 شماره سوم نشريه « ياد ياران » ماهنامه فرهنگي
اجتماعي
سياسي بنياد شهيد انقلاب اسلامي به پيش خوان روزنامه فروشيها آمد. يادياران كه دور جديد انتشار خود را در قطعي جديد پشت سر مي گذارد از مطالب خاص و شيوه اي نوين پيروي مي كند كه به نظر مي رسد مخاطب اين نشريه ارزشي جوانان و نوجواناني هستند كه مي توانند اطلاعات خود را در مورد مسائل سياسي و فرهنگ ايثار و شهادت فزوني بخشند. در اين شماره از « ياد ياران » مطالب زير به چشم مي خورد : حلاوت
توفيق ـ تصميم جوانان ; تاثيرگذار در انتخاب هاي بزرگ
كلماتي كه پير نمي شوند
يادداشتهاي روزانه اينترنتي
معرفي سايت
از ميان اشك و آه
يك روز هواپيماها آمدند
موزه شهدا; ازدحام گل محمدي
بال پرواز
نخل قدافراشته . سرسوخته
سرخ ; مثل آتش و گل بروم به خدا چه بگويم و خبررساني با انگيزه هاي شرافتمندانه . 
***** خاطره روزهاي اسارت در كمپ | بخش پنجم رضا وثوقي شب هنگام صداي هميشه آشناي رزمندگان (يعني يا زهرا « س » ) آسايشگاه ملحق را به لرزه در آورد و در آسايشگاه ما نيز به عنوان همبستگي صداي يا زهرا « س » بلند شد و ما چند نفري به سوي آسايشگاه « ملحق » روانه شديم كه تعداد زيادي نيز ما را همراهي مي كردند و عراقي ها بلافاصله مسلسلها را آماده نموده و در آسايشگاهها را بستند كه بنده و آقاي عليزاده بر دوش اسرا قصد بالا رفتن از ديوارها را كرديم كه سربازان مستقر در بالاي ديوارها تا جائيكه بشود اسممان را از روي اتيكت نصب شده بر سينه مان بخوانند كمك كرده و بالا كشيدند و بعد از شناسايي به زمين پرت كردند و سپس فرمانده اردوگاه براي آرام كردن ما پيشنهاد كرد كه از هر آسايشگاه سه نفر به نمايندگي از سوي ديگر اسرا به آسايشگاه ملحق رفته و به عينه ببينند كه براي رفقايشان اتفاق خاصي نيفتاده است و ما نيز به شرط اينكه تا بازگشت نمايندگان انتخاب شده درهاي آسايشگاهها بسته نشود اين پيشنهاد را پذيرفتيم كه عده اي از دوستان رفتند و خبر شهادت « حسين » را برايمان آوردند. فرداي آن روز مجلس ترحيمي براي اين شهيد در آسايشگاه محلق برپا گرديد كه ما نيز اجازه يافتيم به صورت گروههاي 30 نفره در اين مجلس شركت كنيم و اين مراسم مصادف شده بود با ايام عاشورا كه موجب بوجود آمدن هيئت هاي عزاداري بين اسرا گرديد و عزاداران با دسته جات سينه زني به آسايشگاههاي يكديگر مي رفتند كه اين امر موجب همدلي بيش از پيش اسرا شد و ديگر كنترل از دست عراقي ها خارج گرديد. تا اينكه خبر تبادل اسرا رسيد. در اين اثنا بود كه صليب سرخ جهت ثبت اسامي اسرا به اردوگاه ما آمد . ولي 12 نفر از اسرا را كه من نيز از جمله آنان بودم بدليل شركت در شورشها و عملكردهاي ضدعراقي به قصد دوري از ديد اعضا صليب سرخ به مكان ديگري انتقال دادند. ولي از قضاي روزگار اعضا صليب سرخ از كنار ما رد شدند كه به هنگام عبور آنها همه ما يكصدا فرياد بر آورديم كه ما نيز ايراني هستيم كه متاسفانه اعتنايي نكرده و بي توجه به ما از مقابلمان رد شدند. دادگاه فرمايشي ديگر و زندان الرشيد فرداي آن روز براي دومين بار من را به دادگاه « الثوره » انتقال دادند و بعنوان شورشي و درست كردن مهر نماز
سي سال ديگر محكوم به زندان كردند كه با احتساب 15 سال قبلي مي بايستي 45 سال بعد از جنگ در زندانهاي عراق محبوس مي شدم . سپس به زنداني در الرشيد انتقال يافتم كه بند نظاميان محكوم به مرگ عراقي نيز در كنار آن قرار داشت و هر هفته روزهاي يكشنبه مراسم اعدام در آن محل برگزار مي شد. پس از سه شبانه روز كه در زندان فوق بودم به كانيتنري كه در محوطه زندان قرار داشت انتقال يافتم . اين كانتينر به غير از يك سوراخ كه به اندازه يك 2 ريالي بود محوطه باز ديگري نداشت و اكسيژن به زحمت به داخل مي رسيد. در روزها بواسطه تابش آفتاب
روي كانيتنر بسيار گرم مي شد و شبها نيز سرماي شديدي عذابم مي داد. نگهبانان نيز گاها چنان به ديواره هاي كانتينر مي كوبيدند كه صداهاي وحشتناكي در داخل منعكس مي شد كه سر درد عجيبي به من دست داد. اردوگاه رماديه بعد از چند روز به اردوگاه رماديه 9 اعزام شدم . از هر اردوگاه تعدادي را مي آوردند كه نهايتا به 138 نفر رسيديم . همگي از اسرايي بودند كه بعد از جنگ محكوم به زندان شده بودند. روزي به ما خبر دادند كه مي خواهند نفرات اين اردوگاه را جهت زيارت مرقد مطهر حضرت امام حسين (ع ) به كربلا ببرند. زود دست به كار شديم و با كمك عده اي از اسراي ديگر در جداره داخلي كيسه هاي انفرادي كه داشتيم عكس حضرت امام (ره ) را طراحي كرديم و مقداري از كيسه ها را بريده و به صورت پيشاني بند و بازو بند در آورديم تا در اين سفر تظاهراتي راه بياندازيم تا اينكه يك شب قبل از عزيمت به كربلا
سربازهاي عراقي براي تفتيش به آسايشگاه ريختند و با پيدا كردن عكس امام و پيشاني بندها
كل اسراي اين اردوگاه را از زيارت محروم نمودند. 
***** بعد ياران ناله ها را باد برد مرثيه اي تقديم به همه آنهايي كه غرق نور و روشنايي بودند |

هرگز از يادمان نمي رود شبهاي تاريك خوف و حادثه را و مرداني كه با كوله بار صبر
فداكاري و ايثار
سوز سوختن را فقط و فقط با آواي مهربخش توحيدي التيام مي بخشيدند. فراموش نمي كنيم آن روزها را كه هامون عشق به تشعشع
كواكب مهر غرق در روشنايي بود و زمين حقير در برابر ايمانشان معترف . هميشه به ياد دارم سجاده هاي خونين
رنگ عشق گرفته را
خليلانه به آتش زدنها را
طنين سرود وارستگي و آزادي و زمزمه حديث ناب ولايت خواهي سروهاي بلند قامتي را كه صبوري مي كردند تا گل اميد بر ضريح نيازشان شكوفا گردد به اشك . آري به اشك پناه مي بردند تا تك هلال آسمان نيز در مقابلشان به سجده افتد. هيچ گاه از خاطرمان نخواهد رفت رشادت مردان مردي كه « ما رميت اذ رميت » شان لشكري را به ستوه در مي آورد. غيور مرداني كه نامشان در فهرست سربازان گمنام امام زمان (عج ) پرتو افشاني مي كرد
هم آنان كه عشق سرور و سالار شهيدان اباعبدالله الحسين (ع ) شيدايشان كرده بود. آري ! كدام غيرتمند ميهن پرستي است كه آن همه رشادتها را ديده و يا شنيده باشد
اما در گذر زمان آنها را به فراموشي بسپارد و اگر هم روزي پرتو خاطرات روزگار عاشقي رو به خاموشي گرايد و از تشعشع زيباي آن
سوسو زدني بيش برجاي نماند
فقط و فقط كافيست به مزار شهدا سري زد
به در و ديواري كه مزين به عكس شهيد است نظري انداخت و يا اينكه به آلبوم عكس هاي يادگاري آن ايام نگاهي نمود. و من نيز به يك تلنگري محتاج شدم و در خلوتي غريب كه بوي ياسهاي ارغواني از آن بر مشام جان مي رسيد
آلبوم عكس هاي مردان خاكي افلاك نصيب را ورق زدم
مردان بي نام و نشاني كه فقط سنگ قبرشان
اسم زيباي آنان را بر دل خود حك كرده است و... تا اينكه اين عكس چشمم را نوازش داد; عكسي كه با ديدنش اشك در چشمانم حلقه زد. چهار رزمنده
چهار دلاور و چهار شيرمرد بيشه هاي خوف و خطر. يكي نام
« علي اصغر بصير » دارد
سرداري كه گردان يا رسول از لشگر ويژه 25 كربلا به وجودش افتخار مي كرد. هنوز دخترش نرگس و پسرش حميد آرزوي ديدار او را بردل دارند. او تكاوري بود كه شيران روزگار را ياراي جنگيدن با او نبود. هميشه مي گفت : « كسي جرات ندارد در فاصله كمتر از صدمتر به سويم تيراندازي كند » مي گفت : « فقط خمپاره شصت مي تواند جانم را بگيرد و... » قبل از عمليات كربلاي يك
دوستان گوسفندي گرفته بودند و به او گفتند : « مي خواهيم بعد از عمليات اگر زنده مانديم دلي از عزا در بياوريم » . او در حالي كه لبخندي بر لب داشت گفت : « اگر خمپاره شصت بگذارد » . آري ! در روز عمليات كربلاي يك خمپاره شصتي كنار سنگر اين غيور مرد فريدونكناري اصابت كرد و اورا كربلايي نمود و چه زيباست وقتي پيكر غرقه به خونش را داخل پتويي پيچيدند تا به عقبه برسانند
هر كس از برادرش « حاج حسين » مي پرسيد اين جنازه كيست او با خنده مي گفت : « اصغر آقاست . شهيد شده ! وقتي علت خنده اش را مي پرسيدند. مي گفت : « به خاطر اين مي خندم كه خدا ما را لايق دانست و در زمره خانواده هاي معظم شهدا قرار داده است و.... » آري ! مردان عشق به شهادت لبخند مي زدند تا شهادت از آن ها رو برنگرداند و در كمين گاهي ديگر آنان را نيز آسماني نمايد. ديگري جوان رعنا قامتي است به نام « حميدرضا اسفندياري » همو كه در كربلاي چهار به ناي « هل من ناصر ينصرني » حسين زمان ; خميني كبير(ره ) لبيك گفت و كربلايي شد او نيز از شهادت خويش با خبر بود. وقتي در شب عمليات كربلاي چهار براي همرزمش نامه اي مي نويسد و او را به شهادت خويش در اين عمليات مطلع مي سازد مي داند كه نامه آخرين دلنوشته اوست
او در شب عمليات كربلاي چهار به پروازي مي انديشد كه از تعلقات خاكي او را رهايي مي بخشد و به افلاك مي رساند او مي داند كه ام الرصاص محل عروج اوست به عرش اعلا و... او در مسجد جامع فريدونكنار
طريقه عاشقي را آموخت و در ميادين حق عليه باطل عشق بازي نمود تا اينكه در عمليات كربلاي چهار در حالي كه دوستانش در آن سوي اروند پرواز تا بي نهايت را آغاز كرده بودند خودش را به قافله شهدا رسانيد و ملكوتي گرديد. اما در اين تصوير شهيد ديگريست كه دست بر دلم مي گذارد تا سوز شبهاي سرد قلاويزان جگرم را بسوزاند. او كسي نيست جز سردار شهيد « حسين محمد علي پور. » او هم نام سالار شهيدان
حسين بن علي (ع ) بود و عاشق مرام اربابش او روضه خوان اهل بيت عصمت و طهارت (ع ) بود و معلم اخلاق و از بنيانگذاران مجمع اسلامي كوثر و در يك كلام
مصداق بارز اين مصراع بود كه : « آنچه خوبان همه دارند تو يك جا داري » از فرمانده خويش دو روز مرخصي مي گيرد تا به خانواده خود سري بزند. وقتي به او مي گويند : « مسير رفت و برگشت شما يك روز و نيم طول مي كشد
آن چند ساعت به چه درد مي خورد » مي گويد : « مي خواهم با همسر و فرزندانم وداع كنم . » همه به اين حرف حسين مي خندند
اما كسي نمي داند كه در دلش چه مي گذرد و... نيمه هاي شب به خانه مي رسد
مصطفي بيدار است
مادرش نيز همينطور
اما مرتضي و قنبر خوابند. با سرو صداي مصطفي
مرتضي و قنبر نيز از خواب بيدار مي شوند. حسين آنان را در آغوش مي گيرد و مي بوسد. همسر علت آمدنش را مي پرسد و او با اشاره به همسر مهربانش مي فهماند : « كه بعدا به تو مي گويم » . دقايقي بعد به همسرش طيبه مي گويد : « اينبار
ديگر به شهادت مي رسم . » از كشوي كمد
نواري را بيرون مي آورد وداخل ضبط مي گذارد و وصيت خود را ضبط مي نمايد. او خطاب به فرزندانش گفته بود : « فرزندانم كربلا رفتن سر جدان شدن دارد
كربلا رفتن مانند سقاي دشت كربلا دست جدا شدن دارد و... » آري ! وقتي پيكر پاك و مطهر سردار شهيد حسين محمدعلي پور را به خانه آوردند ديدم اين سردار رشيد و شجاع اسلام نه دستي به پيكر دارد و نه سري در بدن . و آخرين نفري كه در اين تصوير با دلم باز مي كند كسي نيست جز جامانده طريق عشق
سردار رشيد و نام آشناي سپاه اسلام سرتيپ دوم پاسدار « حاج ولي الله نانواكناري » مردي كه قله هاي سر به فلك كشيده كردستان و بيابانهاي سوزان خوزستان با گامهاي استوار او آشنايي دارد
شلمچه شجاعتش را به خاطر دارد و مريوان مردانگي او را. اروند غيرتش را به نظاره نشسته است و بهمنشير صلابتش را . او در دل كوچك خويش داغ فراغ ده ها شهيد را نهفته است . داغ هجران « حاج حسين بصير » قائم مقام لشكر ويژه 25 كربلا
داغ مهدي عبدالله پور
محسن اسحاقي
ابراهيم اسدي و در همين اواخر نيز داغ فراغ جانباز شيميايي علي « اثني عشري . » او اكنون جانشين فرماندهي نيروي انتظامي تهران بزرگ است اما لحظه اي نيست كه از ياد همرزمان شهيدش غافل باشد برايم مي گفت : در عمليات والفجر 10 خبر شهادت « ابراهيم زماني » به گوشم رسيد. دوستان اشاره كردند و گفتند : « ابراهيم مي خواهند بياورند. » جلوتر رفتم
ابراهيم آرام به خواب ملكوتي فرو رفته بود. او را در آغوش گرفتم و بوسيدم در همين حال از داغ هجران او بغضم تركيد و اشكم سرازير شد
با او وداع كردم و به سراغ مجروحان عمليات رفتم . كمي كه جلوتر رفتم ديدم شهيد سيد جمال عسگري مجروح شده است و روي برانكارد خوابيده . برادران امدادگر قصد داشتند او را به عقبه منتقل كنند تا مرا ديد گفت : « حاجي ! قرار نبود ابرهيم شهيد شود. من مي خواستم در اين عمليات به شهادت برسم .... » ديگر اما گريه امانش نداد. او را بوسيدم و گفتم : « شما بايد زنده بمانيد تا بيشتر به اسلام و ميهن خدمت كنيد... » چند روز بعد وقتي براي مرخصي به شهر آمدم
ديدم مقابل منزلشان حجله اي بپا كردند و عكس شهيد عسگري را در كنار عكس برادر شهيد سيد جلال عسگري نصب نمودند. باورم نمي شد كه او به آرزويش رسيده باشد. وقتي از يكي از همرزمان
نحوه شهادت او را جويا شدم در پاسخ گفت : « وقتي با آمبولانس مي خواستند او را براي مداوا به عقبه برسانند خمپاره اي كنار آمبولانس اصابت كرد و.... « بعد ياران ناله ها را باد برد روزگار اين عشق را از ياد برد » تا مرا ديد گفت : « حاجي ! قرار نبود ابراهيم شهيد شود. من مي خواستم در اين عمليات به شهادت برسم ... » اما ديگر گريه امانش نداد. او را بوسيدم و گفتم : « شما بايد زنده بمانيد تا بيشتر به اسلام و ميهن خدمت كنيد.... » او تكاوري بود كه شيران روزگار را ياري جنگيدن با او نبود. هميشه مي گفت : « كسي جرات ندارد در فاصله كمتر از صد متر به سويم تيراندازي كند. » مي گفت : « فقط خمپاره شصت مي تواند جانم را بگيرد و... » زيرنويس عكس : از راست به چپ : 1 ـ شهيد حميدرضا اسفندياري 2 ـ سردار شهيد محمد تيموريان 3 ـ سردار شهيد حسين محمد علي پور 4 ـ سردار شهيد علي اصغر بصير 5 ـ سردار حاج ولي الله نانواكناري 
| | |