روزنامه جمهوري اسلامي 24/12/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • معرفي نشريه

  • چه خوب دادخدا پاسخ سلامت را
  • ما كه رفتيم اما شما!...
  • *****
    معرفي نشريه



  • شاهد

    سيصد و چهل و ششمين شماره نشريه « شاهد » ماهنامه فرهنگي اجتماعي و اقتصادي بنياد شهيد انقلاب اسلامي با عناوين و مطالب زير منتشر شد.
    گام هاي بنياد شهيد براي خدمت رساني بيشتر اهميت انتخابات و جابگاه مجلس در انديشه امام خميني (ره ) بخشي از بيانات مقام معظم رهبري در ديدار با اعضاي شوراي نگهبان يك شكست واقعي ديگر مرگ زرد! نفت وابستگي استقلال آمار واقعيت ها و وظايف مسوولان درسها و عبرتهاي عاشورا سفر نماينده ولي فقيه و رياست بنياد شهيد به بم خورشيد در بيت الشهدا ماه بني هاشم زمزمه تذكره كربلا جنازه گمشده يادي از عمليات والفجر9 و10 اطلاعاتي جامع در حاشيه يك متن آشفته خبرنگارفرمانده فرشته نجات تنديس اخلاص صحيفه تبليغ و هدايت طاسي سر خيمه جدول اخبار همدل و معرفي سايت .

  • *****
    چه خوب دادخدا پاسخ سلامت را




  • تقديم به همه مردانگي و صلابت شيرمرد لشكر ثارالله (ع )
    حاج علي محمدي پور
    اشاره : سردار شهيد « حاج علي محمدي پور » يكي از فرماندهان بنام لشكر 41 ثارالله بود كه با سمت فرماندهي گردان حضرت زهرا(س ) در عمليات كربلاي پنج شاهد وصل را در آغوش كشيد. آنچه در پي مي آيد خاطراتي است از زبان همرزمان وياران اين مرد خدايي كه از نظر شما خوانندگان محترم صفحه جبهه و جنگ مي گذرد.
    تركش ميهمان عزيز تن
    « حاج علي » در عمليات كربلاي يك به شدت مجروح شد بطوريكه شصت تركش در قسمت هاي مختلف بدنش نشست دكتر به او مي گفت : « بهتر است بگويي تركش به كجايت اصابت نكرده ! »
    با اين وجود او هيچ وقت اظهار ناراحتي درد و گلايه نداشت و تركشها را به عنوان ميهماني عزيز در تن خود پذيرفته بود. او در وصيت نامه خود نوشته است كه بعد از شهادت آرم سپاه را روي كفنم نصب كنيد و در قبر بگذاريد و در زمان حيات دنيايي هميشه نگران بود كه مبادا روزي بيايد كه ما از راه و كلام و مرام امام جدا شده باشيم وي گفت : خدا كند اگر چنين روزي در پيش است در آن روز ما نباشيم .
    يك شب در اهواز با تني چند از همرزمان حاج علي همراه بوديم كه در مقابل يك رستوران ايستاديم و گفتيم : « امشب برويم و يك غذاي حسابي بخوريم . »
    اما « حاج علي » با ما به داخل رستوران نيامد. بعد از اينكه غذا خورديم و رفتيم داخل ماشين از او پرسيدم : « چرا نيامدي . »
    گفت : « هر چه بچه ها در جبهه مي خورند ما هم مي خوريم . »
    او حتي با بچه ها سر سفره غذا نمي نشست بلكه صبر مي كرد همه بخورند بعد از ته مانده غذاي ديگران تغذيه مي نمود.
    راوي : محمود محمدي پور (برادر شهيد)
    پيش بيني از شهادت
    پيش از عمليات كربلاي پنج . يك روز بعدازظهر با ده پانزده نفر از بچه ها در چادر نشسته بوديم . « حاج علي » وارد شده اخوي ايشان (حسين ) نيز در درگاه ايستاده بود. بچه ها راجع به سرنوشت خودشان در عمليات كربلاي پنج از حاجي سوال كردند و در مورد همه آنها نظر داد و گفت چه كساني شهيد و چه كساني مجروح مي شوند و در مورد خودش گفت : « خود من هم جز اولين نفرها خواهم بود كه شهيد مي شوم . من تا پاي دژ بيشتر با شما نيستم و در همان پاي دژ بچه ها پا مي گذارند روي من تا دژ را تسخير كنند و دقيقا پيش بيني هاي « حاج علي » در مورد خودش و ديگران كاملا درست از آب درآمد.
    راوي برادر آزاده : عباس عليزاده
    تا ملاقات خدا
    « حاج علي » در دوران نوجواني نيز روحيه خوبي داشت و سخت ترين كارها را انتخاب مي كرد. ذوق هنري فوق العاده اي داشت و بهترين نقاشيها را مي كشيد. در مسائل مذهبي بسيار منظم و در نماز بسيار مقيد بود. در دوران انقلاب آموزش ديد و در جهت اهداف انقلاب حركاتي داشت كه در پيشبرد انقلاب بسيار موثر بود. در زمان جنگ با هم به جبهه رفتيم و كم كم به خاطر لياقتهايي كه داشت به فرماندهي گردان منصوب شد. روي سازندگي خودش نيز خيلي كار كرده بود و از نظر معنوي براحتي به آنچه مي خواست مي رسيد.
    فرماندهان معمولا امتيازاتي داشتند كه ايشان از همه آنها مي گذشت . در نقل و انتقالات گردان هميشه جايش بالاي كمپرسي و كاميون بود و در همين راستا خداوند سرچشمه هاي حكمت را از قلبش به زبانش جاري ساخته بود بطوريكه نتايج عمليات را پيش بيني مي كرد و محقق مي شد.
    در اواخر عمرش يك مقدار رنج مي برد. ظاهرا پرده ها از جلوي چشمش كنار رفته بود و ماهيت اشخاص را مي ديد و از اين وضع رنج مي برد. بيشتر در جمع خانواده شهدا و بسيجيان احساس امنيت و راحتي مي كرد. عمده بچه هاي يتيم گردان به او پناه مي آوردند. مصلحت خداوندي جدايي و پركشيدن او تا ملاقات خدا بود.
    راوي : برادر آزاده حاج جواد كامراني

  • *****
    ما كه رفتيم اما شما!...




  • بمناسبت سالروز تجليل از اسرا و مفقودين
    من از وادي درد مي آيم . از آبادي غم از ديار اشك و ماتم . از سرزميني دور پشت ديوار زمستان ! هم اكنون وقت خاموشي و سكوت و صبر است . وقت وقت گذراني با يك پياله چاي گرم است !
    تو بگو تا من بشنوم .
    من تنها جامانده از گردان شهدا!
    تو بگو تامن بسوزم .
    چون خمير پخته نان روستا زير صدمن خاكستر سرد و سوزان .
    تو بگو خوش آمدي ...
    تا من بميرم زيربار سنگين آمدن ها!
    تو بگو...
    بگذريم هيچ نگو!
    هم اكنون وقت خاموشي و سكوت و صبر است !
    وقت انتظار لاله هاي بي سر است .
    وقت دعا براي آمدن « مهدي فاطمه (س ) » است .
    وقت جان دادن ولي برپاماندن است !
    وقت حفظ باغ انقلاب است .
    آب دادن به گل هاي نورس خانه ها و كوچه ها.
    آشتي دادن صاحب خانه ها!...

    از كه بجويم نشان گم گشته ها !
    جوانان اسير و مفقودالاثرها !
    همانان كه روزي در كنارم بودند.
    هم رزم لحظه هاي امتحانم بودند.
    در كميل و عاشورا هم آوايم بودند...
    كجا رفتند آنان كه حلقه ها را در سنگر نهادند !
    به جاي لباس دامادي يك « چفيه » برگردن آويختند !
    كجا رفت پلاك پرواز من !
    كجايند عزيزان بي نشان من !
    زير يك تل خاطرات زيبا جامانده ام من !
    با يك نشان از « ذوالفقار حيدر » مانده ام من !
    نام آشنا و گم نامي !
    از راه مي رسد و آتش مي زند بر خرمن جاني !
    « احمد » عنوان تنهايي اش
    « حاج احمد » شهرت و گم نامي اش !
    لشكر 27 محمد رسول الله تنها نشان و يادگاري اش !
    قامتي چون سرو دارد دلي پاره پاره از درد دارد.
    گفته هاي ناگفته اش
    حك مي شود بر زبان خسته اش
    ياران از چه سكوت پيشه كرده ايد !
    عهد و ميثاق را چرا در هم شكسته ايد !
    اروند رود رود اشك است هنوز!
    سينه سرخ شلمچه پر از حرف است هنوز!
    ردپاي تيرو تركش بر گنبد « مسجد جامع خرمشهر » جامانده است .
    جاي سيلي شرك و نفاق تا ابد بر گل رخسار « زهرا » (س ) مانده است !
    ما كه رفتيم اما شما!...
    با سينه اي پاره پاره از درد رفتيم ولي ...
    پايدار بمانيد در راهتان .
    جان ها را چتر كنيد بر سر رهبرتان !
    سيدعلي را دريابيد
    بهر خدا و شهدا اختلاف ها را برهم زنيد.
    حريم عشق و خانه را بازيابيد.
    غريبان مي خانه را دل نوازيد!
    ما كه رفتيم اما شما!...
    جا مانديد در گلستان دل ما!
    با سينه اي پر از داغ و درد رفتيم ولي ...
    جان هر كه هم نفس جانتان است
    اتحاد را پر رنگ سازيد
    فريادها را يك دست سازيد
    از كه مي پرسيد نام و نشان رهبري !
    رهبر اين جاست نام و نشانش « علي »
    هم دم و هم راز ولي
    « تاظهور حجه بن حسن العسكري (ع ) »
    ما كه رفتيم اما شما!...
    با غل و زنجير اسيري
    با صدنشان بي نشاني رفتيم ولي ...
    اين شما و باغ و باغبان و پروانه ها!
    اين شما و ردپا و دفتر خاطره ها!...

    پر از رنگم هنوز پر از دردم هنوز حرف هاي ناگفته در قلبم دارم ولي ميل به ماندن دارم هنوز!... من از وادي درد مي آيم . از آبادي غم از ديارـ اشك و ماتم از سرزميني دور پشت ديوار زمستان !
    از لابه لاي دفتر خاطرات « رزمندگان »
    از سنگر فرمانده هان
    از حضور اسيران مظلوم در سرزمين « لبنان » !
    از آرمان هاي بلند « حاج احمد متوسليان » !!
    از قاب عكس هاي « اخوان » آن خبرنگار بي نشان !
    تو بگو خوش آمدي ...
    تا من بميرم زيربار سنگين آمدن هالله
    از كنار « سيدمحسن » و « رستگار » ها!
    تو بگو...
    چه خبر !
    تا من بنالم از بيست ودوسال سكوت مرگ بار سياست !
    تو بگو...
    سوغات !
    تا من بسوزم در خاكستر غربت هم سفران !
    تو بگو...
    بگذريم هيچ نگو!
    از اسراييل و گروگان هايش مگو!!
    كه اكنون ...
    وقت حضور و جنون عشق است
    وقت انتظار و انديشه و ابتكار است !
    وقت سردادن « فداي سر رهبر » است .
    وقت دعا براي ظهور قائم آل محمد(ص ) است .
    وقت جان دادن ولي برپا ماندن است !
    وقت حفظ باغ انقلاب است .
    آب دادن به گل هاي نورس خانه ها و كوچه ها
    آشتي دادن صاحب خانه ها!...
    « يادآوري »
    « حاج احمد متوسليان » سردار بيست و نه ساله فتح خرمشهر براي انجام ماموريتي عازم لبنان مي شود كه همراه « سيدمحسن موسوي » « كاظم اخوان » و « تقي رستگار مقدم » در ظهر دوشنبه 14 تير1361 ماشين آنها متوقف شده و به وسيله دست نشاندگان رژيم صهيونيستي بازداشت مي گردند.
    و از آن تاريخ تاكنون خبري از آنان نيست !...
    قم ـ سميه عبديايي