روزنامه جمهوري اسلامي 27/01/1383 صفحه مقالات

مي آيي و...
درياي انتظار
ضيافت تولد
مي آيي و...


مي آيي و دنيا را گل باران معنويت و زيبايي مي كني .
مي آيي و شكوفه هاي ايمان را در سينه هاي مردم دنيا , شكوفا مي كني .
مي آيي و نغمه هاي شادماني و سرور را در چهار سوي جهان , بر زبان بلبلان مشتاق ديدار جاري مي كني .
مي آيي و كران تا كران زندگي را از رايحه ي ماندگار عدالت سرشار مي سازي .
مي آيي و ديو ظلم و ظلمت را فراري مي دهي .
مي آيي و چلچراغ روشن دين را بر دروازه هاي زندگي مي آويزي .
مي آيي و عطر و نور ولايت را در همه جا مي پراكني و همه شياطين را مي گريزاني .
مي آيي و دنيا را بلاغت باران بلوغ عاطفه و معنا مي كني .
مي آيي و گام هاي ما را بر صراط مستقيم , استوار مي سازي .
مي آيي و قافيه ي مهر محبوب را در قصيده هاي قلوب , جاودانه مي كني .
مي آيي و ما را شادي و شور مي بخشي و شيفتگي ما را به خويشتن آسماني ات , در زمين , مشاهده مي كني و شهد پايان انتظار را در كام ما مي ريزي ... و ما , آن روز را چشم در راهيم !
جواد نعيمي

درياي انتظار


شكاف تنهائيم را با چشمه سار مهر خود پركن
غنچه ي آرزوهايم را با باغباني خود شكفته ساز
غبار جدايي را از چهره ي غمناكم با باران مهربانيت بشوي
و من جگر سوخته در آتش هجرانت را با خنكاي نسيم وصل خود آرام كن
اين قامت خميده را با شوق ديدارت راست گردان
و اشك اضطرابم را از زندگي با دست هاي خدايي ات پاك كن
مرا همراه با شكفتن غنچه ي عشق , به سرزمين رويا دعوت كن
اي درياي بي منتهاي انتظار.
ام البنين زنگنه

ضيافت تولد


در ضيافت تولدت
خاك در شكوه جنبشي ديگر
رخت زرد خويش را دريد
و تكان تازه اي به خويش داد
هم بدين سبب به رود زد
تا غبار تاخت ستمگران دهر را
در گذار آب , شست و شو دهد.
انتظار سهم ماست
اعتراض نيز
ما ظهور نور را به انتظار
با طلوع جنبش زمين , قسم به فجر
تا تولد بهار عدل , در جهان
ظالمان دهر را به دار مي كشيم
گوش را به نبض تند خاك مي دهيم
گام عادلي بزرگ را
منتظر , شماره مي كند
در بهار , اعتراف سبز باغ را شنيده ام كه مي شكفت
اذن رويش بهار را تو داده اي
باور گلي به ذهن ساقه هاي سبز!
ليك خود چو غنچه اي صبور
بسته مانده اي
رسم غنچه نيست بسته ماندن
غنچه هاي نرگس اين زمان
به ناز باز مي شوند
ما ظهور عطررا زغنچه تا به گل شدن
انتظار مي كشيم
خاك تشنه است و ما از اين كوير
خندقي به سوي جويبار مي كشيم
يك چپر ميان ماست
پشت آن چپر كه تا خداست
با فرشته ها به گفت وگو نشسته اي .
آفتاب ,
از جبين پاك تو طلوع مي كند
در فضاي پاك چشم روشنت
محو مي شود , غروب مي كند
ايستاده اي بلند
روشنان ماهتاب را نظاره مي كني
با تو آسمان , تولدي دوباره يافت
پيشواي كاروان عشق
كاروان حماسه مي سرايد اين چنين :
انتظار سهم ماست
اعتراض نيز
منجيا يقين تو نيز منتظر
چشم بر اشاره خدا نشسته اي .
سلمان هراتي