روزنامه جمهوري اسلامي 14/12/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • معرفي نشريه
    طراوت

  • روزهاي اسارت در كمپ
  • او آرام خوابيده بود
  • آن دستهاي آسماني
  • *****
    معرفي نشريه
    طراوت


  • شماره چهاردهم از نشريه « طراوت » ماهنامه فرهنگي اجتماعي كنگره بزرگداشت سرداران و 23 هزار شهيد استان اصفهان منتشر شد.
    اين نشريه كه همچون نامش با تازگي و طراوت همراه است در اين شماره اش مطالب زير را گنجانده است .
    حركت شتابنده معنويت وابسته فاسد تحميلي ديكتاتوري و... ايستگاه بغداد با هنرمندان دفاع مقدس (سرود درد) خدمت از ماست (نگاه دوم ) فكر همه باران (داستان ) بي واسطه با مهدي دليلي از ميان نامه هاي شما اندر مرثيه ميرزا طراوت يك حرف كوچك نسل جديد رهبران اگر بخواهيم مي شود به جدم شهيد مي شوم خودزني ماشين هاي مرگ شناخت و تحليل انقلاب اسلامي جايي ميان بي خودي و كشف و خداوند خنديد... شعر پايداري و پنجره

  • *****
    روزهاي اسارت در كمپ


  • بخش پنجم
    رضا وثوقي
    دادگاه فرمايشي
    بالاخره بعد از چهار شبانه روز تحمل انواع شكنجه ها به دادگاه « الثوره » كه در پادگان الرشيد بغداد قرار داشت منتقل شدم .
    در اين دادگاه « جلال استخباراتي » در مقام مدعي العموم اتهامات من را ترتيب دادن مراسم دعا و نماز ـ شتم و تهديد پناهندگان اسير ـ اخلال در آسايشگاه ـ تبليغات بر عليه برنامه هاي تلويزيوني منافقين و سروصداكردن در ساعات پخش اين برنامه ها ـ تخريب عقايد اسرا و شعارندادن بر عليه حضرت امام برشمرد كه حكم اين دادگاه بدون استماع دفاعيات من و بدون كلامي از ناحيه من تحمل 15 سال زندان اجباري در خاك عراق بعد از اتمام جنگ و همچنين تبعيد به اردوگاه ديگري بنام ملحق بود.
    اردوگاه ملحق
    اردوگاه « ملحق » در « بعقوبه » محل اسارت اسرايي بود كه بدليل عدم تبعيت از عراقيها و مبارزه محكوم شده بودند و مي شود گفت از نخبگان بودند.
    اين اردوگاه نظم و نظام خاصي داشت و داراي محيطي بسيار عرفاني بود و نماز جماعت و دعاي توسل و دعاي كميل و كلاسهاي ديني درس اخلاقي و قرآن و خطاطي و جغرافي در بين اسرا به راه بود.
    در پادگان بعقوبه به غير از اين اردوگاه اردوگاه ديگري بنام كمپ 18 وجود داشت كه داراي 5 سوله بود و عده اي از اسرا غيرنظامي در اين سوله ها نگهداري مي شدند. در آن روزها بيماريهاي پوستي در بين اسرا شيوع داشت با پيشنهاد من عراقي ها آسايشگاهي را در اختيارمان گذاشتند كه آن را به بيمارستان پوستي تبديل كرديم و با جذب عده اي كه در اين كار سررشته اي داشتند كم كم اين بيمارستان پا گرفت و با مراجعه اسرا به بيمارستان كم كم محيط و بستر مناسبي در فعاليتها بوجود آمد كه پس از سپري شدن مدتي با انتقال يكي از ماموران بعثي بنام « ضابط حسن » كه از نگهبانان اردوگاه قبلي بود و با فعاليتهاي من آشنايي داشت وضع عوض شد. در يكي از شبها به هنگام آمارگيري متوجه مهرهاي نمازي كه ساخته بوديم شد لذا به كمپ 18 تبعيد شدم در اين كمپ عده اي غيرنظامي نگهداري مي شدند كه عرب بودند و بيشتر وقت خود را در رقص و آواز و قمار سپري مي كردند و آدم فروشي برايشان خيلي راحت بود و چند تن از آنها كه با عراقي ها همكاري داشتند بر ديگران پادشاهي مي كردند و هرگونه مواد غذايي و سيگار و امكانات ديگر كه به كمپ آورده مي شد در مرحله اول به آنها تعلق مي گرفت .
    در اين كمپ نيز دست از فعاليتهاي خود برنداشته و عده اي را به خود جذب كردم كه موجب گرديد به گروه ديگري فرستاده شوم و اين موضوع مصادف شد با فتواي علما اسير در « ملحق » مبني بر تنبيه جاسوسان كه در آسايشگاه ما معروف شد به جنگ ينود موضوع به اين ترتيب بود كه گاهي مقداري شير خشك به ما مي دادند كه بعد از دستور فوق (مبني بر مجازات جاسوسان ) با قوطيهاي شير خشك بر سر جاسوسان مي زديم . بقدري شلوغ شده بود كه تعدادي نيروي جديد و تازه نفس عراقي به اردوگاه اعزام شدند و با چوبهاي خيزران به جانمان افتاده و ما را درازكش به خط كردند و « ضابط حسن » دستور داد كه نفربرها به قصد كشت به سوي ما حركت كنند كه در اين ميان مامور ديگري بنام « ضابط هاشم » به سوي نفربرها دويد و مانع آن شد و اين موضوع باعث شد كه دوباره به زنداني انفرادي منتقل شوم .
    در اين زندان سربازي بنام « حسين كرد » با كابل به جانم افتاد و در يك مورد كه من جاي خالي دادم كابل به دستش خورد و موجب شكستن انگشتش گرديد كه فرداي آن روز در حاليكه دستش را گچ گرفته بود به سويم آمد و به زبان عربي مي گفت كه امروز آرزو دارم گريه يك ايراني را ببينم و رو به من كرد و گفت كه به زانو نشسته و سرم را پايين بگيرم و آن قدر با كابل به كمرم كوبيد كه از هوش رفتم و بعدها جاي ضربات عفونت كرد تا جائيكه با چسبيدن به پيراهنم پوست بدنم كنده مي شد.
    مدتي در اين زندان بودم كه دوباره به سوله انتقال يافتم . قضيه تنبيه جاسوسان در كليه سوله ها پا گرفته بود و با توجه به اينكه اين آسايشگاهها ديگر جاي امني براي آنها نبود عراقي ها بدون اينكه متوجه شوند كه دستور تنبيه جاسوسان از اردوگاه « ملحق » صادر شده است آنها را در 8 متري اردوگاه « ملحق » در آسايشگاهي مستقر كرده بودند كه بچه هاي اردوگاه « ملحق » با زدن اين جاسوسان چنان شورشي بپا كردند كه كار به تيراندازي كشيد و متاسفانه يكي از اسرا بنام « حسين » كه خواهرزاده « حاج آقا ملكوتي » نماينده پيشين ولي فقيه در آذربايجان بود به شهادت رسيد.

  • *****
    او آرام خوابيده بود


  • خاطراتي از شهيد بزرگوار ابوالقاسم حسن پناه فرماندهي گروهان 3 گردان امام حسين (ع ) لشكر 25 كربلا
    شجاع و نترس
    هفت تپه حال و هواي هميشگي داشت كم كاري پدافندهاي ما بدليل نداشتن مهمات بود با اينكه خلبانهاي عراقي جسورتر شده بودند نمي دانم اما به هر حال هفته اي چند بار سري به ما مي زدند و ما مهمان راكت ها و بمب هاي خوشه اي شان مي شديم .
    يكي از اين روزها كه عراقي ها بي خبرتر از هميشه آمده بودند تمام نيروهاي بسيجي به دنبال جان پناهي مي گشتند و يا داخل شيارها و سنگرهاي انفرادي جانشان را از گزند دشمنان در امان مي داشتند. خودم با چشمهاي گناهكارم ديدم كه سردار شهيد « حسن پناه » با موتور گازي كه تنها وسيله گروهان بود در محوطه گردان چرخ مي زد و داخل چادرها را مي كاويد تا نكند رزمنده اي در چادر جا مانده باشد.
    ترس در چشم هايم موج مي زد اما « حسن پناه » با شجاعت و توكل و ايمان بالايي كه داشت انگار اصلا چيزي بنام ترس را نمي شناخت .
    فقط همين را گفت
    عمليات شروع شده بود. انگاري عراق مي خواست تمام مهماتي را كه خارجي ها به او داده بودند يك جا مصرف كند و ما بايد ميان اين همه جهنمي كه بر پا شده بود از راه كانال پرورش ماهي مي گذشتيم .
    عراقي ها پدافند چهار لول را به سمت رزمندگان نشانه مي رفتند و تير مستقيم از بالاي سرو دور و برمان زوزه كنان عبور مي كرد. رزمنده ها آيات قرآن را زمزمه مي كردند و قرآن آرامش عجيب را در قلب بچه ها حكم فرما كرده بود.
    يكي از تانك هاي عراقي بطرف ستون گروهان ما مي آمد راه را به دستور شهيد حسن پناه باز كرديم و تانك از وسط گروهان ما عبور كرد و شهيد حسن پناه فرياد زد ـ جواد! مي تواني بزني !
    تا خواستم بزنم تانك از پشت خاكريزها از ديدمان خارج شد.
    حسن پناه گفت : همين جا بمان ! مبادا ما را دور بزند!
    ساعت از 9 30 گذشته بود سرو صداي انفجار و تير و تركش و گلوله يك لحظه قطع نمي شد.
    به دليل كمبود مهمات دستور تيراندازي نداشتيم بايد مي مانديم تا مطمئن مي شديم كه تيرمان به هدف بخورد. از بچه ها خبري نبود ترس ورم داشته بود. همه اش مي ترسيديم نكند دوستانم شهيد شده باشند بالاخره طاقت نياوردم و در تاريكي شب و در ميان آن همه تير و تركش بطرف هم گروهاني هايم به راه افتادم از بچه هايي كه توي باتلاق پناه گرفته بودند پرسيدم : برادر حسن پناه را نديديد !
    يكي گفت : همين بغل خوابيده !... ـ دلم هري ريخت . گريه نكردم اما حس مي كردم صورتم خيس شده است . حسن پناه و خواب آن هم اين وقت شب وسط بحبوحه عمليات ! !
    حميدرضا طاهر پور كنارش نشسته بود نگاهمان به هم گره خورد با بغض و گريه گفت : تير كه خورد خودم گرفتمش ! فقط گفت يا امام زمان ! يا مهدي !...
    ديگر پاهايم توان نداشت . خودم را انداختم روي حسن پناه و با گريه اي كه حالم را نمي فهميدم گفتم : ابوالقاسم بلند شو ـ ابوالقاسم بلند شو....
    چهار نارنجك و سينه خشابش را برداشتم .
    فردا صبح كه عراقي ها بصورت ستوني مي آمدند و مي خواستند كل خط را بگيرند چهار عدد نارنجك شهيد حسن پناه براي دفاع خيلي به دردم خورد.
    ارسالي :
    ستاد كنگره بزرگداشت سرداران و 8000 شهيد استان گيلان

  • *****
    آن دستهاي آسماني


  • براي جانباز شهيد سرلشگر پاسدار حاج حسين خرازي ; فرمانده دلاور لشكر صف شكن 14 امام حسين (ع ) .
    سالهاي متمادي از پس عاشوراي 61 هجري مي گذشت . و فرياد سرخ عاشورا در هاله اي از غبار بي كسي مانده بود. قله هاي بلند عشق بازي دست نايافتني مي نمود. بيابان نينوا و حماسه بي نظير آن در پي ابرهاي تيره نامراديها رو به فراموشي مي رفت .
    وصف خميه هاي مظلوميت در اشعار و مراثي مكتوم گشته بود.
    چكاچك شمشير مجاهدان با فرياد ديوان و ددان به هم آميخته بود. نداي هل من ناصر خورشيدي بي غروب كربلا رو به خاموشي مي گرائيد و مراثي بلند در رثاي علي اكبر و قاسم سروده مي شد. و تجسم عشق بازي در ميدان مرگ غيرواقعي مي نمود. ابوفاضل صاعقه وار بر پليدي ها مي تاخت حتي ستارگان هم بر تلالو چهره تابناكش رشك مي بردند. ابوفاضل در محاصره كفتاران شب پرست قرار گرفت و كريمانه دو دست آسماني اش را تقديم نمود.
    اما انگار حديث جانبازي اش را هم فرشتگان به آسمانهاي دور برده بودند.
    در اين گيرودار به زيارت و طواف و مراثي بنده مي شد گر چه نماز عاشورا به امامت امام عاشقان برپا شد و حبيب فداكار هم تير بلا بر جان مي خريد. ولي داستان جانبازي حبيب هم رو به فراموشي مي رفت .
    تو پنداشتي زشتي و پليدي با تمام قوا كمر به محو زيبائي ها و خوبيها بسته بودند.
    رويش سبز خاطره فداكاري مردان خدا در شورزار پليدي ها به زردي مي گرائيد.
    تا آنكه دوباره در آن نزديكي ها و در امتداد بيابان نينوا سفره جهاد و شهادت گسترده شد.
    براق سواران سبز سيرت از آن سوي خاطرات آمدند و ولوله اي از ميهماني عاشقانه بر پا كردند.
    پاي كوبان و هلهله كنان از فرات عشق گذشتند. آنها عباس ها و عون ها و جعفرهايي بودند كه مردانه سينه ظلماني پاسبان زشتي ها را دريدند. و رايت سرخ عاشقي را دوباره بر سرزمين عشق و ايثار بر پا نمودند.
    خيمه هاي نيم سوخته يك به يك قد برافراشتند. ميمنه و سيره آراسته شد دفاع مقدس عاشورايي بر پا گشت و عباس جانباز اين ميدان نامش « حسين » بود.
    آري ! حاج حسين خرازي . آخر عباس و حسين دو واژه در يك نامند. عباس حسين ما به ميدان علقمه آمده بود و آواز عاشورايي سر داد و نماز عشق مي خواند او اينك در ميدان مبارزه بود. حسين در كسوت عباس ظاهر مي شود آخر او علمدار ميدان شرف و مردانگي است و يك دست علم گير از دست مي دهد اما با دست ديگر رايت عشق مي افرازد. عباس ما رجز شهادت مي خواند او با يك دست در ميدان مبارزه ايستاده است .
    آري ! او مردانه مي رزمد. او نگهبان خيمه گاه حسيني است . حسين زمان در خيمه گاه جماران نشسته است . علمدار جانباز برج و بازوي ايمان استوار مي كند و شور و شرف و مردانگي معنا مي شود.
    ديگر عاشورا حسين و كربلا در شهر و شعار و گريه خلاصه نمي شود.
    اينك عباس در كنار علقمه مي جنگيد. صداي تكبير مظلومانه اش بيدارگر و شورآفرين بود. براي عباس ما همين بس كه رنگين كمان عشق را بر آسمان نيلگون فراموشي نقش بست . او آمده بود تا بگويد هر كس به رسول الله (ص ) گرويده است ماموريت استقامت دارد. ماموريت او به پايان رسيده بود و به ناگاه در يك روز بيادماندني فرشتگاني سپيد پوش از آسمانهاي دور آمدند و عباس به خون تپيده ما را به وادي نور و دلدادگي بردند .
    عباس دفاع مقدس در علقمه عشق به خاك افتاد و در جوار گنبد طلايي ايثار و فداكاري بر افلاك شد و بدينسان به قافله پرشور شهيدان پيوست و اينك مائيم و ادامه پاسداري از جان مايه كبوتران خونين بال دفاع مقدس و راه و رسم جاويد شهيدان دفاع مقدس را با پرچمداري علمدار جانباز انقلاب ادامه مي دهيم . انشاالله .
    معاونت روابط عمومي و انتشارات نيروي زميني سپاه