روزنامه جمهوري اسلامي 16/01/1383 صفحه جبهه و جنگ

* بچه هاي ما نه با تفنگ بلكه با روح ايمان جنگيدند
* معرفي كتاب
فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ

* قلم پايداري
اهتمام بيشتر هنرمندان و محققان
بچه هاي ما نه با تفنگ بلكه با روح ايمان جنگيدند




گفت وگو با سردار حميد سرخيلي فرمانده تيپ سوم زرهي ذوالفقار از لشكر 41 ثارالله كرمان
اشاره :
تاريخ جنگ هشت ساله , براي ملت ما گنج است ; گنجي كه امروز با حضور بچه هاي جبهه و جنگ در كارهاي صنعتي , توليدي و نظامي نمود پيدا مي كند. در واقع امروز در كشور ما فناوري صنعتي مديون جنگ است و حقيقتا جنگ و عرصه 8 سال دفاع مقدس دانشگاهي بود كه شرط ورود به اين دانشگاه فقط عشق بود و بس .
سردار حميد سرخيلي يكي از رزمندگان و يادگاران دفاع مقدس است كه از روزهاي نخست تجاوز دشمن بعثي در اهواز حضور داشته و امروز به عنوان فرمانده تيپ سوم زرهي ذوالفقار از لشكر 41 ثارالله در كرمان خدمت مي كند . خبرنگار ما در كرمان مصاحبه اي را با وي انجام داده است كه توجه شما را به اين مصاحبه جلب مي نماييم .
ابتدا از حضرتعالي مي خواهيم خود را براي خوانندگان ما معرفي بفرمائيد.
من حميد سرخيلي هستم ابتدا به نوبه خود از مجموعه خبرنگاران كه امروز در زمينه دفاع مقدس كار مي كنند و در جمع آوري اطلاعات آن دوران تلاش مي كنند تشكر مي كنم و عرض مي كنم اين كار به اعتقاد من يك نوع جهاد است و تلاش شما انشاالله شمارا در ثواب آن دوران شريك خواهد كرد.
من بچه آبادان هستم و از همان اولين تيري كه از جانب دشمن مرزي به سمت سرزمين ما شليك شد من در شهر بودم و شاهد اولين درگيريها نيز بوده ام . آن زمان از نيروهاي بسيج ويژه ي سپاه آبادان بودم و در عين حال با سپاه همكاري مي كردم . چند بار براي نگهباني به مرز رفته بودم و بااوضاعي كه در شلمچه ديدم ديدم حدس مي زدم كه در آينده بسيار نزديك جنگي عليه ما آغاز خواهد شد . در سال 59 كه جنگ شروع شد من تازه ديپلم گرفته بودم و خود را براي رفتن به دانشگاه آماده مي كردم چند روز قبل از شروع درگيري براي برق كشي با برادران جهادسازندگي به يكي از روستاهاي حاشيه اروند رفته بوديم كه صداي تيراندازي توجه ما را جلب كرد. هر چه مي گذشت تيراندازي شديدتر مي شد. جلو رفتيم متوجه شديم يك قايق عراقي در اروند در حركت است و بطرف پاسگاه ژاندارمري كه مرزباني را به عهده داشت تيراندازي مي كرد. يك پاسگاه نيروي دريايي در خسرو آباد داشتيم كه از آنجا قايق را زدند و غرق كردند و چند روز بعد هواپيماهاي عراقي با پرواز بر فراز شهر آبادان اقدام به بمباران شهر نمودند و اين در واقع شروع جنگ بود.
آن زمان هميشه به ما مي گفتند اگر پالايشگاه آبادان بمباران شود آبادان منفجر مي شود چرا كه يك سوم شهر آبادان شركت نفت بود . با شروع درگيريها ما با فاصله يك كيلومتري و يا 500 متري شاهد بارش انواع و اقسام گلوله ها به طرف شهر بوديم . 14 ـ13 نفر نيرو بوديم كه سپاه آبادان به هر كدام از ما يك اسلحه « ام ژ س » داد و سفارش كردند كه تا هدف را نديديد گلوله هارا هدر ندهيد. ما هم كه دشمن را نمي ديديم فقط بمباران و گلوله باران شهر را مشاهده مي كرديم و به اينگونه , جنگ رسما آغاز شد. جنگي كه نيروهاي انقلابي و باانگيزه و قوي را به صحنه آورد. شما اگر نگاهي به نحوه ساخت پل بعثت داشته باشيد مي فهميد كه اين بچه ها چه كارهاي حيرت آوري مي كردند. ما رودخانه خروشان اروند را آسفالت كرديم بعد از عمليات والفجر 8 وقتي غربي ها فهميدند كه نيروهاي ما چگونه از اين اروند خروشان عبور كرده اند متعجب شدند. يكي ديگر از كارهاي خارق العاده بچه ها در زمان جنگ اين بود كه تانك را سالم از هور العظيم عبور مي دادند. من كارم رسته زرهي است آن زمان هم در قسمت زرهي كار مي كردم . آماده كردن يك تانك كه در زير آب حركت كند كار هر كسي نيست و معمولا بزرگترين ارتشهاي دنيا هم از اينكه تانك را مجهز كنند و از زير آب عبور دهند پرهيز مي كنند و سعي مي كنند امكاناتي فراهم آورند و تانك را از روي آب عبور دهند و لي آن زمان ما در حصر اقتصادي و نظامي بوديم و تانكي هم در اختيارمان نبود آنچه هم داشتيم غنيمتي بود. آن زمان بچه ها امكاناتي را فراهم كردند و تانك را از هورالعظيم كه كف آن باتلاق بود سالم در مسافت 15 ـ20 كيلومتر عبور دادند و اين كارها و آموزشها را بچه ها در هيچ آكادمي آموزش نديده بودند و تنها نشانه جسارت و شجاعت بچه ها بود. امروز هم ما فناوري صنعتي را در كشور مديون جنگ هستيم . جنگي كه گنج بود ولي ما هنوز نتوانستيم همه آن را استخراج كنيم .
از آنجايي كه شما بچه آبادان هستيد و زمان جنگ هم در همانجا زندگي مي كرديد لطفا برايمان از ازدواجتان در جنگ بگوئيد.
در همان اوائل جنگ يك روز يكي از دوستان كه همرزم هم بود به من گفت : فلاني قصدا ازدواج نداري
گفتم چرا
گفت : من خواهري دارم كه براي شما مناسب است .
من زبانم بند آمد. او گفت : حالا نمي خواهد جواب بدهي بعدا جواب بده . يك مدت از هم دور و جدا شديم . رفتم پيش برادر بزرگترم و گفتم : حاجي فلاني كه همسايه ما بوده به من اينطور گفته .
برادرم گفت : كي بهتر از اون . هم خانواده شهيد هستند و هم رزمنده هستند. مثل خودمان هستند پس با هم توافق داريم . اخوي ما را مامور كرد كه برويم و قرارها را بگذاريم . البته عرض كنم كه پدر ما پيش از اين ماجرا فوت شده بود. به اخوي گفتم : اينجور كه نمي شود حتما رسم و رسومي دارد. گفت : رسم و رسوم را بگذار كنار و برو. خلاصه قرار گذاشتيم و خودم به تنهايي به منزل آنها رفتم . با دختر صحبت كردم و به او گفتم همانطور كه مي بينيد جنگ است و ما اگر امروز برويم معلوم نيست كي برمي گرديم و يا شايد اصلا برنگرديم آيا با اين شرايط راضي به زندگي مشترك هستيد ايشان هم گفتند موافقم . و بالاخره زندگي مشترك ما تشكيل شد . سال 61 همسرم را به اهواز آوردم و در همانجا هم چون درگير جنگ بودم كمتر به خانواده ام مي رسيدم و ساير رزمندگان هم كه به نوعي مسئوليتي داشتند و از ديگر شهرهاي كشور آمده بودند نيز خانواده هاي خود را به پشت جبهه و نزديك جبهه انتقال داده بودند چرا كه اين عزيزان به خاطر مسئوليتهايشان معمولا چند ماه يكبار به خانواده هاي خود سر مي زدند.
بعد از جنگ احساس كردم آنقدر كه خانواده ي من در جبهه و جنگ و جهاد موثر بودند من نبودم . همسران رزمندگان آرامش خانواده , تربيت و آموزش فرزندان را بعهده داشتند و وقتي رزمنده اي به جبهه و خط مقدم مي رفت با خيالي آسوده مي رفت و مطمئن بود مديريت خوبي بر خانواده حاكم است . من انصافا به بعضي از فرصتها كه در جنگ بود و ما از آن غافل بوديم غبطه مي خورم و در واقع يكي از گنجينه هايي كه بايد استخراج شود همين است بايد بسياري از نكات از متن خانواده هاي رزمندگان گرفته شود.
خاطره اي از دوران دفاع مقدس تعريف بفرمائيد.
زماني كه قرار بود عمليات كربلاي 4 انجام شود ما هم آماده عمليات شده و در منطقه زيد مستقر بوديم . ساعاتي قبل از عمليات بود , فرمانده گرداني داشتيم بنام « فاضل شيرازي , كه مداح بود من زمان خواندن دعاي توسل در تانك نشسته بودم و منتظر شروع عمليات و اعلام رمز عمليات بودم . بچه ها هم مشغول خواندن دعا بودند بعد از اتمام دعا فرمانده گردان « فاضل شيرازي » سرش را داخل تانك آورد و گفت : حميد! من دعا به دلم نشست به دلم برات شده بود كه اين عمليات موفق نيست . گفتم : زبانت را گاز بگير انشاالله در اين عمليات دشمن را سرنگون مي كنيم . عمليات شرق بصره براي ما خيلي مهم بود. خلاصه عمليات انجام شد ولي ناموفق بود براي ما ضربه سنگيني بود . اسير و شهيد خيلي داشتيم . بعدا عمليات كربلاي 5 طراحي شد و آماده انجام عمليات مي شديم . دوباره مثل عمليات قبل دعا خوانده شد و فاضل شيرازي كه بعدا شهيد شد اين بار سرش را آورد داخل تانك و گفت : حميد دعا به دلم چسبيد انشاالله كه موفق مي شويم و همانطور هم شد و ما ضربه سنگيني به دشمن زديم .
در عمليات كربلاي 5 به ما گفتند : عراقي ها در حال عبور از پل سوم و چهارم در درياچه ماهي و نفوذ به ميدان ما هستند بايد پل را منفجر كنيم و اين در حاليكه بود كه ما نيروي پياده آن چناني هم نداشتيم و منطقه طوري بود كه اگر مي خواستيم عبور كنيم همه ما را قتل عام مي كردند ولي چاره اي نبود بچه ها را جمع كردم به آنها گفتم سرنوشت عمليات كربلاي 5 در اين بخش به گردن شما است شرايط سختي بود ما در واقع بايد به قتلگاه پا مي گذاشتيم . همه پذيرفتند. من گفتم خودم هم مي آيم . فاضل شيرازي گفت : شما جانشين تيپ هستيد نبايد بيائيد , خلاصه آنها را راضي كردم كه بايد همراهشان بروم حركت كرديم . آتش دشمن خيلي شديد بود شرايط نامناسبي بود تانكها را حركت داديم كه به زير دژ بروند و آنجا نفرات بيايند بيرون و با آرپي جي مقابله كنيم . فاضل شيرازي در تانك جلويي بود تا نيم تنه آمده بود بيرون و با دوشكا و تيربار شليك مي كرد و در زير آتش دشمن تانك را به سمت دشمن مي تازاند.
ما به خاكريز دشمن رسيديم . ديدم تانك اولي كه فاضل شيرازي سرنشين آن بود مورد اصابت گلوله قرار گرفت , هراسان پريدم بيرون , گفتم : فاضل كو ! توپچي تانك در حالي كه سوخته بود و گوشت هايش آويزان بود. از تانك بيرون آمد راننده هم كه تركش خورده بود آمد بيرون ولي سالم بود و توپچي را بيرون مي آورد. پرسيدم فاضل كو گفت نمي دانم . آتش دشمن هر لحظه بيشتر مي شد چاره اي جز درگيري نداشتيم . درگير شديم و دشمن فرار كرد بچه ها روحيه گرفتند و هجوم آوردند كانال را منفجر كردند اوضاع آرام گرفت گرد و خاك خوابيد. ديدم فاضل تركش خورده سرش جدا شده و به شهادت رسيده است .
شب قبل از عمليات من آمدم در تانك استراحت كنم ديدم فاضل هم در تانك است به من گفت برو جاي ديگري استراحت كن ولي ما زرهي ها كه جايي براي استراحت جز تانك نداشتيم همانجا ماندم . در طول شب هر بار بيدار مي شدم فاضل را در حال قرآن خواندن , دعا خواندن و عبادت مي ديدم . آخرين بار كه بيدار شدم او را نديدم . از تانك آمدم بيرون ديدم كنار تانك ايستاده و نماز شب مي خواند آن شب تا صبح اين شهيد در حال عبادت و راز و نياز با خدا بود روحيه معنوي عجيبي داشت انگار آخرين وداع ها را انجام مي داد و با خدا مناجات ميكرد. جبهه چنين نيروهايي داشت . انسانهايي كه نه با تفنگ كه با ايمان خود جنگيدند. يك افسر عراقي مي گفت : من مي ديدم كه سپاهياني از سمت ايران به سمت ما مي آمدند كه گلوله بر آنها بي اثر بود. ايمان بچه هاي ما دشمن را به وحشت مي انداخت .
تهيه و تنظيم ـ كرمان ـ دفتر سرپرستي روزنامه جمهوري
اسلامي ـ همتي
شب قبل از عمليات آمدم تا در تانك استراحت كنم , ديديم « فاضل » هم در تانك است , به من گفت , برو جاي ديگر استراحت كن , ولي ما زرهي ها كه جايي براي استراحت جز تانك نداشتيم , همانجا مانديم . در طول شب هر بار كه بيدار مي شدم , فاضل را در حال قرآن خواندن , دعا خواندن و عبادت مي ديدم .
بعد از جنگ احساس كردم , آنقدر كه خانواده من در جبهه و جنگ موثر بودند , من نبودم . همسران رزمندگان آرامش خانواده , تربيت و آموزش فرزندان را به عهده داشتند و وقتي رزمنده اي به جبهه و خط مقدم مي رفت با خيالي آسوده مي رفت و مطمئن بود خانواده مديريت خوبي بر خانواده حاكم است .

معرفي كتاب
فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ




« فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ » عنوان دفتر پنجم از زندگينامه شهداي فرمانده استانها مي باشد كه اختصاص به استان مازندران دارد.
اين مجموعه كه يك اثر تحقيقي و تاليفي به شمار مي رود توسط « يعقوب توكلي » انجام شده است كه شامل زندگي نامه تاريخي 48 تن از فرماندهان شهيد استان مازندران مي باشد .
اين مجموعه توسط نشر شاهد در 507 صفحه قطع رقعي و در شمارگاه 2000 جلد منتشر و به بازار نشر عرضه گرديد .

قلم پايداري
اهتمام بيشتر هنرمندان و محققان




سرهنگ مجيد رحيم زاده
ديباچه : آنهايي كه كربلاي هفت را در نور ديدند , سرهنگ « مجيد رحيم زاده » را مي شناسند. او در آن زمان سرواني جوان بود كه فرماندهي گروه خط شكن 2 را برعهده داشت و خود و نيروهايش در نوك پيكان گردان جنگاوران لشكر 64 اروميه بر لشكر بعث فرود آمدند و معبري شدند براي حضور نيروهاي ديگر لشكر.
« رحيم زاده » امروز علي رغم پست سازماني اش , در بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس استان آذربايجان شرقي در تلاش است تا نقش همرزمانش را در 8 سال دفاع مقدس ماندگار كند. او ازجمله نظامياني است كه دغدغه اش ماندگاري گنج پايداري است كه در سينه هاي دريادلان ديروز نهفته است . مهمان قلمش هستيم اما متفاوت ; همراه با خاطره اي از ديروز و كلامي از امروز براي فردا :
همرزمي داشتيم بنام شهيد « سعيد زارع » كه از بچه هاي پاك و متدين اروميه بود و از طراحان و پيشتازان عملياتها و از بنيان گذاران گردانهاي قدس به شمار مي رفت . در عمليات نصر 9 آماده عمليات و نگران از ميدانهاي وسيع مين دشمن بوديم كه ستوان بشارت يكي از همشهريان شهيد زارع به من گفت , ديشب شهيد زارع به خوابش آمده و اظهار داشته كه شما نگران نباشيد و از جناح راست وارد شويد , من مشكل ميدان مين ناشناخته و پراكنده دشمن را برايتان حل مي كنم و در اين عمليات شما پاهايتان را روي سينه من قرار خواهيد داد و به سلامتي از ميدان مين عبور خواهيد كرد.
موعد عمليات فرارسيد و بعد از پيروزيهاي اوليه كه وارد مواضع دشمن شديم , دريافتم كه دشمن در اين جناح (جناحي كه شهيد زارع به ستوان بشارت توصيه كرده بود) نيروي بسيار انبوهي را آماده كرده است كه با سپيدي صبح به منطقه و پادگان حاج عمران حمله كرده و قصد دارد اين پادگان را از دست رزمندگان اسلام خارج سازد. كه عمليات ما يك نافرجامي و ناكامي بزرگ ديگري براي رژيم بعثي برجاي گذاشت .
و از سويي ديگر نيز با ملاحظه وسعت ميدان مين دشمن كه امكان پاك سازي آن در حين شكستن خط براي ما فراهم نبود , پي بردم كه واقعا همان گونه كه شهيد زارع گفته بود. پا روي سينه اين شهيد والامقام گذاشته و بدون تلفات از آن گذشته بوديم . و دريافتم كه اين عزيز شهيد نه تنها جسم خود را فداي آرمان خواهي اسلاميش كرده بود بلكه روحش نيز رزمندگان اسلام را فراموش نكرده و به سراغمان آمده بود تا ما را از ميدانهاي پيچيده مين و تله هاي انفجاري عبور دهد و همچنين وقوع حمله دشمن را به ما بنماياند و عمليات را به سرانجام برساند.
و در اين حين با شور خاصي سراغ بشارت را گرفتم تا از تعريف خوابش كه روحيه مضاعف به ما داده بود تشكر كنم كه ديدم او نيز در گوشه اي از كانال به « سعيد » ملحق شده و آرام گرفته است .
در طول 8 سال دفاع مقدس پوست و گوشت رزمندگان اسلام در مقابل تمامي تجهيزات پيشرفته و مدرن تقديمي جهانيان به دشمن در يك صف آرايي نابرابر اوج ايثار بود و نتيجه اش عروج روح بلند و جسم خاكي , به عرش الهي و حاصلش عزت جاودانه و شايسته اي است كه بايد اين ايثارها و حماسه ها به تصوير كشيده شوند و اين موضوع اهتمام بيشتر نويسندگان , پژوهشگران , محققان و هنرمندان را مي طلبد.
و بايستي با بسط و گسترش فرهنگ جبهه كه دستاوردهاي آن آسان حاصل نشده در كتب درسي , اين حماسه ها و ايثارها احيا گردد تا سينه به سينه سنديت تاريخي پيدا كرده و در تاروپودها عجين شود تا در سرزميني كه متعلق به بقيه الله العظم (عج ) است و به بركت اسلام و مردم غيور و شجاع و فهيم از كمينگاهها به ساحل آرام برسيم .انشاالله .