
اشاره : آن زماني كه خود شغل نظامي را برگزيدم
مقدس ترين انگيزه ام ميهن دوستي بود و نمي دانستم كه روزي
از دنياي ظلمت رژيم طاغوت نجات يابيم و حكومت
جمهوري اسلامي مرا به عنوان رزمنده ارتش اسلام پذيرا
خواهد شد و خداوند متعال مرا در صحنه هاي پرفراز و نشيب
نبرد با ضد انقلاب و هشت سال دفاع مقدس به آزمايش
مي كشاند و امروز اميدوار باشم تحت فرماندهي ولي امر
مسلمين حضرت آيت الله خامنه اي روزي انشاالله در ركاب
امام زمان (عج ) آنقدر در راه خدا رزم كنم كه امتياز شهادت را
در راه خدا كسب نمايم .
آنچه خوانيد گوشه هايي از سخنان امير شهيد علي صياد
شيرازي بود , هم او كه پس از سالها تلاش , فداكاري و ايثار و
گذر از هشت وادي ايثار و خون به آرزوي ديرينش رسيد , آن
هم به دست , بدترين افراد روي كره خاكي . ساعت 6 و 45
دقيقه روز شنبه 21 فروردين ماه سال 1378 هنگامي كه از
منزل عازم محل كارش بود هدف حمله يك ناشناس قرار گرفته
و به شهادت رسيد. آنچه در پي مي آيد گوشه هايي از خاطرات
اين شهيد بزرگوار است كه از زبان ياران و همرزمان وي بيان
گرديده است .
در آغوش بسيجيان
ديرزماني است كه با تيمسار شهيد علي صياد شيرازي
آشنايي دارم , از گذشته هاي دور , قبل از انقلاب , در كرمانشاه ,
پادگان صالح آباد و توپخانه لشكري .
او جواني محجوب , مودب و از همه مهمتر معتقد به
باورهاي عميق ديني بود.
به ياد دارم در همان زمان روزهاي پنجشنبه كه از خستگي
شديد خدمت سربازي فراغتي مي يافتيم ساعاتي را با دوستان
از جمله همين شهيد خارج از هياهوي كار و خدمت در كنار
يكديگر مي گذرانيديم , او هميشه ساعات اول با ما بود , ليكن به
موقع و برابر برنامه اي كه جهت زندگي خصوصي خود تنظيم
كرده بود , بدون استثنا به دوره هاي قرائت قرآن مي رفت .
او از همان ايام اعتقادي راستين به مذهب و ايماني راسخ
به دين داشت و مومني واقعي بود.
او انقلابي اي واقعي در ارزشهاي اخلاقي بود كه توانست
در ضمير دوستان خويش نيز تاثير بگذارد. هرگز از زبانش
سخني بيهوده و در كردارش عملي كريه ديده نشد.
برخورد ما در طول سي سال خدمت , چون سايه و آفتاب
با توجه به شرايط محيط خدمتي گاه پديدار و گاه ناپديد
مي گرديد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي و شروع جنگ
تحميلي و متعاقب آن سقوط هواپيماي سي ـ130 كه منجر به
شهادت يكي از سربازان فرزانه ارتش شهيد سرلشكر
ولي اللهفلاحي گرديد , در پي انتصاب فرماندهان جديد , او به
سمت فرماندهي نيروي زميني ارتش منصوب گرديد كه
مصادف با پيروزي عمليات ثامن الائمه (ع ) بود.
اولين اقدامش در اين سمت حضور در منطقه آبادان و
ديدار از پيروزي به دست پرسنل لشكر 77 پيروز بود . ديدار
مجددش پس از ماهها در آنجا براي من دست داد. پس از
قدرداني از پرسنل با كلماتي مناسب و زيبنده نجواي آمادگي
جهت ادامه عمليات تا بيرون راندن كامل دشمن از سرزمين
عزيزمان را در گوش جان لشكر زمزمه نمود.
اولين اقدام او در آغاز فرماندهي كه حاكي از مديريت
صحيح او در كار نبرد نيروهاي موجود , چه نظامي و چه مردمي
بود , انحلال موقت دانشگاه جنگ بود كه عاليترين سازمان
آموزشي نيروي زميني به حساب مي آمد اين كار به منظور
تقويت ستاد طراح نيروي زميني بود. او بيان مي داشت در
چنين شرايطي كه مردم انقلابي ما داوطلبانه جهت كمك به
ارتش در بيرون راندن دشمن تفنگ بدست گرفته بي صبرانه
آماده حمله به دشمن متجاوز مي باشند لازم است در
طرح ريزي هاي عملياتي از وجود اساتيد دانشگاه جنگ
بيشترين بهره برده شود و لذا به آنان فرصت مي داد كه نتيجه
سالها تجربه آموزشي خود را در صحنه نبرد به مرحله آزمون
درآورند. گرچه در آغاز كار تعطيل دانشگاه مورد انتقاد تعدادي
از دلسوزان قرار گرفت , ليكن ثمره شيرين آن كه همانا طراحي
عملياتي چون كربلاي 1 (آزادسازي بستان ) , كربلاي 2
(آزادسازي غرب كرخه فتح المبين ) , كربلاي 3 (آزادسازي
خرمشهر) بود تلخي اين داروي موقت را برطرف
نمود.
اقدام به موقع و به جاي ديگر او تشكيل ستاد تلفيقي يا
اشتراكي نيروي زميني ارتش و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
بود.
از همه مهمتر اقدام واقع بينانه او كه در راستاي مديريت
ذاتي مبتني بر درك واقعيت ها انجام گرفت , سعي و كوشش در
جهت ايجاد هماهنگي , تفاهم و همكاري بين پرسنل نظامي و
رزمندگان مردمي بود كه در قالب يگانهاي سپاه پاسداران
انقلاب اسلامي شكل گرفته بودند.
و در نهايت مجموعه اقدامات فوق كه در نتيجه به
پيروزيهاي حيرت آور پيش گفته منجر گرديد , از او فرماندهي با
درايت و توانمند پديد آورد. از سوي ديگر , فروتني , مهرباني
ذاتي , احترام گذاشتن به پيش كسوتان و تخصص و محبت به
زيردستان او را به صورتي محبوب القلوب بين كليه پرسنل
درآورد. او نه تنها در قلب عموم نظاميان كه با او همكاري
داشتند راه يافته بود , بلكه بسيجيان نيز شايد بيشتر از نظاميان
به او عشق مي ورزيدند!
به ياد دارم در يكي از روزهاي جنگ كه به همراه وي از
كرمانشاه به محل تمرين يكي از عمليات كه قرار بود انجام شود
با هلي كوپتر به ارتفاعات قلاجه در مسير كرمانشاه و ايلام محل
استقرار بسيجيان لشكر محمد رسول الله (ص ) رفتيم . به محض
فرود هلي كوپتر و مشاهده وي توسط بسيجيان ناگهان موجي از
انسان با غريو شادي به سوي او هجوم آورده و لحظه اي بعد در
ميان امواج نيروي انساني محو گرديد. و من در ميان بهت و
حيرت تا ساعتي بعد موفق به ديدار او نشدم .
در آخرين ديداري كه در بعدازظهر روز سه شنبه 17
فروردين ماه در دفتر كارش با او داشتيم تا پيرامون چگونگي
آغاز بازنويسي عمليات ثامن الائمه (ع ) مشورتهايي انجام بشود
چنين گفت : « من فردا براي زيارت حضرت ثامن الائمه و ديدار
مادرم كه سالها پي از آرزوي فراوان به زيارت خانه مشرف
شده و مراجعت نموده است به مشهد مي روم , فرصت مناسبي
است كه به منظور ايجاد زمينه آغاز كار در مشهد مقدس ,
سرزمين لشكر 77 پياده پيروز با مسئولين قرارگاه شرق
گفتگويي داشته باشم . ان شاالله پس از مراجعت در هفته آينده
شما را در جريان قرار داده و دستورات بعدي را صادر خواهم
نمود. »
و بدين گونه بود كه تا آخرين لحظات عمر در تلاشش
وقفه اي ايجاد نگرديده شمع وجودش روشن ساز بسياري از
تاريكي ها بود. زندگيش مصداق كاملي از موج بي آرامي بود كه
هرگز آرام نداشت .
سرتيپ بازنشسته روح الله سروري
دعوت به خويشتنداري
درسال 1360 در گيلانغرب نزديك چغالوند بوديم كه خبر
عزل صياد شيرازي را از فرماندهي عمليات غرب كشور از
سوي بني صدر ملعون شنيديم . ما با توجه به شناختي كه از
فداكاري ايشان داشتيم ناراحت شديم اما خود شهيد با كمال
تواضع گفت امروز شخص مهم نيست , مهم آن است كه
خواسته امام (ره ) مبني بر حفظ مناطق تحقق يابد. لذا در آن
شرايط خاص همه را به خويشتنداري دعوت كرد و گفت : امروز
هم هرگونه ترديد در ادامه اين راه خلاف مصالح انقلاب است .
حسن فيض آبادي
رهايي از محاصره
تيرماه سال 59 با يك ستون نظامي براي رساندن آذوقه و
مهمات عازم مريوان بوديم . در مسير راه سنندج ـ مريوان در
كمين ضدانقلابيون وابسته به بيگانگان افتاديم . پس از نبردي
سنگين سه نفر از همراهان ما مجروح شده بودند و ما در
حاليكه در محاصره كامل آنها قرار داشتيم , تقاضاي نيروي
كمكي كرديم . شهيد وارسته « سپهبد صياد شيرازي » با يك
دستگاه چرخبال بربالاي سر ما حاضر شد و در ارتفاع چند
متري در حالي كه چرخبال در پرواز بود خود را به پايين
انداخت و با ابتكار عمل , گروه ما را از محاصره دشمن نجات
داد و ضد انقلاب را تار و مار كرد.
شهيد « صياد شيرازي » در عملياتهاي مختلف بر رعايت
حال مردم منطقه و افراد بيگناه تاكيد فراوان داشت و به اين
حقير كه مسئول وقت بهداري سپاه بودم همواره تاكيد مي كرد :
قبل از مداواي مجروحان نيرو , به كمك افراد مسن , مريض و
زنان و كودكان نيازمند بشتابيم .
عبدالله جعفري

در برابر دشمن , در برابر دوست
پس از آزادسازي سنندج تصميم گرفتيم محور سنندج ـ
مريوان را آزاد و سپس مريوان را از محاصره آزاد كنيم . در آن
موقع درجه شهيد صياد شيرازي سرگرد بود. كليه برنامه ها
طرح ريزي شده بود و نيروهاي عمل كننده از لشكر 28
كردستان بودند كه تعدادي از پيشمرگان مسلمان نيز اين نيروها
را همراهي مي كردند.
ساعت 12 نيمه شب بود كه اطلاع دادند محور عملياتي لو
رفته و دشمن در محور مورد نظر كمين كرده است . در چنان
شرايطي تصميم گيري مشكل بود. اما همه بر اين نكته اتفاق نظر
داشتند كه عمليات با تعويق انجام شود. شهيد صياد شيرازي
گفت : ما عمليات را انجام مي دهيم اما در محور سنندج به
ديواندره عمل خواهيم كرد. بدين ترتيب سپهبد صياد شيرازي
فرماندهي ستون را به عهده گرفت و در آن محور نيروها را به
حركت در آورد. من معاون ايشان بودم و فرماندهي قسمت
انتهاي ستون را به عهده گرفتم .
نيروهاي ضدانقلاب كه در مكان ديگري در انتظار ما
بودند , در اين محور غافلگير شدند و عمليات با موفقيت به
انجام رسيد. شهيد سرتيپ شهرامفر يكي از افسراني بود كه در
اين عمليات تلاش فراواني كرد و موفقيت در آن عمليات تا
حدود زيادي مرهون شجاعت و از خودگذشتگي او بود.
در عمليات آزادسازي محور سقز ـ بانه كه توسط لشگر 16
قزوين انجام گرفت , پس از كمين ستون در گردنه خان و از
هم پاشيدگي نيروها , شهيد صياد شيرازي به فرمانده لشگر
مي گويد : كه از اين لحظه فرماندهي با من است . او پس از
سازماندهي و انسجام ستون نظامي , رزمندگان را به سمت بانه
هدايت و عمليات آزادسازي بانه را با موفقيت اجرا مي كند.
در آخرين سفري كه با دانشجويان دانشگاه امام علي (ع )
براي آموزش جبهه و جنگ و تشريح عملياتهاي نظامي , به
خوزستان مي رفتيم , شهيد صياد شيرازي هم همراه با
دانشجويان بود و با قطار به منطقه مي آمد. دقايقي پس از نيمه
شب , يكي از سربازان براي واكس زدن پوتين شهيد
صيادشيرازي وارد كوپه ايشان مي شود , پوتينها را برمي دارد و
مي خواهد آنان را واكس بزند كه شهيد بزرگوار پوتينش را از او
مي گيرد و مي گويد :
اين كار , كار تو نيست , واكس زدن پوتين جز كارهاي
شخصي من است .
اميرسرتيپ سيدحسام هاشمي
درس شجاعت
در سال 1358 روزي در يكي از مناطق غرب كشور هنگام
مبارزه با ضدانقلاب با يك گروهي همراه بودم كه در اين گروه
شهيد صياد شيرازي مسئوليت فرماندهي آن را به عهده داشت .
نزديكيهاي غروب به منطقه اي رسيديم كه گفته مي شد به علت
تسلط عوامل ضدانقلاب عبور از آن منطقه خطرناك است و لذا
تا هوا كاملا تاريك نشده بايد از آن عبور مي كرديم . از طرفي
نزديك به اذان مغرب به پايگاهي رسيديم كه تعدادي از
رزمندگان نظامي در آن مستقر بودند.
پرسنلي كه در آن پايگاه حضور داشتند به ما توصيه
مي كردند كه تا هوا كاملا تاريك نشده منطقه را ترك كنيم . اما
شهيد صياد شيرازي اصرار كرد كه هنگام نماز فرا رسيده و ما
بايستي بعد از اقامه نماز به سمت پايگاه اصلي حركت كنيم .
علي رغم مخالفت اكثر اعضاي گروه ايشان دستور دارد كه بايد
بعد از نماز آنجا را ترك كنيم و لذا پس از اقامه نماز جماعت به
سمت مقر اصلي به راه افتاديم .
شهيد شيرازي هنگام بازگشت در ميان راه به من گفت : من
ميزان خطر را كاملا احساس مي كردم , اما اولا بايد نماز
سروقت مي خوانديم و دوما بايد به اينها درس مي داديم . درس
شجاعت و شهامت . اگر در آن ساعت حركت مي كرديم , ترسي
كه در وجودشان بود بيشتر مي شد.
سرتيپ عبدالعلي پور شاسب
دلجويي از مجروحين
در داخل هواپيماي مسافري در حالي كه 10 دقيقه ديگر
هواپيما به زمين مي نشيند بانك اذان بلند مي شود او در چهار
سمت به نماز مي ايستد و نماز را به موقع برگزار مي كند. در
عمليات قادر در حالي كه يك ساعت به اذان صبح باقي است
كه سخت مجروح مي شود. اجازه به پزشكان معالج براي درمان
و تجويز داروي مسكن و تزريق آمپول نمي دهد تا بتواند نماز را
با وضوئي كه از قبل داشته است به جاي آورد , زيرا با بدني
خون آلود گرفتن وضو برايش مشكل مي گردد.
با يك چنين قيد و بندي در نماز در تاكتيك و تكنيك
جنگي , در طراحي و اجرا و رزم انفرادي , در پياده روي و
صخره پيمائي , صعود به ارتفاعات سر به فلك كشيده و در
سخت كوشي سرآمد بود و خستگي ناپذير , زياد توكل بر خدا
داشت . با داشتن تقوا و اخلاص به جاي آوردن فرايض ديني
تغذيه روحيه مي شد و با اميد براي انجام وظيفه حركت مي كرد
و هرگز هيچ شكستي او را از حركت باز نداشت و مايوسش
نكرد و هيچ پيروزي او را مغرور نمي كرد , مصلحت اسلام را به
مصلحت خانواده ترجيح داده بود.
در سال 1363 و 1364 كه من در دانشگاه افسري
مسئوليتي داشتم مي ديدم بارها در حالي كه روزها از خانواده
دور بود از جبهه با هواپيما به تهران مي آمد و بلافاصله
طرح هاي جنگي را براي استحضار رئيس جمهور وقت (رهبر
معظم انقلاب ) يا فرمانده جنگ مستقيما به حضورشان مي برد
دستورات لازم را اخذ مي كرد و از همانجا به سمت فرودگاه
حركت مي كرد و به منطقه باز مي گشت و علي رغم عشق و
علاقه اي كه به همسر و فرزندان داشت و عاطفه و محبتي كه در
وي وجود داشت و احساس و وظيفه اي كه نسبت به خانواده
مي كرد مع الوصف حفظ مصالح اسلام را به مصالح خودش
ترجيح مي داد.
روزي در آشيانه هوانيروز آماده حركت به منطقه با
هواپيماي فالكن شده بوديم . يكي از دوستان با ايشان تماس
گرفت و گفت براي همسرتان كسالتي عارض شده است (احيانا
پاي ايشان شكسته بود) و بايستي فورا براي جراحي به
بيمارستان تخليه شود , انتظار آن دوست اين بود كه ايشان به
منزل برگردند و به اين كار رسيدگي كنند اما با تعجب اين
جواب را شنيدند كه « من بايستي به منطقه بروم همسرم از يكي
فاميلها درخواست نمايند كه به او كمك كنند. »
آخرين روز سال 1364 از منطقه عمليات والفجر 9 به
تهران برگشتيم بيش از چند ساعت نگذشته بود و سه ربع
ساعت به آغاز سال 1365 باقي مانده بود بنده در منزل بودم
ايشان تماس گرفتند و گفتند كه به علت بحراني بودن وضعيت
منطقه فورا حركت كنيد و به آشيانه هوانيروز بيائيد تا به منطقه
پرواز كنيم , من اين كار را كردم و هنگام پرواز هواپيما سال
جديد شروع شد , مگر او كسي بود كه فكر كند كه نزديك سال
تحويل است و بودن در كنار خانواده را به انجام وظيفه ترجيح
دهد , هرگز انديشه اي چنين نداشت فقط و فقط به خدمت در
راه رضاي خدا فكر مي كرد.
در اواخر سال 1364 با هواپيماي فالكن از فرودگاه
هوانيروز كرمانشاه به مقصد تهران پرواز كرديم برج فرودگاه به
خلبان اطلاع داد كه چند نفر مجروح بسيجي را به فرودگاه
آورده اند و هواپيمايي هم براي تخليه آنها موجود نيست به
صياد اطلاع دهيد , وقتي به شهيد صياد اين خبر رسيد دستور
داد هواپيما به فرودگاه مراجعت نمايد , در فرودگاه به زمين
نشستيم سه نفر مجروح و سه نفر همراه بودند , چون ظرفيت
هواپيما حدود 9 نفر بيشتر نبود , به دستور ايشان پنج نفر از
مسئولين و محافظين از هواپيما پياده شدند و قرار شد كه با
ماشين به تهران بيايند و سه نفر مجروح و دو نفر همراه آنها را
هواپيما ترابري كرد و در تمام مسير اين شهيد بزرگوار به نحوي
سعي مي كرد كه اين مجروحين را كه وضعيت وخيمي داشتند
دلجوئي دهند.
اميرسرتيپ اسدالله حيدري
اولين اقدامش پس از سمت فرماندهي نيروي
زميني ارتش حضور در منطقه آبادان و ديدار از
پيروزي به دست پرسنل لشكر 77 پيروز
بود.
ديدار مجددش پس از ماهها در آنجا براي من
دست داد. پس از قدرداني از پرسنل باكلماتي
مناسب و زيبنده نجواي آمادگي جهت ادامه
عمليات تا بيرون راندن دشمن از سرزمين عزيزمان
را در گوش جان لشكر زمزمه كرد.
دقايقي پس از نيمه شب يكي از سربازان
براي واكس زدن پوتين شهيد صياد شيرازي وارد
كوپه ايشان مي شود , پوتين ها را برمي دارد و
مي خواهد واكس بزند كه شهيد صياد شيرازي
پوتينش را مي گيرد و مي گويد : اين كار , كار تو نيست
واكس زدن جز كارهاي شخصي من است .

|