روزنامه جمهوري اسلامي 21/12/1382 صفحه عقيدتي
*****
بهائيت مذهب استعمار ساخته براي مقابله با اسلام ـ 10
اوراقي از تاريخ سرتاسر جنايت بابيان و بهائيان




  • يكي از موضوعاتي كه به هيچ وجه نمي توان از آن چشم پوشيد و به اغماض از آن اعراض نمود جنايات و كشتار و غارتهاي بابيان و بهائيان در ايران است . اين موضوع از اين لحاظ حائز اهميت است كه اولا اوج خباثت و پليدي پيروان اين فرقه ضاله را نمايان مي سازد و اوراق تاريخ و عملكردهاي خونبار آنان را به نسل امروز مي نماياند و بينش هاي لازم سياسي را در وجودشان ذخيره مي سازد. ثانيا به وضوح نشان مي دهد كه قدرتهاي استعماري با بنيان نهادن اين فرقه گمراه و ستمگر و فاسد و ايجاد فتنه و آشوب هاي مكرر در شهرهاي مختلف ايران استقلال و اتحاد و وحدت اعتقادي و فكري و سياسي مردم مسلمان ايران را در پرتو رهبري و مبارزات مراجع و فقها و علماي اسلام ـ كه همواره به دليل مقاومت و صلابتشان در پاسداري و صيانت از تعاليم و قوانين مقدس قرآن كريم خار چشم استعمارگران بوده اندـ نشانه رفته بودند و وسعت بخشيدن به دامنه جنگ و قتل و غارت بابيان و بهائيان را براي نيل به هدف مزبور ضروري و حياتي تلقي مي كردند.
    در باره قتل و غارت پيروان سيدعلي محمدباب اشاره به دو واقعه تلخ و خونبار را ضروري مي دانيم .
    1 ـ واقعه اول حادثه قلعه طبرسي در مازندران مي باشد.
    يكي از سران بابيت به نام « حسين بشروئي » در اين قلعه به سنگرسازي مي پردازد و آن را به صورت يك پايگاه نظامي براي فرقه بابيگري مجهز مي سازد. او كه در جنگ و گريز با نيروهاي دولتي قرار داشت و به هيچ وجه از انتشار عقايد كفرآميز باب در ميان توده هاي مردم اجتناب نمي ورزيد اين قلعه را با ساختن كمينگاهها برج ها ديوارها خندق ها و سنگرهاي مستحكم براي يك جنگ هولناك با مخالفان بابيگري آماده نمود. او بابيان را به نواحي اطراف قلعه گسيل داشت تا اسلحه هاي لازم و آذوقه هاي موردنياز راتهيه كنند. آنان به همراه تبليغ گران و دعوت كنندگان به بابيگري كه توانسته بودند گروهي از مردم رابه اين فرقه جذب نمايند به خوبي ماموريت خويش را انجام دادند.
    پيروان باب كه مردمي جاهل و متعصب و تهي از بينش و آگاهي بودند با سلاحهاي تهيه شده آماده جانفشاني در راه كسي بودند كه به كفر و بي ديني دعوت مي كرد و اساس و بنياد همه ارزشهاي اخلاقي و انساني را فرو مي ريخت و فساد وبي بندو باري و ترك واجبات ديني همچون نماز و روزه را لازم مي شمرد!
    حسين بشروئي در مواجهه با اين جماعت جاهل و متعصب براي نيل به اهداف استعماري خويش و گسترش عقايد كفرآميز بابيگري يكي از سران بابيت به نام « محمدعلي بارفروش » را در پس پرده نگاه مي دارد و گاهي ظاهر مي نمايد و بر پيروان جاهل عرضه مي دارد تا به تقديس و اكرام او بپردازند . (1 )
    محمدعلي بارفروش ملقب به « قدوس » (2 ) براي اين كه بابيان را به طور كامل در سيطره خود درآورد و اطاعت محض و به كوركورانه وادار سازد به هر كدام از اصحاب و يارانش القاب بزرگ و ساختگي و فريبنده مي داد.
    از ديگر بافته هاي فريبكارانه محمدعلي بارفروش اين بود كه به بابيان ناآگاه و فريب خورده مي گفت :
    « هركدام از ما كشته شويم بعداز چهل روز زنده مي شود و در قيامت هم به بهشت مي رود و در اين جهان نيز شما هر يك پادشاه مملكتي و حاكم ولايتي خواهيد شد . » (3 )
    او بر اساس اين القائات و وعده هاي شيرين و خوش آيند سلطنت چين حكومت روم و ممالك اروپايي را پيشاپيش به آنان مي بخشيد و ضامن اجراي اين وعده ها را سخن علي محمدباب مي دانست كه اعلام كرده بود : « و سرازير مي شوند از جزيره خضرا به دامنه كوه زورا و نزديك به دوازده هزار نفر از ترك ها را مي كشند. »
    حسين بشروئي به بابيان مي گفت : منظور باب از جزيره خضرا سرزمين مازندران و از جبل زورا كوهي نزديك مقبره امير عبدالعظيم برادر امام علي بن موسي الرضاـ كه منظور همان شاه عبدالعظيم است ـ مي باشد!(4 )
    روحيه بابيان با اين سخنان آنچنان قدرت مي يافت و تهييج مي گشت كه حاضر بودند به هر عمل متهورانه و خطرناكي اقدام نمايند.
    فتنه و آشوب سران بابيان و آمادگي آنان براي قتل و كشتار و ايجاد رعب و وحشت در ميان مردم همزمان با به سلطنت رسيدن ناصرالدين شاه اتفاق افتاد.
    از مركز حكومت « آقا عبدالله » مامور مقابله با بابيان در قلعه طبرسي شد.


    نيروهاي آقاعبدالله در نزديكي هاي قلعه و در حوالي قريه « افرا » با شبيخون بابيان مواجه شدند. حسين بشروئي و پيروانش پس از محاصره نيروهاي دولتي 30 تن از آنان را كشتند و در حالي كه فرمانده آنان آقا عبدالله را نيز به قتل رساندند به تعقيب افرادي كه از دست بابيان گريخته و به قريه « افرا » پناهنده شده بودند پرداختند. آنان وقتي به قريه وارد شدند ابتدا تفنگچيان را قتل عام كردند. سپس به جان مردم بي گناه قريه افتادند و از زن و مرد و پير و جوان و كودك همه را از دم شمشير گذرانيدند و سپس قريه را به آتش كشيدند و هر چه يافتند به غارت بردند. اهالي مازندران با شنيدن خبر كشتار و غارت بابيان سخت به خوف و هراس افتادند وخود را از صحنه هاي جنگ و نبرد كنار كشيدند.
    مركز حكومت اين بار « مهديقلي ميرزا » را براي رفع فتنه پيروان باب به سوي قلعه طبرسي گسيل داشت . مهديقلي ميرزا با سپاهي مجهز به قريه « اسكس » كه در يك فرسخي قلعه طبرسي بود در آمدند و در آنجا ساكن شدند.
    از آنجا كه مهديقلي ميرزا دشمن را حقير و ناچيز شمرد و ارزيابي دقيقي در دست نداشت به محاصره بابيان خونخوار درآمد. حسين بشروئي و پيروانش به عمارت و محل سكونت مهديقلي ميرزا هجوم بردند و پس از قتل و كشتار آنان تمام عمارت با حصاربندي آن و نيز حسينيه اي كه در جنب عمارت قرار داشت به همراه مردم درونش را به آتش كشيدند. آنان در اوج قساوت جسد كشته شدگان را نيز به درون شعله هاي آتش افكندند و پس از اين جنايات اموال و اثاثيه مهديقلي ميرزا و سپاهيانش را به همراه اموال مردم قريه غارت كردند و راه قلعه طبرسي را در پيش گرفتند. اين واقعه خوف و وحشتي فراوان در دل اهالي مازندران انداخت به گونه اي كه اكثر آنان به همراه زن و فرزندانشان در آن زمستان سخت به كوهها پناه بردند تا از قتل و غارت بابيان در امان بمانند! قساوت و بيرحمي بابيان به حدي بود كه حتي دست و پاي اسيران جنگي را مي بريدند و در آتش مي سوزاندند . (5 )
    مهديقلي ميرزا كه از چنگ بابيان گريخته بود به تهيه سپاه براي حمله مجدد به قلعه اهتمام ورزيد. از طرف ديگر « عباسقلي خان » با لشكري كه فراهم آورده بود از لاريجان به منطقه رسيد. پس از درگيري هايي كه بين قواي دولتي و بابيان به وقوع پيوست سرانجام نيروهاي دولتي قلعه را تصرف كردند و آتش فتنه و آشوب بابيان را خاموش نمودند.
    2 ـ « حوادث خونبار زنجان » ورقي ديگر از اوراق تاريخ جنايت بار بابيت و بهائيت در ايران محسوب مي شود.
    رهبر فتنه و آشوب زنجان شخصي بود به نام « محمدعلي زنجاني » ملقب به حجت . او پس از دعوي سيدعلي محمدباب و آگاهي از عقايد و افكار كفرآميز اين عنصر سرسپرده و ملعبه دست استعمار به مبارزه و عناد عليه اصل قرآن و ديانت محمدي (ص ) پرداخت . او پس از مكاتباتي كه با سيدعلي محمدباب داشت به تبليغ و ترويج اصول و فروع استعمار ساخته بابيگري پرداخت و در « زنجان » مردم را به شراكت اموال و زنان يكديگر فرمان داد و گفت چون هنوز باب بر تمامي اين جهان دست نيافته است از ايام فترت حساب مي شود و هيچ تكليفي بر مردم نيست و خداوند به هيچ گناهي كسي را عقوبت نمي كند!(6 )
    تبليغات كفرآميز محمدعلي زنجاني موجب شد در مدتي كوتاه پانزده هزار نفر از مردم جاهل و سبك مغز و متعصب به اطاعت او در آيند و با هر اشاره اي به حركت درآيند و به قتل و غارت بپردازند.
    محمدعلي زنجاني پيش از آغاز اولين درگيري با نيروهاي دولتي كه مامور به مقابله با او و خاموش كردن آتش فتنه بابيگري در زنجان بودند پيروان خويش را گردآورد و مسلح ساخت . اين تهي مغزان شرور در يك حركت جنون آميز به توده هاي مردم مسلماني كه مخالف عقايد بابيه بودند حمله ور شدند و آنان را از شهر بيرون كردند و اموالشان را به تاراج بردند و خانه ها و بازارها را به آتش كشيدند و بر دور خود به سنگرسازي پرداختند. در مرحله بعد قواي بابيان به دستور محمدعلي زنجاني به تسخير قلعه « عليمرادخان » و سنگرسازي در آن براي جنگ و نبرد با نيروهاي دولتي توفيق حاصل نمودند و از آن پس نبردهاي خونين بين آنان تداوم يافت .
    مردم مسلمان زنجان نيز در نبرد با قواي بابيان شركت مي جستند و در خاموش كردن اين فتنه از هيچ كوششي دريغ نمي ورزيدند.
    يكي از فرماندهان نيروهاي دولتي به نام « محمدخان اميرتومان » تلاش بسياري نمود تا با محمدعلي زنجاني مصالحه نمايد و از جنگ و خونريزي جلوگيري كند. لكن مراسله و مذاكره و رفق و مداراي او با قواي بابيان موثر نيفتاد و آنان در فتنه و قتل و آشوب و غارت مصمم بودند.
    درگيرودار جنگ و ستيز قواي دولتي با بابيان يكي از افراد زبده دولت قاجار به نام « فرخ خان » كه به دليل شايستگي هاي خود از طرف ميرزا تقي خان اميرنظام مكتوبي مبني بر رضايت و خشنودي اميركبير از عملكرد خويش دريافت نمود خود را وادار كارزار با قواي بابيه مي كند.
    بابيان پس از اطلاع از اين امر بر سر راه او به صورت افراد به ظاهر مخالف بابيگري ظاهر شدند و با نيرنگ افكني وعده دادند كه او و يارانش را به نزديك سنگرهاي محمدعلي زنجاني راهنمايي كنند تا با آنان وارد جنگ شود. فرخ خان فريب خورد و به مواضعي كه بابيان از قبل خالي كرده بودند وارد شد و به محاصره درآمد. او و دوازده نفر از همراهانش را دستگير و به نزد محمدعلي زنجاني بردند. دو تن از بابياني كه دست از عقايد كفرآميز اين فرقه ضاله برداشته و به دامان اسلام پناه آورده بودند نيز در ميان دستگير شدگان مشاهده مي شدند.
    محمدعلي زنجاني ابتدا دستور داد سرهاي سواران فرخ خان را از تن جدا كردند و جلوي پاي او انداختند. سپس دستور داد آتشي برافروختند و آهن ها در ميان آن گداخته و تفتيده ساختند وبر بدن فرخ خان داغ نهادند و سپس گوشت بدنش را تكه تكه بريدند. آنگاه سر او را به همراه دو تن از بابيان توبه كرده و بازگشت نموده به اسلام از تن جدا كردند و به ميان لشگرگاه انداختند. همچنين او دستور داد اجساد برخي ديگر از فرماندهان كشته شده سپاه دولتي را در ميان آتش افكندند.
    خبر كشته شدن فرخ خان و گروههايي از سپاهيان دولت به مركز رسيد و همه را آشفته ساخت و دريافتند كه فتنه و آشوبي كه در زنجان برپاشده بسيار بزرگ است و قواي مسلح بابيان اگر سركوب نشوند دامنه اين فتنه و قتل و غارت و آتش سوزي وسعت مي يابد و نفوس مردم بي گناه از بين مي رود. به همين دليل بعضي از فرماندهان را با هيجده عراده توپ و مجهز به سلاح به مركز آشوب و فتنه گسيل داشتند.


    قواي اعزامي از مركز از همه سو قواي بابيان را در محاصره درآوردند و به جنگ و مقابله پرداختند. يورش و تداوم نبرد قواي دولتي موجب شكست هاي پي درپي بابيان شد. گروهي از آنان از زنجان گريختند و به منطقه ديزج وارد شدند. مردم مسلمان ديزج با اتحاد و همدستي با يكديگر به محاصره و دستگيري و انتقال آنان به زنجان پرداختند.
    دو تن از افراد سرشناس بابيه به نامهاي « احمد شانه ساز » و « عبدالله خباز » كه در اثر وعده و بشارت هاي سران بابيه به اميد حكومت « مصر » و « حجاز » بودند به هلاكت رسيدند.
    محمدعلي زنجاني نيز در اين نبرد به شدت زخمي شد و در حالي كه آخرين لحظات عمر ننگين خويش را سپري مي ساخت بر اساس همان ياوه ها و بافته هاي استعماري به اطرافيان و يارانش اعلام نمود :
    « پس از مرگ من پريشان خاطر مباشيد و با دشمن جنگ كنيد كه پس از چهل روز زنده خواهم شد . » (7 )
    بدين ترتيب فتنه و آشوب بابيان در زنجان فرو نشست و اين عناصر گمراه كشته و اسير شدند.
    آنچه از نظر گذشت اوراقي از تاريخ سراسر فتنه و قتل و غارت و مكر و نيرنگ بابيان و بهائيان ايران بود. بدون شك اين فتنه انگيزي و كشتار و جنايات در دوره حكومت سياه « پهلوي » نيز تداوم داشت و بهائيان ايران با نفوذ در مراكز حساس سياسي و نظامي اين رژيم در جنايات و قتل و كشتارهاي نيروهاي مسلمان به طور مستقيم و غيرمستقيم دخالت داشتند. به ويژه آن كه بهائيان جنايتكاري چون تيمسار عبدالكريم ايادي سپهبد خسرواني و سپهبد اسدالله صنيعي در ارتش شاه حضور و نقش اساسي داشتند. همچنين افرادي چون پرويز ثابتي معاونت سازمان اطلاعات و امنيت شاه (ساواك ) را به عهده داشت .اين افراد به طور طبيعي در دستگيري و شكنجه و شهادت مبارزان مسلمان و هجوم به مراكز ديني و قتل و كشتارهايي چون فاجعه خونين فيضيه قم فاجعه خونين پانزده خرداد كشتار مردم در 17 شهريور و ساير جنايات نقش اساسي داشتند . از اين واقعيت تلخ نيز نبايد غفلت ورزيد كه با توجه به اين كه بهائيان ساكن در كشورهاي اسلامي با قدرت هاي استعماري انگليس و اسرائيل و آمريكاتعامل و همكاي دارند و براي آنها جاسوسي مي كنند و عليه اسلام و مسلمانان فعاليت هاي مخرب و جنايت آميز دارند در تعدي و تجاوز نظامي اين قدرتها به سرزمين هاي اسلامي و قتل و كشتارهايي كه توسط آنان صورت مي گيرد سهيم و شريك مي باشند. آيا جز اين است كه « ستون پنجم » دشمنان بودن و « جاسوسي » كردن براي سازمان هاي مخوف اطلاعاتي آنها زمينه ساز اصلي تعدي و قتل و جنايت و غارتهاي قدرتهاي استكباري محسوب مي شود و تا اين بسترها و تمهيدات اصلي و اساسي به وجود نيايد راه تهاجم و تجاوز و سيطره جهنمي اين قدرتهاي اسلام ستيز هموار و صاف نمي گردد

    پاورقي :
    1 ـ تاريخ جامع بهائيت بهرام افراسيابي انتشارات سخن ص 194
    2 ـ محمدعلي بار فروش ملقب به قدوس رهبر يكي از فرقه هاي انشعابي بهائيت به نام فرقه « قدوسي » مي باشد كه به دليل تبعيت و پيروي از اين عنصر ملحد و فاسد به همين نام معروف شده اند.
    3 ـ تاريخ جامع بهائيت ص 194
    4 ـ همان منبع ص 195
    5 ـ بهائيت در ايران دكتر زاهد زاهداني مركز اسناد انقلاب اسلامي ص 215
    6 ـ تاريخ جامع بهائيت ص 220
    7 ـ همان منبع ص 227
    درستي تاريخ خونبار بهائيت اولا عملكردهاي جنايت آميز اين فرقه ضاله را به نسل امروز مي نماياند و بينش هاي لازم سياسي را در وجودشان ذخيره مي سازد ثانيا به وضوح نشان مي دهد كه قدرتهاي استعماري با بنيان نهادن اين فرقه گمراه و ستمگر و ايجاد فتنه و آشوبهاي مكرر در شهرهاي مختلف ايران استقلال و اتحاد و وحدت اعتقادي و فكري و سياسي مردم مسلمان ايران را نشانه رفته بودند.
    بابيان و بهائيان به هر شهر و روستا كه وارد مي شدند زن و مرد و پير و جوان و كودك را به قتل مي رسانند و به غارت اموال مردم و به آتش كشيدن خانه هاي و مغازه ها مي پرداختند و در اوج قساوت و بيرحمي دست و پاي اسيران جنگي را مي بريدند و در آتش مي سوزاندند
    زيرنويس عكسها : سپهبد اسدالله صنيعي و سپهبد پرويز خسرواني از مهره هاي جنايتكار بهائيت در ارتش رژيم ستمشاهي به همراه بهروز ثابتي معاون بهائي ساواك از عوامل اصلي جنايت و كشتار عليه مسلمانان محسوب مي شدند