روزنامه جمهوري اسلامي 28/12/1382 صفحه هنر و ادبيات

  • بهار سرآغازي است براي بهتر زيستن من و تو
  • بوي الفت بوي گندم بوي خاك
  • بهار با دامني از گل محمدي مي آيد
  • شعر
  • *****
    بهار سرآغازي است براي بهتر زيستن من و تو




  • بهار با تلاوت آيات الهي و كلام خداوند آغاز مي شود. همچنان كه شكوفايي آسمان و زمين از بركت اين كلام است . دل آدمي نيز اين گونه با جوانه هاي ايمان و صداقت آذين مي بندد. چنين است كه در بهار روزنه هاي دلمان را به سوي آبي آسمان مي گشاييم و پرتوهاي طلايي خورشيد را به ميهماني فرا مي خوانيم و تيرگي ها و تاريكي ها را با نور معرفت و ايمان از خود مي رانيم .
    امسال كه بهار با ماه محرم همگام شده هشداري است به ما كه اين آرامش و طراوت و زندگي را كه بر بالاي سر خود احساس مي كنيم قدر بدانيم چرا كه اين همه حاصل پيروزي حقيقت و راستي است بر زشتي و پلشتي . همواره اين زندگي و حيات است كه از ميان سردي و سياهي سر مي زند. اصلا بهار فرشته اي است كه بهشت خدا را نويد مي دهد. از مرز ارديبهشت مي گذرد و در دستهايش همواره كاسه اي از باران به نشانه روشني دارد.
    بهار ترانه شادماني خاك است بهار آينيه اي از انعكاس آسمان و فرشتگان است . بهار رودخانه اي مي شود كه دلهاي آسماني در زلال مهتابي اش تن مي سپارند. بهار لباسي نو مي شود بر تن خاك گرفته آدم هايي كه طراوت زندگي را فراموش كرده اند و آيتي مي شود براي آنان كه بي نهايت را مي جويند.
    صفا گرفت دل غنچه از صفاي بهار
    گشود پنجره پلك با صداي بهار
    تمام باغ كه از زردي خزان پر بود
    دوباره سبز شكفته است با هواي بهار
    بهار براي همه مخلوقات و آفريده ها عزيز و گرامي است . پروانه ها سر از پيله ها درمي آورند و رخوت گذشته را به طراوت آينده مي سپرند. پرنده ها دل به هواي سرشار از رويش بهار مي سپارند و جوانه ها آرام آرام تكاني مي خورند. طبيعت مثل آتش زير خاكستر به يكباره با ورود بهار پرده از كنار مي زند و شكوه و زيبايي خود را به نمايش مي گذارد.
    دارد بهاري مي آيد از انتهاي زمستان
    پيچيده ابريشم ابر برشانه هاي درختان
    اين عطر بال پرنده است امسال سال پرنده است
    ماييم و خورشيد جنگل ماييم و دريا و باران
    خورشيد كالسكه اش را در زير باران رها كرد
    مانند رنگين كمان است كالسكه زير باران
    توفان سواران مي آيند انگار هر قطعه ابر
    چون يال اسبان وحشي است . پيچيده در مشتهاشان
    ماييم و رنگين كمان ها گلكاري آسمان ها
    دارد بهاري مي آيد از انتهاي زمستان
    و اين بهار سرآغاز است براي بهتر زيستن من و تو بايد كه از اين همه سبزي و صداقت عبرت بگيريم .

  • *****
    بوي الفت بوي گندم بوي خاك






  • بهار مي گويد : ميان من و تو فاصله اي نيست اگر دلت همچو من لطيف باشد و زلال فاصله اي نيست اگر نگاهت را به بيكران بدوزي و نماز شوق را با تمامي وجود اقامه ببندي .
    بهار مي گويد : با خاك بيگانه مباش تا به افلاك سربسايي كه خاك جز آبگينه برگزيدگان زمين چيزي ديگري نيست . و خاك دريچه اي است كه روبروي دوستي ها و صداقت گشوده مي شود.
    ... و اين بهار سرآغازي است براي بهتر زيستن نه كه بر گور عمر به هدر رفته بنشينيم و مويه كنيم و باراني از سر حسرت بباريم به نجوا.
    بايد دست دل را گرفت و به تماشاي صحرايش برد در اين بيكرانگي سبز در اين رستن عظيم گياه و علف .

    بهار بوي الفت مي دهد. بوي گندم بوي نان گرم كه وسعت مي گيرد در دل روستا. بهار هيچگاه نمي خواهد دشت را از خنده كبك دري تهي ببيند.
    بهار مشام زمين را مسموم نمي خواهد و نمي خواهد كه احساس سبز پونه ها خالي باشد از تپش هاي سبز شكفتن .

    روزهاي رفته چون كارواني از آرزوهاي تازه به چهار راه فصل مي رسند. چهار راه فصل بهار است . بهار هم بوي تابستان را باخود دارد. هم روياي زمستان را به خواب مي بيند و با پاييز همسايه است . پس بهار تمامي فصلها را در درون خود دارد.
    بهار كه مي آيد همه هستي نورافشاني مي كند در آستانه حيات و زندگي و نور بهار يك تذكر است براي يادآوري براي بهتر ديدن براي زيباتر ديدن . يك يادآوري زلال و روشن كه ما را در چهارراه زندگي به تامل وامي دارد. براي زيستن در كنار هراس نبودن . تامل در هماره زيستن .

    بيش تر از اين نبايد از بهار گفت بايد بهار را فهميد. در بهار بايد زندگي كرد. بايد روح بهار در كوچه رگهاي دل ما جاري شود. بايد حضور بهار را همچون چتر نخل بر بالاي سر خود حس كنيم . بايد از آسمان زلال بهار يك ابر قرض كنيم و تمام خستگي سال گذشته را از دل بزداييم .

  • *****
    بهار با دامني از گل محمدي مي آيد





  • از سنتهاي ايراني كه اسلام بر آن صحه گذاشت و آن را پسنديد عيد نوروز است . احاديث و رواياتي از بزرگان و ائمه رسيده كه « نوروز » يا « نيروز » را گرامي داشته و آن را جزو سنتهاي نيكو و پسنديده شمرده اند. « نوروز » سرآغاز خلقت است روزي كه اراده آفريدگار بر خلق اين جهان شگفت تعلق گرفت .
    بهار خانه تكاني دل ماست . چراكه طبيعت تنها در ظاهر دگرگون نمي گردد بلكه اين دگرگوني از عمق خاك آغاز مي شود چشمه ها مي جوشند از دل زمين درختان با كمك ريشه ها از اعماق خاك سر بر مي آورند. همه چيز از درون آغاز مي شود تا در بيرون به اين حد از زيبايي و طراوت و شادابي برسد. ما نيز درونمان را پاكيزه مي كنيم و دستي بر سر و روي دلمان مي كشيم . غبار كينه ها را مي زدائيم و با چشمه جوشان چشممان آن را جلوه و جلايي تازه مي بخشيم زشتي ها را به دور مي افكنيم و درون را به ضيافتي تازه دعوت مي كنيم .

    بهار كه مي آيد گامها لبريز از تپش زيستن مي شود ودستها پلهايي كه ما را با حسن لطيف گلبرگ آشنا مي كند و سرزنش خار را به ما تذكر مي دهد!
    بهار مي آيد با دامني از گل محمدي با شانه هايي سرشار از پرستو و با دستاني به نازكاي ساقه هاي نيلوفران و شاخه هاي درختان .
    بهار با چشماني ابري و باراني مي آيد تا آن چه را كه در غياب او بر پرنده ها و گلها رفته است مرثيه بخواند و بگريد. بهار نقطه پايان زمستان است و آغازي است براي عزيز شمردن گل و درخت و پرنده و اين كه زردي پاييز و سپيدي زمستان سرانجام سرنوشتي سبز دارند.

  • *****
    شعر




  • آغاز شكفتن

    صبح ايجاد كه آغاز شكفتن كردند
    عشق را با نفس صبح مزين كردند
    جلوه صبح و صفايي كه در آيينه ماست
    آفتابي است كه از چشم تو روشن كردند
    لاله رويان به سراي دل من ريخته اند
    گل داغي كه ز باغ تو به دامن كردند
    جز من لاله نشاندار چراغ عطش است
    تا بداني كه در اين دست چه با من كردند
    بي زلال عطش ياد تو ماندم ديري ست
    بشكني دل مگر اين خانه ز آهن كردند
    دفتر صبح به نام تو گشودم در باغ
    تا كه چشم دلم از نام تو روشن كردند.
    ثحمدالله رجايي بهبهاني
    احساس بنفشه

    گل دفتر اسرار خداوند گشوده است
    صحرا ورق تازه اي در پند گشوده است
    آيينه عرياني زيباي معاني است
    اين حجله سبزي كه خداوند گشوده است
    شور سحر حشر اگر باورتان نيست
    گل مصحف صد برگ به سوگند گشوده است
    تقرير اديبانه برهان معاد است
    فصلي كه نسيم از پي اسفند گشوده است
    تفسير لطيفي ست ز پاكي دل كوه
    اين چشمه كه از چشم دماوند گشوده است
    بر سجده احساس بنفشه ست نشاني
    سجاده سبزي كه به الوند گشوده است
    سرشار ز شيريني شهد خوش خويش است
    اين غنچه كه لب را به شكر خند گشوده است
    پاك است طربنامه خوشبوي سلوكش
    اين گل كه چنين چهره خرسند گشوده است
    ثزكريا اخلاقي
    بهار رايحه

    باز از بهار رايحه سرشار مي شوي


    لبريز از طراوت گلزار مي شوي
    دستي به روي شانه شمشاد مي كشي
    از حال رازيانه خبردار مي شوي
    بر شاخه هاي ساكت نارنج مي وزي
    همصحبت بلوط و سپيدار مي شوي
    چون كهكشان زمزمه هاي سپيدگون
    در آسمان شهر پديدار مي شوي
    پژواك وار با طپش نبض هر غروب
    در كوچه هاي خاطره تكرار مي شوي
    از ساحل اميد به جوش و خروش و شوق
    چشم انتظار لحظه ديدار مي شوي
    ثسيدرضا محمدي


    بهار آمده است
    بودن ضرورتي است
    چنان كه زمستان
    آن سان كه بهار
    بهار آمده است
    چه گلي بر سر خويش زدي
    اي سرگردان !
    اگر به مرگ اعتماد كني
    معاد جاذبه اي است
    كه تو را برمي انگيزاند
    سبزتر از هزار بهار
    سلمان هراتي
    ببين طلوع بهار اينجا
    بيا كه آينه دلها ز غم گرفته غبار اينجا
    ز سنگ هجر تو بشكسته ست بلور صبر و قرار اينجا
    چرا به عالم تنهايي نشسته اي به شكيبايي
    سر از دريچه برون آور ببين طلوع بهار اينجا
    بيا و خواهش خاموشم بخوان ز چشم سيه پوشم
    كه با تو بر سر پيمانند هزار زبده سوار اينجا
    شبي كه با سر سودايي به باغ عاطفه مي آيي
    ترا كه جلوه خورشيدي گل است آينه دار اينجا
    شميم عاطفه نابي به باغ از چه نمي آيي
    شكسته از غم هجرانت هزار سرو و چنار اينجا
    به دشت سينه گلگونم ز بس كه لاله به بار آمد
    قصيده ساز طراوت شد شعور سبز بهار اينجا