
كتاب « نقد و بررسي نظريه تفكيك » را محمد رضا ارشادي نيا
تاليف كرده و موسسه بوستان كتاب قم آن را در 735 صفحه منتشر
نموده است .
اصطلاح تفكيك كه براي نشان دادن تباين كلي ميان سه طريق
فلسفه , عرفان و معارف خالص ديني مطرح شده , اگر چه عنوان جذابي
است , حاوي ابهام و ايهاماتي نيز هست . هم اكنون گروهي از
انديشمندان شيعي ايران پرچم دار چنين انديشه هايي هستند و خود را
مروجان « مكتب تفكيك » بر مي شمارند. شايد عمده پيام آنان به
پيروانشان اين باشد كه بايد بر تمام ره يافت هاي فلسفي و عرفاني خط
بطلان كشيد , چرا كه فلسفه و عرفان نه هدايت گرند و نه ايجاد معرفت
مي كنند , يعني نه در حوزه دين و ايمان مفيدند و نه در قلمرو شناخت و
معرفت .
مكاتب فلسفي از همه نوع و عرفان با همه انگاره هايش , نه تنها با
شريعت هم خواني ندارد , بلكه تناقض و تباين صد در صد نيز دارد...
نويسنده ادعاهاي اين ديدگاه نقش آن و شفافيت دعاوي آن را
بررسي مي كند و جملات و اتهامات اين ديدگاه عليه فلسفه و عرفان
اسلامي را مي كاود و در اين جست وجوست كه آيا بزرگان اين ديدگاه از
جهت منش علمي , خود به روش توصيه شده در ارائه نظريات رفتار
كرده اند يا نه
به هرحال , كتاب مذكور در شش فصل تنظيم شده است و عناوين
فصول آن چنين است : شناخت شناسي , هستي شناسي , جهان شناسي ,
معرفت نفس , معادشناسي و خداشناسي .
در برخي صفحات كتاب نقد و بررسي نظريه تفكيك چنين
مي خوانيم :
اين ديدگاه تلاش دارد كه هم اخباري گري را نفي كند و هم به فلسفه
و عرفان گرايش پيدا نكند. كوشش در اين جهت به شيوه هاي گوناگون
انجام شده است , از عقل و علم مفهوم ويژه اي ارائه مي دهد كه نه با
وصف علم حصولي راست مي آيد و نه با ويژگي علم
حضوري .
نفس انسان را بيگانه از سنخ علم و شعور مي داند , يعني هنگامي
نفس عاقل مي شود كه از ماورا , اين حقيقت هاي برون از نهاد به انسان
ضميمه شود. مهم ترين مشكل اين تبيين درباره عقل به عنوان منشا
معرفت , بدعتي است كه اين ديدگاه در تفسير « عقل » از متون ديني
مرتكب شده است كه عقل را نه نيروي ادراكي انسان به حساب آورده
است و نه موجود مجرد و واسطه فيض در علم و عين .
راهبرد عملي و نمود روشن نظريه معرفت در اين ديدگاه تكيه بر
« تذكر » و يادآوري است نه فراگيري , كه بر مبناي عالم ذر و استفاده
قطعي از ظواهر در اثبات و تبيين عالم ذر است كه اين خود دچار
جزميت انديشي و حمل ظواهر بر مفاد قطعي بدون پاسخ گويي به
مشكلات آن است .
مبادي مادي گرايانه سبب شده است كه نفس مادي فرض شود و به
كلي منشا معرفت , ولو به نحو اعداد , از نفس سلب شود و پيدايش
معرفت براي نفس باتفضل گزاف و بدون معيار و گسيخته از حكمت به
انسان افاضه شود و سنخيت بين نفس مادي و علم نوري نيز لازم
نباشد.اين مواضع با تقارب كامل با مواضع اشعري در خدامحوري
محض در « عين و علم » پيش از آن كه مشكل را حل كند , مشكلات
ديگري را مي آفريند كه وفاداري به اين موضع , جز گذار از آن در مواضع
ديگر ميسور نيست .
باتصويري كه اين ديدگاه براي عقل ارائه داده , ارزش ادراكات
عقلاني , مطلق و معصوم از خطا است , لكن زير نهاد اين سخن موضع
مستقري نيست و مآل اين تفسير اين معناست كه چون عقل نيروي
ادراكي انسان نيست , پس ادراكات حاصل آمده از عالم غيب است و
البته اين منبع هميشه معصوم است , اما مشكل اين سخن آن است كه
نمي تواند فلسفه زدايي را نتيجه دهد , زيرا احدي از فلاسفه اسلام در آن
تشكيك نمي كند.اما اين معرفت درجه عالي معرفت است و نمي توان اين
عقل نوري را براي مبتديان و كودكان نيز قبل از كسب هرگونه زمينه در
دسترس ديد.
ناسازگاري دروني و بروني و تناقض موضع گيري در مواضع مختلف
و تناقض با روايات و ابهامات موجود در نظريه معرفت , اين ديدگاه را با
ناكامي روبه رو ساخته و لذا برخي از هواداران به فكر برون شدي از اين
روش افتاده و چهره حاد فلسفه ستيزي اين ديدگاه را مبدل به چهره
فلسفه پذيري با وجهه نقادي علمي كرده اند , كه اين خود عدول از
آرماني است كه اين ديدگاه پي گيري مي كند و دليل بر امتناع وصول اين
روش به معرفت صحيح و حقيقي خواهد بود.
ناسازگاري ادعا و رفتار نيز خود فراروي شيوه عمل اهل تفكيك
است , از سويي , نفي مطلق فلسفه و مكاتب فلسفي دنبال مي شود واز
سوي ديگر , خود موضع فلسفي اتخاذ كرده و به شدت به دفاع از مباني
فلسفي خويش مي پردازد , به عنوان مثال : اتخاذ مبناي اصالت ماهوي ,
هر چه باشد , موضعي فلسفي است و دفاع از آن نيز جز با اصول فلسفي
انجام نشده و نخواهد شد.
دو اثر از آثار اصلي ديدگاه تفكيك از مرحوم ميرزا مهدي اصفهاني
به نام ابواب الهدي و تقريرات و يك اثر از مرحوم ميرزا جواد تهراني
مورد ارزيابي و نقد قرار گرفت و آشكار گرديد كه هدف اصلي و اهتمام
ايشان , نفي تفكر فلسفي بوده است , اما اولا , سخنان ايشان گرفتار
تهافت و ناسازگاري بوده و ثانيا خود در نفي فلسفه منش فلسفي اتخاذ
كرده اند , به طوري كه اگر به سطح و عمق استدلال ها و مباني به كار گرفته
شده در نفي فلسفه و يا عرفان توجهي نداشته باشيم , خط سير كلي در
اين مبارزه استفاده از استدلال و مباني فلسفي است و اين با آرمان كلي
اين ديدگاه در نفي مطلق فلسفه كاملا ناسازگار است .
موضع گيري هاي هستي شناسانه اين ديدگاه براي ابطال وحدت
وجود بوده است و اتخاذ موضع اصالت ماهوي و نفي جعل وجود و
برقرار كردن دو قطب متاصل در هستي , مدعاي مصرح و موكد در اين
راستاست , اگر چه تلاش شده تا در نهايت , تنگنا با پذيرش توجيه
عرفاني يا فلسفي , موجوديت بالاستقلال موجودات را براي تامين نظريه
توحيد در هستي نفي كند , لكن اين سخن كر الي مافر و فرار از فلسفه به
فلسفه است و حكايت از ناكامي توصيه به حذف علوم عقلي يا عرفان
دارد كه اين ديدگاه , بي امان در جستجوي آن است .
مباحثي كه اين ديدگاه به هدف نفي فلسفه و عرفان به جاي مباحث
فلسفي و عرفاني جانشين مي سازد با همه صبغه استدلالي در پاسخگويي
به جوانب مساله ناكافي است . نفي مقولات عشر و سخن از تك جوهر و
تك عرض , نفي هيولي و صور نوعيه , تغيير بحث از ماهيت و وجود به
خالق و مخلوق و مالك و مملوك , زاويه هايي از تلاش در همين جهت
است .هم چنين نشاندن ماهيات به جاي وجود و قول به اصالت آن در
جعل و تحقق براي تامين توحيد در مباحث الهيات بالمعني الاخص و
فرض كردن « فرد مصداقي » براي ماهيت , با تنظير به وجود كه داراي
مفهوم و مصداق است .
دچار شدن به خلط حيثيت تقييديه وحيثيت تعليليه , كه براي
تاصل بخشي به ماهيت , استناد به حيثيت تعليليه , سبب غفلت از
حيثيت تقييديه براي آن شده است , به عبارت ديگر , وجود متاصل
نيازي به حيثيت تقييديه ندارد و ماهيت , كه داراي تساوي نسبت با
وجود وعدم است , نمي تواند بدون حيثيت تقييديه نسبت به تحقق و
هستي باشد. ديدگاه تفكيك با غفلت از اين مطلب به خلط و مغالطه
دچار شده است .
گام به گام تمام مباني وحدت وجود از سوي ديدگاه تفكيك مردود
اعلام مي شود و در اين جهت , هر سخني از سوي هر كس مفيد افتد ,
عين صواب و قابل استناد تلقي شده است .
ساختن دو مرحله براي ماهيت (مفهوم و مصداق بالاصاله ) اصالت
جعل ماهيت براي تصحيح مغايرت بين خلق و خالق , تشكيك در
ماهيت , ترديد در خيريت وجود... از جمله نكات مبنايي است تا
روبناي آن , يعني وحدت وجود را ويران سازد.
كارآيي اين نكات و تصويري كه اين ديدگاه از وحدت وجود ارائه
مي دهد , در تفصيل به نقد و بررسي در آمده است .
در نفي نظام مندي عقلي و حكومت وجوب و ايجاب فاعلي بر
جهان , اين ديدگاه به اختيار مطلق فاعل مي انديشد و اختيار مطلق
خداوند را حاكم بر همه چيز مي داند. لذا صدور كثرات را در رتبه واحد
از واحد من جميع الجهات بدون محذور مي داند. اشتباه اين ديدگاه اين
است كه همانند اشاعره بين « يجب عنه » با « يجب عليه » , يعني بين
وجوب ناشي از كمال قدرت و اختيار و وجوب تحميل شده , خلط شده
است .
با استظهار از روايات , ماده المواد همه عوالم ماسوا , جسماني « ما
بسيط » فرض شده كه با حيثيت لطافت همه موجودات جسماني از آن به
وجود آمده اند.
مهم ترين مشكل اين گونه برداشت از روايات غلبه ديد ماديگري بر
عالم است كه از اين ماده المواد جسمانيت را تحويل داده است . مفاد اين
روايات منظور و ملحوظ فلاسفه اسلامي , به ويژه حكمت متعاليه قرار
گرفته است , كه از آن تعبير به « وجود منبسط » كرده اند. بنابراين , لزومي
ندارد كه با جمود بر عنوان « ما » از جهت جسمانيت عين موجودات
مادي انگاشته شود , اگرچه تغاير كيفي نه حقيقي براي آن لحاظ شود.
نكات بسياري در نفي مقولات عشر و هيولا در تبيين عالم جسماني
طبيعت و صورت نوعيه و نفي عالم عقول مطرح شده است كه واكاوي
آن ها وجود ابهامات و ناسازگاري هاي جدي را در اين نظريه آشكار
مي سازد. مباحث مطرح شده براي جانشيني مباحث طبيعي فلسفه به
كلي از عرصه ثمردهي خارج شده و صورت مباحث استطرادي را به
خود گرفته است , به ويژه اين كه در بسياري از مباحث همچون نفي و
معارضه با قاعده الواحد , همسويي با متكلمان اشعري (غزالي ...)
احساس مي شود.
به اعتقاد اين ديدگاه نفس انسان در نظر شريعت ماده محض است و
تجرد فلسفي اصلا قابل تحمل نيست . همه كوشش اين ديدگاه بر اين
استوار است كه تجرد را از نفس بزدايد , چه تجرد تام و چه ناقص , چه
در حدوث و چه در بقا هيچ گاه تجرد براي نفس قابل پذيرش نيست .
اين ديدگاه به عقيده خود نقطه خبط فلاسفه را در همين نكته يافته است
كه فلاسفه قائل به تجرد نفس هستند. وانگهي , اين عقيده سبب راي به
اتحاد كمالات ثانوي (علم ...) با نفس شده و در نهايت , سير نفس آن را
مجرد محض دانسته اند. همه نظريات اين ديدگاه بر ماديت صرف نفوس
انساني , حتي نفوس كمل و انبيا استوار است . اين مطلب تفريع بر نظريه
جهان شناختي اين ديدگاه است كه كل ماسوا را ماده مي داند و انسان هم
يكي از موجودات ماسوا است كه از ضميمه شدن دو ماده جسماني
تشكيل شده است .
2 ـ نتيجه مهمي كه در بررسي نظر اين ديدگاه حاصل مي شود , بروز
نظريه « مادي بودن ماسوي الله » است . تلاش اين ديدگاه براي فرق نهادن
بين نظريه خود و ماترياليست هاي الحادي درباره نفس انساني چندان
موثر نيفتاده , گرچه در اين فاصله گرفتن به ثنويت غيرقابل رفع بين بدن
و روح نيز معتقد شده اند.
نتيجه بحث درباره معاد و جهان آخرت چنين است : همان ذهنيت
ماده انگارانه در علم النفس , در اين بحث نيز جاري است . مبادي
انسان شناسي (معرفه النفس ) و مبادي جهان شناسي , با تاثر عميق از
ماده گرايي و جسمانيت پذيري در تصوير نظريه معاد در اين ديدگاه
ثمربخش بوده است . مبادي هستي شناسي همانند راي به اصالت ماهيت
و تباين حقايق ماهوي و برقراري دو قطب متاصل در عالم هستي مفيد
براي نظريه پردازي بوده است . در نهايت , نتيجه اي كه دستگير
نظريه پردازان شده , اين است كه براي معارضه با اصول فلسفي به نظريه
متكلمان گرايش پيد كرده و هويت انسان را به ذرات اصلي منوط كرده
است , معاد را قائم بر جمع آوري همان اجزاي متفرق دانسته و به معاد
جسماني به صورت افراطي نايل شده است , حتي معاد روحاني نيز در
سايه راي به جسمانيت تفسير و توجيه مي شود , چون روح خود جسم
لطيف است , بنابراين , معاد روحاني , يعني معاد جسماني و معاد
جسماني , يعني معاد بدني ; به عبارت ديگر , براساس ثنويت تركيبي بين
دو جسم لطيف (نفس ) و خشن (بدن ) , حشر هر دو جسم , تفسير معاد
روحاني و جسماني را به دنبال دارد. اگرچه با ديد واقع بينانه معاد در اين
تفسير فقط جسماني است و معاد روحاني به معناي وجود نشاه اي
تجردگونه , بالاستقلال يا با بدن معنا ندارد. رهيافت نهايي نظريه معاد در
اين ديدگاه , معاد عنصري و جسماني محض است , همان نظريه اي كه
متكلمان در تفسير معاد منظور صاحب شريعت , ابراز داشته اند. نقد
نظريه تفكيك با نقد نظريه متكلمان اشعري همگون است كه حكماي
محقق خلل آن را يادآور شده اند. مهم ترين اشكال , غفلت از قيام نشاه
اخروي بر علت فاعلي و قائم دانستن آخرت به علت مادي است . بسيار
واضح است كه مشغوليت ذهني اين ديدگاه به معاد جسماني و تصوير
مادي گرايانه از همه عالم ماسوا سبب شده است كه معاد روحاني تفسير
صحيحي نپذيرد و زاويه عجز نظريه پردازي آشكارتر شود.
مبادي معرفت شناختي ديدگاه تفكيك براي شناخت خداوند موثر
واقع شده است , از جمله راي به « خدامحوري محض » در پديد آمدن
معرفت انساني در شناخت خود خداوند نيز موثر و تنها طريق ممكن
براي شناخت خداوند , معرفي خداوند به وسيله خود اوست . تفسيري
كه براي « خودتعريفي » خداوند ارائه شده , همان تفسير عرفاني براي
تجلي خداوند و استناد به انگاره « قرب نوافل » است كه خداوند سمع و
بصر عبد مي شود. ابراز و گزينش چنين مطلبي قبل از هرچيز به معناي
نفي تمام مطالبي است كه درباره نفي فلسفه و عرفان هزينه شده است .
علاوه بر اين كه اين مطلب تفسيري غريب براي شناخت خداوند است
كه از آن يا عدم وصول عموم مردم به چنين معرفتي و در نتيجه , بقا در
جرگه كفر و شرك را به ارمغان مي آورد يا اين كه معرفت هاي بدوي نيز
بايد با همين مشخصه از اعتبار بسيار بالا و والا برخوردار باشد; به
عبارت ديگر , انحصار معرفت خداوند در اين نوع معرفت و قائل به
درجات نبودن در ساحت معرفت سبب وقوع در تنگناهاي مشهود شده
است .
تعبيرات نامانوس و تفسير غير معروف براي عالم ذر و تاكيد بيش از
حد و روشن ديدن زوايا و مجهولات اين عوالم , گوشه اي ديگر از
چاره جويي هاي بي حاصل جهت تحكيم مباني و مبادي نظريه « معرفت
فطري » است . از همين قبيل است اين سخن كه انسان ها با داشتن معرفت
فطري ذري « عارف كامل » آفريده مي شوند.
با اين كه طريق انحصاري معرفت « تذكر » و « تنبيه » ادعا شده است
كه نتيجه آن معرفت اكتناهي نسبت به واجب متعال است كه تقوه به
چنين سخني نهايت درجه عجز و بن بست نظريه پردازي را نشان
مي دهد , سخني كه احدي از بزرگان علم و معرفت و حتي اولياي كمل به
آن تفوه نكرده اند , بلكه تصريح قرآن كريم و روايات برخلاف آن قائم
است .
راي به تعطيل عقل براي معرفت الهي به بهانه مفتوح بودن معرفي
خداوند به وسيله خود او نيز گوشه اي ديگر از ناكامي در نظريه پردازي
است كه با حذف وسايط ثمربخش براي معرفت به اين نقطه ختم شده
است .
ناسازگاري با روش هاي فلسفي و عرفاني , چنان اوج مي گيرد كه
براي آراي فلسفي و عرفاني , تالي فاسدهاي بي شماري رديف مي شوند
كه حداقل تلازم را با راي وحدت وجود ندارد. مترتب ديدن اين تالي
فاسدها حكايت از برداشت غيرعلمي از نظريه هاي عميق فلسفي و
عرفاني دارد , به ويژه اين كه تفسيري نا صحيح از وحدت وجود
مستمسك چنين تالي فاسدهايي شده است و آن تفسير « همه خدايي »
است .
اتخاذ شيوه تك بعدي و جزميت به گوشه اي از شريعت سبب غفلت
از ساير ابعاد دين شده و آن چه خود بدان دلخوش و سازگار با مذاق
بوده است , كه نظريه ديني پنداشته و مبارزه بي امان با ساير نظريات
فلسفي و عرفاني پرداخته اند. راي به اقتصار بر تذكر در تمام درجات
معرفت برخاسته از چنين منظري است .
استفاده از نظريات ديگر متكلمان (اشاعره ) براي نفي نظريات
فلسفي و عرفاني به خوبي اصالت و استقلال ديدگاه تفكيك را نيز در
بخش خداشناسي مخدوش كرده است .
در توحيد صفاتي نظرياتي را ارائه مي دهد كه صرفا براي نفي نظريات
فلسفي و عرفاني التقاط شده است و استحكام زيادي ندارد. راي به
گرايش نفي صفت , راي به صفات قرار دادي و صفات زايد بر ذات , عدم
اصالت نظريات را مي نماياند , به ويژه اين كه اين سخنان به عنوان
جانشين نظريه هايي ابراز شده است كه صاحبان آن نظريه ها پس از نفي
استدلالي اين سخنان به آن نتايج رهنمون شده اند و اين ديدگاه با غفلت
از محذورات چنين آرايي به آن ها پناه جسته است .
درباره تبيين علم باري , چنان نامستدل سخن به پيش رفته است كه
صرفا به حذف متعلق علم بسنده شده و تاكيد بر « علم بلامعلوم » را چاره
درمان همه مشكلات علمي در اين زمينه دانسته اند , يعني علم هست و
معلوم در هيچ موطني از « عين و علم » اثر وخبري از آن موجود نيست ,
حتي معدومات مطلق نيز متعلق علم الهي واقع مي شوند. جمع بين عدم
مطلق و معلوم واقع شدن تناقض آشكار است . و از اين جمله است : راي
به نفي علم الهي به ذات خويش , به اين دليل كه هر علمي نوعي تعين
است و علم به ذات سبب تعين ذات مي شود !
در باره تبيين قدرت علاوه بر اتخاذ مواضع مختلف و ناهماهنگ و
راي به حدوث اراده و خلو ذات از صفات كمالي اراده , كرالي مافر انجام
شده و از تعريف فلاسفه كه در ابتدا معارضه با آن از اهم اقدامات بود در
نهايت , كمال استفاده شده و حقيقت قدرت به علم ارجاع مي شود و
كمال علم به تامين قدرت مي انجامد.
در بحث توحيد ذاتي بيش از تبيين توحيد , شقاق و معارضه با نظريه
وحدت وجود , هم اصلي را مصروف خويش ساخته , گو اين كه با باطل
دانستن وحدت وجود تمام مشكلات , حل شده است . از همين باب
است ترتب تالي فاسدهاي بي شماري كه به انگيزه تحكيم مدعا بدون
ملازمه بر وحدت وجود مترتب شده است .
در استناد به نقل براي نفي وحدت وجود و نيز در معارضه با
استشهادات نقلي قائلان به وحدت وجود , چگونگي استناد اين ديدگاه
به نقل در تمام مراحل نظريه پردازي هويدا است .
اين ديدگاه با قصر مفاد آيات و روايات در مفاد ظاهري و عام فهم
آن , با جزميت خاصي هرگونه برداشت ديگر را كه نسبت طولي با
برداشت هاي رايج دارد , نفي مي كند و حق به جانب نظر شريعت را نيز
همان مي داند كه خود از روايات فهم كرده است .
به نظر اين ديدگاه ذهن با بساطت محض , فقط اهليت استفاده از
نظريات شريعت را دارد. و با همين رويكرد راي به وحدت وجود(با هر
انگاره و هر تبييني ) مناقض با توحيد مطلوب وحي دانسته شده است .
نظريه تفكيك معتقد است كه براي فهم معاني عميق و ذومراتب
متون دين كسب هيج استعدادي لازم نيست و هر كس مي تواند با مراجعه
اوليه به عمق معاني راه پيدا كند. نتيجه اين كه اين ديدگاه عوض اين كه
به صرافت بينديشد به بساطت , مشغوليت خاطر دارد.
در تفسير توحيد افعالي , به راي مفوضه در مختار مطلق دانستن انسان
و انقطاع افعال از انتساب به خداوند به جزميت راي صادر شده سپس
در تاثيرعوامل و علل طبيعي با خدامحوري محض تاثير آن ها را هميشه
مقهور اراده الهي دانسته , به عبارت ديگر , خداوند عامل مباشر همه
اثرهاي طبيعي است . اگر چه سخن از كيفيت تاثير آن ها به اشد تاثير نيز
به ميان آمده است , يعني از سويي عوامل طبيعي , موثر و از سوي ديگر ,
فقط خداوند عامل موثر است . سپس همين مطلب راتفسير واژه الامر بين
الامرين دانسته اند. اين گونه نظريه پردازي از عدم وجود مباني مستدل
حكايت دارد كه سبب ناسازگاري و عدم رابطه با مواضع ديگر نيز هست .
شواهد مستند اين ناسازگاري در مبحث مربوط خاطر نشان شده است .
ديدگاه تفكيك تلاش دارد هم اخباري گري را نفي كند و
هم به فلسفه و عرفان گرايش پيدا نكند. كوشش در اين جهت
به شيوه هاي گوناگون انجام شده است , از عقل وعلم مفهوم
ويژه اي ارائه مي دهدكه نه با وصف علم حصولي راست
مي آيد و نه با ويژگي علم حضوري
ناسازگاري ادعا و رفتار نيز فراروي شيوه عمل اهل
تفكيك است , از سويي نفي مطلق فلسفه و مكاتب فلسفي
دنبال مي شود و از سوي ديگر , خود موضع فلسفي اتخاذ
كرده , به شدت به دفاع از مباني فلسفي خويش
مي پردازد.
همه نظريات ديدگاه تفكيك بر ماديت صرف نفوس
انساني , حتي نفوس كمل و انبيا استوار است . اين مطلب
تفريع بر نظريه جهان شناختي اين ديدگاه است كه كل ماسوا
را ماده مي داند.
استفاده از نظريات ديگر متكلمان (اشاعره ) براي نفي
نظريات فلسفي و عرفاني , به خوبي اصالت و استقلال
ديدگاه تفكيك را در بخش خداشناسي مخدوش كرده
است .
مبادي معرفت شناختي ديدگاه تفكيك براي شناخت
خداوند موثر واقع شده است , از جمله راي به « خدا
محوري محض » در پديد آمدن معرفت انساني در شناخت
خود خداوند نيز موثر و تنها طريق ممكن براي شناخت
خداوند , معرفي خداوند به وسيله خود اوست , تفسيري كه
براي « خود تعريفي » خداوند ارائه شده , همان تفسير
عرفاني براي تجلي خداوند و استناد به انگاره « قرب
نوافل » است كه خداوند سمع و بصر عبد مي شود. ابزار و
گزينش چنين مطلبي قبل از هر چيز به معناي نفي تمام
مطالبي است كه در باره نفي فلسفه و عرفان هزينه شده
است

|