تقديم به امام مهدي (عج )
اي جاودان تر از بهار , اي زيباتر از درخشش ستاره , نگاهت
اميد به زندگي را در من زنده مي كند.
در باغي پر از گل نشسته ام , ناگهان صدايي مي شنوم و مردي
را مي بينم از جنس گل . او آخرين گلبرگ از گل سرسبد آفرينش
است .
اي گل واژه بزرگ خلقت مي خواهم در پهناي وجود
لاجوردي نگاهت غرق شوم . مي دانم روزي خواهد آمد كه من از
پشت تپه ماهورهاي خيالم , از امتداد ابرهاي سفيد و از عمق
آفتاب سوزان غصه هايم , قلب دريايي ايت را بيابم .اينك چشمانم
رابه جاده پر فراز و نشيب زندگي دوخته ام تا دسته گلي از ايمان
و عشق را به تو تقديم كنم .
اي امام مهربان , مهرباني نگاهت در من طوفاني از عشق بپا
مي كند و تقدس كلامت اميد به زندگي را در وجودم زنده مي كند.
در پناه لطفت آرامش پيدا مي كنم . بيا اي بزرگوار , مرا در پناه
خود بگير تا آرامش از دست رفته ام را باز يابم .
اي عصاره خلقت تو از هر آرزويي به من نزديكتري . سجاده
نيايشت را كه بوي بهشت مي دهد تا ابد مي بوسم . حضورت را
حس مي كنم . كاش سنگي از واژه ها , شيشه سهمگين سكوتم را
در هم مي شكست .گنجشگ هاي گرسنه بيشتر قدر بهار را مي دانند
و درختان بي برگ , بهتر معني انتظار را مي فهمند. به اميد باز
شدن شكوفه هاي گيلاس و تجلي نور , با يك بغل گل ميخك
سفيد براي عرض ارادت آمده ام تا نسيم روح بخش زندگي از
ميان شاخه هاي درختان بگذرد و زمزمه محبت تو را در گوشم
نجوا كنند.
بيژن غفاري ساروي

|
چشم انتظاران طلوع نور
|
اي آفتاب حسن برون آدمي زابر
كان چهره مشعشع تابانم آرزوست
صبح جمعه كه مي شود , به دلهايمان وعده مي دهيم كه زمان
ظهور نزديك است : « تو كه يك هفته را تحمل كرده اي اين چند
ساعت را هم صبر كن . » و دلها در تب و تاب , اما خبري نمي شود.
جمعه كه تمام مي شود مي گوييم : « هفته ديگر ان شاالله ... اگر
زنده باشيم . » اما جمعه بعد هم مي آيد و تمام مي شود. هفته ها يكي
پس از ديگري , سنگين و طاقت فرسا مي آيند و مي روند...
يعني مي شود كه امسال با شيريني حضورت , تلخي اين غربت
را از كاممان برداري كاش مي آمدي . اي كاش لااقل مي دانستيم كه
جاي تو كجاست كاش مي دانستيم كه كدامين زمين ! كدامين خاك !
جاي پاي توست تو كجايي اي فرزند احمد! آيا بالاخره راهي به
سوي تو هست آيا ديدار تو ممكن است آيا زيارت تو ميسر
است
خدايا! تويي كه درد را درمان مي كني , تويي كه سختي را آسان
مي كني , پس به فرياد اين بندگان مبتلاي درمانده ات برس . اي
فريادرس درماندگان و مبتلايان ! اين ماييم بندگان مشتاق ولي تو كه
بي صبرانه آمدنش را لحظه مي شمريم . اين ماييم چشم انتظاران
طلوع نور. اين ماييم طالبان حضور , اين ماييم منتظران ظهور.
ع ـ پ

|
جان عالم
|
اي همه عالم زطفيل تو هست
گرنبدي جمله هستيش پست
جان به بدن از سر جان تو هست
گر نفسي هست زهست تو هست
منظره كل جهان گرخوش است
چون نظرت هست بر آن دلخوش است
اي نظرت ملك و ملك , وقت هست
كاين همه عطشان و تو آب الست
موعد آن وعده اگر دور هست
بر سر اين بنده تو بنواز دست
نوايي

|
بيالله
|
بيا كه زمانه , قلب تو را نيز به تپش انداخته است , تپش در تعجيل و
پايان ظلم .
بيا كه روزگار , روزگار واژه هاست , واژه هايي كه هر روز رنگ
مي بازند و زير بيرق مفهومي مي روند. آري مائيم و يك مشت واژه
رنگ باخته .
بيا كه بي تو بايد زمانه را تشنگي واژه ها ناميد و تنها تو اي وسعت
دريا , روح تشنگي را آرام خواهي كرد.
بيا كه دنيا كوچك است و كوچكتر از آن , كسي كه دنيا را بزرگ
تماشا مي كند.
بيا اي طنين عشق كه اگر به ما نويد بهشت داده اند , بهشت تويي ,
مهر سجاده عشق تويي و نماز بي تو مفهومي ندارد. نازنينا بيا كه بي
تو , بيابان در بيابان اسارت است انتظار.
محسن فتاحي اردكاني

|
تب اشراقي
|
(1 )
به دل گلواژه آهم , عذابم
اسيري مانده در بد سرابمژ
بيا اي روشناي ظلمت دل
كه مشتاق گلي چون آفتابم
(2 )
به چشم دل نگين انبيائي
حضور سبز آيات خدائي
سلامت مي دهم دريا به دريا
به قدر منزلت , تا كبريائي
()
دلا! پرده نشين لايزالي
به آواي خوش يا ذوالجلالي
بشارت مي دهد آدينه ما را
ظهور كوكب نور جمالي
(4 )
تبسم در تبسم ناز شستت
نگاهم قصه گوي گل پرستت
ميان باغ گل هيا تبسم
من و دل انتظار روز مستت
لنگرود ـ فرامرز محمدي

| | | | |