
« برگزيدگان » عنوان مجموعه اي است كه توسط نشر شاهد;
انتشارات بنياد شهيد انقلاب اسلامي به بازار نشر دفاع مقدس
عرضه گرديد.
« مهرداد رضائي فر » نويسنده اين مجموعه زندگي نامه و
خاطرات 16 تن از شهداي مركز گزينش غرب نيروي زميني
سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را در قالب داستانواره تدوين
نموده است كه مطالعه آن را به جوانان و نوجوانان نسل امروز
انقلاب پيشنهاد مي كنيم .
برگزيدگان در 197 صفحه قطع رقعي و در شمارگان
1200 جلد در اختيار علاقمندان به فرهنگ ايثار و شهادت
قرار گرفته است .

قلم پايداري
گراميداشت و تجليل
|
ديباچه : سرهنگ ستاد حميد سيدي در سال 1353 به نيروي هوايي ارتش
پيوست و پس از تكميل دوره پدافند هوايي جهت ادامه تحصيل و تكميل تخصص
به خارج از كشور عزيمت نمود. با شروع جنگ بر حسب ماموريتهاي محوله به
عنوان افسر عملياتي در سايتهاي مختلف موشك هاگ در پدافند از فضاي كشور
فعاليت نمود و پس از پايان جنگ ضمن خدمت در واحدهاي عملياتي گروه
پدافند هوايي تبريز , وارد دانشگاه تبريز شده و موفق به اخذ مدرك ليسانس در
رشته جامعه شناسي گرديد و در راستاي ادامه تحصيلات خود پس از طي
دوره عالي رسته اي وارد دانشكده فرماندهي ستاد ارتش شده و در مديرت امور
دفاعي در مقاطع فوق ليسانس فارغ التحصيل شد و امروز به عنوان رئيس
عمليات فرماندهي ارشد نظامي منطقه آذربايجان شرقي و اردبيل مشغول
خدمت مي باشد. مهمان قلم او هستيم كه از فرماندهانش براي ما نوشته و از
نهادينه كردن فرهنگ ايثار و شهادت :
همه فرماندهان شهيد نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي
ايران , اعم از سرلشكر شهيد فكوري , سرلشكر شهيد ستاري ,
سرلشگر شهيد اردستاني و ساير شهيدان بزرگوار اين نيرو ,
عاشقانه طالب شهادت بودند و در طول جنگ در مبارزه با دشمن
تا لحظه اي كه جام سرخ شهادت را سر نكشيدند سر از پاي
نمي شناختند.
اين شهيدان بهشتي با همت والاي خود در ايام جنگ با
بهره گيري از ايمان و اراده پولادين خود نه تنها نام خود را در
زمره قهرمانان جاودانه تاريخ ثبت نمودند بلكه قهرماناني
پروراندند كه امروز , در مصادر مهم نيروي هوايي ارتش
ايثارگرانه مشغول خدمتند.
اين نام آوران جاودانه تاريخ , جان خود را با خدا معامله
كردند تا تاريخ گواه جانفشانيهاي آنها باشد. ولي سخن گفتن از
سر لشگر شهيد بابايي جايگاه ويژه اي دارد.
او عزت نفس , كرامت , افتادگي و اخلاص را از مولاي خود
حضرت علي (ع ) آموخته بود. هم در رزم هوايي و هم در رزم
زميني , هر دو جبهه را يكجا در مي نورديد و چنان مخلصانه در
بيابانهاي جنوب و كوههاي به برف نشسته شمال غرب و غرب
در سنگرهاي رزمندگان پدافند هوايي , حضور مي يافت كه كوهها
در مقابل عظمت اين بزرگوار سر فرود مي آوردند.
يك روز در پرنده آهنين بال خود , پيشگامانه به دشمن
يورش مي برد و فرداي آن روز در سنگر پدافند هوايي , هم دوش
پرسنل پدافند به سوي دشمن سياه دل , تير مي نواخت .
با وجوديكه مسئول معاونت عملياتي نيروي هوايي بود و
جايگاه رفيعي داشت ولي همچون بسيجي مخلصي شور در دل
رزمندگان مي انداخت . پس چه زيبنده كلامي است عنوان
سرلشگر بسيجي براي شهيد بابايي .
اگر فرهنگ را همانگونه كه نظريه پردازان اجتماعي عنوان
مي كنند , كل دستاوردهاي مادي و معنوي انسان در طول زمان
بدانيم سخن گفتن از فرهنگ ايثار و شهادت و ترويج آن نيز
مفهوم روشني پيدا خواهد نمود , بنابراين فرهنگ چيزي نيست
كه در يك روز و يا چند هفته و يا سال بوجود آيد بلكه ريشه در
تاريخ هر ملت دارد , انسانها به دنيا مي آيند و از بين مي روند ,
ولي فرهنگ همچنان باقي مانده و از نسلي به نسل ديگر انتقال
مي يابد. ما ملت مسلمان و شيعه از قرنها پيش در تاريخ خود
فرهنگ شهادت و ايثار را داريم .
شهادت حضرت ابا عبدالله الحسين (ع ) و ايثارگريهاي وي
جزو فرهنگ ماست لذا مي بينيم كه همه آحاد كشور اسلامي ايران
همه ساله در دهه عاشورا اين قيام تاريخي و فرهنگ شهادت
حضرت امام حسين (ع ) را زنده نگه مي دارند.
بر اين اساس است كه حضرت امام خميني (ره ) بارها
فرمودند : « فرهنگ عاشورا را زنده نگه داريد كه ما هر چه داريم
از عاشوراست . » و بدين لحاظ بود كه همه رزمندگان در طول
دوران دفاع مقدس با نشات گرفتن از اين فرهنگ شهادت ,
عاشقانه به ديدار معبود مي شتافتند.
بدين ترتيب براي نهادينه كردن فرهنگ ايثار و شهادت در
فضاي كنوني جامعه و انتقال آن به نسلهاي بعدي لازمه اش
گراميداشت و تجليل از رزمندگان در مناسبتهاي مختلف و
بازگويي افتخارات و رشادتهاي آنان و به طور كلي ارتقا منزلت
و شان اجتماعي عزيزان رزمنده مي باشد , بطوريكه بايد در
جامعه همه آحاد ملت اعم از زن و مرد و كوچك و پير و جوان ,
فرهنگ ايثار و شهادت را پذيرا و دروني نمايند. تا در نهايت
فرزنداني آشنا با الگوهاي فرهنگ ايثار و شهادت بپرورانيم .
ث سرهنگ ستاد حميد سيدي

|
متلاطم چون دريا
|

براي دوم ارديبهشت , سالروز شهادت سردار شهيد حاج حسين بصير ,
قائم مقام لشكر ويژه 25 كربلا
اشاره : در بيست و چهارم دي ماه سال 1322 هـ . ش در شهر
ساحلي فريدونكنار به دنيا آمد. و روحش را به همراه جسمش
تلاطم بخشيد و پروراند و تا بدانجا رسيد كه پس از 44 سال
بي قراري و نياسودن در مورخه 1366,2,2 در حالي كه قائم
مقام لشكر ويژه و خط شكن 25 كربلاي مازندران بود بر روي
قله هاي ماووت عراق اوج گرفت و آرام بر روي زمين آسود و
نامش را در آسمان جاودانه ساخت ; حاج حسين بصير. آنچه در
پي مي آيد خاطره اي است داستاني از لحظه عروجش كه
بمناسبت شهادتش از كتاب « مردان تنهايي من » انتخاب
نموده ايم .
باد خنك كوهستاني صورت هادي را نوازش مي داد. در
گوشه اي نشسته بود و به عمليات امشب مي انديشيد. خورشيد
آرام آرام از لابه لاي كوه هاي اطراف قله ماووت عراق ناپديد
مي شد. غروب عجيبي برايش بود. هيچگاه اينگونه دلش نگرفته
بود. نمي دانست چرا
هميشه شب هاي عمليات روحيه شادابي داشت . انگار
مي خواست پرواز كند. اما امشب نمي دانست چرا اينگونه حالش
گرفته است نگاهي به بچه هاي گردانش ـ گردان عاشوراـ
انداخت . هركس مشغول كاري بود. يكي اسلحه اش را تميز
مي كرد. يكي به سرو وضعش مي رسيد , يكي نارنجك ها را به
كمرش مي بست . يكي چيزي مي نوشت , عده اي هم در گوشه كنار
نشسته بودند و قرآن مي خواندند و مناجات مي كردند هادي با
خودش گفت : « الان اين بچه ها نياز به روحيه دارن . راهش هم اينه
كه يه بار ديگه حاجي را ببينن . » .
بدون درنگ راننده اش را طلبيد و به او گفت : « برو قرارگاه و
به حاجي بگو بچه ها در قله منتظر شما هستند و دوست دارن شما
را ببينن » .
راننده هم سريعا به طرف قرارگاه حركت كرد.
البته عادت حاجي بود كه شب عمليات در كنار نيروهاي
لشكر باشد. هادي هم مي دانست كه چه به دنبال حاجي برود و
چه نرود , حاجي خودش به خط مي آيد ولي با خودش فكر كرد
كه شايد مسئولين سپاه نگذارند ايشان در خط مقدم حضور پيدا
كند , لذا راننده اش را به همين منظور به دنبال حاجي فرستاد.
ساعتي نگذشت كه ماشين حاجي از دور نمايان شد و در
دامنه قله از حركت ايستاد. شيرمردي كه جنگ , موهايش را
سفيد كرده بود , كيسه خشابي به سينه بسته , با لباس خاكي و
اسلحه كلاش به دست , مانند يك بسيجي ساده از ماشين خارج
و آرام آرام به طرف بالا آمد. وقتي به قله رسيد , رزمندگان با
ديدن سيماي نوراني اش با شور و شعف خاصي به طرفش
دويدند و تك تك , او را در آغوش گرفتند. گويا پدرشان را بعد
چندسال دوري ديده اند. حاجي هم مثل هميشه دستي به
سرورويشان كشيد. بوسه اي به پيشاني شان زد و شيشه عطري را
كه در جيبش بود درآورد و بين آنها تقسيم كرد و به تك تكشان
گفت : « اگر به فيض شهادت نائل شديد , ما را فراموش نكنيد. از
شما التماس دعا دارم . شفاعت فراموش نشه . »
بعد از وداع , حاجي مانند هميشه براي روحيه دادن بچه ها
مقداري سخنراني كرد. چه زيبا سخن مي گفت . هر كلمه اش را
بايد با آب طلا نوشت و در شهرهاي پر از گناه و معصيت نصب
كرد. سخن ها , سخن هاي آسماني بود. چون شب نيمه شعبان بود ,
حاجي اينگونه آغاز كرد : « ...انتظار يعني حركت و انتظار يعني
ايثار , انتظار يعني خون دادن , انتظار يعني ادامه دادن راه
شهيدان , انتظار براي اين است كه انسان در سكون مثل آب
گنديده نباشد , انتظار چشمه خروشان است و انتظار دريايي
است مواج ... »
آري ! سخناني كه از حنجره سوخته حاج بصير قهرمان
بيرون مي آمد , صداي ملكوتي فرشتگاني بود كه از عرش به
ديدارش آمده بودند تا او را با خود همسفر آسمان كنند.
بعد از سخنراني , حاج بصير و هادي به پشت سنگر
فرماندهي رفتند و روبروي هم نشستند. وقتي هادي به حاجي
نگاه مي كرد آرامش خاصي داشت , چرا كه حاجي آن شب خيلي
نوراني شده بود. حاجي دست بر محاسن جو گندمي اش كشيد و
رو به هادي گفت : « هادي جان ! من ديگه پير و خسته شدم و نياز
به يك استراحت طولاني و درازمدت دارم . »
هادي كه تا آن لحظه هيچگاه كلمه خستگي را از زبان حاجي
نشنيده بود. بسيار متعجب شد و در دلش احساس خوشحالي
كرد و با خودش گفت : « بالاخره خودش گفت من خسته شدم ,
چرا كه از روز هفتم جنگ تا به حال حتي يك لحظه هم صحنه
جنگ را ترك نكرد , خوبه بعد عمليات به شمال بره , هم يك
مدتي استراحت مي كنه و هم به زمين شاليزارش كه هفت سال از
اون خبر نداره دستي ميكشه . »
هادي همينطور كه در فكر بود به ياد آن روزهايي افتاد كه پا
به پاي حاجي در گرماي طاقت فرساي تابستان به دروكردن شالي
مشغول مي شد , اما اين كلمه خستگي در مغزش جا نمي گرفت .
دوباره با خودش گفت : « اما اونجا هم حتي يك بار كلمه خستگي
را از زبان حاجي نشنيدم . به هرحال چيزي بود كه خودش گفت .
اگر من به او مي گفتم بسه , خسته شدي , برو يك استراحتي بكن ,
شايد قبول نمي كرد. »
اما اين سوال ها در ذهن هادي به او اجازه نمي داد تا از اين
مسئله بگذرد : « براي چي حاجي اين حرف را زد مگه چه شده
حاجي و خستگي اصلا با هم جور درنمي آد. حاجي كسي كه
خستگي را خسته كرده . » و سرش را بالا گرفت و چشمهايش را
به چين هاي پيشاني حاجي دواند و گفت : « ان شاالله بعد
عمليات به شمال تشريف ببريد و كمي استراحت كنيد , چون
واقعا خسته شديد. »
حاجي نگاه آرامي به هادي انداخت و تبسم مليحي زد و لب
فرو بست .
در همين حين صداي بي سيم چي حاجي , از سنگر
فرماندهي به گوش رسيد : « حاجي ! پشت خط با شما كار دارن » .
حاجي به سرعت وارد سنگر شد و پاي بي سيم نشست .
بي سيم چي به حاجي گفت : « آقا مرتضي (1 ) پشت خط . » و گوشي
را به دست حاجي داد. حاجي گوشي را برداشت و گفت : « بگوشم
آقامرتضي . »
« سلام حاجي , كجايي »
« محور! كنار بچه ها! »
« بابا اونجا چكار مي كني , امشب آتيش دشمن خيلي سنگينه ,
شما هم كه چند روزه خواب به چشمت نرفته , بيا قرارگاه كمي
استراحت كن . »
حاجي كه هيچگاه عادت نداشت شب عمليات در قرارگاه
بماند , سعي كرد آقا مرتضي را راضي كند. گفت : « آقامرتضي ! من
فرمانده ا ين محورم و بايد در كنار بسيجي ها باشم تا اونا دلگرم
كار باشن و مشكلي پيش نياد » .
آقا مرتضي كه با اين حرف حاجي قانع شده بود گفت : « باشه
حاجي ! هر جور خودت صلاح مي دوني عمل كن , ولي مواظب
خودت باش . »
حاجي كه موفق شده بود رضايت آقامرتضي را جلب كند با
چهره اي بشاش و شكفته چون گل گفت : « آقا مرتضي ! التماس
دعا! اگه خدا بخواد ان شاالله ما رفتني هستيم . »
آرام آرام لحظه عمليات نزديك مي شد. حاجي مستقيم با
قرارگاه در تماس بود و به همراه بي سيم چي و پيكش به داخل
سنگري كه در انتهاي قله قرار داشت و نزديكترين سنگر به
عراقي ها بود رفت و هادي نيز به طرف سنگري كه حدود 20 متر
با آن سنگر فاصله داشت راهي شد. اين دو سنگر به گونه اي
ساخته شده بود كه به وسيله يك كانال به هم مرتبط
مي شد.
لحظه , لحظه حساسي بودو همه در انتظار رمز عمليات
بودندكه ناگاه حاجي رمز عمليات را خواند. با صداي گرمي كه به
دلها آرامش مي بخشيد . عمليات كربلاي 10 با رمز « يا
صاحب الزمان (عج ) ادركني » آغاز شد. هادي كه تا آن وقت در
فكر صحبتهاي قبل از عمليات حاجي بود , با صداي بي سيم به
خودش آمد. صداي حاجي بود.
« هادي ! هادي !...حاجي » .
« بگوشم حاجي جان . »
« هادي جان ! بيا جامونو عوض كنيم , تو بيا سنگر من و من بيام
سنگرتو. »
هادي كه اطاعت از امر حاجي را تكليف مي دانست به
سرعت , بي سيم چي و افراد داخل سنگر را آماده كرد , كه دوباره
بي سيم به صدا درآمد :
« هادي جان ! لازم نيست . من داخل سنگر خودم مي مونم , تو
همونجا بمون . »
هادي گفت : « چشم حاجي ! »
آن شب اين موضوع سه بار تكرار شد و حاجي همچنان
داخل سنگر خودش ماند و هادي هم داخل سنگر خودش , تا
اينكه بعد از مدتي صداي انفجار خمپاره اي هادي را سرجايش
ميخكوب كرد. چه مي ديد سنگر حاجي بود , درست ديده بود.
سنگر حاجي پر از دود و خاكستر شده بود. بدون اين كه لحظه اي
مكث كند به طرف سنگر دويد. برايش باوركردني نبود. وقتي
بالاي پيكر غرق در خون حاجي رفت به ياد آن روزي افتاد كه
حاجي بالاي سر جنازه برادرشان ـ علي اصغر ـ(2 ) به او گفت :
« ديگه كمرم شكست , ديگه اصغر رفت و ما بايد هميشه با هم
باشيم و همديگر را تنها نذاريم تا اين درد التيام پيدا
كنه . »
آن روز حاجي تكيه گاه هادي بود اما امشب شهادت حاجي
كمر هادي را شكست .
آري ! حاجي خسته شده بود و بايد به استراحت درازمدت و
طولاني مي رفت . اينجا بود كه هادي معناي خنده مليح حاجي را
فهميد و همينطور كه اشك از چشمانش , به صورت حاجي
مي چكيد , بوسه اي بر پيشاني اش زد و گفت : « بيا ساي اي سردار
بي قرار , كه پرواز حقت بود. سلام مرا به علي اصغر و بچه ها
برسان .
ثحسين ذكريائي
1 ـ سردار سرتيپ پاسدار حاج مرتضي قرباني ; فرمانده لشكر
ويزه 25 كربلا در زمان جنگ
2 ـ سردار شهيد علي اصغر بصير , فرمانده گردان يا رسول (ص ) از
لشكر ويژه 25 كربلا
حاجي اينگونه آغاز كرد : ... انتظار يعني حركت و
انتظار يعني ايثار , انتظار يعني خون دادن , انتظار
يعني ادامه دادن راه شهيدان , انتظار براي اين است
كه انسان در سكون مثل آب گنديده نباشد , انتظار
جشمه خروشان است و انتظار دريايي است مواج ...

| |
|