روزنامه جمهوري اسلامي 10/12/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • روزهاي اسارت در كمپ
  • جزاير بايد حفظ مي شد
  • *****
    روزهاي اسارت در كمپ


  • بخش چهارم
    رضا وثوقي
    تا اينكه نوبت به من رسيد و من از جايم بلند نشدم و اين موضوع باعث شد كه از ساعت 7 صبح تا 12 ظهر در مقابل ديد بچه ها مرا كتك بزنند چنانكه در اين فاصله سه بار از هوش رفتم تا اينكه فرمانده اردوگاه دستور داد يكي از بعثيها كه به « حسين گرگ » معروف بود و يك پايش نيز مصنوعي بود مرا به انفرادي منتقل كند . فاصله انفرادي تا آنجا در حدود 300 متر مي شد و مي بايستي از مسيري كه كانال توالت در آن جاري بود عبور مي كرديم و اين گرگ صفت مجبورم كرد كه براي طي آن مسافت به صورت سينه خيز از داخل آن كانال عبور كنم و در اين اثنا گاهي نيز با چوبيكه دردست داشت سرم را به داخل فاضلاب فشار مي داد. بالاخره با هر وضعي بود از آن مسير عبور كردم و در انتها به بهانه اينكه از فرط خستگي دارم از حال مي روم خود را در بغل وي انداختم كه كل لباسهايش آغشته به فضولات شد. اينكار من آقا گرگه را به قدري عصباني كرد كه در زندان انفرادي دستهايم را چنان به نرده ها بست كه اگر مي خواستم بنشينم بلندي لبه پنجره كه به صورت سكو بود موجب شكستن آرنج دستم مي شد و از فرط خستگي نيز ناي ايستادن نداشتم و موقع رفتن نيز چنان با باطوم برپايم كوبيد كه تمام رگهاي پا و كمرم گرفت .
    مدتي كه به اين منوال گذشت ديدم كه فضولات توالت در بدنم خشك شده و كرمهايي از داخل لباسهايم بيرون زدند و بر سر و صورت و گردن و كل اعضاي بدنم به راه افتادند و در حالت تقلا موجب خارش در بدنم شده بودند كه به دليل بسته بودن دستهايم توانايي خاراندن خود را نداشتم و از سويي نيز بوي مشمئزكننده اي كه از لباسها و بدنم مي آمد حالت تهوع را در من بوجود آورده بود. واقعا نمي دانم كه آن شب چگونه گذشت ولي اين را مي توانم بگويم كه از بدترين اوقاتي بود كه در مدت اسارتم داشتم .
    شب كه سپري شد دستهايم را باز كردند و در اين اثنا يكي از بعثيون كه در ميان ما به خمپاره شصت معروف بود و چيزي در حدود 140 كيلو وزن داشت و در مواقعي كه به هر نفر از ما كشيده اي مي زد انگار آدمي خمپاره خورده باشد سررسيد و به من گفت به شرطي دستور مي دهم به تو آب بدهند كه با يك پا روي سي ليوان طوري بايستي كه با كشيده من از روي ليوان به زمين نيفتي و اين مورد را چندين بار تكرار كرد و هر بار كه با سيلي بر سر و گردنم مي زد انگار با پتك بر سر و رويم مي كوبيدند.
    تا اينكه دستور رسيد يك شب ديگر با همان حالت قبلي و به صورت دستهاي بسته در انفرادي محبوس شوم . ساعت 12 شب بود كه ديدم مردي با قدي در حدود 2 20 متر و قيافه اي بسيار وحشتناك با احتياط به من نزديك شده و يك ليوان چاي شيرين را در برابرم نهاد و گفت اخوي بخور در كل سالهاي اسارت شيرينتر از آن كلام را نشنيده بودم مدت 18 ساعت بود كه لب به غذا و آب نزده بودم و با خوردن يك جرعه از آن چاي حالت تهوعي در من ايجاد شد. آن مرد دستي بر سرم كشيد و با لحني محبت آميز گفت : جانم ! يواش يواش و يك لحظه دريافتم كه آشپز اردوگاه است و من كه هميشه از هيبت آن مرد به وحشت مي افتادم آن شب وي را يك فرشته ديدم و با تاكيد بر آنكه موضوع را با هيچ كس در ميان نگذارم به هر زحمتي بود به صورت جرعه جرعه چاي را به من خوراند و محل را ترك كرد.
    چند ساعتي گذشته بود كه « حسين گرگ » به سراغم آمد و بعد از استعمال مقداري حشيش ديوانه وار گوشهايم را گرفته و به دفعات چنان سرم را به سكويي كه به آن بسته شده بودم كوبيد كه تمام صورتم را خون گرفت و از اين عمل آن حيوان صفت از هوش رفتم . (با وصف گذشت زمان هنوز آثار شكستگي در پيشاني ام موجود است .)
    دو شبانه روز ديگر نيز در آن زندان بودم و در اين مدت نوع شكنجه ها فرق كرد به اين ترتيب كه لباسهايم را در آوردند و به غير از يك شورت چيز ديگري بر تن نداشتم و بدليل نيزاربودن منطقه پشه هاي بسيار عجيب و غريبي در آنجا وجود داشت و اين پشه ها هرچند دقيقه به صورت گروهي به سوي من حمله ور مي شدند و هر بار بمانند گلوله هاي تيربار 50 تا 60 جاي بدنم را سوراخ سوراخ مي كردند تا حدي كه تا مدتها تاول حاصله از جاي نيش اين پشه ها در جاي جاي بدنم مانده بود و گذشته از اين مسائل و تشنگي و گرسنگي بي خوابي چند شب گذشته نيز ازجمله مسائلي بود كه من را از پا انداخت .

  • *****
    جزاير بايد حفظ مي شد




  • به مناسبت سالگرد عمليات ظفرمندانه خيبر
    اشاره :
    خيبر نام جلگه حاصلخيز و وسيعي در 160 كيلومتري شمال شهر مدينه است . اين منطقه پيش از بعثت پيامبر اسلام محل سكونت يهوديان بود. آنان براي حفاظت خود در اين منطقه هفت قلعه محكم ساخته بودند.
    خيبر از نظر مسلمانان پايگاهي ناآرام و مشكوك تلقي مي شد و پناهگاه قويترين عوامل توطئه و تحريك بود.
    در سال هفتم هجرت پيامبر(ص ) از مدينه به سوي خيبر شتافت تا اين كانون خطر را كه هر لحظه ممكن بود پايگاهي براي مشركان بت پرست قرار گيرد در هم كوبد تا نهضت ها و جنبشهاي اسلامي از اين نا حيه تهديد نشوند.
    در نخستين مرحله عمليات كه به شب هنگام انجاميد مسلمانان تمام نقاط حساس و راهها و دروازه هاي خيبر را به تصرف خود در آوردند به نحوي كه نگهبانان يهود نيز مطلع نشدند و جنگ آغاز شد تا اينكه قلاع محكم اين دژ يكي يكي و به سختي تسخير شد و نوبت به قلعه قموص رسيد.
    در روايتي آمده است كه چون كار فتح قلعه قموص سخت شد. پيامبر (ص ) دو مرد نامي مهاجر و انصار يعني ابوبكر و عثمان بن عنان را براي فتح آن قلعه فرستاد كه آن دو موفق نشدند و حضرت پيامبر(ص ) پس از بازگشت آنان فرمودند : من فردا همين پرچم را به دست مردي خواهم داد كه خدا به دست وي فتح را به انجام رساند. مردي كه خدا و رسولش را دوست مي دارد و خدا و رسولش هم او را دوست مي دارند. چون صبح شد علي (ع ) را فرا خواند و فرمود : اين رايت را بگير و پيش رو تا خدا تو را پيروز گرداند.
    علي (ع ) به نزديك قلعه رفت دري از قلعه را برداشت و پس قرار داد و تا فتح نصيب او گشت آن در همچنان در دست وي بود و پس از فراغت از جنگ آن در را به زمين انداخت .
    ابو راقع گويد : من و هفت تن ديگر هر چه كرديم نتوانستيم با هم آن در را از زمين بلند كنيم و بدين ترتيب سپاهيان پيامبر(ص ) در صدر اسلام با نبردي بي امان ضمن خاموش كردن كانون توطئه و فساد به پيروزي ديگري دست يافتند.
    رزمندگان هميشه پيروز انقلاب اسلامي نيز با تبعيت از رسول گرامي اسلام در عمليات نفس گير خيبر نه تنها پايگاه استكبار جهاني بر عليه اين انقلاب را در هم كوبيدند بلكه با زنده كردن حماسه خيبر مقامات رژيم اشغالگر قدس را چنان به وحشت انداختند كه مقامات اين رژيم نامشروع از جمله آينده ارتش آزاديبخش اسلام براي سرنگوني رژيم صهيونيستي و آزادي قدس سخن راندند در عمليات خيبر فرات عطر فتوت عباس را به علمداران سپاه عشق بخشيد و دجله با درخشش كوثروار امواج خويش پيش گامهايشان جمله آراست و عظيم تر اينكه درود آبي رنگ اين دو رود با سلام و صلوات عشاير منطقه و روستائياني كه از اين پيشتر نيز مقدم جنداله را گرامي داشته بودند به هم در آميخت و عظمت روح همبستگي و اخوت ديرين پاي اسلام را خار چشم همه كافر كيشان علي الخصوص سردمداران حزب جهنمي بعث عراق كرد.
    دو رود خروشان بر فاتحين خيبر درود گفتند
    مقدمات شروع عمليات خيبر فراهم شده بود. روزي آقا مهدي با احضار بنده گفت فلاني نيروهاي قدس از تبريز عازم اين منطقه هستند شما در اينجا بمانيد تا نيروها برسند.
    انتظار به سر رسيد و حدودا بيست گردان از نيروهاي تازه نفس رسيدند و ما در حال سازماندهي اين نيروها بوديم تا در سوم اسفند 62 ساعت 20 30 دقيقه با رمز يا رسول الله عمليات را آغاز كنيم .
    دو سه روز مانده به عمليات شهيد باكري به من گفت تمام نيروهايت را جمع كن و جريان عصر عاشورا را برايشان تشريح كن . جميع نفرات گرادن كه عموما جوانان رشيد 15 الي 18 ساله فراخواني شدند و بنده با اشاره به فلسفه خاموش شدن شمع در حماسه عاشورا توسط حضرت امام حسين (ع ) و همچنين تشريح فلسفه آتش زدن قايقها و كشتيها توسط خالد بن وليد بعد از پياده شدن در ندلس و اينكه در اين عمليات راه برگشتي نيست از نيروها خواستم تا با مراجعت به چادرهايشان در خصوص حضور يا عدم حضور خود در اين عمليات فكر كنند. بعد از ساعتي همه آمدند به استثنا يك نفر ه گويا اين بنده خدا از فرط خستگي در خواب مانده بود كه پس از بيداري وي نيز شتابزده به جمع ما پيوست . (كه اين بزرگوار در عمليات كربلاي 5 به شهادت رسيد) .
    وقتي گردان سيدالهشدا قدس وارد عمليات نيروها از سه محور طلائيد كوشك و جزاير مجنون با بعثي ها درگير بودند. از محور كوشك نيروها نتوانسته بودند از خط عبور كنند و ازجناح راست آن كه محور طلائيه بود لشكرهاي امام حسين (ع ) و حضرت رسول (ص ) و لشكر 7 ولي عصر (عج ) و المهدي (عج ) تا دژ دوم پيشروي كرده بودند و در محور سوم نيز كه جزاير مجنون بود لشكرهاي عاشورا و علي ابن ابي طالب (ع ) به اهداف از پيش تعيين شده خود رسيدند.
    در اين زمان بود كه افراد اين گردان توسط هاورگراف به جاير مجنون منتقل شدند . 16 الي 20 كيلومتر از عقبه عمليات پوشيده از آب بود بدون هيچگونه امكانات عقب نشيني و جهت استقرار نيز به غير از يك خاك ريز عصايي كه توسط شهيد باكري احداث شده بود هيچگونه سنگر و جان پناهي وجود نداشت . هر كس به هر وسيله اي كه در دم دست داشت چاله اي كند.
    دشمن پاتك هاي عجيبي مي زد و مدام گلوله هاي توپ و خمپاره به منطقه مي ريخت (بعدها در روزنامه جمهوري اسلامي به نقل از خطبه هاي نماز جمعه تهران كه توسط حضرت آيت الله خامنه اي برگزار شد خواندم كه در همان پنج روز اول بيش از يك ميليون و دويست و پنجاه هزار گلوله توپ و خمپاره از سوي دشمن به جزاير شليك شده بود) در اين روزها بود كه حضرت امام (ره ) در پيامي كه ما از طريق بيسم شنيديم بر حفظ جزاير تاكيد فرموده بودند و با انتقال اين پيام به رزمندگان بچه ها چنان قوتي گرفتند مانند اينكه همين حالا به منطقه اعزام شده اند.
    روز پنجم فشار دشمن از هر سو مضاعف تر شد. در سمت چپ ما نيروهاي اصفهان مستقر بودند كه با كاشتن مين حملات دشمن را كه با تلفات زيادي همراه بود خنثي كردند. در سمت راست نيز حاج مهدي زين الدين كه خداوند روحش را قرين رحمت كند مستقر بود و گروههايي موسوم به شكارچيان تانك تشكيل داده بود كه در قالب سه گروهان جلوتر از ما در چاله ها پناه گرفته و با ايثارگريهاي خود وحشت عجيبي در دل دشمن افكنده بودند.
    حوالي عصر بود كه عراقيها متوجه شكافي بين ما و رزمندگان لشكر علي ابن ابي طالب (ع ) شدند (اين شكاف به واسطه اين بود بچه هايي كه زخمي مي شدند به وسط مي كشيدند) و از سويي نيز به لحاظ شدت آتش تهيه عراقيها عقبه نداشتيم چنانكه در مدت 48 ساعت فقط چند گوني كمپوت به ما رسيد و آب مورد نياز خود را نيز از تانكرهاي بجاي مانده از عراقيها تامين مي كرديم .
    در اين اثنا نيروهاي عراقي خود را عقب كشيده و با نيروهاي جديدي كه مجهز به تانكهاي تي 72 بودند شروع به تك كردند. گلوله هاي توپ و خمپاره نيز به صورت رگباري و مسلسل وار به منطقه مي ريخت كه بعد از آتش تهيه تانكها وارد عمل شدند.
    طراحي اين تانكها به گونه ايي بود كه هر چه ما از مقابل موشك آر پي جي مي زديم استوپ مي كرد و به اطراف هدايت مي شد و در همان مرحله كل موشك هاي آر پي جي ما به اتمام رسيد.
    ناخداگاه به ياد گلوله هاي آر پي جي افتادم كه روز قبل به هنگام سركشي از زخمي ها و شهدا در عقبه و در چاله ها ديده بودم لذا يكي از برادران فرستادم با اقدام به موقع بچه هاي گروهان به قدري موشك آر پي جي براي ما ارسال شد كه واقعا به يك معجزه شبيه بود.
    كم كم تاريكي به صورت گرگ و ميش بر آسمان منطقه حاكم مي شد از سويي نيز گرد و خاك حاصل از مانور تانكها موجب عدم ديد راننده تانكها شده بود كه من از اين فرصت استفاده كرده و با برداشتن مقداري موشك آر پي جي و نارنجك آهنگ حمله به تانكها را از بغل زدم و 10 متر از خاك ريزي را رفتم كه در سمت چپ ما آتش عظيمي به هوا بلند شد و راننده تانكها به تصور اينكه ما موفق به شكار تانكها شده ايم تانكهاي خود را رها كرده و دست به فرار زدند.
    موضوع توسط بي سيم به اطلاع آقاي مهدي رسيد. ايشان باورشان نشده بود و لذا جهت اطمينان بيشتر خواسته بودند كه با خود من صحبت كنند كه با تاييد موضوع در وقت بسيار كمي حاج مصطفي موسوي مسئول وقت اطلاعات لشكر با موتورسيكلتي خود را به موقعيت رسانده و از من سئوال كرد كه چرا جهت به غنيمت گرفتن تانكها عمل نمي شود اظهار داشتم كه رانندگي با اين تانكها را بلد نيستيم و تصميم گرفته شد كه آنها را منفجر كنيم . در اين فرصت عراقي ها نيز متوجه جريان شده و با رساندن خود به تانكها و با استفاده از مسلسلهاي تانكها آتش حجيمي بر بالاي سرما و خاك ريز به راه انداخته و موفق به عقب نشيني شدند.
    در فرصتي كه پيش آمد از معاون گردان پرسيدم كه شما چگونه آن تانك را زديد كه موجب آن آتش حجيم شد وي اظهار داشت كه اصلا تانكها زده نشد و آتش فوق ناشي از انفجار يك جيپ بعثي بر اثر نارنجك بود.
    نيمه هاي شب بود. شهيد عسگر قصاب يكي از دلاوران لشكر عاشورا از سوي آقا مهدي پيغام آوردند كه مي بايستي جايمان را به نيروهاي جديد بسپاريم و بدين ترتيب از 316 رزمنده گردان سيدالشهدا قدس 82 نفر بازمانده سوار كمپرسي شديم كه به عقب برگرديم كه به دليل عدم ديد كافي كمپرسي در كنار دژ مركزي واژگون شد و عده اي نيز در اين جريان زخمي شدند تا اينكه زخمي ها توسط آمبولانسهايي كه در حال تردد بودند جهت مداوا به عقب اعزام گرديدند.
    بعد از اين واقعه بنده پاي پياده از پل متحرك خيبر كه به دست تواناي مهندس پورشريفي از جهادگران آذربايجان شرقي طراحي شده بود گذشته و به دليل مجروحيت هايم توسط موتورسيكلت به عقب برده شدم .
    بعد از امضا قطع نام توفيقي حاصل شد كه بنده نيز در كسوت نيروهاي تفحص در منطقه بمانم و در اين اثنا بود كه متوجه استحكاماتي شدم كه اصلا براي خودم باور كردني نبود كه با آن همه محدوديت و كمبودها عمليات عظيمي با آن پيروزي بزرگ به اجرا در آمده باشد. زيرا كه در مقابل خاك ريز اول 10 الي 15 رديف ميدان مين بود . اين مين ها كه با نام مينهاي والمري معروف بودند حدودا يك متر بالاتر از سطح زمين قرار داشتند و به وسيله نبشيهايي كه سر آنها را گلداني كرده بودند تمام تله وار بهم وصل شده و حتي در مواقع عادي نيز بدون ترس از سلاحهاي سنگين و آتش حجيم دشمن نمي شد از اين موانع عبور كرد و همچنين سنگرهايي در چهار طبقه (به نام سنگرهاي صدام ) در منطقه طلائيه احداث شده بود كه دو طبقه به صورت بتوني در زيرزمين قرار داشت و به عنوان استراحت گاه و ستاد فرماندهي مورد استفاده قرار مي گرفت و حتي كليه دستشوئيهايش از كاشي و سراميك بود و در طبقه همكف نيز دژباني مستقر گرديده و از طبقه چهارم نيز براي ديده باني استفاده مي كردند.
    همچنين در دشت صاف اين منطقه جاده هايي چنان ماهرانه احداث شده بود كه تماما به صورت زاويه اي به هم متصل بودند و مي شود گفت كه از مثلثي ها هم بدتر مي نمودند و واقعا نمي دانم كه بچه ها در آن عمليات از چه قدرت و نيرويي استفاده كرده بودند كه توانستند اين استحكامات را پشت سر گذاشته و به عقب دشمن برسند.
    بعدها از برادرم شنيدم كه نقل مي كرد : « زماني كه در اين عمليات به همراه آقا حميد در جزيره جنوبي و در پشت دشمن پياده شديم بواسطه اصل غافلگيري هنوز افسران عراقي در خواب بودند و آقا حميد وقتي آنان را از خواب بيدار مي كرد خوف عجيبي به جانشان مي افتاد و با ناباوري مي پرسيدند : شما كه هستيد
    ناگفته نماند اين عمليات آنچنان مبهوت كننده بود كه هنوز هم تعدادي از كشورها در صدد كشف تاكتيكهاي رزمندگان اسلام براي تدريس در دانشكده هاي جنگ خود هستند.
    راوي : حاج رحيم صارمي فرمانده وقت گردان سيدالشهدا قدس
    تهيه و تنظيم : اسماعيل هدايتي دفتر سرپرستي روزنامه جمهوري اسلامي در آذربايجان شرقي
    دو سه روزمانده به عمليات « شهيد باكري » به من گفت : « تمام نيروهايت را جمع كن و جريان عصر عاشورا را برايشان تشريح كن : جميع نظرات گردان كه عموما جوانان رشيد 15 الي 18 ساله بودند فراخواني شدند و بنده برايشان ازعصر عاشورا و فلسفه اش برايشان گفتم .
    بعدها از برادرم شنيدم كه نقل مي كرد : « زمانيكه به همراه آقا حميد در جزيره جنوبي و در پشت دشمن پياده شديم بواسطه اصل غافلگيري هنوز افسران عراقي در خواب بودند و آقا حميد وقتي آنان را از خواب بيدار مي كرد خوف عجيبي به جانشان مي افتاد و مي پرسيدند : « شما كه هستيد »