پرواضح است كه رمز موفقيت عملياتها در دوران دفاع
مقدس بستگي به شناسايي خوب و كسب اطلاعات اوليه از
دشمن در زمينه هاي مختلف از قبيل استعداد نيرو
استحكامات
تجهيزات و... بود. شايد شناسايي موقعيت
دشمن و كسب اين نوع اطلاعات
چند ماه قبل از هر عمليات
صورت مي گرفت . البته مداومت در اين كار امري طبيعي و
ضروري به نظر مي رسيد. در اين خصوص اكثر فرماندهان و
دست اندركاران لشكرها
ضمن بهره برداري از گزارشات عناصر
واحد اطلاعات و عمليات به اين اندازه از اخبار و اطلاعات
بسنده نمي كردند و در مواردي شخصا جهت كسب اخبار و
اطلاعات به اتفاق فردي مورد وثوق به مواضع دشمن نزديك و
حتي در مواقعي با پوششهاي مختلف به داخل نيروهاي دشمن
نيز نفوذ مي كردند.
قبل از آغاز عمليات بدر در جزيره مجنون
پد 5 و 6
(محور لشكر 31 عاشورا) مستقر بوديم
شهيد يوسف ضيا كه
يك رزمنده همه فن حريف و بسيار شجاع بود از طرف فرمانده
لشكر 31 عاشورا (حاج مهدي باكري ) ماموريت يافت
سكوهاي استقرار نيروها را با استفاده از پل هاي خيبر در
نزديكي دشمن براي عمليات آماده سازد. تا هنگام عمليات
نيروها از آن نقاط بسوي دشمن حمله ور شوند. اين شهيد
بزرگوار مرحله ايجاد سكوها را به كمك نيروهاي تحت امرش
شروع نمود
چون محل استقرار سكوها فاصله زيادي با
موقعيت دشمن نداشت لاجرم مجبور بوديم هر روز بخاطر
حفظ سكوت از فاصله دور موتور قايقها را خاموش و بقيه
مسافت را با استفاده از پارو و چوب طي كنيم . بدليل وجود
نيزارهاي متراكم وباريك بودن مسير حركت
اين كار به سختي
انجام مي گرفت
البته نيزارها مزيتي هم داشتند كه از جمله آن
استتار قايقها و نيروهاي ما بود.
يك روز در معيت برادر يوسف ضيا جهت استقرار و
نصب پل خيبر در نزديكي دشمن بوديم كه متوجه تكان خوردن
ني هاي سمت دشمن شديم
ابتدا تصور كرديم باد باعث تكان
خوردن ني ها مي شود ولي دريغ از يك لحظه نسيم و باد.
لحظاتي بعد صداي آرام گفتگوي دو نفر بصورت نامفهوم به
گوشمان رسيد
تنها يك قبضه اسلحه كلاشينكف به همراه برده
بوديم كه آن هم بطور آماده در اختيار يوسف ضيا بود
اين
برادر نوك اسلحه را به سمت نيزارهاي مورد نظر نشانه رفت
من منتظر بودم كه رگبار اسلحه يوسف ضيا كي به صدا
درمي آيد
چون روي پل هيچگونه سنگري وجود نداشت به
ناچار روي پل نشسته و موضع گرفتيم
لحظات بسيار سخت و
پر اضطرابي بود
ناگهان متوجه شديم نوك بلمي از لابلاي
نيزارها بيرون آمد; دو نفر روي آن نشسته بودند
فوري آنها را
شناختيم
شهيد مهدي باكري و معاون عملياتي ايشان برادر
مولايي (1 ) بودند كه به منظور آخرين شناسايي تا چند قدمي
سنگرها و مواضع دشمن پيش رفته و سپس در حال بازگشت به
موقعيت خودمان بودند كه در آن لحظه با ما روبرو شدند; بنده
ناچيز از مشاهده اين صحنه عجيب و حيرت انگيز و اين همه
شجاعت و بي باكي لحظاتي به فكر فرو رفته و احساس كردم كه
ترس در سراسر وجود اين سردار كمترين جايي را نمي تواند
داشته باشد لذا در دل
هزاران مرتبه به اين سردار شجاع آفرين
گفتم ...
1 ـ برادر مولايي از رزمندگان تبريز و معاون عملياتي لشكر
عاشورا بود.
نادر محمدي ـ ابهر

*****
آن طور كه خودش مي خواست
|

براي سردار شهيد « حسين گنجگاهي
مسوول پرسنلي لشكر 31 عاشورا »
اشاره : سردار حسين گنجگاهي به سال 1338 در شهرستان
اردبيل چشم به جهان گشود و 26 سال بعد در ادامه عمليات
والفجر هشت در حالي كه مسووليت پرسنلي لشكر 31 عاشورا را
به عهده داشت
آرام گرفت .
آنچه در پي مي آيد گوشه هايي از خاطرات اين شهيد بزرگوار
است كه از نظر خوانندگان محترم صفحه جبهه و جنگ
مي گذرانيم .
آيينه در آيينه
قدي بلند داشت و چهره اي زيبا. به صورت كه نگاه
مي كردي
انگار آيينه اي نهاده اي در برابر سيماي سيرتش . سيرت
و صورت آيينه در برابر آيينه
زيبايي مكرر و بي مرز...
ياران همه شيفته خلق و خوي نرم و رقيق او بودند. رضايتي
پيوسته
صورتش را زيباتر مي كرد.هرگز نديدم كه قيافه اش گرد
ملال و تيرگي داشته باشد. جز آن كه در شهادت آقا مهدي بود كه
گريانش ديدم . چقدر بشاش بود. دلتنگي نمي شناخت . در آن
لحظه هاي هول جان و بيم ماندن و رفتن كه دشمن بر ما تحميل
مي كرد فوران شجاعت و تبسم اش
جلوه اي مضاعف مي يافت و
حيرت همگان را بر مي انگيخت .اينها بود كه حسين را در
صدرنشيمن فردوس دوستيها قرار مي داد و همه دوستش
مي داشتند.
لحظه هاي بي قراري ام را در حضور او به قرار مي رساندم كه او
صلابت صخره ها را داشت . مرااميد ايجاد مي كرد و بي سامانيهاي
روحم در
آرامشكده بودن با وي
تشويش ها و پريشانيها را به
سكون بي رخنه تبديل مي كرد.
گفتم كه قدي بلند داشت . آنگاه كه در حضور آقا مهدي
مي نشست
تواضع و فروتني سرشتين وي اجازه نمي داد كه سرو
گردني از ايشان فراتر داشته باشد
پس چنان خود را فرو
مي كشيد تا كوتاهتر جلوه كند كه مبادا بلندتر از وي
بنمايد.
جواني بود با اراده اي پولادين . اين وصفي است كه خويش و
بيگانه در تحليل شخصيت حسين بارها بر زبان مي آورند. همت و
اراده اش زبانزد خاص و عام بود. چه مايه تواضع در نهاد وي
عميق بود!
ياري دير آشنا و ارجمند از خيل شيفتگان و شيداييان حسين كه
آموزه هاي يار شهيدش را نيك دريافته
در ذكر ويژگيهاي قمري
بال شكسته قفس دلش
سوداي دوست بي قرارش مي كند و
كلامش رنگ و بوي عاطفه حسيني مي يابد و مي گويد : « حسين در
مرخصي ها پيش از ديدن من اي بسا به خانه نمي رفت و اين
كشش و جوشش عواطف وحشي و سركش مرا متلاطم تر مي كرد.
قصدم
بيان اين مطلب است كه با همه اين نزديكي هاي روحي و
داشتن چنان مناسبات قلبي با يكديگر
فقط بعد از شهادتش
معلومم شد كه در خدمت اسلام
در چه سمتي بوده است . هرگز
نمي خواست كه كسي از موقعيت فرماندهي اش با خبر شود.
فروتني بي ريا و بي تكلف نهادينه وي شده بود. ايماني قاطع به
گفته اش داشت . مي دانستم به چنان يقيني رسيده است تا به
چنين قاطعيتي دست يافته .
بگذار اينك خطي چند از سطور شورانگيز ياري ديگر از خيل
روح هاي عاشق حسين را كه خود نيز از سلاله پر ارج مجنونيان
روزگار ماست در اين قسمت رقم زنيم . سطوري كه مويرگ
كلماتش سينه شرحه شرحه نگارنده آن از فراق يار ناله ها
دارد.
« الف ـ دوران كودكي
چقدر بي قرار بود و پرجنب و جوش در انتهاي كوچه باريكي
خانه داشتند
« نهمت »
صداي خنده هايش وقتي كه از شدت خنده به زانويش مي زد يادم
هست از همان كودكي قد بلندي داشت و دست و پايش يك دو
همه را مي گرفت . نمي شد از دستش نجات يافت
خودش رها
مي كرد.
ب ـ دوران تحصيل
بلند قد بودنش حسن هايي داشت
يكي دو اوج بيشتر به آسمان
نزديك بود.وقتي شبها توي كوچه صميمي خودمان تا نزديك
صبح به درس نگاه مي كرديم
گاه گاهي او مبهوت آسمان
مي شد.نمي دانم تا كجاي اين بيكران مي رفت اما وقتي بر
مي گشت « قاه قاه » مي خنديد شايد هم مي گريست
معلوم نبود.هم
صداي خنده بود هم اشك چشم .ويك مرتبه
مرور به درسها
تبديل به بازي مي شد و بازي تا صلات ديگر
ج ـ دوران انقلاب
در كوران آزمايش
كوران ذوب
« نهمت » مجذوب بود. ناب
شد. حسين شد.
د ـ دوران جنگ
لبه هاي خاموش آخر شبي بود
مي آمدم قد رسايي در تاريكي
جلوه گر شد.ابهت خاصي داشت . گامهايش پتكهايي بود بر
سنگلاخها
نزديك شد. حسين بود. تنها پرصلابت
صبور
...
نمي دانم از كجا مي آمد. سخن كوتاه مي كنم . روزي هر روز به
مادرشهيدي از تبار خود سر مي زد. در مي زد. روزي به خواب در
زد. باز شد. روياي جشن حسين بود. آنطور كه خودش
مي خواست . يادش بخير. »
از واحد به گردان
آرزوي قلبي حسين اين بود كه از واحد پرسنلي به گردان رزمي
منتقل شود. با توجه به شناختي كه آقامهدي از درايت و كارايي
او در امور پرسنلي داشت هميشه مانع اين كار مي شد. بعد از
شهادت آقامهدي
فرماندهي جديد لشكر با انتقال او به گردان
ابوالفضل (ع ) موافقت كرد. و بالاخره حسين به آرزوي ديرينه
خود كه همان رزم در خط مقدم بود نايل شد. اين موفقيت او را
چنان خرسند و مسرور ساخته بود كه بلافاصله در آخرين برگ
سفرنامه هجرت خويش
اين احساسات را در چند سطري به
شرح زير رقم زده است :
« به مناسبت انتقالي از واحد پرسنلي به گردن ابوالفضل العباس
بعد از اين روي من و آينه وصف جمال
كه در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگركامروا گشتم و خوشدل نه عجب
مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند
بيان روزي است كه نسيم با طراوت رحمتش بر سرنوشت
غمينم آواي رهايي از چهار چوب مسووليتهاي گناه آلود
از
نفاق هاي مصلحتي
از دورنگيهاي خانمانسوز دنياي باقي و از
همه عوامل و عوالمي كه آهنگ دوري از خدا و مظاهر نيكويش
بود
سر داد .
بيان روز هجرتها و مرحمتهاست
سخن از توجه است . خبر از
آهنگ عزيمت است . خبر تسكين دل است از سوز ديدار عشق ... »
64
10
19
شور رنگين كماني
از توجه او به نگهداشت بيت المال خيلي خوب مي توانستي
دريابي كه چه اندازه به جامعه و نظام الهي آن دل مي سوزاند و
جان مي فشاند. حتي به هدر رفتن تكه ناني بي مصرف را نيز بر
نمي تافت و پيوسته به نيروها تذكر مي داد كه مبادا در مصرف
وسايل موجودشان اسرافي روا دارند. پدر بزرگوارش نقل
مي كند : « ايشان بعضي اوقات با اجازه فرماندهي لشكر با پيكان
اداري به اردبيل مي آمد. به محض اينكه به خانه مي رسيد
ماشين
را دم در مي گذاشت و كارهاي شخصي خود را با دوچرخه اي كه
در خانه داشت انجام مي داد. مادرش بيماربود. برادر بزرگش براي
رساندن ايشان به بيمارستان دو سه بار از ماشين همسايه استفاده
كردند. فردا كه فهميدم پيكان در اختيار حسين بوده
پرسيدم :
چرا در رساندن مادر به بيمارستان از اين ماشين استفاده نكردي
گفت : پدر عزيز! ماشين را به اين منظور در اختيارم گذاشته اند كه
فقط خود را به اردبيل برسانم و كارهاي اداري را انجام دهم .
چطور مي توانستم در كارهاي شخصي و خانوادگي از آن استفاده
كنم در اوراق چهار دفتر قطوري كه از مجموعه نوشته هاي
گوناگون ايشان باقي مانده
به مطالعه مي نشينيم . سير در اين
بستان سراي انديشه حسين
شور مطبوع و بيدار گرانه اي در رگ
جانهاي خواننده بر مي انگيزد و صفاي باغ الهي را در احساس
آدمي لبريز مي سازد. در ملكوتي ترين لحظه هاي حيات بلورينش
دست به قلم برده و آفاق هستي شريف خويش را در رعشه روح
رنگين كماني اش تصوير كرده است .افسوس كه محدوديت صفحه
جبهه و جنگ مجال آن نمي گذارد كه بيش از اين در موج موج ياد
خروشان حسين گنجگاهي خود را غرقه ساخته
روح را تطهير
دهيم .
اينك عطر يادش را با واژه در آميزيم و سطري چند در نحوه
شهادتش بنگاريم و بنگريم كه چه سان « نهمت » در آرزوي
وصال حق ستاره شده و آسمان پرستاره شهادت را نوراني كرد.
سكوت رعد
آن روز حسين حال و هواي ديگري داشت . شادمان به نظر
مي رسيد. مرتب با بچه ها شوخي مي كرد. رفتارش نشان مي داد كه
از شهادت قريب الوقوع خويش آگاه است . بي قرار رفتن بود و در
هواي وصال .سرانجام دستور شروع عمليات صادر شد. بچه ها در
سكوت كامل از خاكريز اول دشمن عبور كردند.در عبور از
خاكريز دوم
دشمن متوجه حمله ما شده
با تير مستقيم دوشكا
شروع به شليك كرد. بچه ها همه زمين گير شدند. راه پيشروي و
عقب نشيني بسته بود. تعدادي از برادرها شهيد شدند. حسين
علت عدم تحرك بچه ها را پرسيد
گفتند : « دوشكاها اجازه حركت
نمي دهند. » دگر طاقت نياورد. با آر.پي .جي وارد عمل شد و اگر
پايمردي او نبود بيشتر بچه ها آنجا به شهادت مي رسيدند. آرام از
خاكريز خيلي كوتاه گذشت . با شليك اولين گلوله ها
دوشكاي
اولي خاموش شد.لحظه اي بعد دومين دوشكا نيز از كار افتاد
بچه ها از پيش آمدن چنين وضعي خيلي شاد شده
روحيه پيدا
كردند. منتظر شليك سوم بوديم كه ديگر صدايي باز نيامد. رعد
خروشان هيجان حسين
آرام به خاموشي گراييد.
آرزوي قلبي حسين اين بود كه از واحد پرسنلي به
گردان رزمي منتقل شود. با توجه به شناختي كه
آقامهدي از درايت و كارآيي او در امور پرسنلي
داشت
هميشه مانع اين كار مي شد.بعد از شهادت
آقامهدي
فرماندهي جديد لشكر با انتقال او به
گردان حضرت ابوالفضل (ع ) موافقت كرد.

*****
به آنان كه فردا تماشايي اند
|
الهي به آنان كه پر پر شدند
پر از زخم هاي مكرر شدند
به آنان كه كارون خروش آمدند
چنان خون كارون به جوش آمدند
به آنان كه امروز فردايي اند
به آنان كه فردا تماشايي اند
به آنان كه زخمي ترين بوده اند
شهيدان ميدان مين بوده اند
به آنان كه رفتند تا « ما » شوند
و آئينه داران فردا شوند
همانان كه روح روان داشتند
سفرنامه ي آسمان داشتند
همانان كه دلداده ي او شدند
كبوتر كبوتر پرستو شدند
پرستو
پرستو فراز آمدند
و بي سر
سرافراز آمدند
شب عاشقي را رقم مي زدند
همانان كه بر مين قدم مي زدند
از آنان كه تنها پلاكي به جاست
كمي استخوان مشت خاكي به جاست

| | |