونش بند آمده است . »
در همين لحظه جلوي غار را با كوتيوشا زدند و ما مجروح
شديم . من پانزده تا بيست دقيقه بيهوش بودم كه يكباره ديدم
كسي پايم را گرفته و تكان مي دهد , چشم باز كردم . موج انفجار
به شدت ما را گرفته بود , به من مي گفت : « برو! »
دست و پايش را به طرف قبله كرده بود. پاهايش از قسمت
ران به بالا خوني بود و شلوارش پاره پاره شده بود. او را بغل
گرفتم و با همان وضعيتم بلندش كردم . گردنش را بغل گرفتم .
گفتم : « چيزي نيست » باز اصرار كرد كه از اينجا بروم . اين را
گفت و يا حسين و يا شهيد را زمزمه مي كرد. يك لحظه بدنش
خشك شد. موج انفجار خونش را خشك كرده بود. آهسته او را
روي زمين خواباندم و بلند شدم . يك لحظه به خودم آمدم و
گريه كردم , بعد از اينكه با هزار سختي از ميدانهاي مين و
راههاي صعب العبور بالا آمدم , خودم را در بيمارستان يافتم .
هر يك از دوستان كه به من مي رسيد با گريه حال او را از من
مي پرسيد! حال عليرضا خلوص را. من نيز محل شهادت او را
به آنها مي گفتم . ولي در اثر شدت آتش دشمن , بچه ها
نتوانستند جنازه اش را پيدا كنند و به عقب بياورند. روحش
شاد ـ راهش پررهرو باد.
راوي : برادر جانباز مرتضي رضايي

|
فقط خدا شما را ديد
|

براي رزمندگان و شهداي مظلوم قرارگاه رمضان
وقتي نگاهم را به عمق جنگ معطوف مي كنم و لحظه هاي
سرخ و خونين آن روزها و شبها را در ذهنم مجسم مي نمايم ,
تصويرهاي صداقت , پاكي ها , اخلاص , انسانيت , شرافت ,
عشق , نورانيت , ايثار , درخشندگي , يك رنگي , تواضع ,
خوبي ها , معنويت , عبادت , فداكاري , گذشت , ... از مقابل
ديدگانم مي گذرند. يعني همان سخنان و كلامي كه مي تواند به
عنوان زيباترين تابلوهاي حماسي زندگي مان قرار گيرد.
اگر بخواهم تاريخ جنگ هشت ساله را ورق زنم , در هر
صفحه آن نام دلاور مردان قهرماني بچشم مي خورد , كه روزي
در سنگرها , بيابانهاي گرم و سوزان و خاكهاي غربت جبهه ها ,
شجاعانه جنگيدند و از مكتب حسين (ع ) دفاع كردند و با خون
سرخ خود , صفحات آنرا رنگين نمودند.
صفحاتي كه آغشته به خون است و در كربلاهاي ايران
زمين , تاريخ آينده ما و انسانهاي بعد از ما را با تفنگشان
نوشتند و كارهاي نشدني را شدني كردند.
در جنگ هشت ساله , نوجواناني به ميدان آمده بودند كه
قد تفنگ از قد خودشان بزرگتر بود. آنها بدرستي , درس ايثار و
گذشت و جانبازي را در مكتب حسين (ع ) آموختند.
دستانم همچنان مي لرزد; قلم قدرت و توان نوشتن ندارد.
و آنچه را كه مي بايست بنويسد قادر نيست . چه دشوار است
نوشتن در وصف شهدا و خاطرات بياد ماندني كبوتران و
پرستوهاي خونين بالي كه در پايگاههاي برون مرزي عراق , در
زير آتشهاي سنگين بعثي ها به خاك و خون غلتيدند و پرپر
شدند , اما , حرارت و عشق معنوي شهدا , گرمائي دوباره به
دستانم مي دهد و مرا به آن وامي دارد تا بر اعصابم مسلط شوم و
از شهاب هاي سرخ ديگري كه در ارتفاعات , صخره ها و كوهها
و سنگلاخهاي خونين كردستان عراق درخشيدند را براي نسل
جوان امروز , اين سرمايه هاي پر ارزش و پرتحرك بيان كنم .
روي خط فركانس بيسيم , صداي غرش توپخانه ها و
تانكهائي بگوش مي رسيد كه وجب به وجب خاك كردستان
عراق , و پايگاههاي برون مرزي آن را , كه رزمندگان قرارگاه
رمضان در آنجا مستقر بودند زير آتش گرفتند. صخره هاي پاك
و سنگلاخهاي خونيني كه هنوز نشان از مظلوميت و مقاومت
شهداي قرارگاه رمضان بر روي آن نقش بسته و بچشم
مي خورد.
اينجا حرمله است . يكي از پايگاههاي برون مرزي عراق كه
دائما در زير آتشبارهاي سنگين عراقيها مي سوزد. نقطه به نقطه
آن با گلوله هاي توپ و خمپاره ها علامتگذاري , و نشان از
مقاومت و پايمردي بسيجيان و غيور مردان و جان بركفاني دارد
كه همچنان نامشان لرزه بر اندام دشمن مي اندازد. تك تك
سنگرهاي اين پايگاه خاطره انگيز است . اگر به يك غروب آن
اشاره كنم مظلوميت بسيجيان در آن خاكها و سنگرهاي غربت
بيشتر تجلي مي كند.
صداي نعره گلوله هاي خمپاره 120 عراقيها شنيده شد .
گلوله ها , يكي پس از ديگري روي سنگرها و سنگها منفجر , و
دود و غبار و باروت در هوا بلند مي شد و سنگها و تركشها را به
هر طرف پرتاب مي كرد. رعب و وحشت پايگاه را فرا گرفت . آن
دانشجوي بسيجي , چفيه خود را دور گردنش انداخت و به
درون سنگر رفت و با خود مي گفت كه عراقيها دوباره شروع
كردند. چند لحظه نگذشت كه گلوله خمپاره به درون همان
سنگر كه شايد چيزي كمتر از يك متر با ما فاصله داشت اصابت
و منفجر شد و چند نفر مجروح و جسم نازنين اين دانشجوي
بسيجي با آن چفيه اشك آلودش كه در زير تك درخت اين
پايگاه , در نيمه هاي شب با خداي خود خلوت مي نمود و
اشك هاي غريبانه اش را با اين چفيه پاك مي كرد; در غروبي
بسيار سنگين , عارفانه غرق در خون شد و به ديار حق شتافت .
بعد از نماز صبح , در آن روز خونين , از سنگر بيرون آمدم ,
و به يكي از پست هاي ديده باني كه بر قسمتي از دشت و شهر
زور عراق سيطره داشت , قرار گرفتم و به اطراف نظاره
مي كردم .
هنوز صداي ناله هاي بسيجيان و مجاهدين عراقي , و
زيارت عاشورا از داخل سنگرها بگوش مي رسيد. در همين
لحظه , صداي توپخانه هاي سنگين و دوربرد دشمن از دور
شنيده مي شد كه پايگاههاي ما را زير آتش گرفته بودند. وقتي
به سمت صدا تمركز كرديم ; متوجه شديم كه اين بار نوبت
پايگاه چناره است . كه بايد هديه ها و تركشهاي داغ و سرخ را
بپذيرد. « چناره عراق » يكي ديگر از پايگاههاي برون مرزي
است كه در سمت راست پايگاه حرمله واقع شده است . داستان
غمبار و قصه دردناك آن را خواهم گفت ; كه چگونه در آتشهاي
دشمن سوخت .
اما , حرمله اين پايگاهي كه هنوز روي آن قرار داريم روزي
مجاهدين عراقي را در خود داشت و سنگرهاي آن با نور الهي
منور بود.
تلاوت قرآن , دعاي كميل , زيارت عاشورا , با لهجه هاي
عربي و با چهره هائي پر از اشك و ناله و زاري فضاي پايگاه
حرمله را صفائي ديگر مي بخشيد. ياد آن لحظه هاي پاك و
بي ريا بخير!
آن مجاهد عراقي كه وقتي نوبت نگهباني و پست او بود به
سنگر نگهباني رفت . اما , چند لحظه بعد برگشت و گفت : جاي
من كسي ديگر برود. با شوخي به او گفتم ترسيدي ! گفت نه ;
نفس , نفس نمي گذارد. شيطان بر من وارد شد و اگر به اين
نگهباني ادامه مي دادم ديگر براي خدا نبود و ارزشي نداشت .
بلافاصله به درون سنگر استراحت رفت و كتاب دعا برداشت و
به لهجه عربي شروع به خواندن دعا كرد و زار زار مي گريست
و... و اگر بيشتر براي آن بگويم مي ترسم كوچكش كرده باشم .
بگذار تا گمنام و مظلوم بماند.
حال , چگونه از حرمله خارج شوم و به پايگاه چناره بروم
و از لحظه پرواز شهاب هاي سرخ و اوج مظلوميت شهدا ,
سخن ياد كنم .
سنگرهاي چناره يكي پس از ديگري مي لرزند. از لحظه
شروع آتشبارهاي توپخانه به اين پايگاه , در همان ساعات
اوليه , موفق به برقراري ارتباط بيسيمي نشديم .
هر چه تلاش كرديم , بي فايده بود. شدت درگيري بقدري
بود كه حتي موفق نشديم از آخرين وضعيت آنها باخبر شويم .
بعد ازتلاش فراوان و تماسهاي مكرر , در يك لحظه صداي
ضعيفي از پشت بيسيم , بگوش رسيد كه ما با عراقيها درگير
شديم و درگيري تن به تن ادامه دارد. كمك ... كمك ... و بعدش
هم ديگر هيچ صدائي نشنيديم .
از پشت بيسيم , چناره را صدا زديم , چناره , چناره البته با
رمز , گويا ديگر...! در همين يكي دو كلمه تماس بيسيمي متوجه
شديم وضعيت فوق العاده حساس است . و شدت درگيري
بسيار زياد. بلافاصله چند نفر آماده شديم تا به كمك آنها
برويم . از طرفي پايگاه را هم نمي شد خالي كرد و احتمال حمله
به اين پايگاه هم زياد بود. با كلاه و لباس كردي و همچنين شال
كمر محكم بستيم و با تعدادي فشنگ هاي اضافي و نارنجك
براه افتاديم . در راههاي مالرو كه به طرف چناره در حركت
بوديم , سرود عشق سرمي داديم . بعد از طي كردن مسافتي راه ,
به دره سوسياليستها رسيديم .
سوسياليستهاي عراق , از جمله معارضيني بودند كه بر
عليه عراق مي جنگيدند و در اين دره ها مستقر بودند. وقتي به
دره سوسياليستها رسيديم ; از سوسياليستها خبري نبود , جز
تعداد كمي از آنها كه شايد حفاظت و مراقبت از نگهداري
سلاح و مهمات خود را داشتند. يكي از سوسياليستها را صدا
زديم و گفتيم فرمانده شما كجاست گفت فرمانده ما و نيروها
رفتند شهر زور. درنگ نكرديم و براه خود ادامه داديم و به
طرف چناره منطقه درگيري حركت كرديم . خيلي سريع به
پايگاه چناره رسيديم . صداي انفجار گلوله هاي توپ وتانك در
داخل كوهها و صخره ها مي پيچيد. درگيري در روي خط الراس
ارتفاعات سنگي و صخره اي بود كه كمين چناره بود و بمحض
درگير شدن پايگاه , خود را آماده مي كرد , كه به كمك كمين
بشتابد.
اما , درگيري بقدري غافلگيرانه و ناجوانمردانه صورت
گرفت كه پايگاه چناره , نتوانست كاري انجام دهد. درگيري
كمين چناره با عراقيها خيلي سنگين و شديد بود . ما 6 نفر
تصميم گرفتيم بهر وضعي هست روي ارتفاعات به كمك آنها
برسيم . حجم آتش و شدت درگيري بقدري سنگين بود كه
عراقيها از روي ارتفاعات , زمين و زمان را به رگبار مي بستند و
آتش يك لحظه قطع نمي شد.
عراقيها , كاملا بر ما مسلط بودند و تنها پناهگاه ما پشت
سنگهاي كوچك بود كه مي بايست چند لحظه صبر مي كرديم و
با سرعت هر چه تمامتر , دو سه متر راه را با اين وضع مي رفتيم .
اگر لحظه اي كند حركت مي كرديم ; سرنوشت هر يك از ما
بگونه اي ديگر مي شد. يادم نمي رود; سنگ بزرگي بود كه وسط
آن سوراخي داشت كه نفر بسختي از آن مي گذشت و با يك
حالت و نمائي خاص بر روي زمين چسبيده بود. به هرطور
ممكن در زير آن آتشهاي سنگين , از وسط سنگ و از آن
سوراخ , به سختي عبور كرديم و با اين وضع تانصف ارتفاع
پيش رفتيم . ما بطرفشان تيراندازي مي كرديم و آنها نيز
لحظه اي آتش را , روي سر ما قطع نكردند . ما 6 نفر يك لحظه
در جائي قرار گرفتيم كه ديگر ادامه پيشروي برايمان مقدور
نبود. جائي بود كه ما هيچ اميدي به زنده بودن نداشتيم .
عراقيها كاملا بر ما مسلط بودند و لوله هاي كاليبر را به سمت ما
گرفتند. هر لحظه مرگ را جلوي چشمان خود مي ديديم . طوري
كه ديگر هيچ حفاظي نداشتيم و از بوته ها به عنوان سنگر
استفاده مي كرديم و سرمان را پشت بوته قرار مي داديم تا
گلوله ها , مستقيم به سر ما اصابت نكند. با توجه به اينكه بوته ها
هيچ حفاظي نبودند و چاره اي جز اين هم نبود و چون درازكش
بوديم , از آن طرف گلوله ها , به بغل پاهايمان مي خورد لذا پاها
را به يكطرف مي كشانديم تا گلوله ها به پاهايمان نخورد. تا
اينكه ساعتها , اين مقاومت ادامه داشت و هر لحظه شرائط
سخت تري بر ما مي گذشت . در اين لحظه بود كه صحنه بسيار
دلخراشي , كه تا قيامت از ذهنم خارج نمي شود , نمايان شد. آن
لحظه هاي پاك , لحظه هائي كه كوههاي كردستان عراق به لرزه
درآمدند , لحظه هائي كه ارتفاعات ملخ خور , كاني خياران ,
سورن و ... بر مقاومت عاشقان خدائي به خود آمدند; آن
لحظه هائي كه دشت خونين حلبچه و شهر زور شرمنده خود
شدند , لحظه هائي كه شهدا عشق را بدرستي معني مي كردند.
امالله لحظه هائي كه بچه هاي بسيجي و سپاهي , يكي يكي
در آن سنگرها بشهادت رسيدند و در آتشهاي دشمن سوختند.
دستانم همچنان مي لرزد , نمي دانم , مظلوميت بسيجيان و
پاسداران قرارگاه رمضان را دراين روز دردناك چگونه به اتمام
رسانم . امروز چناره كردستان عراق , غرق در آتش و خون
است , غرق در دود و باروت هاست . وقتي آن دو بسيجي
باقيمانده , تا آخرين گلوله و فشنگ خود در چند متري عراقيها
كه باخيانت و ناجوانمرديهاي نامردان « بارزني ها » صورت
گرفت . سنگر به سنگر مردانه و قهرمانانه با عراقيها جنگيدند و
از ارتفاعات ملخ خور و سورن دفاع كردند. زماني بود كه ديگر
هيچ گلوله و نارنجكي نبود. وقتي بر بالاي سنگر , شجاعانه
ايستادند و تسليم آنها شدند , ناجوانمردانه با به رگبار بستن
اين دو بسيجي از بلندترين قله هاي خونين كردستان عراق بطرز
دلخراشي به پائين پرتاب شدند و مظلومانه و غريبانه قرباني
گشتند و همچون سرور و سالار شهيدان اباعبدالله الحسين (ع )
سر از تن جدا , خون سرخشان روي سنگلاخهاي كردستان
عراق جاري است .
بي ترديد امروز شهدا بر بلندترين قله هاي ايثار و شرف
ايستاده اند و با خون سرخ خود , حماسه هاي بسيجيان و
پاسداران مظلوم , بر روي ارتفاعات سر به فلك كشيده
كردستان عراق را مي سرايند. گرامي باد ياد و نام همه قهرمانان
و دلاورمردان , بسيجيان و پاسداران قرارگاه رمضان .
جانباز مهدي بساوند ـ بهشهر

|
|