
سيد حسن حسيني , متولد فروردين ماه سال 1335 ـ از
نسل شاعران برخاسته از حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي
در سال هاي نخستين جنگ تحميلي ـ در نخستين ساعات روز
نهم فروردين 1383 در سن 48 سالگي , پس از چند هفته
كسالت , در بيمارستان بوعلي تهران درگذشت .
پيكر اين شاعر معاصر كه در مقطعي , همراه با هم نسلاني
چون قيصر امين پور , از تاثيرگذاران بر روند تكويني غزل (غزل
نو) به شمار مي رفت , دهم فروردين ماه , با حضور دوستداران
واهالي ادبيات , همچون : محمد شاهرخي , سهيل محمودي ,
حسين اسرافيلي , محمدرضا تركي , جواد محقق , ساعد باقري ,
ضيا الدين ترابي , مصطفي رحماندوست , حسام الدين سراج ,
محمد اصفهاني و احمد مسجدجامعي , از مقابل تالار وحدت
بنياد رودكي , به سوي ساختمان قديمي راديو (كه در آنجا
شاغل بود) تشييع و سپس با انتقال به بهشت زهراي تهران , در
قطعه هنرمندان به خاك سپرده شد.
از جمله آثار سيدحسن حسيني مي توان از « همصدا با حلق
اسماعيل » (مجموعه شعر) , « گنجشك و جبرئيل » (مجموعه
شعر عاشورايي در قالب سپيد) , « حمام روح » (ترجمه اثر
جبران خليل جبران ) و « براده ها » (مجموعه جمله هاي قصار)
نام برد.
زنده ياد سيد حسن حسيني در سال هاي نخستين شكل گيري روزنامه
جمهوري اسلامي از همكاران فعال بخش فرهنگ و هنر روزنامه بود كه آثار
قابل توجهي را در اين دوره خلق كرد. وي در يكي از آخرين گفت و گوهاي
مفصلش با جواد محقق و ابراهيم زاهدي مطلق به پرسشهاي ايشان در زمينه
ادبيات , شعرانقلاب , شعر جنگ , شعر معاصر و...پاسخ گفت . اكنون توجه
خوانندگان ارجمند را به بخشهايي از اين گفت وگو جلب مي كنيم .
چطور شد كه به دام ادبيات و شعر افتاديد.بدون آن كه ادعا كنم
از بچگي به جاي خون , شعر و جنون در رگهايم پرسه مي زد يا
از همان اوان نوزادي در اوزان عروضي براي « نوشيدن لبن »
خواب و آسايش خانواده پرجمعيتي را تارومار مي كردم بايد
بگويم كه به زبان فارسي و درسهاي ادبي علاقه داشتم اما هيچ
وقت نمره انشاي من بالاتر از پانزده نشد! از « فايده گوسفند
گرفته » تا « علم بهتر است يا ثروت » و « تابستان را چگونه
گذرانديد » هيچكدام نوشته هاي درخشاني از آب در نمي آمد.
كپي كردن از روي كتابهاي انشا را هم بر نمي تافتم و جز كليشه
معروف « البته بر ما دانش آموزان واضح و مبرهن است نتوانستم
كليشه ديگري را به خاطر بسپرم . كتابهاي پراكنده اي را پدرم به
خانه مي آورد ـ بي هيچ نظم و تناسبي ـ و من و برادرم و
خواهرهايم مي خوانديم . از « اسب سرخ » (جان اشتين بك ) و
« چرندو پرند » (دهخدا) و « بيگانه » (آلبركامو) و « علي (ع ) مرد
نامتناهي » تا مجله هاي كيهان بچه ها و « هفته نامه اطلاعات
دختران و پسران » همه ذخيره هاي ادبي دوران دبستان و
دبيرستان من به حساب مي آيند.گزيده اي از ديوان « پروين
اعتصامي » كه دركلاس پنجم ابتدايي به عنوان جايزه به من داده
شد , شايد بيشتر از ديگر كتابها ذهن من را به شعر و شاعري
معطوف كرد.
مي بينيدكه كودكي من مثل كودكي نود درصد از هم ميهنانم « بي
شكوه و بي طنطنه » طي شده است . در كودكي امثال من برعكس
كودكي رمان نويسان اشراف يا نيمه اشراف ـ از چهره پرشكوه
پدر بزرگ كه در شبهاي زمستان , شاهنامه « كلاله خاور » باز كند
و با صداي بلند براي ديگران ازغم و شادي پهلوانان قصه
بگويد خبري نيست . در محله هاي سلسبيل و هزار دستگاه نازي
آباد و بيست و يك متري كوكاكولا و در زندگي سخت و ساده
پدري كه از كودكي از « اورازان » طالقان بريده بود و به كارگري
و كارمندي در كرج و تهران دل بسته بود. جايي براي « نازپرورد
تنعم » شدن و با شاهنامه مثنوي و ديوان خواجه پرورش يافتن
و در نهايت « فرهيخته » شدن و فرنگ ديدن وجود نداشت . فقط
يك مادربزرگ مادري داشتم كه گاه قصه هاي سبز پري و ملك
جمشيد و ماه پيشاني را با اصرار يك گردان نوه قدونيم قد
براي صدمين بار تعريف مي كرد خدايش بيامرزاد كه چهره
پرچين و چروكش هميشه به عنوان رسانه اي مهربان ـ و البته
بدون تبعات وابستگي به شرق و غرب ـ در ذهنم زنده است .
مادر بزرگ , « ماهواره » نسل من بود و از « گاهواره » ما تا زماني كه
مرگش در ربود , لبخند خسته و زجركشيده اش به جان و تن ما
و دنياي كودكانه مان بي توقع , پوشش مي داد. در فضاي نوظهور
و نوين پس از انقلاب ـ به دامن يا « دام » ادبيات بازگشتم و
شب و روزم را وقف نمونه سازي براي « شعر انقلاب » و
« ادبيات اسلامي » كردم . از « حوزه انديشه و هنر اسلامي » تا
« دفتر شعر جوان » كه پايان هر دو ممهور به مهربي مهري و
حذف و خوردن و اخراج شدن محترمانه است !
به لطف حق و به فرمايش خواجه غزل :
« بي مزد بود و منت هر خدمتي كه كردم
يارب مبادكس را مخدوم بي عنايت ! »
با آنكه نامم مثل « قيصر » (امين پور) با شعر انقلاب و جنگ و
ادبيات پس از انقلاب به گونه اي « مراعات النظير » است ولي
مي توانم سرم را بالا بگيرم و ديوانه وار و با لهجه اي تلخ يا
شيرين ـ و با چاشني حماسه يا حماقت ـ ادعا كنم كه :
من , سركوب شده ترين شاعر پس از انقلاب هستم !
الان به تجربه ثابت شده است بر من كه « پير تقدير » ما هر
چه كند عين عنايت باشد!
در محيط كار , ادبيات خواندن عزيزم « قيصر امين پور » مرا
به ادبيات خواندن تشويق كرد و در محيط خانه , تشويقها و
ترغيب هاي همسرم كه هيچ وقت از دست من روز خوش
نداشته , مرا به تحصيل در دانشگاه و رشته ادبيات فارسي ,
دلخوش ساخت . برو بچه هاي ادبيات پس از انقلاب كه به
نوعي تحصيلات دانشگاهي در رشته ادبيات را پي گرفته اند , كم
و بيش مديون حركت « قيصر امين پور » هستند كه قدم اول را
برداشت و براي بستن دهان مخالفان بد ذات و موافقان ساده
لوح و بعضا بي سواد وارد گود تحصيلات آكادميك شد.
« دام » ادبيات , براي من دامي دوست داشتني است و
مستدام باد كه مسبوق به هيچ غرض و مرضي نيست . به قول
ميرزا عبدالقادر بيدل :
« التفات بي غرض , سررشته تسخير ماست
بهر صيد ما برون دام بايد دانه ريخت ! »
پس دام ادبيات و و دامگذاران اصلي اش روشي
سورئاليستي و محيرالعقول دارند. مخلص كلام , من و امثال من
« دام ادبيات » را دوست مي داريم و دام پروران را دشمن !
ث شعر انقلاب با شعر جنگ عجين شده است . بيشتر
شاعراني كه با انقلاب وارد اين عرصه شده اند , بارزترين وجوه
شعرشان , شعر جنگ بود. نظرتان را راجع به شعر جنگ و
نسبت آن به ادبيات بفرماييد و اين كه آيا اين گونه اشعار اينك
هم قابل آفرينش است
شعر جنگ , بخش عمده اي از شعر پس از انقلاب است .
شما صبح نماز مي خوانيد , با همسايه تان سلام و عليك مي كنيد
و اگر در تاكسي , كسي به عمد يا اشتباه دست شما را لاي در
بگذارد بي اختيار فرياد مي زنيد. شعر جنگ , فرياد بي اختيار
آنهايي است كه در « خودرو انقلاب » دستشان لاي در ماند!
يعني فرياد يك نسل در حال حركت . طبيعي است آنهايي كه
دستشان لاي دوپاره فلز بيرحم گير نكرده باشد , فرياد نمي زنند.
پس بديهي است اگر خداي نكرده در روزگار ما دست ترك يا
تازي ديگري باز هم بخواهد در امتداد يك بازي خونين ديگر ,
انگشتهاي اين نسل را لاي درهاي شرق و غرب بگذارد باز هم ,
سواران و آنها كه در حال حركتند فرياد مي زنند. به نظر من
« پياده » ها حق ندارند به نسل من ايراد بگيرند كه چرا فرياد شما
در دستگاه شور يا همايون نبود يا اصلا چرا « خارج آهنگ »
فرياد زديد! از ديگر سو اگر فرياد از ته دل نباشد , ساختگي و
تصنعي است ... ناله است ! گروهي از « پياده ها » پس از قطعنامه ,
« سوار مركب مراد » شدند و اداي فرياد زدن را درآوردند و به
ميز و مقام و نانكي هم رسيدند! ادا و اطوار , كار مخنثان است .
حساب اين ها را از حساب آنها كه بي حساب و كتاب و به حكم
غيرت ذاتي , نعره برآوردند , لطفا جدا كنيد!
نقد شعر و ادبيات جنگ , لازمه اش فراهم كردن زمينه ها و
اسبابي است كه بر بساط صداقت چيده شده باشد.
اگر بساط صداقتي در كار نباشد , نقد منصفانه هم نخواهد
بود آنچه مي ماند كينه كشي از طلايه داران خون و خطر است و
نواله خوردن از خون و جنون و آبرو و حيثيت ديگران . رسم
ناميموني كه متاسفانه سخت و به شيوه ويروس ايدز در حال
سرايت به گروه هاي بي خبر يا فاقد انصاف و درايت است .
ث با توجه به اين كه اين روزها مشغول گزينش از همين
شعرهاي جنگ و فريادهاي بي اختيار هستيد , انتخابتان بر چه
معياري است , چه ضرورتي براي اين كار وجود دارد
فقط گزينش صرف نيست . همراه است با مقدمه اي صريح
و بي تعارف و نقدگونه اي بر قالبها يا شعرهاي جريان ساز. در
زمينه ادبيات اين بيست سال و در بطن آن شعر جنگ ـ و بعدها
دفاع مقدس ـ كارهاي ديگري هم در دست انجام دارم كه
اميدوارم به ياري حق , ناگفته هاي شعر اين برهه را تا جايي كه
زبان و زمان رخصت مي دهد , بركاغذ بياورم . معيار اين كار ,
طبعا در درجه نخست , ديدگاه , ذوق و پسند شخصي خودم
است كه مسبوق به تجربه اي بيست ساله در همراهي با اين
كارواني است كه فراز و نشيب هاي بسياري را پشت سر گذاشته
و راهزنان بسياري از دم شترهاي آن آويزان شده اند! تفكيك
آثار طلايه داران از كارهاي كساني كه به ضرورت هاي گوناگون
خود را به اين قافله رسانده يا بسته و چسبانده اند , يكي از
اهداف من براي انجام اين گزينش است . با كمال تاسف چند
سالي است كه شاهد طرد نابحق نيروهاي خلاق و جذب
ناشيانه و دستپاچه مقلدان و شعرتراشان و كاسب كاران واژه
فروش هستيم . كار به جايي رسيده است كه صداهاي بدلي و
دورگه , عرصه را بر صداهاي اصيل و شفاف ... تنگ كرده
است . البته از ديدگاه جامعه شناختي اين وضع , حاصل طبيعي
بي تحملي رجال , در برابر حرف حق و ميل لجام گسيخته براي
خريد باري به هر جهت كالاهاي چرب مداهنه و طاقه هاي
ابريشم سالوس و تملق و خودفروشي است .
تلاش براي كسب معاش مردانه از راه قلم , شكست
ديوارهاي انزواي تحميلي بر خودم و تجديد نظر در برخي از
معيارهاي احساساتي و حلم و تسامح از موضع قدرت ـ و نه
ضعف ـ در سلوك با افراد حقيقي و حقوقي كه خواسته و
ناخواسته در گوشه و كنار حقي از من و امثال من ضايع كرده اند
و پيشنهاد كار از سوي دوستي كه براي ادبيات مقاومت
زحمات خالصانه اي كشيده است و... به علاوه دلايلي كه در
آغاز اين پاسخ به آنها اشاره كردم , مرا به انجام اين گزينش
همكاري با افراد و مراكز فعال , راضي و تشويق كرد. در ضمن
اگر مايل باشيد درباره « تجديد نظر در برخي از معيارهاي
احساساتي » توضيح مي دهم . متاسفانه در ده سال گذشته برخي
از دوستان دور و نزديك كه يا صراحت لهجه من را
نمي پسنديدند يا توان همراهي با اين صراحت را ـ به دلايل
مختلف كه از شرحش معذورم ـ نداشتند اين سوي و آن سوي
و به خصوص پيش مديران و مسئولان فرهنگي شروع به زمزمه
كردند كه بله ! فلاني تندرو است ! و بعضي نيز در پناه اين ترجيع
محافظه كارانه به اصطلاح با ارائه چهره « معتدل » ي از خود
شروع به امتياز گرفتن از اينجا و آنجا كردند. من بخيل نيستم .
امتيازهايي كه گرفتند نوش جانشان و گواراي وجود و وجدان و
روانشان !
كم كم معيارهاي خوب و بد را هم برآشفتند و استثناها! را
قاعده و قاعده ها را استثنا قلمداد كردند و جا انداختند. قاعده
انقلابي كه اسلامي است مگر جز حق گفتن و حق طلبي مي تواند
باشد « جبران خليل جبران » مسيحي مي گويد : كسي كه در
گفتن حق , اعتدال ورزد نيمي از آن را پوشانده است ! حال
ببينيد حساب ما كه دم از مسلماني مي زنيم چه مايه دشوار و
پرمخاطره است . واضح تر بگويم اين گروه پيش اين و آن از من
و امثال من « لولو » ساختند تا خود پري نمايي و دلبري و در
نهايت جمع آوري نام و نان و... كنند! ده سال طول كشيد تا من
توانستم به راي العين , مغلطه اينها را كشف كنم و خودم را از
« وسيله معاش » آنها شدن , نجات دهم ! و خداي متعال را براي
اين بصيرت , سخت سپاسگزارم . ديگر نمي خواهم آن دوچرخه
سوار « بي كله » و جان كني باشم كه ديگران در « باد » من
بي زحمت و بي دردسر ركاب بزنند و سرپيچ هايي كه الحمدالله
كم هم نيستند از پشت به داخل دره تهمت و تزوير هلم بدهند و
خود , كاپ افتخار ـ يابگو ابتذال ـ در دست , كنار روساي
فدراسيون ها ژست قهرماني بگيرند و به دوربين , لبخند فاتحانه
بزنند! ديگر از « دوچرخه سواري » خسته و دلزده شده ام .
مي خواهم آرام و بي هياهو قدم بزنم و با هر رونده اي كه از ته
دل ـ نه نوك زبان ـ « ياعلي » گفت همراه و هم قدم باشم .
اين صحبتها , مرا به ياد سخناني از شما انداخت كه در
جايي گفته ايد : روزگاري شعر تولي مي گفتم , ولي حالا دوره
شعر تبري من است . درباره برداشتي كه از اين دو واژه فرهنگ
اسلامي داريد , بگوييد و نيز اين كه نسبت شما به چه چيزي
نشان دهنده اين تولي و تبري است
به گمان در سال 67 و در « كيهان فرهنگي » ويژه
بزرگداشت مرحوم استاد « اوستا » بود. البته مي دانيد كه در آن
زمان , استاد جوانان نسل پس از انقلاب , جناب مهرداد اوستا
در قيد حيات بود. نسل اولي كه در حوزه انديشه و هنر اسلامي
گرد آمده بود , فراوان از استاد اوستا , آموخت .
من در طول جنگ ـ پيش از آتش بس ـ فراوان , شاهد
نامردمي هاي داخلي از سوي تمامت طلبان بودم اما در شعرم به
آنها نمي پرداختم . چون احساس مي كردم انقلاب در برابر
دشمن خارجي ضربه پذير است و پوتين هاي عراقي روي خاك
وطنم و خون گلهاي برگزيده ميهنم , سنگيني مي كند خون
مي خوردم و خاموش بودم . اگر چيزكي هم مي سرودم , انتشار
نمي دادم . في الواقع منتظر يكسره شدن كار دشمن بيروني بودم
تا بعد با وجداني راحت دشمنان داخلي انقلاب را به چوب
فلك شعر ببندم . بگذاريد صريح بگويم . روشنفكران , يكي از
بدترين و صله ها يا دشنامهايشان « دولتي » بودن است . اما من و
ديگر قلمزنان آن روزگار هيچ پروايي از تحمل اين وصله
مندرس نداشتيم . زيرا بر اين باور بوديم كه مدافع دولت چپ و
راديكال بودن خالي از شكوه و حماسه اي عدالت طلبانه
نيست . نطفه حركتي كه در اواخر سال 66 باعث طرد بي رحمانه
ما از حوزه هنري شد , احساس باطني اين نكته تلخ و دردآور
بود كه شعر و شعور و خلاقيت بي شائبه ما دارد به حساب
جناح راست , ريخته ميشود. من اين گرايش انحرافي را زير
عنوان « زرپرستي » در سروده ها و نوشته هايم , بعدها به اصطلاح
تئوريزه و طبقه بندي و به مردم ميهنم خاطرنشان كردم . چپ
زمان ما , نماينده صادق و رسمي اش , جناب مهندس ميرحسين
موسوي بود. صريح بگويم , چپ و راديكاليسم هنري و
اجتماعي ماـ لااقل آن طور كه به نظر من و ديگر همسنگران
هنري مي آمدـ هنوز دچار تجديد نظر بنيادي نشده بود و فكر
نمي كرد كه روزي بايد با آمريكاـ پنهان و آشكارـ پشت ميز
مذاكره بنشيند. پس تولي براي من معني اظهار دوستي داشت و
تبري ابراز تنفر و بيزاري . دوستي با آنها كه آرمانهاي فرهنگي و
اقتصاديشان را مستقيما از نهج البلاغه مولا(ع ) مي گرفتند و
ابراز تنفر از جرياني كه در اقتصاد , جانب ليبراليسم بازاري
يعني چپاول بي حساب و كتاب را مي گرفت و در فرهنگ به
لهجه « ژدانف » موعظه مي كرد. در همان اوان پيدايي اين
احساس تلخ بود كه در كتاب « براده ها » نوشتم : « سرمايه داري
اسلامي مثل عرق فروشي اسلامي است ! » چون باطن هنري و
شم اجتماعي ام مي گفت كه سرمايه داري مبتني بر دلالي و زد و
بند , در نهايت بساط عدالت را برخواهد چيد و به پديد آمدن
شكافهاي مهلك طبقاتي , بيش از پيش ميدان خواهد
داد.
آنهايي كه پيش از دوم خرداد شعرها و شعارهاي عدالت
طلبانه من و امثال من را دستمايه تهمت زدن و حذف فيزيكي و
متافيزيكي ماـ از صحنه هنر اصيل انقلاب ـ قرار ميدادند , پس
از دوم خرداد , عدالت طلب و خواستار توسعه اقتصادي
شدند! اين به نظر من يكي از دلايل اثبات اين حكمت عاميانه
است كه « سياست , خواهر و مادر ندارد! »
بگذاريم و بگذريم ! براي اين حقير هيچ گاه , عدالت
اقتصادي , معادل با سركوب صداهاي مخالف نبوده و ايضا
تكثرگرايي , معني دست به دامن سلطنت طلبان شدن و تشكيك
در حقانيت قرآن و وحي و رسالت آسماني و قداست ائمه
اطهار(ع ) و ... نداشته و نخواهد داشت =
در همان سال 67 و در مجموعه سروده هاي طنز آميز
« نوشداروي طرح ژنريك » عدالت طلبي نسل خودم و پاسخش
را از جريان سياسي نيمه مسلط در آن روزگار , با الهام از تاريخ
شيعه سرودم :
« شاعري تشنه از دريا مي گفت : اهل بيت سخنش را به
اسارت بردند! »
« دريا » براي من معني عدالت نهج البلاغه اي داشت و به
اسارت رفتن « كنايه از معامله اي بود كه ژدانف » هاي
ظاهرالصلاح با كمك نيمه شاعران و نيمه قلمزنان رفوزه و
عقده مند بانسل من كرده بودند!
من در منظومه « فصلي از منظومه مردابها و آبها » تا جايي
كه توان و ذوق شعري ام اجازه مي داد هم از « عدالت و توسعه
اقتصادي » دفاع كرده بودم و هم از « توسعه سياسي » .
الان هم با لهجه اي تلخ و البته دردسر آفرين , مي گويم كه
عدالت اقتصادي و توسعه سياسي از نگاه شاعرانه و آرماني ام
با آنچه در مطبوعات دو جناح , تحت اين دو عنوان مطرح و
ترويج ميشود , زمين تا آسمان تفاوت دارد!
تكليف شعارهاي عدالت طلبانه مطبوعاتي كه تا چند سال
پيش , صداهاي شيعي عدالت طلب را « منحرف » و
« خودباخته » معرفي مي كردند , پيشاپيش مثل روز , روشن
است . از ديگر سو , توسعه سياسي براي برخي از مطبوعات اين
عصر , به معني صدايي » را به جاي « فضايي چند صدايي » جا
زده و در حال قالب كردن است ! كمترين ضرر جامعه دو صدايي
اين است كه عرصه را بر صداهاي مستقل , تنگ مي كند.
باور كنيد من ديگراز سياست و كش و قوسهاي مردم فريب
آن خسته شده ام . در جامعه اي كه استاد دانشگاهش راـ به قول
متين , رياست دانشگاه آزاد ورامين ـ بايد مثل دستمال كاغذي ,
مچاله كرد و دور انداخت و پاسخ زحمات استادان را با
« اردنگي » هاي انحصارطلبانه داد , دم از مبارزه با تهاجم
فرهنگي زدن و اصلا صحبت از ارزش علم و فرهنگ و ادبيات
كردن به ژاژخايي و تعريف لطيفه هاي بي مزه و تكراري مي ماند!
اگر روزي همه ما ايرانيهاي مغول زده از بن دندان به اين
نتيجه برسيم كه دين از سياست جدا نيست بلكه دين از
آلودگيهاي سياست جداست , نخستين روزنه براي رشد شعر و
ادبيات و فرهنگ و تمدن به خواب رفته ما گشوده خواهد شد.
از عدالت طلبي گفتيد و ارزشهاي شيعي , شما
مجموعه اي از اسم گنجشك و جبرئيل داريد كه مجموعه اي از
شعرهاي عاشورايي است , اين مجموعه چطور شكل گرفت . آيا
درست است كه « گنجشك و جبرئيل ـ بهترين اثرتان است
براين باورم كه بزرگان درست فرموده اند كه انصاف , نيمي
از ايمان است . درباره مجموعه « گنجشك و جبرئيل » تا از دو
تن نام نبرم , حق انصاف را ادا نكرده ام . اول بايد اشاره كنم به
شاعر و مداح اهل بيت جناب « علي انساني » كه در جلسات
شعر حوزه هنري , مدام ما را به سرودن براي اهل بيت و بويژه
سرودن براي حضرت اباعبدالله (ع ) تشويق و ترغيب مي كرد.
اين توصيه هاي مكرر , من را به سوي خواندن مقاتل و در
نهايت , سرودن مجموعه اي كه ـ به نظر خودم ـ عرض ادبي
آوانگارد در شعر معاصر به پيشگاه حضرت سيدالشهدا , بود ,
سوق داد. در « گنجشك و جبرئيل » كوشيدم تا درونمايه اي
حماسي را كه توسط روضه خوانان بي درد , مصادره شده بود به
اين واقعه ابدي برگردانم . از سوي ديگر تلاشم بر اين بود تا اين
درونمايه را به حوزه هاي پيشرو در زبان شعر معاصر نيز سرايت
دهم . ميزان توفيق يا عدم توفيقم , اهميت چنداني ـ براي خودم
به عنوان شاعرـ ندارد. اداي ديني بود با آبا و اجدام و به تاريخ
آبرومند تشيع . به واقع , موقع سرودن اين مجموعه , حال
خوشي داشتم . گريه مي كردم و مي نوشتم . به معناي عرفاني و
مذهبي كلمه , شايد خالصانه ترين سروده هاي عمرم باشد. به
همين دليل وصيت كرده ام كه يك نسخه از آن را با من دفن كنند
تا سند ارادتم باشد به زبان عزيز دري نسبت به فرزندان
گرانقدر حضرت مولي الموحدين تا ان شاالله همراه با « جان
عاريت » روزي كه رخ زيبا و منورش را ديدم با تواضع و
خاكساري تمام تسليم « وي » كنم .

|